فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

25 - ابوبکر طمستانی (متوفای دهه چهارم قرن چهارم)

سخن درباره تجربه بودایی و راه آن را به کمال هنر می رساند: الطریق الی الله تعالی بعدد الخلق(543) و می افزاید: الطریق له، و لا طریق الیه(544) راه رسیدن به خدا چون در ذهن یکایک افراد قرار دارد تعداش به شماره آدمیان است. ولی راه رسیدن به خدای یا نیروانا، نه انجام کاری بلکه ترک هر کاری است. زیرا خلسه به تعبیر بودایی آن، خاموشی و سکون و فراموشی است، خلا است. به همین جهت، صوفیان به تقلید از تفسیر بودایی آن مدعی اند که اگر میان بنده با خدا راه یا کاری وجود داشته باشد این شرک است. باید نه بنده ای باشد و نه بندگی و عبادتی تا وحدت تحقق پذیرد و واحد بدون تمیز، مشهود افتد.
راه مال اوست. اگر بنده ذکر خدا هم می گوید یا خدا را به یاد می آورد این خداست که فاعل است و ذاکر نه بنده و سالک. راهی به سوی او وجود ندارد، کاری که کار خدا نباشد در میان نیست. با استعمال تعبیر بودایی، می گوید: ماالحیاة الا فی الموت، ای: ما حیاة القلب الا فی اماتة النفس(545) زندگی نیروانا یا رهایی از چرخه، جز در مردن نیست، یعنی در خاموشی و توقف حرکات و اعمال ارادی سالک و توقف کار ارادی ذهن، تا آگهی تنها با خودش بماند. و می گوید: ماالحقیقة الا فی موت النفس(546) حقیقت - یا تجربه بودایی - جز در مردن نفس، امکان ندارد. و می گوید: النعمة العظمی الخروج من النفس، لان النفس اعظم حجاب بینک و بین الله تعالی.(547) بزرگترین نعمت، ترک نفس است، زیرا نفس (یا خود) بزرگترین حجابی است که میان تو و خدا [ آگاهی محض - نیروانا] وجود دارد. در جای دیگر می گوید: نفس مثل آتش است که اگر از یک جا خاموش شود از جای دیگر شعله می زند. همین طور نفس، اگر از یک طرف آرام گیرد از طرف دیگر برانگیخته شود.(548)
آنگاه همین خروج از نفس یا ترک تمایلات زیستی را کاری می داند که از سالک بر نمی آید و فقط خداست که آن را عملی می سازد: خروج از نفس بوسیله نفس امکان ندارد ترک نفس فقط بوسیله خدا امکان می پذیرد و راهش این است که سالک براستی خدا را بخواهد.(549) از این خدا را خواستن با دو لفظ ارادت و همت تعبیر می کنند. در این سخن، لفظ اراده را بکار می برد، ولی در جای دیگر می گوید: همت! همت! این مقدمه چیزها - یعنی احوال - است؛ و مدار همه آنها بر همت است، و برگشت همه آنها به همت است.(550)
هجرت یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را که در آیه 100 نساء: و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله، آمده است همان سیر ذهنی سالک می داند و موت را در آیه همان موت ارادی یا خاموشی بودایی و ترک صور و ادراکات حسی و توقف ارادی ذهن می شمارد. می گوید اگر یاران وی رستگار شده اند همین کار را کرده اند نه این که با مهاجرت از مکه به مدینه یا به حبشه، گام در طریق صلاح و کمال نهاده باشند. بالاخره نتیجه می گیرد که بنابراین هر کس از ما با قرآن و سنت مصاحبت کند و از نفس خود و از خلق و از دنیا در غربت شود و در ذهنش به سوی خدا هجرت کند او راستروی و اصل خواهد بود که گام در جای گام صحابه نهاده است، با این فرق که صاحبه با مصاحبتی که با پیامبر داشته اند بر او پیشی جسته اند.(551)
عقل و علم را مانع تحقق خلسه دانسته می گوید: علم، چیزی است که ترا از جهل جدا می سازد. بنابراین بکوش و مواظب باش که ترا از خدا [ آگاهی محض بی متعلق ] جدا نسازد.(552)
آنگاه مدعی می شود که حق را از هیچ راهی جز خلسه نمی توان شناخت یا مشاهده کرد؛ و کسی هم که حق را شهود کند از آن سخن نمی گوید. و این همان بیان ناپذیری تجربه بودایی است: ما ابرز الحق للخلق الا اسماً او رسماً. ما تکلم به الا کل من لم یوفق.(553) حق برای خلق جز به صورت اسم و رسم ظهور نیافته است؛ و جز کسی که توفیق (شهود یا تجربه بودایی را) نیافته درباره او سخن نگفته است.

