فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

چند صوفی دیگر از دو جهان اسلامی و مسیحی

1 - احمد غزالی (متوفای 520)

یکی از صوفیان این نحله پس از قرن چهارم هجری، ابوالفتوح احمد غزالی طوسی - برادر محمد غزالی - است که چند صوفی معروف را تربیت می کند: ابوالفضل بغدادی (متوفای 550)، عین القضات همدانی (مقتول در 525)، ابوالنجیب سهروردی (متولد 490 - متوفای 563) که عمو و مربی شهاب الدین عمر سهروردی (539 - 633) مؤلف عوارف المعارف است، و سنائی غزنوی (متوفای 525).
اصول عقاید این نحله را بر سر منبر طی تأویل آیات قرآنی و جعل احادیث، نشر می دهد. بیشتر از زبان عبدالله بن عباس و همراه با تجلیل از پسر و پدر، از زبان ابوبکر و عمر و عثمان همراه با ستایشهای بیحد، و با نقل سخنان ذوالنون مصری و شبلی و حلاج و جنید، و حتی جعل کلمات قصاری برای آنان، به نشر اصول نحله می پردازد. به بهانه تفسیر سوره یوسف - بحرالمحبة فی اسرار المودة - با عباراتی غیر صریح، آن را القا می کند. می گوید: (حسین بن منصور) حلاج گفت:: ما فقط در حال غفلت ترا ذکر کردیم (و بیاد آوردیم)، زیرا بنده اگر در حضور (حال خلسه) بود به یاد تو نخواهد بود، چون مشاهده تو او را از یاد کردن تو باز می دارد. بنابراین، ذکر تو کار غافلان است نه ذاکران (عارفان در حال خلسه). یکی دیگر از ایشان (مشایخ نحله) گفت: هرگز خدا را به یاد نیاورم مگر بعد از این که مرا به یاد آورد. بنابراین، یاد آوردن او مرا به یاد او آورد، یعنی مرا یاد آور ساخت. (ابوبکر) صدیق - رضی الله عنه - گفت: ای آنکه او را جز او یاد نکند و او را جز او نشناسد. ای مذکور ذاکران، آنگاه که اهل من (یعنی آشنایانم) مرا فراموش کنند مرا بیاد آر.(590)
آنگاه کیهان - انسان شناسی عرفانی را که با سلوک عشق آمیخته و پایه توجیه عشق مجازی است مطرح می کند: جنید گفت: نوجوان زیبارویی را دیدم که ریش پیری را گرفته او را سیلی می زند. گفتم: جوانک! چه رفتاری است که با این پیر مرد می کنی؟ گفت: این، ادعا دارد عاشق من است، حال آنکه سه روز است پیش من نیامده است. من (جنید) از شنیدن سخنش بیهوش بر زمین افتادم. وقتی از جا برخاستم از ناتوانی یارای ایستادن نداشتم.(591)
مراقبه را منتهی به رؤیت پروردگار می داند و آن را چشم بستن از اشیاء و حادثها و مخلوقها می شمارد، و چنین القا می کند که موسی (علیه السلام) آنگاه که رویت خدا را طلب کرد به سلوک مراقبه پی نبرده بود، حال آنکه ابلیس که سرآمد موحدان راستین بشمار می آید از این معنی واقف است: وهب بن منبه - رحمه الله - گفت: در کتابی خواندم که وقتی موسی (علیه السلام) روانه کوه طور بود ابلیس به سراغش آمد. گفت: ای ابلیس، چه کار بدی کردی که سجده (به آدم) نکردی. ابلیس گفت: نخواستم برای غیر او سجده کنم. کیفر را به جان خریدم تا بر ادعایم ثابت بمانم. اما تو ادعای محبتش را کردی و خواستی به او بنگری، تا به تو گفت: به کوه بنگر تا اگر بر جایش استوار ماد مرا توانی نگریست. پس نگریستی. حال آنکه اگر چشمانت را بر هم می نهادی قطعاً پروردگارت را می دیدی.(592) یعنی با بستن چشم در خلوت و پرداختن به مراقبه و رفتن به خلسه، پروردگارت را می دیدی.
