فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

تجرید و تفرید

ابونصر سراج طوس - قدیمی ترین مورخ تصوف - می نویسد: تجرید و تفرید و توحید، الفاظ مختلفی اند که دارای معنی متفق اند و برتری یکی بر دیگری بسته به مقدار درک حقایق وجدان است.(725) اگر از ذیل عبارتش بگذریم که ناشی از عدم ورودش به حقیقت امر می باشد باید بگوییم که به نزدیکی معنای این سه اصطلاح تا حد مترادف بودن آنها متفطن گشته است.
تفرید و توحید مترادف اند و به معنای خالی کردن ذهن است از هر اندیشه و خاطره و صورت ذهنی و مفهوم کلی و ادراک حسی تا آگاهی، فرد یا واحد بشود و چنان که مکرر گفته ایم محض گردد به این معنا که هیچ متعلقی نداشته باشد و از هر محتوایی خالی و عاری باشد. این همان کاری است که در مراقبه انجام می گیرد. یا می توان گفت: اگر مراقبه را انجام بدهیم ذهن سیر تفرید و توحید را پیدا می کند و از وضعیت عادی و روزمره به وضعیت خلسه در می آید.
تجرید، مقدمه تفرید و توحید - یا مراقبه - است. در تجرید، خود را مجرد یا عاری از شواغل می سازیم و از معرض تحریکات خارجی و تحریکات درونی دور می گردانیم تا عزلت یابیم و به خلوت در آییم. از مالکیت و مقام بیرون می آییم تا ذهن به هیچیک از آنها نپردازد. از هر کار و کسبی حتی علم و تدریس و مطالعه بیرون می آییم. جامعه و سیاست و جهاد را ترک می گوییم. در عین حال، سائقه های عضوی را آرام می کنیم. امید به ثواب آخرت و بهشت و رضوان الهی را قطع می نماییم. هیچ میلی در خود باقی نمی گذاریم نه میل به اشیاء و امور دنیایی و نه آخرتی، جز یک میل و آن هم میل به شهود آگاهی محض است. تجرید، خود را از همه این میلها و اشیاء و کارها عاری و مجرد کردن است. در این صورت به خلوت می نشینیم در حالی که یک میل داریم و آن میل به شهود آگاهی محض یا واحد بلاثانی باشد که آن را عرفان می خوانند.
در خلوت و حال تمرکز میل و توحید آن، به تفرید همت می گماریم تا از همه صور ذهنی و مدرکات حسی مجرد و عاری شویم و به خلسه فرو رویم، حالی که آگاهی - یا به قول صوفیان این نحله خدا، و حق - فرد و واحد گردد و به خود هم استشعار نداشته باشد.
می نویسد: از آن الفاظ که اهل معرفت، بدان مخصوصند تجرید و تفرید است. و در وضع لغت، تجرید از مجردی گرفته اند. مجرد آنکس باشد که برهنه باشد. معنی تجرید آن است که ظاهر او برهنه باشد و از اغراض (خواسته ها و اشیاء) دنیا، و باطن او برهنه باشد از عواض یعنی بر ترک دنیا از خدا عوض طلب نکند. و تجرید آن باش که از مال دنیا چیزی نگیرد و به آنچه بجای بگذارد عوض طلب نکند نه در این جهان و نه در آن جهان. و این اول مقام تجرید است که دنیا نخواهد و نجوید... مجرد گشتن به باطن آن است که بر ترک آنچه از او مجرد گشت عوض طلب نکند نه در وقت عاجل (یعنی در این جهان) و نه در مستقبل (در آخرت)... تجرید را مقام سیوم هست و آن آنست که چون این هر دو تجرید (ظاهر و باطن) بجای آورده باشد بر ظاهر او حالی پدید آید یا در باطن او مقامی پدید آید که به آن مقام آرام گیرد (دلخوش گردد). این کس وقت پرست و حال و مقام پرست است نه حق پرست. از بهر آنکه چون به آن مقام صحبت کرد مجرد نیست. از بهر آنکه مجردی (تجرید) یگانگی است و او یگانه نیست. پس کمال تجرید آن است که سر (ذهن) او مجرد گردد از مقامات و احوال.(726)
