فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

تفرقه و جمع

دانستیم که ذهن سالک یا صوفی مراقبه از وضعیت عادی و روزمره به وضعیتی در می آید که خلسه نام دارد و همانا آگاهی محض است آگاهیی که فقط به خود استشعار دارد و هیچ گونه محتوا و متعلقی غیر از خود ندارد. به بیان دیگری به علت مراقبه، سیاله آگاهی متوقف گشته تبدیل به آگاهی محض می گردد. در این حال، آگاهی فقط به خود علم دارد. و همین است که عرفان نظری از آن با شهود یاد کرده آن را ورای طور عقل می شمارد. هر چه هم در تحقیر عقل و فلسفه می گویند به بهانه همین آگاهی محض است که فقط به خود استشعار دارد. حرف اصلی عرفان نظری و صوفیان نظریه پرداز، این است همین آگاهی را حق، خدا، وجود و نیروانا می نامند. آنگاه می گویند: در حال خلسه و بیخودی خدا نسبت به خودش یا ذاتش علم دارد. این علم را علاوه بر شهود، عرفان و معرفت هم می خوانند. کلابادی - متوفای 385 هجری - مولف التعرف لمذهب التصوف، می نویسد: ثم اختلفوا فی المعرفة نفسها ما هی؟ فقال جنید: المعرفة وجود جهلک عند قیام علمه. قیل له: زدنا. قال: هوالعارف و هوالمعروف.(674) آنگاه درباره خود معرفت - یا عرفان - اختلاف پیدا کردند که چیست؟ جنید بغدادی - متوفای 297 هجری - می گوید: معرفت، وجود جهل تو است به هنگام قیام علم او. از او می خواهند توضیح دهد، می گوید: او عارف است و همو معروف است. وجود جهل تو در اثنای مراقبه به تحقق می رسد و حاصلش فراموش شده اشیاء و اشخاص و امور از جمله خود شخص و عمل مراقبه به تحقق می رسد، و حاصلش فراموش شدن اشیاء و اشخاص و امور از جمله خود شخص و عمل مراقبه یا فراموشی، است. در این لحظه، خلسه یابیخودی، رخ می دهد که عبارت است از تنها ماندن آگاهی که فقط به خود استشعار دارد. چون آگاهی را خدا می نامند، خدا به خودش علم پیدا می کند یا به ذات خودش آگاهی می یابد. خودش همان معروفی است که صوفی مراقب می خواهد او را بشناسد و از او آگاهی یابد یا به عرفانش برسد. در اینجا از سالک صوفی خبری نیست، خدا هست و بس، و هم او به خود استشعار دارد. عارف و معروف همو است. چیزی یا کسی غیر او نمانده و اساساً نبوده است. وضعیتی پیدا یا ظاهر می شود که در ازل یا پیش از خلقت ماسوی الله - یا جهان و انسان و سالک - بوده است. زمانی هم وجود ندارد، چون ذهن متوقف گشته و آگاهی فقط نسبت به خود استشعار دارد و هیچ شی ء یا حرکت و حادثه ای را ادراک نمی کند. ازل به ابد پیوسته است.
جنید بغدادی از اولین صوفیانی است که نحله مراقبه - خلسه را در قلمرو اسلامی آموزش می دهند. او عرفان یا معرفت و شهود را عبارت از آگاهی محضی که به خود استشعار دارد می داند، عارفی که با معروف یکی شده است: او عارف است و همو معروف است. تو نسبت به همه چیز جهل پیدا کرده ای و در نتیجه، او - یعنی آگاهی یا خدا - نسبت به خود، علم پیدا کرده است.
جهلی که جنید به آن نظر دارد و وجودش را عین معرفت یا عرفان، می شمارد حالت فراموشی یا جهل به اشیاء و امور و حوادث و به همه مفاهیم کلی و حتی زمان و مکان است. و این معلول چند فعالیتی است که به مجموع آنها، مراقبه می گوییم. در این وضعیت، ذهن هیچ فرق و تمایز و تفرقه ای را درک نمی کند و هیچ کثرتی را نمی یابد، و حدود اشیاء و امور و اشخاص را باز نمی شناسد. آگاهی شخصی در این وضعیت، هیچ متعلقی ندارد و فقط خود را ادراک می کند و می داند که هست. هنگامی که نفس به ادراک موضوعات نپردازد، به خویشتن اشعار می یابد. خود در آینه خود جلوه می کند. نفس، که از تمامی محتویات و مدرکات روانی عاری شده است چیز یا گوهر دیگری نیست که متمایز از محتویات خویش باشد. وقتی چیز دیگری نبود و به چیز تعلق نداشت به خود تعلق می گیرد. نفس بحت بسیط ظهور پیدا می کند و تجلی می یابد. عارف و معروف یکی می شود.
