فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

ترک

مراقبه با ترک های بسیار توأم است: ترک خانواده، جامعه، کسب و کار، دانش و... که خلوت را تأمین می کنند. این ترک های عملی با ترک تعلقات و تمامی میلها بجز میل به شهود آگاهی محض، همراه است. آنگاه نوبت به ترک محتویات ذهن می رسد. جنید بغدادی، از اولین صوفیان این نحله، می گوید: ما تصوف را از قیل و قال نگرفتیم، از جوع (گرسنگی) و ترک دنیا و قطع مألوفات و ترک مستحسنات بدست آوردیم.(756) ابویعقوب نهر جوری - متوفای 330 - می گوید: به این کار نرسی تا به ترک علم و عمل و خلق بنگویی.(757) ابوالحسین نوری - متوفای 295 - می گوید: ترک، ترک جمله نصیب های نفس است برای نصیب حق.(758)

فقر

اگر مراد از فقر، نداری مالی باشد ربطی غیر مستقیم با مراقبه و خلسه پیدا می کند. چون ترک شواغل، از جمله مالکیت و مقام و مسؤولیت و دارایی، به ترک تعلقات کمک کرده مایه خلوت و جمعیت خاطر می گردد می تواند از علل معده خلسه بشمار آید. به شرط آنکه به حدی نرسد که سالک نتواند از عهده رفع نیازهای طبیعی خویش بر آید و در نتیجه، دچار هیجان گرسنگی شود. اما اگر مراد از آن، فقر مجازی و به معنای خالی و عاری شدن ذهن از محتوایش باشد، خلسه جز در نهایت فقر در فقر تام، رخ نمی دهد. صوفیان رویگردانی از دنیا و آخرت، و نیندیشیدن به این دو جهان، و حتی فراموش کردن هر صورت ذهنی و مفهوم و تصوری از آنها را فقر می خوانند؛ و بر این اساس می گویند سالک باید در پی سواد الوجه فی الدارین، یعنی روسیاهی در دو جهان، باشد.
ابوعبدالله بن الجلا - که از صوفیان طبقه جنید بغدادی و ابوالحسین نوری است - می گوید: الفقر ان لا یکون لک و اذا کان لا یکون لک.(759) فقر این است که چیزی نداشته باشی و اگر هم داشته باشی ما تو نباشد. مرادش این است که خود را صاحب آن ندانی و به آن میل و نظر نداشته باشی. ابو محمد رویم - متوفای 303 و معاصر و همنشین ابوعبدالله بن جلا - می گوید: الفقر عدم کل موجود و ترک کل مفقود.(760) فقر - حالتی که لازمه سلوک یا نهایت آن است - این است که هیچ چیز را در آینده، مانند ثواب آخرت و بهشت، هم نداشته باشی. مستملی بخاری در شرح آن از جمله می گوید: و تواند بود (شاید) که معنایش این باشد که آنچه یا بد نخواهد از بیم آنکه اشتغال او به آن چیز او را از صحبت حق باز دارد و آنچه مفقود است نجوید.(761)
فخر الدین عراقی (610 - 688) با آوردن وصف عاشق و فقیر برای سالک این نحله، مطالبی در باب فقر به هم می بافد: الفقر احتیاج ذاتی من غیر تعیین حاجة. فقر، نیازی ذاتی است بدون مشخص بودن چیزی مورد نیاز. اما آنکه هیچ چیز بدو محتاج نبود، سبب آن که احتیاج به موجود تواند بود، و عاشق در حال تجرید و مقام تفرید، خلعت هستی و توابع آن در نزد او امانت بود، به حکم: أن تؤدوا الامانات الی اهلها، به محبوب باز گذاشته است و با سرخرقه نایافت خود رفته. و هو الان مع الله کما هو فی الازل، حال او آمده. در چنین حال، هیچ چیز بدو محتاج نتواند بود. و در فقر مقامی است که فقیر نیز به هیچ چیز محتاج نبود. چنانکه آن فقیر گفت: الفقیر لا یحتاج الی نفسه و لا الی الله، زیرا که احتیاج صفت موجود تواند بود، و فقیر چون در بحر نیستی غوطه خورد احتیاجش نماند، و چون احتیاجش نماند، فقرش تمام شود، و اذا تم الفقر فهو الله، زیرا که الشی ء اذا جاوز حده انعکس ضده. و الله سبحانه در هیچ چیز به هیچ چیز محتاج نیست... در این حال که فقیر از سر وجود برخاست و با عدم خود بساخت اگر به چشم خود نظر بر جمال دوست کند عکس ظلمت نابود خودش در نظر آید، خود را بیند که برقع: الفقر سواد الوجه فی الدارین، بر روی افکنده.(762)