ابویزید بسطامی - متوفای 261 - می گوید: حق تعالی، فرد است، او را به تفرید باید جستن. تو او را به مداد و کاغذ جویی، کی یابی!(727) چون از آگاهی محض با لفظ حق تعالی تعبیر می نماید مرادش از تفرید، مراقبه است که در آن آگاهی پس از مسدود شدن روزنه های حواس و توقف اندیشه، و فراموشی صور ذهنی، فرد یا تنها گشته و محض یا مجرد از متعلقات و محتوا شده است. ذهن که در وضعیت عادی و روزمره دارای محتوا و متعلقات گوناگون بیشمار است و کل یا وحدتی از بسی اجزا می سازد طی خلوت و مراقبه از اجزاء و محتویاتش تجرید می شود و کل یا وحدتی تهی از آن باقی می ماند که فرد یا تنهاست. آگاهی به خودش یا به نفس بحت بسیط که در حال عادی مکتوم است تعلق می گیرد. در این حال، چون آگاهی به هیچ حرکتی و چیزی تعلق ندارد به زمان هم تعلق ندارد. و به همین جهت است که احساس بی زمانی و جاودانگی و ازلیت و ابدیت را در همه وصف الحالها می شنویم. در این حال، ازلیت یا قدم از حدوث یا حرکت و خلق، متمایز می شود. یا به عبارت صحیح، قدم یا ازلیت، تنها و فرد می ماند بی آنکه ادراکی از زمان و حرکت و خلق یا حدوث وجود داشته باشد.
روزبهان بقلی شیرازی - متوفای 606 - می نویسد: تفرید، افراد قدم از حدوث است.(728) اگر در خاطر (ذهن)، حدثانی سالک را ذره ای بماند در عین توحید و شریط تفرید کامل نیست، و به غیر حق در مشهد حق، مشرک است. زیرا که نیران (شعله) قدم چون بالا گرفت آثار حدوث بسوخت.(729)
تا تویی برجاست در شرک است یافت - چون دویی برخاست تو حیدت بتافت
تو در و گم گرد، توحید این بود - گم شدن گم کن تو، تفرید این بود(730)
سالک تا به تویی یا به خودی آگاهی دارد یافت یا ادراکش به تعدد و کثرت تعلق دارد. و همین که خود را فراموش کرد و دویی از بین رفت تجربه واحد بلاثانی رخ خواهد نمود. یافت واحد یا فرد زمانی به کمال یا به تحقق می رسد که فراموشی - یا گم شدن - را هم فراموش کند و نسبت به آن آگاهی نداشته باشد. در این لحظه تفرید به انجام رسیده آگاهی فرد یا محض و بی استشعار به کثرت و زمان و حرکت و حدوث و آفرینش خواهد بود. او است و هیچ چیز با او نیست. کان الله و لم یکن معه شی ء.(731)
تفرید، کار ارادی به فراموشی سپردن همه چیز، یا طرد مدرکات حسی و صور ذهنی و مفاهیم و شیوه های استدلال از ذهن است. تفرید جز به مدت دراز و طولانی و مشقت فراوان و مجاهدت بسیار در نفی خواطر میسر نشود. چون جمیع اشیاء محسوسی که مرید در ابتدای سلوک بدان خو گرفته، و اموری که شاهد آنها بوده ولی بدآنها مأنوس نشده است همه در خیالش مرتسم شود، و چون به خلوت نشیند و به ذکر مشغول شود همه آن امور وقت و حال او را بشوراند. گاه گرفتار نسج خواطر شود، و زمانی به مخالطت مشاهدات غیبی و مزاحمت آنها دچار گردد. و چه بسا که گرفتار هواجس نفس و دواعی هوا و آرزوهای مختلف و وساوس شیطانی شود، و چشمه دلش را مکدر سازد و جمعیت باطنش را به تفرق و پراکندگی کشاند، و حلاوت ذکر و مناجات دل را از او سلب نماید.(732)
وقتی حلاج را برای اعدام می برند آخرین سخنش این است: حسب الواجد افراد الواحد.(733) واجد - یا سالک منتهی و اصل در حال شهود - را همین بس که واحد را از متعلقاتش که کثرت تعینات باشد و از محتوایش که مدرکات حسی و صور ذهنی و مفاهیم کلی باشد فرد یا تنها و جدا ساخته است؛ یعنی عمل تفرید را به انجام رسانده و به شهود یا وجود واحد بلاثانی رسیده است. چنین واجدی را از مرگ و اعدام چه باک!