مستملی بخاری - متوفای 434 - می نویسد: مسأله جمع و تفرقه، مسأله ای بزرگ است... هر گه که عارف در معرفت از کونین، بیرون از حق تعالی به چیزی دگر اشارت کند آن معرفت نیست. پس چون پراکندگی او مجموع گردد به مشاهدت حق تا همه از او بیند وجوداً و بدو بیند قیاماً، و از بهر او بیند ملکاً و سوی او بیند رجوعاً، حال جمعش این باشد. و باز تفرق در احوال آن است که یا نظاره طاعت کند یا نظاره معصیت، که هر دو صفات او در آن وقت که نظاره صفات خودش کند از نظاره حق بازماند، متفرق است. و اگر نیز نجات به طاعت بیند یا هلاک به معصیت بیند منجی و مهلک غیر حق داند متفرق است. و جمله (خلاصه) تفرق و اجتماع آن است که تا بنده به غیر حق نظر کند متفرق است، و چون نظر از اغیار بردارد و به حق افکند مجتمع است.(675) وی که به حقیقت نحله مراقبه - خلسه پی نبرده دیدن و ندیدن اثنای مراقبه را دیدن اعتقادی و رأی عقلی پنداشته و بر این اساس این دو اصطلاح یا مسأله بزرگ تصوف را شرح می دهد.
عبدالرزق کاشانی - متوفای 735 - که با مسائل این نحله آشناست می نویسد: جمعیت، عبارتست از اجتماع همت در توجه به خداوند [ آگاهی محض - نفس فردی ] و اشتغال به او از غیر او. و در مقابلش تفرقه است که عبارت از پراکندگی خاطر (ذهن) است به واسطه اشتغال به خلق و کثرت.(676) نه تنها به رابطه تفرقه با سلوک مراقبه، و رابطه جمع با حال خلسه، پی برده بلکه ارتباط تفرقه و جمع را با کثرت و وحدت، تشخیص می دهد.
عبدالرحمن جامی - متوفای 898 - که در این نحله متبحر است می نویسد: تفرقه، عبارت از آن است که دل (ذهن) را به واسطه تعلق به امور متعدد پراکنده سازی. و جمعیت، آن است که از همه به مشاهده واحدپردازی. جمعی گمان بردند که جمعیت در جمع اسباب است، در تفرقه ابد بمانند. فرقه ای به یقین دانستند که جمع اسباب از اسباب تفرقه است، دست از همه افشاندند.
ای در دل تو هزار مشکل زهمه - مشکل شود آسوده ترا دل زهمه
چون تفرقه دل است حاصل زهمه - دل را به یکی سپار و بگسل زهمه
ای سالک ره سخن زهر باب مگوی - جز راه وصول رب ارباب مپوی
چون علت تفرقه است اسباب جهان - جمعیت دل زجمع اسباب مجوی
ای دل طلب کمال در مدرسه چند - تکمیل اصول و حکمت و هندسه چند
هر فکر که جز ذکر خدا وسوسه است - شرمی زخدا بدار این وسوسه چند(677)
تفرقه را علاوه بر توجه ذهن به اشیاء و به خود و کارها و موجودیت خود، بر اشتغال به امور و گردآوری وسائل و اسباب از جمله عقل و علم و دلیل و اعتماد بر آنها تعمیم می دهد. ترک مالکیت و کار و کسب، و ترک دانش و مدرسه و تعقل و استدلال و دلیل را مقدمه ضروری خلوت و مراقبه منتهی به خلسه می داند. تفصیل و تعابیر دیگر این معنا در ذیل تجرید خواهد آمد. جمعیت یا جمع را مشاهده واحد که همان تجربه آگاهی محض باشد که به خود اشعار دارد می داند. و درست هم هست. سپردن دل به یکی بیان دیگری است از تجربه واحد بلاثانی که در آگاهی محض و بدون محتوا و متعلق، رخ می دهد. بگسل زهمه همانا به فراموشی سپردن همه چیز است که از آن با فنا یاد می کنند. صوفیان این نحله، توجه داشتن ذهن را به امور جهان و زندگی و مردم و علم و سیاست، و خود شخص، تفرقه می خوانند و هر کس را در حال این توجه یعنی وضعیت عادی و روزمره مردم باشد شرالناس بلکه نسناس می دانند. خودشان را اهل جمع لقب داده اند، یعنی کسانی که با مراقبه از حالت تفرقه به حال خلسه که شهود و عرفان و توحید و حقیقت یا تجربه واحد بلاثانی باشد انتقال یافته اند. البته، انتقال موقتی که گاه به گاه صورت می گیرد و پس از هر جمع به حال تفرقه در می آیند، اما همچنان از آن می پرهیزند و می گریزند...
