فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

32 - ابوالحسن حصری (متوفای 371)

به گفته سلمی مقامی در تفرید و تجرید داشته که او را مسلم بوده است.(581)
فرو رفتن به خلسه و راه آن را که تجرید و تفرید باشد باشد از ابوبکر شبلی فرا می گیرد. درباره علم این تجربه و راهش. می گوید: علمنا الذی نحن فیه یوجب انکار کل معلوم مرسوم، و محو کل معلوم معلول. و ما بان شی ء فیمتحی(582) علمی که ما دارای آن هستیم و مربوط به حال ماست ایجاب می کند هر دانسته شناخته ای را انکار کنیم و هر دانسته پدید آمده ای - یا آفریده ای - را از خاطر بزداییم. هر چیزی که ظاهر شود محو خواهد گشت.
و می گوید: هیچ کس ارزش تر از آن نیست که به فضائل پرداز و یک نفر را مقدم و برتر شمارد و دیگری را پایین تر داند. او در دنیا آدمی است زاییده آدمی با آدمی، و در آخرت: ولکم فیها ما تشتهی انفسکم (فصلت، آیه 32) در آن برای شما آنچه دلتان بخواهد هست، از خوردنی و آشامیدنی و همسری. بگذار بهشت مال اهل بهشت باشد. شاید که ما وقتی از بهشت و از اهل آن رستیم و جستیم سرگرم مشاهده آن کسی شویم که افتخار معرفتش را به ما ارزانی فرمود و انواع بخششهایش را نثار ما کرد. در واقع، اگر به معرفتش نایل آییم جز او را مشاهده نکنیم و نبینیم.(583)
و از خودش چنین تعریف می کند: صوفی، وجدش وجودش باشد، و صفاتش حجابش.(584)
و می گوید: الصوفی الذی لایوجد بعد عدمه، و لا یعدم بعد وجوده.(585) صوفی کسی است که بعد از فنایش وجود ندارد؛ و پس از آن که به بقای نفس کیهانی باقی و هست گشت نیستی بر او عارض نگردد، نفس کیهانی باشد و بس: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نباشد.(586) صوفی در این حال به سر سر می رسد. سر سر، کمال ترقی روان آدمی است که عارف در آن مقام، حق را به حق می نگرد و جز حق کسی را بر آن آگاهی نیست. سر سر دریای وحدت است، در آن مقام همه قطره [ آتمن ] دریا [ برهمن ]اند و از قطره خبری نیست. در این میدان بود که حلاج أنا الحق گفت و بایزید نعره سبحانی ما اعظم شأنی سر داد. اینجا دیگر خبر از من و ما نیست، همه اوست و از او و برای اوست.(587)
حصری در گفته شگفت انگیز و کم نظیری، به توقف خوف و امید سالک غرق خلسه، اشاره می کند. و این در حالی است که بیشتر صوفیان این نحله وجود عشق شدید را که یکی از عواطف است شرط حصول این تجربه می دانند. هر چند خوف و امید عواطفی متمایز از عشق اند ولی ایمد عاطفه ای است که از عشق و محبت خالی نمی باشد و بی نوعی محبت تحقق نمی پذیرد. می گوید: الخوف من الله علة و حجاب. لانه اذا کان خوفی منه لایزیل مراده فی، و رجائی لا یوصلنی الی مرادی منه، فقد تعطل عندی حکم الخوف و الرجاء للمتحققین. و اما ارباب الرسوم و العلوم فعلیهم واجب التزام الادب.(588) و ترس از خدا مانع و حجاب است. زیرا اگر ترس من از او قصد او را در مورد من از بین نبرد و تغییر ندهد و امید من مرا به مرادم از او نرساند به نظر من ترس و امید بای و اصلان (صاحبان تجربه بودایی) بی معنی است. اما دانشمندان علوم دینی وظیفه دارند ادب اسلامی را رعایت کنند (و از خدا بترسند و به او امید داشته باشند).
سخن دیگری ناظر به همین معنا دارد، چون از او می پرسند. عاشق (یا عارف) آیا شرم کند یا ترسد؟ جواب می دهد: الحب استهلاک، لایبقی معه صفة(589) عشق، خود را به نابودی سپردن و از بین بردن است؛ با عشق، هیچ حرکت و عملی باقی نمی ماند. عشق را خودفرسایی و میرایی و خاموشی می داند و حالی که در آن نه شرمی هست و نه ترس و نه هیچ هیجان یا اندیشه یا سخن یا حرکت و عملی... سکون است و خاموشی: خلا بودایی.