چون بقدر امکان، تجرید ظاهری و تفرید باطنی (ذهنی) میسر گردد و اقبال بر ملازمت عزلت و خلوت، و ادبار بر مداومت مخالطت و صحبت کند تا مدد محسوسات که آفات ظاهری اند از او منقطع گردد - که اکثر کدورات از راه حواس می خیزد - بعد از آن در مداومت ذکر و نفی خواطر (طرد مدرکات حسی و صور ذهنی و مفاهیم کلی و...) کوشد تا از وساوس شیطانی و هواجس نفسانی که آفت باطنی است خلاص یابد. چون تصفیه دل (ذهن) از زنگار طبیعت دست دهد، پادشاه فرد احد و سلطان ازل و ابد - که منزه از تعین و مبرای از تلون است - تجلی کند.(734) در این عبارت، تفرید و مراقبه چندان آمیخته اند که نمی توان آن دو را تفکیک کرد. پادشاه فرد احد، همان آگاهی محض یا تجربه واجد یا واحد بلاثانی اوپانیشادهاست. سلطان ازل و ابد، همان احساس بی زمانی یا جاودانگی است که بر اثر محو صورت ذهنی حرکت و زمان، در ذهن بوجود می آید یا به قول ایشان تجلی می کند.
خواجه عبدالله انصاری که در این اصطلاحات و امور دقت نظر ندارد تجرید را بر تفرید تعمیم داده و بر مراقبه منطبق کرده و می گوید: تجرید، انخلاع از شهود شواهد است. چه خدای تعالی فرمود: فاخلع نعلیک.(735) و خلع نعلین عبارت است از تجرید حقیقی که آن تجرید واقعی از کونین و دو جهان است. و آنرا سه درجت است: اول، نفی تمام علم تلقینی که از حقیقت کشف اکتساب شده است تا سالک، عالم به علم الهی شود نه علمی که مکتسب از بقایای رسوم است. درجه دوم تجرید، حقیقت جمع است از ادراک علمی. چون علم حاصل از بقایای رسوم مکتسبه از خصایص و صفات وجود است و اقتضای صفت بقای موصوف است پس تا وقتی که ادراک علمی بجاست رسوم عالم نیز پایدار و پابرجاست، و جمع (شهود واحد) جز به محو رسوم و آثار، میسر نیست. کسی که به این درجه از تجرید رسد از اعتبار علوم رسمی خالی خواهد شد؛ و این حال مجذوبین و مؤلهین است. درجه سوم تجرید، رهایی از شهود تجرید است. در این مقام، سالک در عین جمع و محض فناست و از حالت تلوین رهیده است و شاهداً و مشهوداً و بذاته و لذاته باقی در حق شده است.(736) رهایی از شهود تجرید همان فراموش کردن مراقبه است و شبیه فراموش کردن ذکر - که می گوید ذکر و ذاکر و مذکور یکی می شود و فقط مذکور باقی می ماند و بس - که آخرین مرحله عمل ذهنی مراقبه را تشکیل می دهد و با اتمام آن شهود واحد یا آگاهی محض بدون محتوا و متعلق رخ می دهد.