عزالدین محمود کاشانی در مصباح الهدایة می نویسد: تفرقه، عبارت است از وجود مباینت، و اثبات عبودیت و ربوبیت، و فرق حق از خلق.(678) و این همان وضعیت ذهنی عادی و روزمره مردم است که خود را بنده، و خدا را رب یا پروردگار می دانند و خدایی قائلند با خلقی یا مخلوقی. این وضعیت عادی ذهن بر اثر مراقبه، و فراموش شدن همه آنچه در جهان و زندگی هست موقتاً محو می شود و ذهن به حال بیخودی یا خلسه در می آید که در آن یک چیز بیشتر ادراک یا تجربه نمی شود.
مستملی بخاری می نویسد: این طایفه (صوفیان) را لفظی است که گویند فلان مجتمع است و فلان متفرق است. و از این جمع و تفریق، جمع و تفریق سر (ذهن) خواهد. و این متداول است میان هر طایفه که کسی که او با همه صحبت کند و آمیزش کند گویند فلان، پراکنده صحبت است. و چون دست در همه کاری در زند، گویند: فلان، پراکنده کار است. و از این، جمع و تفرقه باطن (ذهن) خواهند. چون بنده، یک هم و یک همت گردد و همه یک معنی را طلب کند او را مجتمع خوانند. چون بنده، یک هم و یک همت گردد و همه یک معنی را طلب کند او را مجتمع خوانند. چون همت او هر چیز جوید او را متفرق خوانند... چون بندگان، حق را بجویند به صفت خویش جویند، یا به دلیل یا به ذکر یا به معانی که از بنده وجود آید. به این حال، متفرق اند. از بهر آنکه با صفت خویش اند، و هر که با صفت خویش باشد خویشتن بین باشد، و خویشتن بین نه حق یابد و نه حق بیند. این جدا ماندن از حق، تفرق است. یعنی تا با خویشتن است متفرق است، و چون با حق است مجموع است. چون او را به اسباب جستند و جستن و یافتن چیزی باشد که نباشد، تا چون نباشد بیابندش. و اما آنکه همیشه بود و همیشه باشد، و نبود که نبود، و نباشد او را به اسباب یافتن، چگونه باشد؟ تفرق به اسباب این باشد. نزدیکی جستن (تقرب) به حق، به اعمال خویش، تفرق است...(679) چون حق یا خدا را عبارت از آگاهی می دانند میان آگاهی با خودش واسطه ای از قبیل دلیل و برهان، یا آیات آفاقی و آیات انفسی، یا فرشته وحی یا پیامبر و کتاب آسمانی نه تنها لازم نمی بینند بلکه موجود نمی دانند. راه شهود حق، یک قدم بیشتر نیست؛ حق در دل (یا ذهن) است و همین که متعلقات آگاهی را طرد کرده به فراموشی سپردی حق مشهودی می افتد به شهودی بی واسطه که شهود باطن باشد. علم و درس و استدلال و برهان و عقل و دین و شریعت و کتاب آسمانی و آیات آفاقی همه اسباب است؛ و تا توجه به اسباب هست شهود حق - که همان خلسه باشد - تحقق نمی پذیرد. اعتماد به عقل و سایر اسباب که برشمردیم شرک است و اعتقاد به تأثیر آنها در توحید و شناخت حقیقی خدا، زندقه است. می گوید: از بهر آنکه غیر حق را به حق مقرب دیدن، زندقه است... و هر که اعمال را مقرب داند زندیق است. چون اعمال را مقرب بیند در مقام تفرق است.(680)
مورخان، شارحان، و مفسران نحله مراقبه - خلسه تصوف، نظریات و اظهاراتشان را از گفته های مشایخ این نحله می گیرند. ابوالحسین نوری - متوفای 295 - از صوفیان این نحله، می گوید: جمع با حق، تفرقه از غیر است، و تفرق از غیر جمع با حق است.(681) جمع با حق همان آگاهی محض است که به خود اشعار دارد. لازمه تحقق این پدیدار، بیرون راندن ادراکات و صور حسی است که قدما به علت نا آشنایی با روانشناسی، از آن با تفرق از غیر یا عدم توجه به ماسوی الله، یاد می کرده اند. بعکس، در حال خلسه، که آگاهی محض به خود استشعار دارد از غیر جدا می گردد. به این جدایی از هر چیز و هر صورت ذهنی و ادراک حسی و مفهوم کلی و هیجان و... تفرقه از غیر می گویند.
