فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

2 - هاینریش زوزو(665) (1300 - 1366 م)

عارفی آلمانی و از پیروان اکهارت است. می نویسد: هنگامی که نفس با از دست دادن خود آگاهی و با نیت صدق در این ظلمت خیره کننده شکوهمند، آشیان کرد از همه موانع اتحاد و از اعراض فردی [ صفات بشریت ] رهایی یافته است... و آنگاه که به ساحت خدا [ آگاهی محض ]راه یافت... با پیوستن خویش به خداوند، ذهول می یابد. کلماتی نظیر ذهاب و ذهول در آثار عرفانی مسیحی و مسلمان بارها برای بیان احساس یا تجربه ای که واقعاً داشته اند بکار می رود. در سخنی که نقل شده بدون تعلیل و تعدیل، از زوال هویت شخصی - یا فناء فی الله - سخن می گوید: ولی بلافاصله تعدی و تعلیلی به گفتار خویش می افزاید: نفس، بکلی ذهول نمی یابد. زیرا ماهیتاً استحاله به خدا نمی یابد... هنوز چیزی از شأن مخلوقیت با خود دارد. این نکته ناظر به مجادله پرجوش و خروشی است که در هر سه دین الوهی از دیرباز بر سر تعبیر درست این تجربه، یعنی ذهول نفس از خویش و پیوستن به نامتناهی همواره مطرح بوده است. متألهان و متکلمان راسخ و مومن این هر سه دین آنچه را عارفان، وحدت وجود می نامیدند، با شدت و بی مدارا محکوم می کردند و به آنان، بخاطر کشش و گرایش عمیقی که به وحدت وجود داشتند با توبیخ و تهدید می نگریستند. وحدت وجود احتمالاً به معنای یکسانی و یگانگی خدا و جهان است. در مجادله متکلمان و عرفا، معمولاً به معنای یگانگی خدا و بخشی از جهان یعنی نفوس جزئی فردی است.
زوزو در جای دیگر می گوید: نفس با پیوستن خود به خدا ذهول می یابد ولی نه بکلی. زیرا بعضی از صفات ربانی را به خود می گیرد، ولی به طبع و ذات خود خدا نمی شود... هنوز همان چیزی هست که از عدم خلق شده بود، و ابد الاباد همین خواهد ماند.(666)
گفته هایش حکایت از پیوستگی وی به این نحله دارد و تکرار گفته های صوفیان است.

3 - یان فان رویسبروک (1293 - 1381 م)

