فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

عرفای جهان مسیحیت

1 - اکهارت (1260 - 1327 میلادی)

یوهانس اکهارت، عارف دومینیکی آلمانی از عقاید هندیان پیروی کرده به نحله مراقبه - خلسه در می آید. عقایدش بعدها مبنای فلسفه وحدت وجودی اسپینوزا قرار می گیرد. در آخرین سال زندگیش پاپ یوهانس بیست و دوم طی فرمانی فلسفه اکهارت را نادرست، ملحدانه، و مردود می خواند.
دانستیم که جوهر آگاهی عرفانی در این است که فراتر از محتوای ذهنی حسیات، تصورات، مفاهیم یا سایر مواد تجربی است؛ و بدینسان عبارت از وحدتی است که همه تکثرات و تعینات در آن محو می گردد. در آثار اکهارت عبارات و اشارت بسیاری می یابیم حاکی از تجربه عرفانی وی که مثلاً می نویسد: بدینسان نفس به وحدت تثلیث مقدس راه می یابد، و با فراتر رفتن، و رسیدن به مرتبه واحدیت که تثلیث تجلی آن است، از نعمت قرب بیشتر بهره مند می شود. در مرتبه واحدیت، فعل و فعالیتی نیست، و روح پس از وصول به وادی واحدیت، که صورت و فعالیت در آن راه ندارد، ناپدید می شود و هویتش زایل می گردد.
واحدیت و وادی از تعبیرات رایج اکهارت، همچنین چند تنی از عارفان کاتولیک قرن سیزدهم میلادی است. در این مقام یا مرتبه، صور یا چیزهای مشخص و متمایز مخصوصاً صور حسی، وجود ندارند.
و در این وحدت که اکهارت و رویسبروک آن را همانا واحدیت می دانند فعالیت هم که مستلزم تعینات، از جمله تعین زمانی است، راه ندارد. در خلا محض. حرکتی نیست؛ چرا که چیزی نیست که تحرک داشته باشد. به عقیده اکهارت ربوبیت، فعال است ولی الوهیت نه، که ساحتش همه سکوت و عما و بی جنبشی است. و سرانجام به این حکم می رسیم که روح جون به وحدت پیوست ناپدید می شود و هویتش زایل می گردد. و چون در وحدت، تمامی تعینات و تمایزات محو می شوند تمایز بین روح عارف و وحدتی که به آن پیوسته و آن را دریافته است نیز محو می شود. دیگر فوق و فاصله ای بین ذهن و عین، و حال و صاحب حال نیست.
همین است که این حال را عارفان مسیحی به اتحاد با خدا تعبیر می کنند، و هندوها به همسانی با برهمن یا نفس کیهانی. ولی این تعبیر ما به النزاع وحدت وجودی ها و موحدان است.
به گفته اکهارت با پرداختن لوح ضمیر از تمامی محتویات ذهن می توان به این حال دست یافت. و این معنا را با زبان ویژه خویش چنین بیان می کند: اگر می خواهی این ولادت زیبا را بیازمایی، باید از همه شواغل دست بشویی... شواغل همانا عوامل و اعمال نفسانی است: ذاکره، فاهمه، و اراده از هر نوع. باید از همه باید از همه آنها مهذب شوی: از ادراکات حسی، از تخیل... و بدین طریق می توانی آن ولادت را درک کنی، نه به طریق دیگر.
لزومی ندارد که بدانیم چرا اکهارت حال خلسه را ولادت می نامد یا چرا قوای ذهنی نظیر حافظه ( ذاکره)، ادراک حسی و تخیل را عوامل نفسانی می خواند یا چرا آنها را شواغلی می داند که باید از آنها دست بشوییم. اکهارت مانند یک شاعر قرن دوازدهمی زبان شخص خودش را دارد. نکته ای که نباید از آن غافل شد این است که در این گفتار صراحتاً می گوید که وصول به حالت خلسه در گرو پرداختن ذهن از محتویات تجربی است.