سپس از زبان اصمعی، حال خلسه ای برای امام زین العابدین (علیه السلام) جعل می کند. اصمعی گفت: به بین الله الحرام رفته به دور کعبه طواف می کردم در بی مهتابی. ناگهان صدای خوش و غم انگیزی شنیدم... مردی با خدا سخن می گفت... تا از هوش رفته به روی در غلتید. نزدیک رفتم و دیدم زین العابدین علی بن الحسین بن علی - رضی الله عنهم - است. سر او را بر زانویم نهادم و بر حالش رقت آورده سخت گریستم. قطره اشکی بر صورتش ریخت که بر اثرش به هوش آمده چشم باز کرد و گفت: چه کسی مرا از ذکر مولایم باز آورد؟ گفتم: من، اصمعی،ای آقا و مولای من... بعد، او را به حال خودش رها کرده رفتم.(593) امام زین العابدین (علیه السلام)، فقط در لحظات مدهوشی - یا سکر - در ذکر و یاد خداست و در حال هشیاری و عادی - یا صحو - غافل از یاد خدا، و مشغول به ماسوی الله است. مدهوشی امام سجاد از هیاهو و حرکت آن همه زائری که گرد کعبه طواف می کنند بر هم نمی خورد ولی قطره اشکی که از چشم اصمعی بر صورت مبارکش می افتد او را از حال خلسه و ذکر مولا بیرون می آورد.
باز به بهانه ای بر سر عشق مجازی رفته و قایعی برای یوسف (علیه السلام) و احادیثی برای پیامبر اکرم جعل می کند، و می گوید: پادشاه (مصر) یوسف را از غل و زنجیر بدر آورده جامه زیبا پوشانید و به کسانش دستور داد در پی او حرکت کنند و هیچکس بر او پیشی نگیرد، تا بدین حال به شهر بلسان در آمد. مردم به دورش گرد آمدند و بتهایی به شکل وی ساخته به پرستش آنها بجای خدا برخاستند و هزار سال این پرستش دوام یافت. یوسف و همراهانش از آن شهر به شهر بابلس در آمدند که مردمی کافر و بت پرست داشت. با دیدنش از او پرسیدند: چه کسی ترا خلق کرده است؟ گفت: خداوند متعال. گفتند: به آنکه ترا آفرید ایمان آوریم. و بتها را شکسته به پرستش رحمان کمر بستند... پیامبر - (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: النظر بالعبرة الی وجوه الحسان عبادة نگریستن به زیبارویان از راه عبرت، عبادت است... یکی از صالحان گفت: با خدا عهد بستم به زیبارخان نگاه نکنم. یکبار در حال طواف کعبه چشمم به زن زیبایی افتاد. به او خیره گشتم و از زیباییش به شگفت آمدم. ناگهان تیری از هوا بر چشمم نشست که بر آن نوشته بود: با دیده عبرت نگریستی تیر ادب به سویت رها کردیم. اگر بدیده شهوت می نگریستی تیر قطع رابطه به سویت می انداختیم.(594)
یکی از صالحان گفت: در بغداد جوانکی را در حضور پیری دیدم که پیر به او می گفت: چه از من می خواهی؟ گفتی فلان کار را بکن، کردم گفتی فلان کار را نکن، نکردم. گفتی زنت را طلاق بده، طلاقش دادم. گفتی نخواب و به یاد من باش، کردم. دیگر چه می خواهی از من؟ گفت: می خواهم بمیری. پیر بنشست و پاهایش را روی زمین دراز کرد و گرفت: بیا، مردم. و مرد. تا خیال کردم شوخی می کند. رفتم جلو و تکانش دادم. دیدم راستی مردم است... به خانه آمدم گریان که ناگهان صدای گریه و نوحه ای به گوشم خورد. پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: جوانک خوش برو رویی آمده به خانه اش و خوابیده و مرده است. نام و مشخصاتش را جویا شدم، معلوم شد همان جوانک است. از همسازی آن دو، تعجب کردم.(595)
در جای دیگر در لفافه از مراقبه و خلسه یاد کرده می نویسد: عارف چون عرفان صحیح داشته باشد هر چه را غیر اوست فراموش می کند و هیچ فرا یاد نمی آرد. شبلی رضی الله عنه - گفت:
امروز از شور عشقم نمازم را فراموش کردم - روز از شب باز نمی شناسم
یادت ای سرور من، خور و آبم گشته - و رویت اگر نظری کنی شفای دردم.
آورده اند که پادشاهی نزد صالحی رفت و گفت: مرا از یاد مبر. صالح گفت: من غیر مولایم را به یاد نمی آورم. گفت: مرا نزد پروردگارت یاد کن. گفت: من حتی خودم را به یاد نمی آورم تا چه رسد به تو. پرسید: چطور؟ جوابداد: چون وقتی به یادش هستم (حال خلسه) در کنار یادش خودم و اعضایم را فراموش می کنم.(596)

