فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

آزادی

به معنای آزاد شدن و نجات یافتن، یکی از اصطلاحات این نحله است. پیشتر گفتیم که ادعای اصلی بودا این است که راه رهایی از چرخه تناسخ را یافته و همانا تجربه خلسه است. این واقعیت بر تفسیر وی از خلسه هم سایه افکنده است؛ به این معنی که در بعضی فرهنگهای هند نظیر سانکهیه، یوگا، و فلسفه های جاینی، برای آگاهی محض یا نفس بسیط فرد که در حال خلسه ظهور می یابد تفسیر وحدت بی تمایز را نارسا می دانند. اوپانیشادها، و ودانتای غیر ثنوی، نفس فردی منکشف را با نفس کلی یکی می گیرند. بودا تن به هیچیک از این دو تعبیر یا تفسیر نمی دهد و اصولاً از چنین تعبیر و تفسیرهایی امتناع می کند. او فقط بر این اصرار می ورزد که تجربه خلسه مایه رستگاری و نجات انسان از رنج زندگی های متوالی و از چرخه تناسخ ارواح است. بودا وظیفه اش را فقط این می داند که طبیب روحانی نوع بشر باشد و به انسانها راه رهایی از زندگی پر رنج و مشقت دنیا را بیاموزد، و خلسه را که در هند باستان و قرنها پیش از او رواج دارد به بشر عرضه می کند.
همین اندیشه و تفسیر در خصوص خلسه، قرنها بعد به کشورهای اسلامی راه یافته در اقوال و نوشته های صوفیان نحله مراقبه - خلسه انعکاس پیدا می کند، تا می گویند: هرکه به حال خلسه فرو رود از بندگی رهایی یافته و از قید صفات بشریت آزاد گشته و حتی دیگر در بند شریعت و زنجیر تکلیف و مسؤولیت نیست. و چرا باشد؟ مگر نه این که به حق واصل گشته است؟!
حریت، گاهی به تجرید که آن را پاره ای از سلوک می دانند اطلاق می شود. حریت نزد سالکین، انقطاع کلی خاطر است از تعلق به ماسوی الله تعالی. پس بنده در مقام حریت وقتی رسد که غرضی از اغراض دنیاوی ویرا نماند، و پروای دنیا و عقبی ندارد، چرا که چیزی که تو در بند آنی بنده آنی.(848) لکن نظر اصیل این نحله، همان است که بودا دارد و اظهار و نشر می کند. و تهانوی همانجا به آن اشاره دارد: بعضی ملاحده می گویند که چون بنده به مقام حریت رسد از وی بندگی زایل گردد. و این کفر است. چرا که بندگی از حضرت رسالت پناه - (علیه الصلوة و السلام) - زائل نشد، دیگری کیست که در این محل دم زند.(849) باز می نویسد: در بعضی رسائل واقع شده که آزادگی و آزادی، مقام محویت عاشق از ذات و صفات خود در ذات و صفات معشوق است.(850) و این همان تفسیر بودایی از فرو رفتن به حال خلسه یا نهایت سلوک است و نه در اثنای آن. جنید بغدادی حرف این نحله را می زند که می گوید: به حقیقت آزادی - حریت - نرسی تا از عبودیت هیچ بر تو باقی مانده بود.(851)
روزبهان بقلی شیرازی می نویسد: حریت، اشارت به نهایت تحقیق در عبودیت است، و حقیقتش خروج است از رسوم اهل بعد، و اتصاف به اوصاف قدم.(852)