از آنجا که تجربه خلسه، خالی از همه تکثرات است، مفهوم عدد در آن راه ندارد. اکهارت به این نکته چنین اشاره می کند: روح انسانی، آسمان را در جستجوی روحی که افلاک را می گرداند، می کاود... حتی پس از یافتن آن، همچنان تا دواره که منشأ روح هم از آنجاست پیش می رود. در آنجا اعداد به کار روح نمی آیند، چرا که فقط در زمان، در این جهان کژی و کاستی بکار می روند. هیچکس نمی تواند در ابدیت ریشه بدواند مگر آنکه از قید مفهوم عدد و تعدد رها شده باشد... خداوند، روح انسانی را به ودای وحدت خویش که وحدت محضه غیر عددی است رهنمون می گردد.
در این قول یکی دیگر از لوازم تجربه وحدت بی تعین را می بینیم. این تجربه، بالضروره باید بی زمان و بی مکان باشد، زیرا زمان و مکان از لوازم کثرت اند. در اثار اکهارت درباره این که فراتر رفتن از زمان برای درک اتحاد عارفانه با الوهیت یا ربوبیت، لازم است اقوال بسیاری هست. این یکی دیگر از موارد اتفاق و انطباق تجربه های خلسه در تمام فرهنگها و ادوار تاریخ است. از جمله اوپانیشادها قائل به این اند که برهمن، واحد بلاثانی - که همسانی اش با نفس فردی سالکی که او را در خود می یابد بزرگترین راز رهایی از چرخه است که اوپانیشادها خود مبشر آنند - فراتر از مکان و فراتر از زمان است. اکهارت نمی گوید که این تجربه بی مکان است بلکه فقط بیزمانی آن را تصریح می کند. ولی تصریح نکردنش به مکان، چند اهمیتی ندارد.
اکهارت می نویسد: هیچ چیز را به اندازه زمان و مکان مانع شناخت روح از خدا نمی شود، چه زمان و مکان دارای ابعاض است، حال آنکه خدا یگانه است. لذا اگر روح می خواهد خدا را بشناسد باید بیرون از زمان و مکان او را بشناسد، زیرا خدا بر خلاف مظاهر خودش، نه زمانی است و نه مکانی. هیچ عارفی به اندازه اکهارت در این قول اصرار نمی ورزد که روحی که طی احوال و مقامات عرفانی کرده است از زمان فراتر می رود و به اکنون ابدی می رسد. از دزوه روح که در اتحاد عرفانی به خدا می پیوندد، می گوید: چندان فرا می رود که با خداوند مواجه و متحد می گردد.
و از دیروز و پریروز و فردا و پس فردا بیخبر است؛ چه در ابدیت، دیروز و فردایی نیست، بلکه تنها اکنون است. این، احساس بی زمانی، و خود را در اکنون یا حال احساس کردن، با بی خبری از دیروز و پریروز و فردا و پس فردا و تعبیرهای مختلف دیگر بیان شده است. شاید جالب ترینش تعبیر آن صوفی از حال خلسه باشد که می گوید: افراد القدم من الحدث.(663) یعنی جدا و متمایز کردن قدیم از حادث است.
اکهارت از شهود آگاهی محض بی متعلق با عباراتی یاد می کند که دستاویز ارباب کلیسا در اتهام او به یکسان انگاشتن خویش با خدا، می شود. از جلمه: سالک باید جنان سلوک کند که با ابن یکسان و یگانه شود، و چنان بزید که گویی خود ابن است. بین ابن و نفس سالک فرق و فاصله ای نیست. یا می نویسد: خدا و من، یگانه ایم و وقتی پرده بر افتاد [ به خلسه فرو رفتم ] دریافتم که خدا و من یگانه ایم... من همان محرک بلا تحرکم که جنباننده هر چیز است... اینجا نیز خدا با روح یکی است، دیده ای که با آن خدا را می نگرم، همان دیده ای است که خدا مرا می نگرد. دیده من و خدا یکی است، که دیدن و دانستن و مهر ورزیدنشان یگانه است.
