فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

احساس بی زمانی

وصف الحالهایی که از فرورفتگان به خلسه در ادوار مختلف تاریخی و فرهنگها و اقالیم گوناگون در دست داریم حکایت از این می کند که سالکان در آن تجربه یا حال، جملگی احساس بی زمانی می کنند. این زمان که احساس به آن را از دست می دهند زمان مدرک یا مشهود است و نه زمان معقول و نه زمان فیزیک و زمان مطلق و نه حتی زمان فیزیولوژیک. زمان مدرک یا زمان مشهود، حفظ یا ضبط گذشت زمان در خاطر هر صاحب ادراکی است. لذا این نوع زمان ناشی از آگاهی فرد خاصی است و به محض اینکه آن فرد از خود بیخود شود این نوع زمان دیگر وجود ندارد. تجربه نشان می دهد که افعال ادراکی هر کس یکی از دیگری می آید و می توان چنین تعبیر کرد که رشته مدرکات انسان روی یک خط قرار دارد. بدین بیان، زمان مشهور یا مدرک، یکی بعدی است.
سالک مثل هر فرد عادی این زمان را احساس می کند، چنانکه فضای مدرک یا فضای مشهود را نیز احساس می کند. این فضا - که غیر از سه فضای معقول و فیزیک و مطلق است - اصولاً در ذهن کسی است که محسوس را درک یا اندازه گیری می کند. مثلاً وقتی چیزی را حس می کنیم حس لامسه شکل و اندازه آن را در ذهن ایهام می کند یا وقتی مجموعه اشیایی می بینیم حس باصره وضع نسبی آنها را تلقی می کند. و ملاحظه می شود که ما می توانیم این ایهامات و تلقینات حواس و نظائر آن را به وسیله تصور وقوع و آزمایش اشیاء در یک مجموعه منتظم سه سو سازگار سازیم. این مجموعه منتظم سه سو را فضا می نامیم. این فضای مدرک وسیله کسی که در حین درک محسوسات است برای خود وی ساخته می شود و به محض قطع رشته مدرکات حسی او نابود می گردد. برای کسی که یک چشم دارد، یا در موردی که شی ء بقدری دور است دو چشم نمی تواند تصور فاصله ایجاد کند فضای مدرک دو سو است دست کم تا حدودی که حس غیر از باصره دخیل نباشد. چنانکه قدما ستارگان را روی سطح دو بعدی کره تصور می کردند. به محض اینکه اشیاء نزدیک وسیله شخص سالمی دیده شد و هر دو چشم بکار رفت یا اگر اشیائی وراء یکدیگر حرکت کردند یا اگر حواس دیگری غیر از حس بصری بکار رفته سوی سوم فضای مدرک آناً بوجود می آید.
سالک، با طرد و محو صور ذهنی، و با زندگی در خلت، ادراک فضا و سه سوی آن را از دست می دهد. آن بیسویی که در وصف الحال بعضی از عرفا هست و همان غیب عمی است که صوفیان این نحله می گویند، چیزی جز این نیست. رویسبروک (1291 - 1380 م) عارف پرشور قرون وسطای کاتولیک در وصف خلسه اش می گوید: ژرفنای بیسویی [ غیب عمی ]خداوند غاسق و بلاتعین است که همه راههای لاهوت را در خود فرو می کشد و همه صفات اقانیم ثلاثه را در بحر محیط وحدت خود مستغرق می سازد...(840)