26 - ابوالعباس احمد دینوری (متوفای دهه چهارم سده چهارم)

مردم را سه دسته می داند: 1 - عده ای که خدا آنان را شایسته خدمتش ندیده و مهمل نهاده است. 2 - عده ای که خدا آنان را شایسته عرفان یا تجربه بودایی ندیده، و به همین لحاظ آنان را به عبادت و عمل صالح مشغول کرده است. 3 - عارفان یا اهل نحله مراقبه که با مکاشفه ذهنی به اتصال با واحد بدون تعین و تمیز نائل گشته اند: خدا بندگانی دارد که آنان را شایسته معرفت نیافته و آنان را به خدمتش مشغول ساخته است. و بندگانی دارد که برای خدمتش [ عبادتش ] شایسته ندیده و مهملشان گذاشته است.(554) و می گوید: مکاشفه دیدنی ها با دیدگان است، و مکاشفه اذهان با اتصال است.(555) و در شرح آن می گوید: مردم از لحاظ ترتیب مشاهده اشیاء متفاوتند:
عده ای از مشاهده اشیاء به خدا رسیده اند. اشیاء را از این نظر که اشیاءاند مشاهده کرده بعد نظر از آنها برگرفته به خدا دوخته اند.
عده ای از خدا به اشیاء، بی آنکه از خدا غایب شوند، نظر افکنده اند و به همین سبب هیچ چیز را ندیدند مگر این که پیش از دیدن آن خدا را دیدند.
و بالاخره عده ای همچنان با اشیاء مانده اند، زیرا آنان راهی که از آنها به خدا برسند نداشتند تا از اشیاء گذشته خدا را دریابند.(556)
تجربه عرفانی را همان تجربه ای می داند که پیامبران الهی داشته اند: بدان که خدا در مورد خلقش ریاضتهایی بوجود می آورد تا از طریق آن ریاضتها برای آنان در مقام ربوبیت تجلی کند. آنان را در مشاهده اشیاء ریایضت می دهد تا به حقیقت اشیاء متحقق شوند.(557)، چنان که خلیلش ابراهیم را ریاضت داد آنگاه که ستارگان را دید و در بدایت (طریق سلوکش) گفت: این پروردگار من است. در واقع این عین الجمع بود از فرط بلا و غلبه شوق و حصول جمع در جمع، از آن جهت که نظر از حق برای حق آمد، تا آنکه گفت: این پروردگار من است. ما را ریاضت داد تا او را به حالی برتر از آن متحول گرداند. مگر ندیدی که می فرماید: پس چون غروب کرد و گفت: من غروب کنندگان را دوست نمی دارم.(558)
سیری را که سالک در اثنای مراقبه دارد و حالتی را که از سر می گذراند چنین به شرح می آورد: من عطش الی حال دهش فیه، و من وصل الیه لم یستقرفیه(559) کس که تشنه حالی باشد در آن حال دچار سرگشتگی شود شود و هر که به آن برسد در آن استقرار نیابد. و می گوید: بدان که طلب خدا این است که از هولناکی طلب دست از طلب برداری. بنابراین، هرگاه بنده در طلب فانی شود حق او را در اثنای طلب از طلب بازگیرد.(560) و :بدان که مرتبه ابتدایی ذکر این است که هرچه جز خداست فراموش شود. و نهایت ذکر این است که ذاکر در حال ذکر، ذکر را از یاد ببرد و چنان غرق اندیشه در مذکور شود که به مقام ذکر بازنیاید. و این حال فنای فناست.(561)
بالاخره می گوید: علم دوتاست: علم قیام بنده بوسیله قیامش با خدا. و علم به علم خدا درباره بنده، و آن علمی پوشیده از بندگان است مگر از کسی که پاره اش از آن برای او کشف شده باشد مثل یک پیامبر یا ولی معین.(562)

27 - ابوعبدالله رودباری (متوفای 349)

از تجربه بودایی خویش بی پرده یاد می کند: در خواب دیدم که کسی به من می گوید: درست ترین چیز در نماز کدام است؟ گفتم: قصد درست. سروشی به گوشم رسید که گفت: دیدن مقصود از راه ندیدن قصد، درست تر است.(563)
و می گوید: الذوق اول المواجید. فاهل الغیبة اذاشربوا طاشوا، و اهل الحضور اذا شربوا عاشوا(564) ذوق، ابتدای مواجید است. کسانی که برای اولین بار ذهن از هر ادراک و صورت حسی پاک کرده باشند چون رؤیت حق [ آگاهی نسبت به نفس آگاهی ] را تجربه کنند سرگشته شوند. اما کسانی که تخلیه ذهن از ادراک و صور حسی برایشان ارادی شده باشد و هر وقت بخواهند این تجربه برای آنان روی دهد به محض تنها ماندن آگاهی با نفس آگاهی، دستخوش وجد و شادی می گردند و احساس آرامش پیدا می کنند.
از او درباره قبض و بسط و از حال و نشانه کسی که دستخوش قبض شده است و حال و نشانه کسی که دستخوش بسط شده می پرسند. می گوید: ان القبض اول اسباب الفناء، و البسط اول اسباب البقاء. فحال من قبض الغیبة، و حال من بسط الحضور، و نعت من قبض الحزن، و نعت من بسط السرور.(565)
اولین اثر فنا یا پاک شدن ذهن از ادراکات و صور حسی این است که شخص دستخوش حال قبض شود، و اولی اثر بقا یا وقوع تجربه بودایی یا نیروانا این است که دستخوش حال بسط شود. بنابراین، حال کسی که دستخوش قبض باشد غیبت یعنی از خود و همه آفریده ها و ماسوی الله بیخود شدن است، و حال کسی که دستخوش بسط باشد حضور یعنی شهود حق است. نشانه کسی که دستخوش قبض باشد اندوهی است که در چهره اش می بینیم، و نشانه کسی که دستخوش بسط باشد شادی است که در چهره اش می خوانیم.