جنید - متوفای 297 - می گوید: غیبت در بشریت، تفرقه است.(682) مرادش این است که سالک تا وقتی به کارهای بشری مشغول است جتی عبادت و ذکر و بالاتر - خود مراقبه - به جمع که همان تجربه واحد بلاثانی یا آگاهی محض باشد نمی رسد؛ زیرا چیزی هست که متعلق آگاهی است، و آگاهی در آنصورت نمی تواند محض باشد و تنها به خود استشعار یابد. این وضعیت ذهنی، همانا تفرقه یا توجه به چیزها و امور و زمان و مکان و خود و آخرت... است.
ابوبکر واسطی - متوفای بعد از 320 - می گوید: چون نظر به خود داری در تفرقه ای. و چون نظر به پروردگار [ آگاهی محض ] داری در جمعی.(683) در جمع بودن یا حال خلسه، بهیچوجه مستلزم نظر داشتن یا حتی ایمان داشتن به پروردگار نیست. بودا و بوداییان و هزاران هندوی اهل مراقبه - خلسه، و افلوطین و دیگری، در عین ملحد بودن و بی اعتقادی به نبوت و معاد، و حتی دشمنی با عیسی علیه السلام و دینش و کتاب آسمانی انجیل، از طریق مراقبه، به خلسه و شهود آگاهی محض رسیده اند. این تعبیر ابوبکر واسطی صدها نظیر و همتا دارد که همه پوشش برای اسرار نحله، به شمار می آید.
ابو علی رودباری - متوفای 322 - می گوید: تفرقه، زیان توحید است(684) یعنی آفت آن. منظورش از توحید، خلسه یا تجربه واحد بلاثانی یا آگاهی محض است که تنها و یکتا مانده است. و توجه به هر چیزی حتی - به گفته ابوبکر واسطی - توجه به خود، مانع یا حجاب آن تجربه است.
عبدالرزاق کاشانی، در معنای اصطلاح صوفیانه جمع می نویسد: عبارت است از شهود حق - بدون خلق.(685) تعریف وی چنان روشن است که ما را از تفسیر و توضیح آن بی نیاز می گرداند.
