فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

اصطلاحات این نحله

اصطلاحات آن

طی این فصل که به تعریف و شرح اصطلاحات نحله اختصاص دارد و فصل بعدی که اصول دین و شرعیات آن را مورد بحث قرار می دهم علاوه بر روشن کردن اصطلاحات و اصول عقاید و فروع عملی آن، نشان خواهم داد که اصطلاحات و عقاید و اصولشان اجزای یک نظام تفکر فلسفی است و این نحله، دستگاه فکری و فلسفی منسجم و مربوطی را تشکیل می دهد.

وحدت، و کثرت

معارف این نحله در اقالیم و فرهنگ های مختلف در وصف حال عرفای صریحاً از آن با واحد، وحدت، واحد بلاثانی یاد می کند. تجربه واحد بلاثانی در وصف الحال های صوفیان چندان معروف و رایج است که بسیاری از اوقات در کلمات علمای عرفان نظری از آن بالفظ توحید تعبیر به عمل می آید.(669)
تعبیرهای دیگرشان از تجربه عرفانی یا خلسه را مکرر آورده این مانند خلا - ملا، یعنی حالی ذهنی که در آن هیچ چیز ادراک نمی شود و در عین حال یک چیز آن هم با سرشاری در آن باقی است و این ملا بیش از همه چیزهای معمولی و محسوس است چنان که پنداری همه چیز از آن است و آن مبدأ همه چیزهاست.
با اینهمه، هیچ صوفی و عارفی نمی گوید وضع ذهنی ابتدایی وی چیست یا چگونه است؟ پس لازم است نخست بدانیم که ذهن سالکان پیش از پایان سلوک و رسیدن به حال خلسه، چگونه و در چه وضعیتی است؟ آن وضعیت با وضع ذهنی دیگران چندان فرقی ندارد یا یکسان است. آگاهی عادی و روزمره ما دارای متعلقات گوناگون است. این متعلق، ممکن است احساس جسمانی، صورت ذهنی، یا تأمل بر فکر و خیالهایمان، یا یک مفهوم کلی باشد. آنچه ادراک می کنیم مبتنی بر فرایندهای گیرنده حسی و رمزی و انفعالی است. البته عوامل دیگری نیز در ادراک دخیل هستند. از طرفی اعصاب گیرنده در سراسر بدن ما پراکنده اند. در گوش و چشم و بینی و زبان و سطح بدنمان اعصاب گیرنده ای هستند و ما را از آنچه در جهان بیرون و در محیط داخلی بدن می گذرد آگاه می سازند. در عضلات و اندامهای درونی مثل معده نیز اعصاب گیرنده هستند و به مغز خبر می فرستند. کار مغز ایجاد وحدت و همسازی بین تمام گیرندگان عصبی است.