این معنا همان است که ابوبکر واسطی - متوفای بعد از 320 - از آن با نیست بودن در راه حق تعبیر می کند و آن را بهتی از خود مراقبه - یا به قول او تجرید و توحید - که وسیله است نه هدف، می داند: نیست بودن در راه حق، بهتی از آن که به تجرید و توحید نظر بود. و آنجا منزل بود، وقوف بود یا مشربگاه بود.(737)
نجم الدین کبری - متوفای 618 - از آنچه سایر صوفیان، تجرید می نامند با لفظ توجه یاد می کند و آن را هفتمین اصل از اصول دهگانه مراقبه - خلسه می شمارد: و سابعها التوجه الی الله بکلیة وجوده. و هو الخروج من کل داعیة تدعو الی غیر الحق، کما هو بالموت. فلا یبقی له مطلوب و لا محبوب و لا مقصود و لا مقصد الا الله، و لو عرض علیه جمیع مقامات الانبیاء و المرسلین لا یلتفت الیه بالا عراض عن الله لحظة.(738) اصل هفتم، توجه با همه وجود به خدا است. و آن عاری شدن از هر انگیزه ای است که به غیر خدا بخواند و بر انگیزد، چنانکه با مرگ چنین عاری می شویم. بدین صورت که هیچ مطلوب و محبوب و مقصود و مقصدی جز خدا نداشته باشد، به طوری که اگر همه مقامات پیامبران و رسولان را به وی پیشنهاد کنند حتی برای یک لحظه روی از خدا نگرداند تا به آنها بنگرد.
سری سقطی - متوفای 251 - با دقت نظر، تجرید را مرحله اول مراقبه، و عبارت از ترک شواغل از قبیل جامعه، خانواده کسب و کار، و علم می داند؛ و تفرید را مرحله دوم مراقبه - یا مراقبه به معنی اخص - می شمارد: بدایت معرفت (یا عرفان)، تجرید نفس است جهت تفرید حق.(739) ابوالعباس سیاری - متوفای 342 - در پاسخ این که معرفت (یا عرفان) چیست؟ می گوید: تجرید سر (ذهن) است بخاطر حق نه بخاطر نفس.(740)
شارحان در این باب، سخنان صواب و ناصواب بسیار دارند. یکی مانند شهاب الدین عمر سهروردی - متوفای 632 - که ورودی به این نحله ندارد می نویسد: و از جمله اشارات، تجرید است و تفرید. تجرید، نفی اغیار است و تفرید، نفی نفس. و بعضی گفته اند: تجرید آن است که در اعمال و طاعات، طالب عوض نباشد و آن را حق عظمت داند و انقیاد عبودیت. و تفرید، آن است که در اعمال صالحه، نفس خود را در میان نبیند، فضل و عنایت و توفیق و منت حق تعالی داند در حق خود.(741) دانستیم که در مراقبه، پای اعمال صالحه در کار نیست تا در خلال آنها نفس خود را در میان بیند یا نبیند و آن را فضل و توفیق و نعمت گران خداوند متعال داند. اساساً ایمان به خدا، شرط و لازمه مراقبه نیست؛ هزاران بودایی و صدها هزار کافر و ملحد در هند باستان مراقبه داشته و به شهود و عرفان یا معرفتی ورای طور عقل می رسند؛ نظائرشان هم اکنون می رسند، و بعدها هم خواهند رسید. بعکس، توفیق در مراقبه منوط به آن است که سالک ایمان و کفر را از یاد ببرد؛ زیرا چنان که عین القضات می گوید این دو دو حجاب اند میان بنده و خدا یعنی آگاهی محض یا واحد بلاثانی.
سخن شهاب الدین عمر سهروردی در عوارف المعارف به این صورت است: تفرید آن است که سالک خود را در آنچه بر او می گذرد نبیند و همه خای را بیند. و نفی نفس است و استغراق در نعم الهی است و غیبت از کسب.(742) مراد از کسب، سلوک و مراقبه است. یعنی سرانجام باید سلوک یا مراقبه را نیز از ذهن بزداید تا آگاهی، محض گردد.