ابوعلی دقاق - از مشایخ صوفیان این نحله - می گوید: جمع، آن است که ترا از تو برباید(686)، یعنی خلسه که ربایش است. چه، در حال خلسه، شخص همه چیز حتی خودش را از یاد می برد، یا به تعبیر وی از همه چیز حتی خودش ربوده یا به تعبیر رایج صوفیان این نحله، از خود فانی می شود. ربایش یا حال خلسه، در نهایت مراقبه رخ می دهد. در شرح منازل السائرین آمده است که جمع، نهایت مقامات سالکین است و آن طرفی است از بحر توحید.(687) جریانی هم در تعریفات می نویسد: جمع، از نهایات طریق الی الله است.(688)
مولف کشاف اصطلاحات الفنون می نویسد: جمع، در نزد صوفیه، ازاله تفرقه است بین حدوث و قدم. چه، هر گاه بصیرت، روح مرا به مشاهده جمال ذات جذب کند عقل که فاروق بین اشیاء است مستور و پنهان گردد به علت غلبه نور ذات قدیم. در این حالت، تمیز بین قدم و حدث مرتفع شود؛ چون هر گاه حق آمد باطل مرتفع گردد. و این حالت را جمع گویند.(689)
ابونصر سراج طوسی - متوفای 378 - که به حقیقت نحله مراقبه - خلسه پی نبرده و با حسن نیت به نگارش تاریخ تصوف همت گماشته است می نویسد: جمع، لفظی است مجمل، و آن عبارت است از اشاره به حق بدون خلق و کون. چه، کون و خلق از مکنونات اند و قائم به نفس خود نیستند و بین عدم و وجود قرار دارند...(690) آنگاه مشاهدات خویش را از زندقه و کفر صوفیان نحله مراقبه - خلسه، چنین بیان می دارد: بسیاری درباره جمع، به اشتباه افتاده اند و کارشان به خروج از ملت اسلام، و ترک حدود شریعت کشیده است. چه، در این حالت تصور کرده اند که در جمع حرکات و سکنات خود مجبورند و به طریق جبر گراییده اند و نتیجه آن، جسارت بر تعدی و بطالت (بیکارگی و ترک واجبات) شده است. و این اشتباه به علت کمی معرفتشان به موضوع جمع و تفرقه است. و این دو را با هم اشتباه کرده اند، و آنچه مربوط به جمع است به تفرقه نسبت داده اند و یا بالعکس.(691)
مشایخ این نحله، از معنای تفرقه و جمع، و رابطه آنها با مراقبه و خلسه، اطلاع دارند. با اینهمه از حیث اطلاع و ورود در یک سطح نیستند، و برخی دچار لغزش می شوند. مولف رساله قشیریه (376 - 465) مباحثه جالبی را از قول ابو علی دقاق نقل می کند میان ابوسهل صعلوکی و ابوالقاسم نصر آبادی - متوفای 367 - بر سر جمع و تفرقه در یک مجلس سماع. می نویسد: از استاد ابو علی (دقاق) شنیدم که قوالی در پیش ابوسهل صعلوکی این بیت بگفت:
جعلت تنزهی نظری الیکا...
و استاد ابوالقاسم نصر آبادی حاضر بود. استاد ابوسهل (صعلوکی) گفت: جعلت (تاء به نصب) باید. نصر آبادی گفت: نه، که جعلت (به رفع تاء) باید. استاد ابوسهل (صعلوکی) گفت: نه، عین جمع تمامتر بود. نصر آبادی خاموش شد.(692)
قوال، با خداوند می گوید: پاکیزگی درونم را این قرار دادم که به تو بنگرم... گوینده این سخن، متوجه عبادت یا عمل تنزیه خویش است و هنوز به آخرین مرحله مراقبه که فراموش کردن عمل خود باشد نرسیده است. هنوز، به وجود خود و به این که عملی از او سر می زند آگاهی دارد و به کلی بی خود یا فانی نگشته است. ابوسهل صعلکی به او می گوید: بهتر این است که به خدا بگویی: پاکیزگی درونم را این قرار دادی که به تو بنگرم... فعل را به خود نسبت ندهی بلکه به خدا نسبت دهی تا در مرحله ای از مراقبه قرار گیری که آگاهی از فعل و اراده خود نداری، تا هر چه می شود فعل خدا باشد. ابوالقاسم نصرآبادی که از این نکته غفلت کرده است می گوید همانچه قوال گفته درست است. و ابوسهل به خاطرش می آورد که اگر فعل را به خدا نسبت دهد نه به خود، عین جمع تمامتر است نظر سالک از همه چیز حتی از فعل خودش برداشته و برطرف است و فراموشی به نهایت رسیده است و جمع تحقق یافته خواهد بود.