در تجربه عرفانی، چون آگاهی سالک نسبت به تعینات و عالم کثرت و فضا، از بین رفته است بالضروره باید احساس زمان هم از بین برود. خلسه بالضروره باید بی زمان و بی مکان باشد. زیرا زمان و مکان از لوازم کثرت اند. در آثار اکهارت عارف مسیحی قرن سیزدهم میلادی، درباره اینکه فراتر رفتن از زمان برای درک اتحاد عارفانه با الوهیت یا ربوبیت، لازم است اقوال بسیاری هست. این یکی از موارد اتفاق و انطباق عرفانهای انفسی در تمام فرهنگها و ادوار تاریخی است. از جمله اوپانیشادها قائل به این اند که برهمن، واحد بلاثانی - که همسانی اش با نفس فرد سالکی که او را در خود می یابد بزرگترین رستگاری است که اوپانیشادها مبشر آنند - فراتر از مکان و فراتر از زمان است. اکهارت نمی گوید که تجربه اش بی مکان است بلکه فقط بی زمانی آن را تصریح می کند، ولی تصریح نکردنش به مکان، چندان اهمیتی ندارد. هیچ عارفی به اندازه اکهارت در این قول اصرار نمی ورزد که روحی که طی احوال و مقامات عرفانی کرده است از زمان فراتر می رود و به اکنون ابدی می رسد. از ذروه روح که در اتحاد عرفانی به خدا می پیوندد، می گوید:
چندان فرا می رود که با خداوند مواجه و متحد می گردد و از دیروز و پریروز و فردا و پس فردا بیخبر است؛ چه در ابدیت، دیروز و فردایی نیست، بلکه تنها اکنون است.(841)
سری راما کریشنا (1834 - 1886) جوگی هندی درباره خلسه طولانی خود می گوید: ... از شب و روز آگاهی نداشتم. از ابویزید بسطامی - متوفای 234 یا 261 هجری - پرسیدند: چگونه ای؟ یا چگونه به صبح رساندی، گفت: لاصباح عندی و لا مساء. انما الصباح و المساء لمن یتقید بالصفة، و انا لا صفة لی. نه صبح دارم و نه شام. صبح و شام کسی دارد که مقید به صفت باشد و من بی صفت ام.(842)
احساس بی زمانی، معلول زوال صور ذهنی مربوط به خلق و موجودات است. در حال خلسه، که ذهن به قول صوفیان در وضعیت جمع است اشعاری به زمان ندارد. ابونصر سراج طوسی می نویسد: جمع، لفظی است مجمل و آن عبارت است از اشاره به حق بدون خلق و کون.(843) وقتی ذهن نسبت به خلق و کون یا موجودات عالم محسوس و حتی عالم آخرت، نا آگاه گشت طبعاً نسبت به حرکات و آفرینش و ایجاد هم بی شعور می شود. نسبت به حدوث، آگاهی ندارد، و فقط نسبت به قدم یا ازل آگاه است؛ و این همان احساس بی زمانی است. در نزد صوفیه، ازاله تفرقه است بین حدوث و قدم.(844) وقتی میان حدوث و قدم نتواند فرق احساس کند و تمایزی را درک کند حالت احساس بی زمانی خواهد بود.
عین القضات همدانی می نویسد: شیخ ما - یعنی احمد غزالی - گفت: لا شرقیة یعنی لا ازلیة و لا ابدیة. هر که این درخت صمدی را بدید و از وی روغن زیت چشید او را از خود چنان بستانند که ازل نزد او ابد باشد، و ابد ازل نماید. نه از ازل او را خبری باشد. و نه از ابد او را اثری. دریغا لا دنیویة و لا اخرویة خود معلوم باشد که نه دنیوی باشد نه اخروی، همه خدا باشد.(845)
فخر الدین عراقی در لمعه دهم می نویسد: اما چون لباس صورت برکشد و در محیط احدیت غوطه خورد او را نه از عذاب خبر بود و نه از نعیم. نه امید دارد نه بیم. نه خوف شناسد نه رجا. چه تعلق خوف و رجا به ماضی و مستقبل بود، او در بحری غرق است که آنجا نه ماضی است نه مستقبل، بلکه آنجا همه حال در حال است و وقت در وقت.(846)