چند صوفی دیگر از دو جهان اسلامی و مسیحی

1 - احمد غزالی (متوفای 520)

یکی از صوفیان این نحله پس از قرن چهارم هجری، ابوالفتوح احمد غزالی طوسی - برادر محمد غزالی - است که چند صوفی معروف را تربیت می کند: ابوالفضل بغدادی (متوفای 550)، عین القضات همدانی (مقتول در 525)، ابوالنجیب سهروردی (متولد 490 - متوفای 563) که عمو و مربی شهاب الدین عمر سهروردی (539 - 633) مؤلف عوارف المعارف است، و سنائی غزنوی (متوفای 525).
اصول عقاید این نحله را بر سر منبر طی تأویل آیات قرآنی و جعل احادیث، نشر می دهد. بیشتر از زبان عبدالله بن عباس و همراه با تجلیل از پسر و پدر، از زبان ابوبکر و عمر و عثمان همراه با ستایشهای بیحد، و با نقل سخنان ذوالنون مصری و شبلی و حلاج و جنید، و حتی جعل کلمات قصاری برای آنان، به نشر اصول نحله می پردازد. به بهانه تفسیر سوره یوسف - بحرالمحبة فی اسرار المودة - با عباراتی غیر صریح، آن را القا می کند. می گوید: (حسین بن منصور) حلاج گفت:: ما فقط در حال غفلت ترا ذکر کردیم (و بیاد آوردیم)، زیرا بنده اگر در حضور (حال خلسه) بود به یاد تو نخواهد بود، چون مشاهده تو او را از یاد کردن تو باز می دارد. بنابراین، ذکر تو کار غافلان است نه ذاکران (عارفان در حال خلسه). یکی دیگر از ایشان (مشایخ نحله) گفت: هرگز خدا را به یاد نیاورم مگر بعد از این که مرا به یاد آورد. بنابراین، یاد آوردن او مرا به یاد او آورد، یعنی مرا یاد آور ساخت. (ابوبکر) صدیق - رضی الله عنه - گفت: ای آنکه او را جز او یاد نکند و او را جز او نشناسد. ای مذکور ذاکران، آنگاه که اهل من (یعنی آشنایانم) مرا فراموش کنند مرا بیاد آر.(590)
آنگاه کیهان - انسان شناسی عرفانی را که با سلوک عشق آمیخته و پایه توجیه عشق مجازی است مطرح می کند: جنید گفت: نوجوان زیبارویی را دیدم که ریش پیری را گرفته او را سیلی می زند. گفتم: جوانک! چه رفتاری است که با این پیر مرد می کنی؟ گفت: این، ادعا دارد عاشق من است، حال آنکه سه روز است پیش من نیامده است. من (جنید) از شنیدن سخنش بیهوش بر زمین افتادم. وقتی از جا برخاستم از ناتوانی یارای ایستادن نداشتم.(591)
مراقبه را منتهی به رؤیت پروردگار می داند و آن را چشم بستن از اشیاء و حادثها و مخلوقها می شمارد، و چنین القا می کند که موسی (علیه السلام) آنگاه که رویت خدا را طلب کرد به سلوک مراقبه پی نبرده بود، حال آنکه ابلیس که سرآمد موحدان راستین بشمار می آید از این معنی واقف است: وهب بن منبه - رحمه الله - گفت: در کتابی خواندم که وقتی موسی (علیه السلام) روانه کوه طور بود ابلیس به سراغش آمد. گفت: ای ابلیس، چه کار بدی کردی که سجده (به آدم) نکردی. ابلیس گفت: نخواستم برای غیر او سجده کنم. کیفر را به جان خریدم تا بر ادعایم ثابت بمانم. اما تو ادعای محبتش را کردی و خواستی به او بنگری، تا به تو گفت: به کوه بنگر تا اگر بر جایش استوار ماد مرا توانی نگریست. پس نگریستی. حال آنکه اگر چشمانت را بر هم می نهادی قطعاً پروردگارت را می دیدی.(592) یعنی با بستن چشم در خلوت و پرداختن به مراقبه و رفتن به خلسه، پروردگارت را می دیدی.