تلوین و تمکین

حال بیخودی و از دست رفتن شعور به اشیاء و امور و مکان و زمان، زودگذر است. و یک ربایش یا حال زودگذر است که نام عربی آن برهمن دلالت می نماید. سالک در اولین باری که به خلسه فرو می رود با تجربه جدیدی روبرو است. چون چند بار تکرار گشت احتمال و سرعت رخدادش بیشتر می شود. از آن پس سعی سالک بر این خواهد بود که رخدادش را در اختیار گیرد و تحت سیطره قرار داده زمانش را به درازا کشاند و چنانکه در احوال سری راما کریشنا آمده است که یکبار شش ماه در حالت اتحاد مطلق با برهمن بستر بود، و خودش می گوید: شش ماه تمام در حالتی به سر بردم که دیگران را رجعت از آن مقام میسر نیست. پس از سه هفته، به کلی خرقه جسم را به سویی نهادم... از شب و روز آگاهی نداشتم...
لکن فلوطین در همه عمرش فقط چهار خلسه دارد. چنین اشخاصی پس از هر خلسه کوتاه به وضعیت عادی باز می گردند. از حالت چنین سالکانی با تلوین - به معنای حالهای رنگارنگ یا مختلف - تعبیر می کنند. سالک در وضعیت عادی است، بعد به خلسه فرو می رود، سپس از آن بیرون آمده ذهنش وضعیت عادی و روزمره پیدا می کند. شمس تبریزی می نویسد: تلون این است که ساعتی مشغول طاعتیم (یعنی در حال خلسه ایم) و ساعتی مشغول الکل و شرب.(853) و افلاکی می نویسد: و این از آن جهت است که خطوه محمدی نداری. در تو فرعون سر بر کرد، موسی آمد آنرا براند، باز فرعون آمد، موسی رفت. این دلیل کند بر تلون. این تلون، حساب کار نیست.(854)
مقابل تلوین، تمکین است. تمکین، تسلط بر حال خلسه است تا هرگاه اراده کرد آن را پیش آورد. بودا در اواخر عمرش در حال تمکین بسر می برد و خلسه به اختیار و سر به فرمان اوست. در متون مقدس پالی که به نحله هینایانای بودایی تعلق دارد از خلسه های متوالی بودا حکایت می شود و نیز از خلسه مدام. خلسه مدام را توقف ذهنیات، با وقفه ای تدریجی تعریف کرده اند و جز شرب مدامی نیست که حافظ ستایشها از آن می کند.
ملامحمد بلخی، صاحب تلوین و خلسه های گاه بگاه را صوفی، و صاحب تمکین و خلسه های تدریجی و تحت اختیار یا خلسه مدام را صافی می خواند:
آنکه او موقوف حال است آدمیست - گه بحال افزون و گاهی در کمیست
صوفی ابن الوقت باشد در مثال - لیک صافی فارغست از وقت و حال
حال ها موقوف عزم و رای او - زنده از نفح مسیح آسای او
هست صوفی صفاجو ابن وقت - وقت را همچون پدر بگرفته سخت
هست صافی غرق نور ذوالجلال - ابن کس نی فارغ از اوقات و حال
غرقه نوری که او لم یولد است - لم یلد لم یولد آن ایزدست
رو چنین عشقی گزین گرزنده ای - ورنه وقت مختلف را بنده ای(855)
ابوبکر شبلی - متوفای 334 - خود را صاحب تمکین یا خلسه مدام، می داند: وقتی مسر مد و بحری بلاشاطی حال خلسه ام مدام است و دریایم بی کرانه.(856)
ابوالقاسم قشیری - متوفای 465 - می نویسد: تلوین، صفت ارباب احوال بود، و تمکین صفت اصحاب حقایق. مادام که بنده اندر راه بود صاحب تلوین بود و از حال به حالی همی شود و از صفتی به صفتی همی گردد و از این منزل که بود به منزلی برتر از آن فرود آید، چون برسد صاحب تمکین بود... پیران گفته اند: نهایت سفر طالبان تا آنجا بود که بر نفس (ذهن) خویش ظفر یابد، چون بر نفس (ذهن) ظفر یافتند وصلت یافتند. مراد بدین، ناپدید شدن احکام بشریت خواهد و غلبه سلطان حقیقت. چون بنده به این حال دائم گردد صاحب تمکین بود.(857)
ابن سینا (370 - 428) می نویسد: ثم انه اذا بلغت الا رادة و الریاضة حدا ما، عنت له خلسات من اطلاع نور الحق علیه لذیذة کأنها بروق تومض الیه ثم تخمد عنه، و هو المسمی عندهم اوقاتا... چون ارادت و ریاضت به حد معینی رسید خلسه هایی از تابش نور حق بر او رخ خواهد داد که لذتبخش است و پنداری برقی است که می درخشد و بعد خاموش می شود. و این را خودشان وقت می نامند. آنگاه می افزاید: سپس در اثر ریاضت به جایی می رسد که وقت - یا خلسه او - به سکینه تبدیل شود و آن حالت دیر آشنای زودگذر، آشنا و ماندگار گرد، و آن تابش ضعیف، شهابی روشن، می شود... و شاید تا این درجه، چنین گشادی از باطن و چنین معرفتی گاه گاه فراهم آید، اما بتدریج پیش می رود تا مرحله ای که هر گاه بخواهد، به چنان حالتی - حال خلسه - دست یابد.(858)
مستملی بخاری - متوفای 434 - می نویسد: چون مشاهدت (شهود آگاهی محض) بر اوقات (گاه بگاه) باشد و جد بر اوقات باشد؛ و چون مشاهدت بر دوام باشد و جد بر دوام باشد.(859)
کلابادی - متوفای 385 - در کتاب تعرف می نویسد: قال بعض الشیوخ: ارکان الایمان اربعة: توحید بلاحد، و ذکر بلابت، و حال بلانعت، و وجد بلاوقت یکی از مشایخ (نحله مراقبه - خلسه) می گوید: ایمان چهار رکن دارد: یگانه انگاری بی حد، ذکر مدام حال بیان ناپذیر، و وجد بدون وقت.(860)
مستملی بخاری در پی آن می گوید: شیخ کلابادی) دو را تأویل گفت: حال بی نعت را، و وجد بی وقت را. و دو را تأویل نگفته است: توحید بی حد را، و ذکر بی قطع را... اما ذکر بلابت، بلاقطع باشد معناش. و یک تأویل این آن باشد که یاد حق بر او بریده نگردد. و از آن یاد، یاد زبان نخواهد بلکه مشاهدت قلب (شهود ذهنی) خواهد.(861) حال بی نعت یا بیان ناپذیر، حال خلسه است که در تمام فرهنگهای و اقالیم و ادوار تاریخی در وصف الحالهای عرفانی یکی از خصوصیات آن را بیان ناپذیری ذکر می کنند. و این نکته ای است که استیس در تتبع ارزنده اش به آن دست می یابد.(862) به گفته ماندوکیه اوپانیشاد آگاه وحدانی ورای حد تقریر است. به گفته فلوطین مشاهده، راه را بر گفتار می بندد. ر. م. باک می گوید که تجربه اش محال است به وصف درآید. تنیسون می گوید این حال به کلی برتر از کلام است. سیموندز می گوید این حال را برای خودش هم نمی توانست وصف کند و نمی توانست الفاظی بیابد که تعبیر مفهومی از آنها بدست دهد.
کلابادی آنگاه می گوید: و وجد بلاوقت، هو أن یکون مشاهداً للحق فی کل وقت وجد بلاوقت، این است که عارف پیوسته و در هر زمان، شاید حق (یا آگاهی محض باشد).(863) و این همانا، خلسه مداوم است.