توکل

می دانیم که خلسه، مستلزم این است که آگاهی از هر چه در دنیا و آخرت هست برداشته و از جمله از اسباب و علل و اشخاص و اثر و عملشان باز گرفته شود و حتی نظر به شخص سالک اراده و توانایی و اختیار و امکان عمل و سلوک و آثار مترتب بر آن از بین برود و به فراموشی سپرده شود. کفر به این جمله، که یک وضع نفسانی باشد موجب آمادگی ذهنی برای سلوک مراقبه است و تحقق خلسه را سرعت می بخشد. صوفیان این نحله، کفر به اسباب و علل و اشخاص و عمل صالح و آثارش را به اصطلاح قرآنی توکل و تحریف و تبدیل معنوی آن پوشش می دهند. توکل اصطلاحی آنان، مسخ شده توکل قرآنی است. سالک، با ایجاد وضع نفسانی کفر به اسباب و علل و اشخاص و اشیاء حتی به اراده و عمل و توانایی خویش، و تثبیت آن تحت عنوان توکل، در واقع مراقبه خود را تسهیل و تقویت می کند و وقوع خلسه را سرعت می دهد.
توکل به معنای اصطلاحی این نحله که همانا کفر به علل و اسباب و عمل باشد گر چه برای مراقبه مفید می افتد اما رابطه علیت مراقبه را با شهود یا خلسه، خدشه دار می نماید. اگر هیچ کار و سببی در تحقق خلسه موثر نباشد پس مراقبه چه صیغه ای است؟ گر چه برخی از صوفیان که در وحدت وجود پیشتر تاخته اند برای رفع این رخنه و خدشه، جذبه را جعل کرده و حدیثی هم به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت می دهند که جذبة من جذبات الحق(763) توازی عمل الثقلین یک جذبه - یا کشش - از کششهای خدا به عمل صالح آدمیان و پریان می ارزد. با این همه، چون می دانند که تا نفی خواطر که عملی ارادی و جدی است صورت نگیرد خلسه و وصال حق روی نخواهد داد این توجیه را می سازند که در بدایت حال، سالک باید سبب بین باشد، ولی چون از سلوک مدتی بگذشت دیگر سبب بینی بکار نیاید و بر سالک در مراتب بعدی باید از مهمات خویش در گذرد و به هیچ اسباب و وسایطی متمسک نگردد و از غیر حق چیزی نخواهد. در این وقت وسایل و اسباب منتفی شود و سالک به مقامی رسد که دیگر احتیاج و خواستن ندارد؛ و این فقر مطلق است.
توکل مسخ شده این نحله با عقیده به جبر، آمیخته است. کفر به عمل هم جزئی از آن است که آن را فنای فعل و توحید افعالی اصطلاح کرده اند. سرانجام، و در نهایت مراقبه، سالک چاره ای جز این ندارد که اراده و فعل و حتی عمل مراقبه خود را از نظر بیندازد تا فنای فی الله تحقق بپذیرد، وگرنه آگاهی وی محض و بی محتوا و بی متعلق نخواهد گشت و سالک، ناکام خواهد ماند.
بابا طاهر همدانی می گوید: متوکل کسی است که ملتفت به مالکیت خود نباشد و مملوک هیچ چیز هم نباشد. و توکل آن است که ملتفت توکل نباشد که اگر ملتفت باشد اعتمادش بر توکل خواهد بود. و توکل، نفی رؤیت است یعنی نایاب شدن رؤیت اسباب به سبب رؤیت حق تعالی شأنه.(764)