سپس از زبان اصمعی، حال خلسه ای برای امام زین العابدین (علیه السلام) جعل می کند. اصمعی گفت: به بین الله الحرام رفته به دور کعبه طواف می کردم در بی مهتابی. ناگهان صدای خوش و غم انگیزی شنیدم... مردی با خدا سخن می گفت... تا از هوش رفته به روی در غلتید. نزدیک رفتم و دیدم زین العابدین علی بن الحسین بن علی - رضی الله عنهم - است. سر او را بر زانویم نهادم و بر حالش رقت آورده سخت گریستم. قطره اشکی بر صورتش ریخت که بر اثرش به هوش آمده چشم باز کرد و گفت: چه کسی مرا از ذکر مولایم باز آورد؟ گفتم: من، اصمعی،ای آقا و مولای من... بعد، او را به حال خودش رها کرده رفتم.(593) امام زین العابدین (علیه السلام)، فقط در لحظات مدهوشی - یا سکر - در ذکر و یاد خداست و در حال هشیاری و عادی - یا صحو - غافل از یاد خدا، و مشغول به ماسوی الله است. مدهوشی امام سجاد از هیاهو و حرکت آن همه زائری که گرد کعبه طواف می کنند بر هم نمی خورد ولی قطره اشکی که از چشم اصمعی بر صورت مبارکش می افتد او را از حال خلسه و ذکر مولا بیرون می آورد.
باز به بهانه ای بر سر عشق مجازی رفته و قایعی برای یوسف (علیه السلام) و احادیثی برای پیامبر اکرم جعل می کند، و می گوید: پادشاه (مصر) یوسف را از غل و زنجیر بدر آورده جامه زیبا پوشانید و به کسانش دستور داد در پی او حرکت کنند و هیچکس بر او پیشی نگیرد، تا بدین حال به شهر بلسان در آمد. مردم به دورش گرد آمدند و بتهایی به شکل وی ساخته به پرستش آنها بجای خدا برخاستند و هزار سال این پرستش دوام یافت. یوسف و همراهانش از آن شهر به شهر بابلس در آمدند که مردمی کافر و بت پرست داشت. با دیدنش از او پرسیدند: چه کسی ترا خلق کرده است؟ گفت: خداوند متعال. گفتند: به آنکه ترا آفرید ایمان آوریم. و بتها را شکسته به پرستش رحمان کمر بستند... پیامبر - (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: النظر بالعبرة الی وجوه الحسان عبادة نگریستن به زیبارویان از راه عبرت، عبادت است... یکی از صالحان گفت: با خدا عهد بستم به زیبارخان نگاه نکنم. یکبار در حال طواف کعبه چشمم به زن زیبایی افتاد. به او خیره گشتم و از زیباییش به شگفت آمدم. ناگهان تیری از هوا بر چشمم نشست که بر آن نوشته بود: با دیده عبرت نگریستی تیر ادب به سویت رها کردیم. اگر بدیده شهوت می نگریستی تیر قطع رابطه به سویت می انداختیم.(594)
یکی از صالحان گفت: در بغداد جوانکی را در حضور پیری دیدم که پیر به او می گفت: چه از من می خواهی؟ گفتی فلان کار را بکن، کردم گفتی فلان کار را نکن، نکردم. گفتی زنت را طلاق بده، طلاقش دادم. گفتی نخواب و به یاد من باش، کردم. دیگر چه می خواهی از من؟ گفت: می خواهم بمیری. پیر بنشست و پاهایش را روی زمین دراز کرد و گرفت: بیا، مردم. و مرد. تا خیال کردم شوخی می کند. رفتم جلو و تکانش دادم. دیدم راستی مردم است... به خانه آمدم گریان که ناگهان صدای گریه و نوحه ای به گوشم خورد. پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: جوانک خوش برو رویی آمده به خانه اش و خوابیده و مرده است. نام و مشخصاتش را جویا شدم، معلوم شد همان جوانک است. از همسازی آن دو، تعجب کردم.(595)
در جای دیگر در لفافه از مراقبه و خلسه یاد کرده می نویسد: عارف چون عرفان صحیح داشته باشد هر چه را غیر اوست فراموش می کند و هیچ فرا یاد نمی آرد. شبلی رضی الله عنه - گفت:
امروز از شور عشقم نمازم را فراموش کردم - روز از شب باز نمی شناسم
یادت ای سرور من، خور و آبم گشته - و رویت اگر نظری کنی شفای دردم.
آورده اند که پادشاهی نزد صالحی رفت و گفت: مرا از یاد مبر. صالح گفت: من غیر مولایم را به یاد نمی آورم. گفت: مرا نزد پروردگارت یاد کن. گفت: من حتی خودم را به یاد نمی آورم تا چه رسد به تو. پرسید: چطور؟ جوابداد: چون وقتی به یادش هستم (حال خلسه) در کنار یادش خودم و اعضایم را فراموش می کنم.(596)