عبدالرحمن فارسی، رابطه عرفان یا شهود را با تفرقه و جمع، با عبارتی جالب بیان می کند. در جواب از این که کلمه معرفت چیست؟ می گوید: اذا اجتمعت المتفرقات و استوت الاحوال و الاماکن، و سقطت رویة التمییز هنگامی که متفرقات جمع شوند و احوال و مکانها یکسان نماید و دیدن تمایزها - و حد اشیاء و امور و جاها - از میان برخیزد.(693)

یقظه - قیام الله

یکی از اصطلاحات تصوف، یقظه - به معنای بیداری - است که با انتباه تفاوتی ندارد. لکن بعضی از شارحان مورخان تصوف که به نحله مراقبه - خلسه وارد نیستند آن را اولین مقام در سلسله مقامات منتهی به شهود و عرفان قلمداد می کنند. شیخ شهاب الدین سهروردی می نویسد: سلطان العارفین بایزید (بسطامی) گفت: علامت انتباه پنج چیز است... و می افزاید: بعد از انتباه، یقظه باشد. و یقظه، مرد را به طلب رساند. و بعد یقظه، توبه باشد و بعد توبه، محاسبه باشد. جنید گفت: هر آنکس رعایت او نیکو باشد ولایت او تمام شود.(694)
واقعیت این است که یقظه یا انتباه هیچ ربط علی با خلسه ندارد و فعالیتی از سلوک مراقبه نیست. ربطی که اصطلاح یقظه با این نحله دارد یک ربط تاریخی است. بودا که اهل و مروج مشهور نحله است در اوان کار دستخوش بیداری یا انتباه می شود. در سی و پنج سالگی شبی که تنها در سکوت زیر درختی در احوال دنیا و زندگی تأمل می کند ناگهان به علت شر و بدبختی بشر و راه رهایی از آن پی می برد: به مجرد آنکه دانش من در مورد هر یک از این چهار حقیقت برجسته و مقدس کاملاً روشن گشت مطمئن شدم که به کنه دانشی رسیده ام که نه در آسمانها و نه در زمین از آن فراتر نرفته اند. اکنون به آزادی جاودانه ای دست یافته ام که وجود غایی من است. بنابراین، برای من تولد دوباره ای نخواهی بود(695) یعنی از چرخه تناسخ نجات پیدا کرده ام. شاید اشاره اش به خلسه باشد که برای اولین بار به او دست داده است و معتقد گشته که هر کس به حال خلسه یا شهود و عرفان برسد از چرخه تناسخ ارواح نجات یافته دیگر روحش در یک جانور یا حشره یا آدم بدبخت و فقیر و بیماری حلول نخواهد کرد. بهر حال، بر اثر این حال که برایش در آن شب زیر درخت بو و در حالی که چهار زانو - حال نشستن برای مراقبه - نشسته است روی می دهد او را بودا یعنی بیدار شده یا نور عرفان و اشراق یافته، لقب می دهند. اصطلاح بیدار یا بیداری از آنوقت همراه سلوک مراقبه و تجربه خلسه در سراسر گیتی منتشر می شود و ملازم آن می ماند. در تصوف، یقظه را بی آن که بدانند ربط عملی و علی با خلسه یا تجربه عرفانی ندارد ناشیانه در مباحث و یا سلسله مقامات موهوم عرفان جای می دهند. صوفیان یا مورخان بسیاری هم از آن ذکری نمی کنند.
شیخ عبدالرزاق کاشانی - متوفای 735 - از یقظه، با عبارت قیام لله یاد می کند: قیام لله، یعنی قیام برای خدا، و آن عبارت است از بیدار شدن از خواب غفلت و بی خبری، و برخاستن از چرت و غنودگی فترت و بازماندگی، هنگام آغاز به سیر الی الله.(696) سیر الی الله همان مراقبه است و الله، تعبیر صوفیان این نحله از آگاهی محض است که به خود استشعار دارد و حال خلسه یا بیخودی را تشکیل می دهد.

توبه

توبه در شریعت اسلام عبارت از ترک گناه بخاطر زشتی آن است و پشیمانی بر ارتکاب گناه گذشته، و تصمیم بر این که هرگز مرتکب آن گناه نشود و آثار نشود و آثار و تبعات گناهی را که مرتکب گشته بزداید و جبران نماید و اگر این گناه ترک وظیفه ای بوده است آن وظیفه را بجا آورد. هرگاه این چند شرط انجام پذیرد توبه به انجام رسیده است.(697)
صوفیان نحله مراقبه - خلسه، معتقدند که این توبه - توبه به مفهوم اسلامی آن - توبه عوام است. توبه خواص آن است که دست از طاعت بکشند؛ به این معنی که خود را قاصر از طاعت حقیقی ببینند و فقط دیده انتظار به رحمت خدا بدوزند و به نتیجه یا ثواب اعمال صالحه و طاعت خویش امیداور نباشند. توبه خاص الخاص توبه صوفیان اهل این نحله است و آن ترک توبه است. چرا ترک توبه؟ برای این که توبه، مستلزم یاد گناهی است که در گذشته انجام گرفته، و این یک خاطره است و یک اندیشه. همچنین مستلزم توجه به گذشته یا زمان ماضی است. وانگهی مستلزم ترک هر ادراک حسی و هر خاطره و یاد و اندیشه و هیجان و حتی میل و علاقه است. توبه به معنای شرعی آن منافی تحقق آگاهی محض یا وصال حق است. خودش یک مانع و حجاب است.