عبدالرحمن جامی - که وارد به این نحله است - می نویسد: خواجه عبدالله انصاری گوید: توحید نه آن است که او را بیگانه باشی. توحید آن است که او را یگانه باشی. توحید، یگانه گردانیدن دل است یعنی تخلیص و تجرید او از تعلق به ماسوای حق سبحانه هم از روی طلب و ارادت هم از جهت عمل و معرفت. یعنی طلب و ارادت او از همه مطلوبات و مرادات منقطع گردد و همه معلومات و معقولات از نظر بصیرت او مرتفع شود. از همه، روی توجه بگرداند و به غیر حق سبحانه آگاهی و شعورش نماند.(743)
تجربه را بر خلاف دیگران که ترک شواغل از قبیل مالکیت و اشیاء و اشخاص و مناصب و جامعه و کسب و کار یا شامل این ترک با ترک علاقه و میل به آنها می شمارند فقط شامل ترک میل و عشق به آنها می داند، یعنی یک کار درونی و نه عملی و بیرونی. می گوید تجرید این است که به هیچ چیز غیر خدا علاقه و عشق نداشته باشی و هم به هیچ غیر خدا علم و معرفت و آگاهی نداشته باشی. نه خودت مراد و مطلوب و خواسته ای غیر خدا داشته باشی و نه در ذهنت آگاهی به چیز یا امر یا موجودی غیر آگاهی به خدا باقی بماند. و این در واقع سلوک مراقبه به معنای عام آن است که هم شامل تجرید به مفهومی که دیگران بکار برده اند می شود و هم شامل تفرید. با این تجرید - یا مراقبه - هم عزلت و خلوت یا شرایط زیست ویژه مراقبه تحقق پیدا می کند و روزنه حواس به روی همه تحریکات بیرونی و تحریکات درونی - آز و سائقه های عضوی - مسدود می شود و هم عمل ذهنی طرد مدرکات حسی و صور ذهنی و مفاهیم و شیوه های استدلال و معرفت به نسبتها یا اضافات، صورت می پذیرد که برخی از آن با تفرید یاد می کنند.
جامی در شرح رباعیات در وحدت وجود، فلسفه مراقبه یا تجرید و تفرید را به میان می کشد و از چگونگی وصول به حق از طریق مراقبه یا تجرید، دم می زند. و می گوید این که ذکر - سلوک فرقه نقشبندیه و دیگران - منتهی می شود به شهود حق، علتش این است که مناسبتی میان بنده و رب وجود دارد، لکن این مناسبت، با احکام خلقی و خواص و صفات امکانی که لازمه وجودی بنده و سالک است در حجاب مانده است. یا می توان گفت: احکام خلقی و خواص و صفات امکانی، مانع و حجاب شهود حق برای بنده یا سالک شده اند. برای رفع این مانع یا حجاب یا حجب، چند کار باید کرد: یکی قطع تعلقات ظاهری، یعنی ترک شواغل. دیگری قطع تعلقات باطنی، یعنی ترک دلبستگی و میل و عشق به اشیاء و به دنیا و به آخرت. سوم خالی کردن ذهن از همه روابطی که با اشیاء و جهان بیرونی دارد خواه به این روابط آگاهی داشته باشد یا آگاهی نداشته باشد. سالک برای این که از وضعیت عادی بدر آید باید از جهان کثرت بتدریج دوری گزیند. این دوری گزیدن با انفراد و انقطاع امکان می پذیرد. بر اثر انفراد و انقطاع، فی الجمله مناسبتی میان سالک با خدا بوجود می آید. بعد باید ذکری انتخاب کند تا با این ذکر، ذهنش بر خدا متمرکز شود، که این همان توجه به حضرت حق است. ذکر چون یک یاد کردن یا یاد آوری و آگاهی است از یک طرف امر شخصی و متعلق به جهان مادی و عالم امکان است و از طرف دیگری آگاهی امری