فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

19 - ابوبکر شبلی (متوفای 334)

نامش دلف بن جحدر است. پدر و خودش، حاجب خلیفه یا برادرش الموفق اند. چندی حاکم دماوند می شود. در چهل سالگی به شاگردی جنید در می آید(504) در حدود ده سال این نحله را از وی فرامی گیرد. شطحیاتش مبانی و اصول نحله را دربردارند.
مثل حلاج و دیگران به عبادات اسلامی کافر است. زیارت کعبه را عبث می داند و تنها عمل مفید و صالح را مراقبه منتهی به خلسه می پندارد همانچه شهود حق، عرفان، و القاء اللهاش می انگارد. گویند پاره ای آتش در دست گرفته بود و می دوید. پرسیدند با این آتش چه خواهی کرد؟ گفت: می روم تا آتش در کعبه زنم تا خلق از خانه به خانه خدای پردازند.(505)
از آنجا که لازمه مراقبه به قول صوفیان بیرون آمدن از حول و قوه خویش است سالک باید نه تنها به توانایی و اراده و اعمال خویش کفر ورزد و ذکر و فکرش را هم فراموش کند بلکه به جایی برسد که کارهایش را یا متوقف گرداند و یا متوقف بپندارد. قائل شدن به این که عمل و راهی موجب وصول و وصال است منافی با موجودات تحقق تجربه عرفانی می باشد با در واقع نیز همین طور است. به همین جهت، اهل نحله معتقدند که آنان با عملشان به وصال حق نمی رسند بلکه شهود حق هم از طرف حق رخ می دهد. وقتی همه چیز خدا بود طرفی وجود ندارد؛ حق است و بس. حق، خودش را شهود می کند. در واقع، آگاهی شخص نسبت به نفس آگاهی استشعار می یابد. شبلی در شطحیه اش به رغم خویش از موجب و عامل حال خلسه پرده بر می دارد: الارواح تلطفت فتعلقت عند لذعات الحقیقة، فلم تر غیر الحق معبوداً یستحق العبادة. فأیقنت أن المحدث لا یدرک القدیم بصفات معلوله. فاذا صفاه الحق اوصله الیه، فیکون الحق اوصله الیه، لا وصل هو(506) روح تلطیف پیدا کرده بهنگام فروزشهای حقیقت دلبستگی می یابد تا غیر حق معبودی شایسته پرستش نمی بیند؛ پس یقین می کند که آفریده با صفات عیبناکی که دارد نمی تواند قدیم را درک کند. وقتی حق او را بدینسان صافی گردانید او را به وصال خود رسانیده است. بنابراین، حق بوده که او را به وصال خود رسانیده نه این که او به وصال رسیده باشد.
با این همه، مسلم است که هر کسی به تجربه وصال نمی رسد، و میان آن که می رسد با آن که نمی رسد در عمل فرق است. شبلی به اعمالی که شرط وصال یا راه آن است نیز اشاره می کند. از او می پرسند. متی یکون العارف بمشهد من الحق؟ از تجربه عرفانی - بودایی می پرسند؛ می گوید: اذا بداالشاهد و فنی الشواهد و ذهب الحواس و اضمحل الاحساس هنگامی که شاهد [ آگاهی محض ] رخ نماید و شواهد از میان بروند و حواس از کار بیفتند و ادراک متوقف گردد.(507)
و می گوید: التصوف ضبط حواسک، و مراعاة انفاسک(508) تصوف - راه تعالی - عبارت است از ضبط - یا تنظیم و توقف - حواس تو و شمارش نفسهایت.
در شطحیه ای به طور ناقص به این دو عمل، اشاره می کند: کیف یصح لک التوحید و کما ملکت شیئاً ملکک؟ و کلما ابصرت شیئاً أسرک؟(509) چگونه توحید برایت بدرستی حاصل آید حال آن که هر گاه چیزی را مالک شوی آن چیز ترا مالک شود؟ و هر گاه به چیزی بنگری ترا به اسارت خویش در آورد؟ برای حصول توحید حقیقی [ تجربه واحد بلاثانی، خلسه ] دو مانع می بیند: یکی تعلق قلبی به اشیاء و لوازم زندگی. دیگری نگریستن به اشیاء، یا هرگونه ادراک حسی و صور حسی، خواه حس باصره باشد یا سایر حواس. با قطع هر گونه تعلق و مالکیت و میل به اشیاء، میل و محبت متمرکز بر روی شهود آگاهی محض می شود. با قطع نگریستن و هر ادراک حسی و زدودن همه صور حسی، و توقف ذهن، چیزی که در شعور آگاه باقی می ماند شعور به نفس آگاهی است، که صوفیان از آن با وصول به حق تعبیر می نمایند و بودا از آن با نیروانا تعبیر می کند.
قطع تعلقات و ترک هرگونه میلی به اشیاء و امور و اشخاص به استثنای عشق به شهود آگاهی محض راهی دارد که ریاضت خوانده می شود. از شبلی می پرسند هوی - یا مجموعه سائقه های عضوی و آز - را چگونه می توان ریشه کن کرد؟ جواب می دهد: بریاضات الطباع و کشف القناع(510) از طریق ریاضت دادن طبع، و زدودن حجاب.