در سراسر آثار اکهارت چنین نمونه هایی پراکنده است. ولی در دفاعیه ای که در پاسخ اتهامات کلیسا و نسبت بدعت، می نگارد به نخستین قولی که از او نقل کردیم اشاره می کند و می گوید: اگر این حرف را به این معنی بگیرند که من خدا هستم، باطل است. ولی اگر به این حمل کنند که من جزوی از او هستم، درست است. ولی مراد از جزوی از او بدن چیست؟ چنین عباراتی آدم را سر گردان می کند که آیا اکهارت دفاعیه اش را کاملاً با صراحت و بی پروا نوشته است؟ بهر حال، فلسفی ترین گفتار اکهارت در این زمینه، از این قرار است: وحدت الوهی، همانا نفی نفی است... معنای واحد چیست؟ چیزی است که هیچ چیز به آن افزوده نمی شود. نفس وقتی به ساحت خداوندی می رسد که منزه و مجرد باشد، علایق و عوایقی نداشته باشد، و شرط دیگری ملحوظ نیست. وحدت یا واحد همانا نفی نفی است. هر مخلوق، نفی ای در خود دارد: یعنی غیر را انکار می کند. یک فرشته هر آنچه جز خود را انکار می کند. ولی خدا دربرگیرنده انکار انکار است. او واحدی است که منکر هر آنچه جز خود است.
اکهارت در طرح این معنای، مقدم بر اسپینوزا و هگل است و همان نغمه را ساز می کند که از اوپانیشادها نیز برخاسته است. می گوید: هر مخلوقی نفی ای در خود دارد: یعنی غیر خود را انکار می کند. این بالصراحه بیان همان اصل اسپینوزا است که هر تعینی یک نفی است. این، تعریف موجود متناهی است، یا به تعبیر خود اکهارت، تعریف و حد مخلوق است که متمایز از خالق نامتناهی است. بدینسان آنچه هر نفی ای را نفی می کند، نامتناهی است. بعلاوه، نامتناهی به تعبیر اکهارت چیزی است که هیچ چیز به آن افزوده نمی شود یا غیری ندارد که نفی اش کند، یا به تعبیر اوپانیشادها واحد بلاثانی است. بنابراین خدا نامتناهی است، نه به آن معنا که سلسله ای بی نهایت است، بلکه به این معنا که چیزی بیرون از خویش ندارد که محدود یا نفی اش کند. این، بیان صریحی است هم از یگانه انگاری و هم وحدت وجود. چه، قول به این که چیزی جز خدا نیست، برابر با این است که خدا هر چیز و همه چیزهایی است که وجود دارند.
پیداست که اکهارت می خواهد تجربه خویش را یگانی یا وحدت وجودی تعبیر کند، البته بی آنکه تمییزی بین این دو - وحدت موجود و وحدت وجود - قائل شود. ولی در دفاعیه اش، تلویحاً بدعت بودن آنها را می پذیرد، و بدینسان بر اثر اصرار ارباب کلیسا به قبول دو انگاری - یعنی متمایز و مستقل دانستن خدا و جهان - تن در می دهد. ما حصل کلام درباره نگرش عرفان مسیحی این است که عبارات و اقوال صریحشان، شکی در شناخت موضعشان باقی نمی گذارد. آنان علی الاصول در موافقت با احکام و عقاید کلیسا، طرفدار دو گانه انگاری اند؛ ولی در تجربه خودشان چیزی هست که آنان را به نظریه های یکسان انگاری خدا و نفس سالک واصل در حالت خلسه، متمایل می گرداند.