انس

صوفیان این نحله دم از انس با خدا می زنند؛ و مرادشان آشنایی سالک با شهود آگاهی محض است که در حال خلسه رخ می دهد و بر اثرش با حوزه تازه ای که ورای طور عقل است مأنوس می گردد. انس، از اولین خلسه تا خلسه مدام دوام دارد. انس، آشنایی توأم با سرور و ابتهاج یا به قول ابن سینا لذت است. ذوالنون مصری، ناقل این شاخه تصوف، می گوید: انس، انبساط محب است با محبوب(864) یعنی لذتی که سالک از تجربه آگاهی محض بی متعلق، می برد. شهاب الدین عمر سهروردی می نویسد: حقیقت انس آن است که جمله وجود در پیش نظر مشهود سالک مضمحل شود و روح او در میادین فتوح، منتشر، و به نفس خود مستقل. و این، مقام تمکین است که بعد از فنا (فراموشی کلی و محو صور ذهنی) باشد.(865)
(ابوسعید) خراز - متوفای 279 - را پرسیدند که انس چیست؟ گفت: خرمی دل به قرب الله، سکون در خرمی به جلالش، و ایمن شدن از آنجا که رعایت است.(866)
پس انس، همان خرمی و احساس ایمنی و سعادت است که از آن با احساس سرور و انبساط یا ابتهاج، یاد می کنند و از خصوصیات مشترک همه تجربه های عرفانی یا خلسه های تاریخ است.