ربانی است. لفظ ذکر، از عالم امکان است اما مدلول آن ربانی است، حقی رب است. پس، ذکر با داشتن این دو خصوصیت - امکان و ربانی بودن - برزخ یا واسطه ای است میان خلق یا سالک با خالق یا حق. پس با ذکر، سالک نوعی دیگر مناسبت با خدا پیدا می کند. این دو مناسبت میان سالک با خدا، شهود حق را موجب می شود. زیرا، حجب یا موانعی که میان سالک با حق وجود دارد نتیجه نسیان یعنی فراموش کردن حق است. اما چه باعث فراموشی حق برای سالک شده است؟ صور ذهنی و مدرکات حسی و مفاهیم کلی که مجموعاً صور کونیه باشند در ذهن سالک، حجب را تشکیل می دهند. اساساً حجاب در حقیقت چیزی جز نقش بستن صور کونیه در ذهن، نیست. این صور کونیه سبب می شوند ما نسبت به جهان مادی و طبیعت و به دنیا و آخرت آگاهی پیدا کنیم و چیزها و اموری غیر از خدا را موجود بدانیم، و در عین حال از توبه و آگاهی نسبت به خدا غافل بمانیم تا یاد خدا از خاطرمان برود. از انجام که معالجه هر چیزی با ضد آن ممکن است باید با ذکر و به خاطر آوری دائمی و مکرر خدا تمام خاطرها و صور ذهنی و مدرکات حسی و... را به فراموشی بسپاریم تا تنها خدا در ذهنمان بماند. چاره کار، در این است که کلمه لا اله الا الله را تکرار کنیم و ورد زبان داریم، همانچه به این معناست که هیچ موجودی غیر خدا نیست. البته این، تحریف معنای لا اله الا الله است که جامی و سایر صوفیان می کنند تا امر مراقبه را با موفقیت انجام دهند و به آگاهی محض بی محتوای بی متعلق برسند و بگویند این همان خداست و در وجود هیچ چیز غیر خدا نیست. حال آنکه معنای کلمه توحید این است که معبودی - و نه موجودی - جز الله نیست. معبودهای دیگر بی اعتبار و ناشایست اند. قرآن کریم تعدادی از این اله یا معبودها را بر می شمارد ولی آنها را ناشایست و نامعتبر می داند، و نه غیر موجود. جامی، می گوید نظر داشتن به موجوداتی غیر خدا، شرک است. به خاطر داشتن هر چیز و هر کار و امری حتی ثواب آخرت، حتی ایمان و تقوی و عمل صالح، حتی کفر و کافران، در کنار یاد خدا، شرک است. همه این نظرها و خاطرها و صور ذهنی باید محو گردد تا توحید تحقق پذیرد. این توحید، با ذکر خفی یا ذکر ذهنی و نه زبانی، امکان پذیر است آن هم با مداومت. پس سالک ذاکر باید همان وقتی که با زبان ذکر لا اله الا الله می گوید در ذهن ملازم معنای آن - البته معنای وحدت وجودی و نه وحدت معبودی آن - باشد. وقتی که لا اله می گوید به فنای همه محدثات یا مخلوقات بیندیشد، و چون الا الله می گوید وجود قدیم و ازلی را با دیده بقا بنگرد و بیندیشد تا با تکرار و تلقین، این اندیشه در ذهنش جای گیرد و وضع نفسانی ایمان وحدت وجودی در وی راسخ گردد. به طوری که حتی وقتی زبانش از ذکر آن باز ایستاد ذهنش همچنان بیندیشد که در هستی جز یک وجود و موجود نیست و آن خداست و چیز دیگری نیست مگر سایه آن وجود یا صور منعکس شده در آئینه های بسیار. حتی وضعیت ذهنش باید طوری شود که امر توحید وحدت وجودی هم از آن محو گردد تا نسبت به آن آگاهی نداشته باشد و ذاکر در ذکر و ذکر در مذکور فانی گردد.