از جنید بغدادی درباره تبه می پرسند که چیست؟ می گوید: این است که گناهت را فراموش کنی.(698)
ابوالحسین نوری - متوفای 295 - می گوید: توبه آن است که از هر چه ما سوی الله است توبه کنی(699) یا توبه آن باشد که توبه کنی از یاد کرد هر چه جز خداست.(700) البته، نوری خود می داند که حتی یاد خدا شرط تحقق آگاهی محض خلسه و بیخودی، نیست؛ زیرا افلوطین و بودا و میلیونها بودایی بدون ذکر خدا و حتی بدون ایمان به مبدأ و نبوت و وحی و معاد، و بالاتر با انکار همه اینها، به شهود و عرفان رسیده اند. اینک هم برای همه امکان پذیر و قابل تجربه است.
ابو محمد رویم را پرسیدند از توبه؟ گفت: توبه کردن از توبه.(701) بایزید بسطامی هم توبه را برای انسانها امکان ناپذیر می داند، و می گوید: نهایت توبه، عزتی دارد و عزت صفت حقیقت، مخلوقی کی بدست تواند آوردن.(702)
نجم الدین کبری که از اساطین این نحله است می گوید: اولها التوبه، و هو الرجوع الی الله تعالی ارجعی الی ربک و هی الخروج عن الذنوب کلها. و الذنوب ما یحجبک عن الله تعالی من مراتب الدنیا و الاخرة. فالواجب علی الطالب الخروج عن کل مطلوب سواه حتی الوجود، کما قیل: وجودک ذنب لایقاس به ذنب.(703) اول اصل - از اصول دهگانه این نحله - توبه است و آن بازگشتن به سوی خداوند متعال است که فرمود: باز گرد به سوی پروردگارت. و آن (یعنی توبه) عبارت است از بیرون آمدن از همه گناهان و گناهان آن چیزهایی است که حجاب تو شود در برابر خدا، از مرتبه های دنیا و آخرت. بنابراین بر طالب (طالب شهود حق یا سالک) واجب است که هر مطلوب و مورد علاقه ای را جز او (حق) ترک کند حتی وجود (خودش) را ترک کند، چنان که گفته اند: وجود تو گناهی است که هیچ گناهی قابل مقایسه با آن نیست. توبه در اصطلاح این نحله، مبتنی است بر معنایی که برای گناه می کنند یا اصطلاح گناه این نحله، گناه را مرادف حجاب بکار می برند. و حجاب به مانع تحقق خلسه یا شهود آگاهی محض بدون محتوا و متعلق می گویند. پس گناه یا حجاب، عبارت است از هر ادراک حسی و صورت ذهنی و اندیشه و مفهوم کلی که زمان گذشته و آینده، زمان و مکان به قول نجم الدین کبری مراتب دنیا و آخرت، را شامل شود، یعنی تمام هستی را که عالم مشهود و محسوس طبیعت و عالم و برزخ و عالم آخرت باشد. ادراکات حسی و صور ذهنی و اندیشه ها و عقاید و مفاهیم کلی مربوطند به دنیا و آخرت، و بر محو امور دنیا و آخرت دور می زنند. تا همه اینها - که گناه نام دارند - از ذهن سالک محو نگردد آگاهی محض بدون متعلق و محتوا پیدا نمی شود. مهم ترین مانع یا حجاب و گناه برای تحقق آگاهی محض - که آن را حق والله می نامند - ادراک خود یا وجود است. پس وجود تو گناهی (یا مانعی و حجابی) است که قابل قیاس با هیچ حجابی نیست. به همین جهت، آخرین مرتبه مراقبه از یاد بردن ادراک وجود خود است. سالک تا نسبت به وجود خود خواه اراده خود، خواه اندیشه خود، ذکر گفتن و عبادت خود، و فعل خود حتی مراقبه ای که به آن مشغول است آگاهی دارد به آگاهی محض نخواهد رسید.