ذهن، علاوه بر این، به عوامل محیط خود پاسخ می دهد و نسبت به آنها آگاهی دارد. یادگیری، یکی از کارهای ذهن است که حواس در آن سهم مهمی دارند. در یادگیری، اکتساب مطالب می کند. و در یادآوری - یا حافظه - حفظ و نگهداری مکتسبات می نماید. یاد آوری حتی لازمه یادگیری است. یادگیری و یاد آوری، دو فعالیتی هستند که کار فکر کردن را امکان پذیر می سازند. زیرا موادی که با آنها فکر می کنیم باید نخست یاد گرفته شده و به یاد مانده باشند. تفکر ما به وسیله رمزها یا علامات صورت می گیرد، و علامات نماینده تجربه های گذشته ما هستند. این علامات ممکن است کلمات باشند یا حروف یا صورتهای ذهنی. وقتی درباره چیزی، کسی، یا واقعه ای فکر می کنیم ممکن است به وسیله کلمات یا صور ذهنی یا جانشین دیگری از قبیل تنش عضلانی که نماینده آن است فکر کنیم. با آنچه از تجربه های گذشته در ذهن ما مانده است فکر می کنیم و با تفکر به چه چیزهایی می رسیم که پیش از این نمی دانسته ایم. مخترع از موادی که در ذهن دارد چیزی می سازد که قبل از آن موجود نبوده است. به این دلیل است که روانشناسان، تفکر را یادگیری در مرتبه عالیتر خوانده اند. تعقل، فعالیت دیگری است که با تفکر فرق دارد. تعقل، زنجیر به هم پیوسته ای از فعالیتهای رمزی ذهن است. تعقل با تخیل هم فرق دارد، زیرا تخیل، تفکر آزاد است، و تعقل فکری است که در جهت معینی سیر می کند و در ضبط نیروهای ذهنی است. نوع مسأله ای که با آن مواجه هستیم آمادگی خاص به ذهن ما می دهد و این آمادگی از آنچه ممکن است به ذهن ما بیاید چیزهای معینی را انتخاب می کند و اجازه ورود می دهد. تعقل استدلال، به همین سبب، مراحل مختلف دارد، چنانکه جان دیویی برای آن پنج مرحله قائل است. در مرحله سوم که مرحله تشکیل فرضیه یا در نظر گرفتن راه حل احتمالی باشد استنتاج رخ می دهد که فعالیت دیگری از ذهن است. لازمه استنتاج، یاد آوری تجربه های گذشته است. باز ذهن با تجربه های گذشته که نوعی متعلق آگاهی باشد روبرو است. ذهن در همه این فعالیتها، متعلقاتی دارد. حتی مفاهیم کلی، خلاصه و چکیده تجربه های گذشته ما هستند. زیرا مفهوم کلی، فرایند ذهنی است که بر شباهت اشیاء مختلف دلالت می کند. مفاهیم، مخلوق تعقل و استدلالند و وقتی بوجود آیند به تفکر کمک بسیار می کنند. بسیاری از کلمات در هر زبان پیشرفته ای مفاهیم کلی هستند، مثل درخت، کتاب، مایع، انتزاع، مشاهده و ادراک وجه شبه چیزهای مختلف است. مثلاً کسی که اول بار به مفهوم کلی درخت رسید ادراک کرده بود که درختان مختلف در صفاتی با هم مشترکند...
ذهن در وضعیت عادی و روزمره، همه این محتویات را دارد. صاحب این ذهن یا خود آن که با من مشخص می گردد همانا نفس تجربی است. نفس تجربی همان سیاله آگاهی است، آگاهی تعلق گرفته به متعلقات برآمده از محیط بیرونی و درونی و ذهنی است.
سالک یا صوفی با کار مراقبه، روزنه حواس را به روی تحریکات محیط بیرونی می بندد؛ صور حسی را به فراموشی می سپارد؛ تفکر، تعقل، تخیل، استدلال، انتزاع، و تعمیم را متوقف می کند. در این فراموش کردن و توقف، از توجه یا تمرکز ذهن به روی یک کار مثل رقص و سماع یا نگاه کردن به یک ورقه کاغذ یا صفحه صیقلی یا تکه سنگ استفاده می کند و سپس همان شی ء و هم عمل نگاه کردن یا عمل رقص و سماع یا ذکر و ورد را هم از یاد می برد تا هیچ محتوایی برای آگاهی باقی نماند، و آگاهی محض بماند. آگاهی محض یعنی این آگاهی به هیچ موضوع و محتوای تجربی ناظر نیست و هیچ محتوایی غیر از خودش ندارد. چون چنین ادراکی فاقد محتواست صوفیان این نحله، از آن به خلا یا نیستی یا فنا، تعبیر کرده اند. ولی گاه واحد بلاثانی و نامتناهی هم می خوانند. قول به این که هیچ چیز در ذهن یا ضمیر نیست برابر با این است که بگوییم در آنجا فرق و تفرقه ای نیست یا وحدت بی تمایزی هست. و چون کثرتی در میان نیست، آنچه هست عین وحدت است. مراد از نبودن فرق و تفرقه در ضمیر یا بیرون از آن این است که فرق و فصلی بین موجودات نیست. لذا هستی بیکرانه و نامتناهی است. این که در اوپانیشادها - این کهنترین آثار عرفانی هند - از آن آگاهی محض با صفات بی صدا، بی شکل، ناملموس یاد می شود به این معناست که عاری از محتوای حسی می باشد. ماندوکیه اوپانیشاد می گوید: همانا آگاهی وحدانی محض است در حالتی که علم به جهان و عالم کثرات بکلی محو شده باشد... واحد بلاثانی است. نفس است.(670)
علم با جهان و عالم کثرات وضعیت عادی و روزمره ذهن و آگاهی است، و محو علم به جهان و عالم کثرات، حال خلسه و وضعیت پایانی مراقبه است.