نوشته وی این است: بدان که سر ذکر و ترقی در مراتب آن است که حقیقت مناسبت که میان بنده و رب است و به احکام خلقی و خواص و صفات امکانی مغمور و محجوب شده زنده گردد. و این حالت بی قطع تعلقات ظاهر و باطن و بی تفریغ دل از همه ارتباطات که بعد از ایجاد میان انسان و سایر اشیاء حاصل شده است خواه آنرا داند و خواه نداند حاصل نگردد. پس بر طالب سالک واجب است که رجوع کند از آنچه در آن است به مفارقت صور کثرت بتدریج به واسطه انفراد و انقطاع تا مناسبتی فی الجمله میان او و حق تعالی حاصل شود. و بعد از آن توجه با حضرت حق - سبحانه و تعالی - کند به ملازمت ذکری از اذکار. و ذکر چون از وجهی کونی است و از وجهی ربانی - زیرا که از روی لفظ و نطق کونی است و از روی مدلول، ربانی بلکه رب است - پس آن برزخ باشد میان حق و خلق، و به سبب وی نوعی دیگری از انواع مناسبت حاصل آید. و مشایخ طریقت - قدس الله تعالی ارواحهم - از جمله اذکار، ذکر لا اله الا الله را اختیار کرده اند؛ و حدیث نبوی چنین وارد است که افضل الذکر لا اله الا الله. و صورت این ذکر مرکب است از نفی و اثبات. و به حقیقت راه به حضرت عزت - سبحانه - به این کلمه توان برد. حجب روندگان نتیجه نسیان است و حقیقت حجاب، انتقاش صور کونیه است و دل. و در آن انتقاش، نفی حق و اثبات غیر است. و به حکم المعالجة بالا ضداد در کلمه توحید نفی ماسوای حق و اثبات حق سبحانه است. و خلاص از شرک خفی جز به مداومت و ملازمت بر معنی این کلمه حاصل نیاید. پس ذاکر می باید که در وقت جریان این کلمه بر زبان، موافقت میان دل و زبان نگاه دارد و در طرف نفی، وجود جمعی محدثات را به نظر فنا مطالعه فرماید و در طرف اثبات، وجود قدیم را - جل ذکره - به عین بقا مشاهده نماید تا بواسطه تکرار این کلمه صورت توحید در دل قرار گیرد و ذکر، صفت لازم دل گردد، و در اوقات فترات ذکر لسانی فتور و قصور به ذکر دل راه نیابد، و صورت توحید که معنی ذکر است از وجه ظاهر دل محو شود و حقیقت آن در وجه باطن دل ثبت گردد و حقیقت ذکر در دل متجوهر شود و حقیقت ذکر با جوهر دل متحد شود و ذاکر در ذکر و ذکر در مذکور فانی گردد. و از کلمات قدسیه و انفاس متبرکه حضرت خواجه (بهاء الدین محمد نقشبند) است که هر چه دیده شد و شنیده شد و دانسته شد همه غیر است و حجاب است، به حقیقت کلمه لا آنرا نفی می باید کردن. و نفی خواطر که شرط اعظم سلوک است بی تصرف عدم در وجود سالک که آن تصرف عدم اثر و نتیجه جنبه الهی است به کمال مسیر نگردد. و وقوف قلبی برای آن است تا اثر آن جذبه مطالعه کرده شود و آن اثر در دل قرار گیرد. و رعایت عدد در ذکر قلبی برای جمع خواطر متفرقه است. و در ذکر قلبی چون عدد از بیست و یک بگذرد اثر ظاهر نشود دلیل باشد بر بی حاصلی آن. عمل و اثر ذکر آن بود که در زمان نفی، وجود بشریت منتفی شود و در زمان اثبات، اثری از آثار تصرفات جذبات الوهیت مطالعه افتد.(744)

نفی خواطر