عبدالغفور لاری - صوفی مشهور اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم - در شرح این مطلب پس از ذکر چند نظر نامربوط درباره مراد نجم الدین کبری از توبه و این که گناه است، نظر صائبی را می آورد که ارائه کردم. می نویسد: و این عبارت را معنیی دیگر هست، و آن این است که توبه چون در ماسوی داخل است از آن رجوع باید کرد و از رجوع نیز رجوع باید. و این منتهی شود به رجوع به حق و قصر نظر بر او. و معنی دیگر آنکه در ذکر توبه، تذکر گناه است. و اندیشه گناه، مشوش صفای وقت.(704)
عزالدین محمود کاشانی می نویسد: توبه را درجاتی است... درجه ششم، توبت موحدان (صوفیان این نحله) است، و آن رجوع است از ماسوای حق با حق. اهل توحید (صوفیان این نحله) هرگاه که نظر به غیر کنند آن را گناه دانند و از آن توبت واجب شمرند و در ضمن این نظر، فناء وجود خود لازم بینند.(705)
تهانوی می نویسد: بعضی گویند: تائبان سه قسمت اند: عوام، و خاص، و خاص الخاص... توبه خاص الخاص بازگشتن است از خلق به حق، به معنی نادیدن منفعت و مضرت از خلق، و به ایشان آرام و اعتماد ناکردن.(706) از شرح وی به توبه، فهمیده می شود که به حقیقت کار ایشان پی نبرده ولی مطلب را از آنها با دقت و امانت نقل می کند.
از آنچه گذشته و از اقوال بسیاری که لازم به ذکر نمی بینم این نتیجه به دست می آید که صوفیان نحله مراقبه از آنجا که همواره سعی می کنند تا رازشان را از مسلمانان متعهد پوشیده دارند گاه مراقبه را توبه و دیگر گاه توبه را حرکتی از اجزاء مراقبه می شمارند. این آمیختگی سبب می شود که شیخ شهاب الدین سهروردی چنین بنویسد: مراقب (مراقبه) قطع ماده خاطرهای بد است از دل. و هر چه از مراقبت فوت شود به محاسبه تدارک توان کرد. و ابراهیم ادهم - رحمه - گفته است: چون بنده در توبه صادق باشد منیت گردد. و منیت آن بود که هر حرکت و ترددی که او را از حضرت عزت مشغول کرده بود آن را ترک کند و روی دل در حضرت عزت کند. شیخ (شهاب الدین سهروردی) گفت: منیت به حقیقت آن است که از خود به حضرت خدای تعالی رجوع کند. و دیگر باره از آن رجوع مراجعت کند. چون بدین صفت آراسته شود شیخی باشد قایم در حضرت عزت، مستغرق در عین جمع.(707) این که مراقبه قطع ماده خاطرها یا فراموش و محو کردن محتوای ذهن باشد، امری است واقع. اما این که فقط خاطرهای بد باید از ذهن ریشه کن بشود، حرف نادرستی است. زیرا همه اندیشه ها، یادها، ادراکات حسی، صور ذهنی و مفاهیم کلی، مانع یا حجاب، آگاهی محضاند چه خوب باشند و چه بد، و خواه مربوط به مراتب دنیا باشند و خواه مربوط به مراتب دنیا باشند و خواه مربوط به مراتب آخرت، چنانکه نجم الدین کبری گفت حتی هر اندیشه و مفهوم کلی و تصوری که مربوط به صفات و اسمای الهی هم باشد مزاحم و حجاب است تا چه رسد به سایر خاطرهای خوب. خلسه یا آگاهی محض با جاروب لا و نفی و محو، تحقق پیدا می کند آن هم در صورتی که همه چیز از ذهن زدوده و جاروب شود. حضرت عزت همان آگاهی محض بی محتوا و بی متعلق است که به خود استشعار می یابد یا از آن هم فارغ است. از آن رجوع مراجعت کردن یعنی عمل مراقبه را سرانجام از یاد ببرد و حتی آن را هم به فراموشی بسپارد تا چنان وانمود شود که فنای کلی رخ داده و خداست که دارد مراقبه می کند، و هیچ از خود باقی و برجا نیست! سالک چون بدین صفت آراسته شود شیخی باشد قایم در حضرت عزت، مستغرق در عین جمع؛ همان عین جمع که حالت ذهن سالک مراقب باشد در نهایت مراقبه و لحظه ای که وضعیت تفرقه را پشت سر گذاشته است.