ملاحسین کاشفی - متوفای 910 - می نویسد: توکل، عبارت است از قطع نظر از جمع اسباب و ادوات، و اعتماد نمودن بر حضرت مسبب الاسباب و گفته اند: التوکل نفی الشکوک و تفویض الامر الی مالک الملوک. ای درویش! از جمله اخلاق که اهل معاملات را اتصاف بدان لازم است هیچ خلق آن حال ندارد که توکل دارد. چرا که آن باران یقین است که از ابر وجود حق بر زمین دل سالک می بارد...(765)
آنچه این دو صوفی متأخر می گویند مبتنی بر اظهارات مشایخ این نحله است. ذوالنون مصری، اولین صوفی این نحله، می گوید: توکل، از طاعت خدایان بسیار (یعنی اسباب و نیروهای طبیعی و اشخاص و...) بیرون آمدن است و به طاعت یک خدای مشغول بودن و از سبب ها بریدن. و می گوید: توکل دست برداشتن از تدبیر بود، و بیرون آمدن از قوت و حیلت خویش.(766)
سهل بن عبدالله تستری - متوفای 283 - می گوید: اولین مقامی در توکل آن است که پیش قدرت چنان باشی که مرده پیش مرده شوی تا چنانکه خواهد او را می گرداند و او را هیچ ارادت (اراده) نبود و حرکت نباشد.(767)
از او می پرسند از توکل؟ می گوید: پایین ترین حد آن، ترک امانی و آرزوهاست، و اوسط آن ترک اختیار است.(768)
ابویعقوب نهرجوری - متوفای 330 - درباره توکل می گوید: مرگ نفس است هنگام رخت بربستن حظوظ اسباب دنیا و آخرت از آن.(769) سری سقطی - متوفای 251 - می گوید: توکل، انخلاع است از حول و قوت(770) یعنی کفر به توانایی و عمل خویش. یوسف اسباط می گوید: توکل را ده علامت است... ترک اختیار گوید، و قطع علایق ، و نومیدی از خلایق، و دخول در حقایق، و بدست آوردن دقایق.(771)
رویم بغدادی - متوفای 303 - می گوید: توکل، اسقاط رؤیت وسایط است و تعلق به بالاترین علایق.(772) ابن عطاء أدمی - متوفای 309 یا 311 - می گوید: توکل آن است که تا شدت فاقه در تو پدید نیاید به هیچ سبب باز ننگری و از حقیقت سکون بیرون نیایی چنانکه حق داند که تو بدان راست ایستاده ای.(773) ابو عثمان حیری نیشابوری - متوفای 298 - می گوید: توکل، بسنده کردن است به خدای از آنکه اعتماد بر وی دارد.(774)
وجود توکل به عنوان یک وضع نفسانی در سالک، به هر صورت و با هر کیفیتی که باشد خواه توکل اسلامی و خواه توکل مسخ شده این نحله که جز کفر به اسباب و وسایط نیست، مانعی است در راه تحقق آگاهی محض؛ و باید زایل شود. از تثبیت این وضع نفسانی در خود تا تجربه خلسه، راهی بس دراز است. این آن معنایی است که حسین بن منصور حلاج به ابراهیم خواص گوشزد می کند. از وی می پرسد: چه می کردی اندرین سفرها و بیابانها که می بریدی؟ گفتا: در توکل مانده بودم. خویشتن را بر آن راست می نهادم. (حلاج) گفت: عمر بگذاشتی اندر آبادان کردن باطن. تو کجا و فنای در توحید کجا!(775)
چون آگاهی نسبت به توکل، باید در اثنای مراقبه محو گردد و به فراموشی سپرده شود تا خلسه حاصل آید بعضی از بزرگان این نحله، می گویند: حقیقة التوکل ترک التوکل، حقیقت توکل، ترک توکل است.(776)