نفی خواطر همان از یاد بردن یا مجو مدرکات حسی و اندیشه و صور ذهنی است که باید در خلوت انجام گیرد. کار اصلی در مراقبه، همین است. می توان گفت، این، مراقبه به معنای اخص آن است که آن را تفرید هم می خوانند. دیدیم که عبدالرحمن جامی می نویسد: نفی خواطر، شرط اعظم سلوک است.(745) همچنین در حاشیه اشعة اللمعات، خواندیم که چون بقدر امکان، تجرید ظاهری - یعنی ترک شغل و خانواده و کسب و علم و مال... - و تفرید باطنی - یا خالی کردن دل از علایق - میسر گردد و عزلت و خلوت اختیار کند تا مدد محسوسات که آفات ظاهری اند از او منقطع گردد و روزنه حواسش به روی عالم خارج مسدود شود آنگاه به ذکر دائمی همت گمارد و به نفی خواطر کوشد... تا پادشاه فرد احد... تجلی کند.(746)

عزلت و خلوت

مشایخ این نحله از هزاران سال پیش در هند باستان تا به امروز رابطه عزلت و خلوت را با مراقبه و رسیدن به خلسه، می دانسته اند. مشایخ طریقت، عزلت و خلوت و انقطاع و انزوا را از آن جهت اختیار کرده اند تا حواس ظاهر بسته شود و از اعمال خود معزول گردد.(747) عبدالرحمن جامی هم می نویسد: به واسطه عزلت، امداد نفسانی (یعنی واردات ذهنی) کم می شود و حجاب مرتفع گردد.(748) بابا طاهر عریان می گوید: هر کس اراده نماید که به حق برسد باید از جمع مخلوقات کناره گیری کند و بداند که نفسش نیز از جمله مخلوقات است.(749)
اثر عزلت و خلوت بر سالک این است که روزنه های حواس او را مسدود ساخته نمی گذارد مدرکات حسی به ذهنش راه یابد. ملا محمد بلخی در ابیات 2708 به بعد مثنوی به همین معنا اشاره دارد:
چیست آن کوزه، تن محصور ما - اندرو آب حواس شور ما
ای خداوند این خم و کوزه مرا - در پذیر از فضل الله اشتری
کوزه با پنج لوله پنج حس - پاک دارد این آب را از هر نجس
لولها بر بند و پر دارش زخم - گفت: غضوا عن هوا ابصارکم
بدیع الزمان فروزانفر در شرح آن می نویسد: به گفته صوفیان، چشم تن از حرام، و چشم دل از ماسوای حق بسته باید داشت. بعضی گفته اند که مقصود حفظ خواطر است از نظر به آفرینش هر چند که به حسب ظاهر مباح است؛ برای آنکه سالک مانند کسی است که به قصد حج احرام می بندد و مادام که سلوک خود را تمام نکند ترک نظر بغیر حق و انصراف از عموم خوشیها بر او واجب است. فایده ترک نظر، دفع خاطرهای پلید است از آن جهت که نظر، فکر را بر می انگیزد و به سوی بیرون، گرایان می کند. تأویل مولانا به گفته صوفیان نزدیک است. نهایت آنکه او ترک نظر را بر حسب مثال و از باب استناد به آیه کریمه می آورد؛ و مقصود آن است که تمامی حواس را از التفات بغیر حق و از خواهشهای نفسانی نگاه باید داشت.(750) خواننده اینک می تواند دریابد که فروزانفر به حقیقت امر و رابطه مسدود کردن روزنه حواس و قطع نظر به هر چیزی و امر و شخص و موجود با تحقق خلسه، پی برده است یا نه؟ همینقدر اشاره می کنم که فایده ترک نظر بر خلاف پندار وی دفع خاطرهای پلید نیست بلکه دفع هر خاطری اعم از پاک و پلید است؛ و جز بدین طریق، آگاهی محض بی محتوای بدون متعلق، تحقق نخواهد یافت و سالک به طواف کعبه نخواهد رسید.