عین القضات همدانی (492 - 525)

تألیفاتش: زبدة الحقایق، تمهیدات، و شکوی الغریب، آکنده از مطالب این نحله است. می نویسد: طالب (سالک) باید که خدا را در جنت و در دنیا و در آخرت نطلبد، و در هر چه داند و بیند نجوید. راه طالب، خود اندرون [ ذهن ] اوست. راه باید که در خود کند. و فی انفسکم أفلا تبصرون. همه موجودات، طالب دل رونده است که هیچ راه به خدا نیست بهتر از راه دل [ ذهن ] القلب بیت الله همین معنی دارد... قلب المومن عرش الله. هر که طواف قلب کرد مقصود یافت و هر که راه دل [ ذهن ]غلط و گم کرد چنان دور افتاد که هرگز خود را باز نیافت. شبی در ابتدای حالت، ابویزید (بسطامی)
گفت: الهی راه به تو چگونه است؟ جواب آمد: ارفع نفسک من الطریق فقط وصلت گفت: تو از راه برخیز که رسیدی. چون به مطلوب رسیدی طلب نیز حجاب راه بود، ترکش واجب باشد.
گفتم ملکا ترا کجا جویم من - وز خلعت تو وصف کجا گویم من
گفتا که مرا مجوبه عرش و به بهشت - نزد دل خود که نزد دل پویم من
هر چه مرد را به خدا رساند اسلام است و هرچه مرد را از راه خدا باز دارد کفرست. و حقیقت آنست که مرد سالک خود هرگز نه کفر باز پس گذارد و نه اسلام، که کفر و اسلام دو حال است که از آن لابد است مادام که با خودباشی (در وضعیت عادی یا در حال سلوک و پیش از فرو رفتن به خلسه). اما چون از خود خلاص یافتی (حال خلسه و بیخودی) کفر و ایمان اگر نیز ترا جویند در نیابند.(597)
از کفر نمی دانم که چه فهم می کنی! کفرها بسیار است زیرا که منزلهای سال بسیار است. کفر و ایا هر ساعت رونده را شرط و لازم باشد. چنانکه سالک خبری (آگاهی و استشعاری) دارد و هنوز خود را چیزی باشد، از دست راهزن (ولاضلنهم) خلاص نیابد. چون خلاص یافت به سدرة المنتهی رسد. او را در آن راه داده اند. اما چون انتها و ابتدا، و وجود و عدم، و امر و نهی، و آسمانها و زمینها، و عرش و فرش، و جمله موجودات واپس گذاشت، و از بنده رسیدن و نارسیدن خود برخاست، و از توقع دیدن و نادیدن پاک شد، از همه آفتها و بلاها رست. هیچ بلای سخت تر از وجود تو در این راه نیست، و هیچ زهری قاتل تر در این راه از تمنای مریدان نیست. از سر همه بر باید خاست...(598) چون مرد بدان مقام رسد که از شراب معرفت مست شود، چون بکمال مستی رسد به نهایت انتهای خود رسد، نفس محمد را که لقد جاءکم رسول من انفسکم بر روی جلوه کنند... دولتی یابد که ورای آن دولت، دولتی دیگر نباشد. هر که معرفت نس خود حاصل کرد معرفت نفس محمد او را حاصل شود. و هر که معرفت محمد حاصل کرد پای همت در معرفت ذات الله نهد. من رآنی فقد رأی الحق همین معنی باشد. هر که مرا دید خدا را دیده باشد، و هر که خودشان نیست محمد شناس نباشد. عارف خدا خود چگونه باشد؟ چون معرفت نور محمد حاصل آید، و بیعت ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله بسته شود. کار این سالک در دنیا و آخرت تمام شد که الیوم اکملت لکم دینکم با وی گوید: نعمت معرفت تو کمالیت یافت برسیدن و حاصل آمدن. معرفت محمد که خاص بر تو نیست، عموم و شمولی را آمده است که لقد من الله علی المومنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم بر این مرد سالک شکر، لازم و واجب است و شکر نتواند کرد. از بهر وی شکر کنند. دریغا معرفت رب، مرد را چندان معرفت خود دهد که در آن معرفت نه عارف را شناسد و نه معروف را. مگر که ابوبکر صدیق - رضی الله عنه - اینجا گفت: العجز عن درک الا درک ادراک یعنی معرفت و ادراک آن باشد که همگی عارف را بخود تا عارف ادراک نتواند کرد که مدرک است یا نه.(599)
چون به آخر طلب رسد خود هیچ مذهب جز مذهب مطلوب ندارد. حسین منصور (حلاج) را پرسیدند که تو بر کدام مذهبی؟ گفت: أنا علی مذهب ربی گفت: من بر مذهب خدام. زیرا که هر که بر مذهبی بود که آن مذهب نه پیروی بود مختلط باشد. و بزرگان طریقت را پیر، خود خدای - تعالی - بود. پس بر مذهب نه پیروی بود مختلط باشد و بزرگان طریقت را پیر، خود خدای - تعالی - بود. پس بر مذهب خدا باشند مخلص باشند نه مختلط... او (خدا) از مذهبها دور است، ایشان نیز دور باشند، گواه است بر این تخلقوا بااخلاص الله...(600)