عرفای کاتولیک قرون وسطی، وقتی که تجربه خود را توصیف می کنند معمولاً از روی احتیاط، ادعای وحدت وجود را کتمان می کنند و چنین می گویند که نفس فرد بکلی به خدا واصل نمی شود، بلکه همچنان موجودی مستقل و متمایز باقی می ماند. چنانکه اکهارت می گوید: روح در این حالت اعتلا، خویشتن را گم می کند و در وحدت ذات الوهی غوطه می خورد. ولی می توانی بپرسی سرنوشت این روح گمگشته چه خواهد شد؟ آیا خود را باز خواه یافت یا نه؟... به زعم من... هر چند در بحر وحدانیت لاهوت مستغرق است، هرگز به کنه آن نمی رسد. خداوند دقیقهای برای او باقی گذارده که بمدد آن می تواند به خویشتن باز گردد... و بداند که مخلوق است.
در اصطلاح الهیات مسیحی، ملخوق بودن، مرز بین نفس جزئی فردی و خالق را روشن می کند. بکار بردن چنین اصطلاحات و عباراتی نشان می دهد که نویسنده تباین یا بینونت خدا و خلق را که ادیان الهی بر آن تأکید دارند به رسمیت می شناسد. منظور از وجود دقیقه این است که نفس فردی جزئی به نامتناهی نپیوسته بلکه سرسختانه همچنان منفرد و متناهی مخلوقانه باقی ماند است.
اکهارت بیش از هر عارف مسیحی دیگر با هندیها تشابه و توارد فکری دارد. و خیلی بجا بوده است که رودلف اوتو نظرات او را با نظرات شانکارا، حکیم ودانتایی، بتفصیل مقایسه کرده است. همچنین سوزوکی مقایسه تفصیلی دیگری بین افکار اکهارت و عقاید بودایی انجام داده است. و دقیقاً همان گرایش او به مفاهیم وحدت وجودی شرقی بوده که او را دچار اشکالتراشیهای مقامات کلیسا کرده است.(664)

2 - هاینریش زوزو(665) (1300 - 1366 م)

عارفی آلمانی و از پیروان اکهارت است. می نویسد: هنگامی که نفس با از دست دادن خود آگاهی و با نیت صدق در این ظلمت خیره کننده شکوهمند، آشیان کرد از همه موانع اتحاد و از اعراض فردی [ صفات بشریت ] رهایی یافته است... و آنگاه که به ساحت خدا [ آگاهی محض ]راه یافت... با پیوستن خویش به خداوند، ذهول می یابد. کلماتی نظیر ذهاب و ذهول در آثار عرفانی مسیحی و مسلمان بارها برای بیان احساس یا تجربه ای که واقعاً داشته اند بکار می رود. در سخنی که نقل شده بدون تعلیل و تعدیل، از زوال هویت شخصی - یا فناء فی الله - سخن می گوید: ولی بلافاصله تعدی و تعلیلی به گفتار خویش می افزاید: نفس، بکلی ذهول نمی یابد. زیرا ماهیتاً استحاله به خدا نمی یابد... هنوز چیزی از شأن مخلوقیت با خود دارد. این نکته ناظر به مجادله پرجوش و خروشی است که در هر سه دین الوهی از دیرباز بر سر تعبیر درست این تجربه، یعنی ذهول نفس از خویش و پیوستن به نامتناهی همواره مطرح بوده است. متألهان و متکلمان راسخ و مومن این هر سه دین آنچه را عارفان، وحدت وجود می نامیدند، با شدت و بی مدارا محکوم می کردند و به آنان، بخاطر کشش و گرایش عمیقی که به وحدت وجود داشتند با توبیخ و تهدید می نگریستند. وحدت وجود احتمالاً به معنای یکسانی و یگانگی خدا و جهان است. در مجادله متکلمان و عرفا، معمولاً به معنای یگانگی خدا و بخشی از جهان یعنی نفوس جزئی فردی است.
زوزو در جای دیگر می گوید: نفس با پیوستن خود به خدا ذهول می یابد ولی نه بکلی. زیرا بعضی از صفات ربانی را به خود می گیرد، ولی به طبع و ذات خود خدا نمی شود... هنوز همان چیزی هست که از عدم خلق شده بود، و ابد الاباد همین خواهد ماند.(666)
گفته هایش حکایت از پیوستگی وی به این نحله دارد و تکرار گفته های صوفیان است.