فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

23 - ابوالعباس قاسم سیاری (متوفای 342)

در جواب این که معرفت - یا عرفان - چیست؟ می گوید: حقیقت معرفت، ترک کردن همه معارف و دانستنی هاست(536) و حقیقت معرفت این است که در ذهن تو چیزی جز او [ آگاهی محض ]نیاید(537) و هیچ عاقلی از مشاهده - یا شهود - لذت نمی برد؛ زیرا مشاهده حق فنایی - یا از خود فراموش و بیخود شدنی - است که در آن لذت و لذت بردن وجود ندارد و نه بهره روحی یا بهره بردن آن.(538) و درباره بیان ناپذیر بودن تجربه عرفانی می گوید: ما نطق احد عن الحق الا من کان محجوباً(539) جز کسی که در حجاب از حق باشد درباره حق [ شهود آگاهی محض ] سخن نگوید.
اهمیت نظر یا وصف الحالش در این است که احسان ابتهاج و سرودی را که بیشتر عرفا جزئی از تجربه خویش می شمارند خارج از آن می داند؛ و اوج خلسه را بیخودی حتی از احساس ابتهاج و احساس لذت می داند. و درست نیز همین است. بالاترین مرحله خلسه، لحظه ای است که عارف، نه احساس لذتی دارد و نه احساس ابتهاجی. ابتهاج، احساسی است که پس از خلسه دست می دهد.

24 - جعفر خلدی (متوفای 348)

به تجرید و تفرید یا راه مراقبه معتقد است و تجربه بودایی دارد. تجریدش از این گفتارش پیداست که هر کس بخواهد زاهد باشد اولاً باید نسبت به ریاست بی رغبت گردد. بعد در مقدار نصیبی که خودش و امیالش دارند کم کند.(540) و می گوید: اهل حقایق، پیش از آن که علائق از ایشان ببرند خود علائقی را که موجب بریدنشان از حق می شود بریده اند.(541) و می گوید: مجاهدتها در سیاحت است. سیاحت یا گردش هم دو نوع است: سیاحت نفس که مسافرت می کند تا اولیاء الله را ببیند یا از آثار قدرت خدا عبرت بگیرد. و سیاحت ذهن که در ملکوت گردش می کند تا برای صاحبش برکت مشاهده غیب را ارمغان آورد و دل با رسیدن این ارمغان یعنی مشاهده غیب آرام گیرد و نفس به برکت آثار قدرت خدا بر او دست از خواهشهایش بردارد.(542)

25 - ابوبکر طمستانی (متوفای دهه چهارم قرن چهارم)

سخن درباره تجربه بودایی و راه آن را به کمال هنر می رساند: الطریق الی الله تعالی بعدد الخلق(543) و می افزاید: الطریق له، و لا طریق الیه(544) راه رسیدن به خدا چون در ذهن یکایک افراد قرار دارد تعداش به شماره آدمیان است. ولی راه رسیدن به خدای یا نیروانا، نه انجام کاری بلکه ترک هر کاری است. زیرا خلسه به تعبیر بودایی آن، خاموشی و سکون و فراموشی است، خلا است. به همین جهت، صوفیان به تقلید از تفسیر بودایی آن مدعی اند که اگر میان بنده با خدا راه یا کاری وجود داشته باشد این شرک است. باید نه بنده ای باشد و نه بندگی و عبادتی تا وحدت تحقق پذیرد و واحد بدون تمیز، مشهود افتد.
راه مال اوست. اگر بنده ذکر خدا هم می گوید یا خدا را به یاد می آورد این خداست که فاعل است و ذاکر نه بنده و سالک. راهی به سوی او وجود ندارد، کاری که کار خدا نباشد در میان نیست. با استعمال تعبیر بودایی، می گوید: ماالحیاة الا فی الموت، ای: ما حیاة القلب الا فی اماتة النفس(545) زندگی نیروانا یا رهایی از چرخه، جز در مردن نیست، یعنی در خاموشی و توقف حرکات و اعمال ارادی سالک و توقف کار ارادی ذهن، تا آگهی تنها با خودش بماند. و می گوید: ماالحقیقة الا فی موت النفس(546) حقیقت - یا تجربه بودایی - جز در مردن نفس، امکان ندارد. و می گوید: النعمة العظمی الخروج من النفس، لان النفس اعظم حجاب بینک و بین الله تعالی.(547) بزرگترین نعمت، ترک نفس است، زیرا نفس (یا خود) بزرگترین حجابی است که میان تو و خدا [ آگاهی محض - نیروانا] وجود دارد. در جای دیگر می گوید: نفس مثل آتش است که اگر از یک جا خاموش شود از جای دیگر شعله می زند. همین طور نفس، اگر از یک طرف آرام گیرد از طرف دیگر برانگیخته شود.(548)
آنگاه همین خروج از نفس یا ترک تمایلات زیستی را کاری می داند که از سالک بر نمی آید و فقط خداست که آن را عملی می سازد: خروج از نفس بوسیله نفس امکان ندارد ترک نفس فقط بوسیله خدا امکان می پذیرد و راهش این است که سالک براستی خدا را بخواهد.(549) از این خدا را خواستن با دو لفظ ارادت و همت تعبیر می کنند. در این سخن، لفظ اراده را بکار می برد، ولی در جای دیگر می گوید: همت! همت! این مقدمه چیزها - یعنی احوال - است؛ و مدار همه آنها بر همت است، و برگشت همه آنها به همت است.(550)
هجرت یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را که در آیه 100 نساء: و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله، آمده است همان سیر ذهنی سالک می داند و موت را در آیه همان موت ارادی یا خاموشی بودایی و ترک صور و ادراکات حسی و توقف ارادی ذهن می شمارد. می گوید اگر یاران وی رستگار شده اند همین کار را کرده اند نه این که با مهاجرت از مکه به مدینه یا به حبشه، گام در طریق صلاح و کمال نهاده باشند. بالاخره نتیجه می گیرد که بنابراین هر کس از ما با قرآن و سنت مصاحبت کند و از نفس خود و از خلق و از دنیا در غربت شود و در ذهنش به سوی خدا هجرت کند او راستروی و اصل خواهد بود که گام در جای گام صحابه نهاده است، با این فرق که صاحبه با مصاحبتی که با پیامبر داشته اند بر او پیشی جسته اند.(551)
عقل و علم را مانع تحقق خلسه دانسته می گوید: علم، چیزی است که ترا از جهل جدا می سازد. بنابراین بکوش و مواظب باش که ترا از خدا [ آگاهی محض بی متعلق ] جدا نسازد.(552)
آنگاه مدعی می شود که حق را از هیچ راهی جز خلسه نمی توان شناخت یا مشاهده کرد؛ و کسی هم که حق را شهود کند از آن سخن نمی گوید. و این همان بیان ناپذیری تجربه بودایی است: ما ابرز الحق للخلق الا اسماً او رسماً. ما تکلم به الا کل من لم یوفق.(553) حق برای خلق جز به صورت اسم و رسم ظهور نیافته است؛ و جز کسی که توفیق (شهود یا تجربه بودایی را) نیافته درباره او سخن نگفته است.