استقلال

احساسی است که به اهل خلسه دست می دهد و معلول تجربه واحد بلاثانی است. روزبهان بقلی شیرازی می گوید: این مقام بعد از تحکم در مملکت به سلطنت توحید است، و میراث اتصاف. در این مقام، موحد را نظر کردن بر غیر خود، فراهم نیست، زیرا که به ذات خود مستقل گردد و برای غیر حق وزنی نمی بیند. عارف گفت استقلال جز پس از اتحاد با حق، و انکار غیر نیست.(847)
مغربی می گوید:
هستی او را بود به استقلال - نیستی مر ترا به استحقاق

آزادی

به معنای آزاد شدن و نجات یافتن، یکی از اصطلاحات این نحله است. پیشتر گفتیم که ادعای اصلی بودا این است که راه رهایی از چرخه تناسخ را یافته و همانا تجربه خلسه است. این واقعیت بر تفسیر وی از خلسه هم سایه افکنده است؛ به این معنی که در بعضی فرهنگهای هند نظیر سانکهیه، یوگا، و فلسفه های جاینی، برای آگاهی محض یا نفس بسیط فرد که در حال خلسه ظهور می یابد تفسیر وحدت بی تمایز را نارسا می دانند. اوپانیشادها، و ودانتای غیر ثنوی، نفس فردی منکشف را با نفس کلی یکی می گیرند. بودا تن به هیچیک از این دو تعبیر یا تفسیر نمی دهد و اصولاً از چنین تعبیر و تفسیرهایی امتناع می کند. او فقط بر این اصرار می ورزد که تجربه خلسه مایه رستگاری و نجات انسان از رنج زندگی های متوالی و از چرخه تناسخ ارواح است. بودا وظیفه اش را فقط این می داند که طبیب روحانی نوع بشر باشد و به انسانها راه رهایی از زندگی پر رنج و مشقت دنیا را بیاموزد، و خلسه را که در هند باستان و قرنها پیش از او رواج دارد به بشر عرضه می کند.
همین اندیشه و تفسیر در خصوص خلسه، قرنها بعد به کشورهای اسلامی راه یافته در اقوال و نوشته های صوفیان نحله مراقبه - خلسه انعکاس پیدا می کند، تا می گویند: هرکه به حال خلسه فرو رود از بندگی رهایی یافته و از قید صفات بشریت آزاد گشته و حتی دیگر در بند شریعت و زنجیر تکلیف و مسؤولیت نیست. و چرا باشد؟ مگر نه این که به حق واصل گشته است؟!
حریت، گاهی به تجرید که آن را پاره ای از سلوک می دانند اطلاق می شود. حریت نزد سالکین، انقطاع کلی خاطر است از تعلق به ماسوی الله تعالی. پس بنده در مقام حریت وقتی رسد که غرضی از اغراض دنیاوی ویرا نماند، و پروای دنیا و عقبی ندارد، چرا که چیزی که تو در بند آنی بنده آنی.(848) لکن نظر اصیل این نحله، همان است که بودا دارد و اظهار و نشر می کند. و تهانوی همانجا به آن اشاره دارد: بعضی ملاحده می گویند که چون بنده به مقام حریت رسد از وی بندگی زایل گردد. و این کفر است. چرا که بندگی از حضرت رسالت پناه - (علیه الصلوة و السلام) - زائل نشد، دیگری کیست که در این محل دم زند.(849) باز می نویسد: در بعضی رسائل واقع شده که آزادگی و آزادی، مقام محویت عاشق از ذات و صفات خود در ذات و صفات معشوق است.(850) و این همان تفسیر بودایی از فرو رفتن به حال خلسه یا نهایت سلوک است و نه در اثنای آن. جنید بغدادی حرف این نحله را می زند که می گوید: به حقیقت آزادی - حریت - نرسی تا از عبودیت هیچ بر تو باقی مانده بود.(851)
روزبهان بقلی شیرازی می نویسد: حریت، اشارت به نهایت تحقیق در عبودیت است، و حقیقتش خروج است از رسوم اهل بعد، و اتصاف به اوصاف قدم.(852)