اثر مراقبه چیست؟ محو کلی علم به جهان و عالم کثرات، یا فراموش کردن کثرات یا متعلقات آگاهی.
اینجاست که متوجه می شویم آخرین کاری که در مراقبه انجام می گیرد عمل قاطع آن، فراموشی یا به فراموشی سپردن است. سالک طی مراقبه، حافظه را از کار می اندازد. با از کار انداختن حافظه، ذهن از فعالیتهایش باز می ماند و متوقف می شود تا آگاهی محض بماند و بس. از شرحی که درباره انواع فعالیتهای ذهن آوردیم پی می بریم به این که هرگونه فعالیت ذهنی متضمن عناصری از حافظه است که در آن مضمر می باشند و یا آن را هدایت نموده و دلیل وجودش نیز هستند. حتی برگسون معتقد است که ادراک، چیزی به غیر از موردی از تذکار نیست. واقع این است که اگر حافظه، ما را با خودمان و با گذشته مان پیوند نمی داد نمی توانستیم چون یک شخص، یک فرد منسجم و متماثل زندگی کنیم و همواره در وجود خود دوام نماییم. این تعبیر صوفیان که پس از تعطیل حافظه، می گویند فانی شدیم یا به فنا رفتیم، تعبیری واقعی است. حافظه عبارت است از طرز مخصوصی از دوام گذشته.
عمل ارادی به فراموشی سپردن یا محو علم به جهان و عالم کثرت که در اثنای مراقبه انجامی می گیرد با ساختمان ذهن آدمی پیوند دارد. خود ذهن، عمل فراموشی را به حکم ضرورت انجام می دهد. ذهن، آن ادراکات و صور حسی و خاطره ها و علمی را که مفید تشخیص بدهد حفظ می کند و آنچه را بی فایده یا مضر بداند محو می گرداند. به طوری که برخی از دانشمندان معتقد شده اند اگر فراموشی گاهی بد باشد بیشتر اوقات خوب است. مونتنی از خود می پرسید: آیا مغزی که خوب تربیت شده باشد بهتر از مغزی نیست که خوب پر شده باشد؟ فراموشی تا اندازه ای جنبه غائی دارد و آن شکلی از عقل انسانی که تجربه نام دارد عملش فقط حفظ جزئیاتی نیست که جنبه تعلیمی یا درسی دارند بلکه وظیفه آن خارج کردن جزئیات بی مصرف و بی معنی و بیهوده نیز از مغز می باشد.