عارفی هلندی و از مشاهیر عرفای کاتولیک است. می نویسد. مرد خدابین... همواره بی تعلق و سبکبار از قید صورتها، به سر سویدای خویش راه یابد. و در آنجا نوری ابدی را جلوه گر بیند... روحش بی تفرقه و تمایز است، و لذا جز وحدت هیچ در نمی یابد. غیر از این که تجربه عرفانی به تعبیر خدا پرستانه بعنوان خدابینی تعبیر شده است سایر مضامین این قول کاملاً به تجربه محض و تعبیر ناشده می ماند. رویسبرک عادتاً تاکید می کند که این حال از قید صورتها آزاد است. و منظورش از این عبارت، به شهادت سایر اقوالش همان است که امروز اغلب ما صورتهای حسی می نامیم. می گوید این حال بی تفرقه و بی تمایز است. یعنی در آن نه تکثر و نه عوامل هزار گانه تجارب عادی روزمره که البته شامل احساسها و اندیشه ها و نیز خیالها و صور حسی است، راه ندارد. هم از این است که روح جز وحدت هیچ در نمی یابد که همانا با سر سویدای دل همسان است، یعنی با نفس یا من بسیط. تناقض معهود آگاهی عرفانی آنجا هویدا می شود که می گوید این وحدت تهی و بی محتوا در عین حال نوری ابدی است. اگر گفتار رویسبروک را با گفته منقول از ماندوکیه اوپانیشاد مقایسه کنیم خواهیم دید که این دو وصف الحال، یکی از هندی باستانی دیگری از مسیحی کاتولیک، نکته به نکته همسان اند. رویسبروک در جای دیگر می نویسد: این روش ضمیران، با روحی آزاد، به فرا سوی عقل می روند و به مشاهده ای بیشکل و صورت و بی پرده نایل می شوند که صلای ابدی وحدت الوهی، در آن نهفته است.
در جای دیگر، مرد روشن ضمیر را رها از یوغ صورتهای حسی می خواند. و بنابراین، دیگر تردیدی در معنای سبکبار از قید صورتها باقی نمی ماند. در قسمتی که اخیراً از او نقل شد می بینیم جوهر تجربه این است که در آن مشاهده بی شکل و صورت، واحد و یا وحدت فانی نهفته است که در اینجا با الوهی و الوهیت همسان است.
بالاخره تعبیرش از خلسه، به زیان اصطلاحی الهیات مسیحی از این قرار است: سپس وحدتی بی تمایز به حاصل می آید. مردان روشن ضمیر، در درون خود تأملی دارند پاینده که بالاتر و والاتر از عقل است، و تمنایی رهاننده که سبب سوز و سبب ساز است؛ و خود در میان آن، در ژرفای بیسو و بی انتهای سعادت، آنجا که اقانیم ثلاثه لاهوتی، سرشته در وحدت ذاتی اند، غوطه می خورند. وه چه سعادتی که چنان فردانی - یا وحدانی - و چنان بیسو است که هر تمایز مخلوقانه ای در آن ناپدید می شود... در آنجا همه انوار به غسق می گرایند.
در آنجا اقانیم ثلاثه جای خود را به وحدت ذاتی می دهند و بی تمایز می مانند... زیرا آن حالت سعادت چندان ساده و چندان فردانی است که نه اب، نه ابن، و به روح القدس بصورت اقنوم در آن متمایز است.
قسمت اعظم این گفتار هم وصف الحال است. فقط پس از به میان آمدن ذکر اقانیم ثلاثه، تعبیر الهیاتی اش آغاز می شود. وحدت صرف بیچون بی تمایز با وحدانیت ربوبیت، پیش از آنکه در اقانیم ثلاثه متمایز و متجلی شود، همسان است. در ورای اقانیم ثلاثه، وحدت نهفته است. این وحدت، همان است که اکهارت ربوبیت می نامد که با الوهیت فرق داشته باشد. قسمتهای غیر توصیفی این گفتار عناصر تازه ای را مکشوف نمی دارد ولی متضمن اصطلاحات جدیدی از رویسبروک است که محتاج شرح است. وحدت نامتمایز را ژرفنای بیسو - معادل عمی، غیب عمی - می نامد. بیسو به معنای بی تمایز و بی نشان است، چرا که سو جهت و نشان راه است؛ و نشان مایه تمایز است. فردانی مشابه با همین معناست، و از فحوایش، فقدان دوگانگی و تفرقه، بر می آید. چنانکه می گوید: هر تمایز مخلوقانه ای در آن ناپدید می شود. آنجا که می گوید: همه انوار به غسق می گرایند استعاراتی را که بین عرفای مسیحی رایج است بکار می برد. غسق - یا ظلمت - استعاره از فقدان هرگونه تمایز است. جامع یا وجه شبه این استعاره در این است که همه تمایزات مرئی در ظلمت ناپدید می شوند. نور استعاره رایجی است از خدا، چرا که مانند نور خیر و برکت دارد.(667) ولی اطلاق ظلمت به او فقط از نظر فقدان تمایز و تعین در آگاهی محض بی متعلق است که عرفای مسیحی مثل صوفیان و هندیان معتقد به برهمن، آن را خدا می شمارند.
زبانی که ماندوکیه اوپانیشاد در توصیف آگاهی وحدانی [ تجربه خلسه ] بکار می برد با زبانی که اکهارت و رویسبروک در توصیف آگاهی از وحدت بی تمایز بکار می گیرند تقریباً یکسان است.(668)

اصطلاحات این نحله