دوگا، هنر فراموش کردن را مکمل عمل توسعه حافظه و ذهن می داند. البته فراموشی مستقیم وجود ندارد یعنی انسان به علت این که می خواهد موضوعی را فراموش کند آن را فراموش نخواهد کرد اما تمایل به فراموش کردن آن دارد و چون کوشش می کند به جای آن، فکر دیگری را بگذارد موفق به فراموش نمودنش می شود، خلاصه این که فراموشی به طور غیر مستقیم و از دور فراهم می شود.(671)
روانشناسان محقق، مدتهاست که روی فراموشی ارادی مطالعه و بحث می کنند. فروید به نوعی فراموشی معتقد است که اراده خود آگاهی در آن دخالتی ندارد ولی به نحو دیگری ارادی است. بعضی از روانشناسان که در این موضوع کار کرده اند می گویند: اگر پاره ای خاطرات کاملاً فرامش شده به نظر آیند به علت آن است که آنها مربوط به تجربیاتی هستند که در لحظه معینی از زندگی با تمایلات اخلاقی ما تصادم نموده اند. حتی خاطره این تجربیات هم حق ندارد مجدداً در وجدان ظاهر گردد. بالعکس ممکن است خاطرات بسیار دقیق طفولیت مجدداً زنده شوند به شرط آنکه قضایای عقب رانده یعنی قضایای مربوط به شعور باطن با همکاری روانشناسی داخل وجدان شوند یعنی به پیش آیند. اگر چنین باشد می توان صحبت حافظه آگاه و خاطرات عقب رانده را به میان آورد. باید فراموشی را نتیجه سرکوفته شدن یا سانسور افکار دانست. در بعضی از حالات سطحی، ظاهر ساختن این موضوع آسان است: در زندگانی روزانه بیشتر اوقات، فراموش کردن نام یک نفر به واسطه آن است که اراده ناخودآگاهی ما را وادار می کند نام او را ندانیم. فراموشی هم به ضعیف شدن خودبخودی صور ذهنی و اطلاعات مربوط است و هم به آشفته شدن سازمان دسته و تبدلات زندگانی فکری و انفعالی و روحی.(672)
صوفی، مقصودی جز رفتن به حال خلسه و تجربه واحد بلاثانی که همانا آگاهی محض باشد ندارد. او ابن الوقت، یعنی مرده تجربه آگاهی محض، است آن آگاهی که ناظر به کثرت و تعینات و تقیدات و تعددات نیست و متعلق ومحتوایی جز خودش ندارد. آنچه مانع - یا به اصطلاح خودش حجاب - این مقصود است تماس او با اشیاء و اشخاص، و نیز ورود تحریکات بیرونی است که با خلوت، برطرف می شود. ولی مهم ترین مانع یا حجاب عبارت است از صور ذهنی و خاطرات که همان جلوه اشیاء و اشخاص و امور محیط خارجی باشد یا مفاهیم کلی که بر شباهت اشیاء یا اشخاص یا امور مختلف دلالت می کنند و خلاصه و چکیده تجربه های گذشته ما از اشیاء خارجی هستند. ذهن با توجه به مفاهیم کلی، تعداد کثیری اشیاء را به خاطر می آورد و نسبت به آنها آگاهی می یابد، چیزی که حجاب یا مانع آن است که صوفی به آگاهی محض یا بی محتوا و بی متعلق خارجی دست یابد، همانچه او آن را جمال وحدت حقیقی می خواند.
عبدالرحمن جامی در قرن هشتم می نویسد: عظیم ترین حجابی و کثیف (ضخیم)ترین نقابی جمال وحدت حقیقی را تقیدات و تعدداتی است که در ظاهر وجود واقع شده است به واسطه تلبس آن به احکام و آثار اعیان ثابته در حضرت علم - که باطن وجود است - و محجوبان را چنان می نماید که اعیان موجود شده اند در خارج. حال آنکه بویی از وجود خارجی به مشام ایشان نرسیده است و همیشه بر عدمیت اصلی خود بوده اند و خواهند بود و آنچه موجود و مشهود است حقیقت وجود است اما با اعتبار تلبس به احکام و آثار اعیان نه از حیثیت تجرد از آنها؛ زیرا که از این حیثیت، بطون و خفا از لوازم اوست. پس فی الحقیقه حقیقت وجود همچنان بر وحدت حقیقی خود است که ازلاً بود و ابداً خواهد بود اما به نظر اغیار به سبب احتجاب به صورت کثرت احکام و آثار مقید و متعین در می آید و متعدد و متکثر می نماید...(673)