به نظر صاحبان تجربه بودایی با ترک تمایلات زیستی و آز، دل [ ذهن ]آزاد می گردد و سیر الی الحق رخ می دهد. شبلی می گوید: الحریة هی حریة القلب لاغیر(511) آزادی، عبارت است از آزاد شدن ذهن، نه غیر آن. آزادی در فلسفه و جهان بینی صوفیان متناظر است با فلاح یا رستگاری در نظریه قرآن.
زهد را که بعضی از آنان مقام و مرتبه ای از سیر و برخی بخشی از سلوک می شمارند عبارت است از بی میلی به دنیا و همه اشیاء تا میل و عشق یکباره به شهود تعلق پذیرد. شبلی در پاسخ کسی که از زهد می پرسد می گوید: تحویل القلب من الاشیاء الی رب الاشیاء(512) گرداندن ذهن است از اشیاء به سوی پروردگار اشیاء.
روز عید شبلی را می بینند که از مسجد بیرون می آید و این دو بیت را زمزمه می کند:
اذا ما کنت لی عیداً - فما اصنع بالعید
جری حبک فی قلبی - کجری الماء فی العود(513)
وقتی تو عید من باشی - عید می خواهم چه کنم
عشق تو در دلم چنان می رود - که آب در شاخه درخت
این، همان گردیدن دل شبلی از اشیاء به پروردگار اشیاء است.
به این سلوک، صوفیان تجرید می گویند که تهی شدن از هرگونه میل و عشق و تعلق خاطری به جز عشق به شهود آگاهی محض باشد و با تفرید تکمیل و تتمیم می شود. این دو عمل یا سلوک، دشوار و رنج آور است. به همین جهت، شبلی اظهار می دارد که خود او از دستش در رنج و ریاضت است. و خود دیگران از دست آنان در راحت و رفاه: (انتم) منکم مخفوضة، و (أنا) منی منصوبة.(514) شمار از خودتان در راحت و رفاه اید و من از خودم در رنج و سختی ام.
وقتی دو سلوک ذهنی و عاطفی، راه شهود باشد سیری که سالک پیدا می کند یکی طیران ذهنی و دیگری احساس سرور یا ابتهاج خواهد بود: قلوب اهل الحق طائرة الیه با جنحة المعرفة، و مستبشرة الیه بموالاة المحبة(515) دانایان اهل حق (عارفان یا سالکان منتهی) با بال عرفان به سوی او پرواز می کنند و با ولایت محبت به او دلخوشند.
چون لازمه تحقق خلسه، نداشتن و ندیدن چیزی است، پس ندیدن خلق، ترک مردم، و خلوت یا چله نشینی به آن کمک می کند. این خلوت گزینی و از خلق در پرده شدن برای مشاهده وحدت بدون تمییز، غیر از آن است که شخص از راه آمیزش با خلق از حق در پرده شود: لیس من احتجب بالخلق عن الحق کمن احتجب بالحق عن الخلق. و لیس من جذبته انوار قدسه الی انسه کمن جذبته انوار رحمته الی مغفرته(516) کسی که بوسیله خلق از حق در پرده شود مثل کسی نیست که بوسیله حق از خلق در پرده شود. و کسی که انوار قدس او وی را به انس خویش بکشاند مثل کسی نیست که انوار رحمتش وی را مایه مغفرت و آمرزش گردد. در این گفته علاوه بر این که حصول تجربه را مستلزم توقف ادراکات حسی و خلوت نشینی می داند از تجربه وصالش با انس با خدا یاد کرده و موجب این تجربه را جذبه انوار قدس خدا می شمارد انواری که غیر از نور مغفرت الهی است. مثل سایر صوفیان از تجربه اش با مستی - یا سکرة - هم یاد می کند؛ و آن را حالتی می داند که شخص در آن نه خودش را می بیند و نه کارها و احوالش را. و با این که دیگران او را زنده می پندارند او در واقع مرده است. چنان که گفتیم صوفیان نحله مراقبه، به تقلید از بودا این مردن را مرگ اختیاری می خوانند. ابوبکر رازی می گوید: دیدم شبلی می گوید: مردم چقدر احتیاج به مستی دارند. گفتم سرور من! کدام مستی؟ گفت: مستیی که آنان را از ملاحظه خود و اعمال و احوالشان بی نیاز گرداند. و این بیت را سرورد:
و تحسبنی حیاً و انی لمیت - و بعضی من الهجران یبکی علی بعض(517)
مرا زنده می پنداری، حال آنکه من مرده ام - و از هجران، اعضای من بر حال یکدیگر می گریند
ابوالقاسم دمشقی می گوید: روزی در خانه شبلی بودیم. نماز عصر را آنقدر به تأخیر انداخت تا نگاه کرد و دید خورشید دارد غروب می کند. صدا زد: نماز، آقایان! و برخاست و نماز گزارد. آنگاه در حالی که می خندید به شوخی این ابیات را خواندن گرفت:
نیست الیوم - من عشقی - صلاتی - فلا ادری غداتی من عشائی!
فذکرک - سیدی - اکلی و شربی - و وجهک - ان رأیت - شفاء دائی(518)
امروز از عشقت نمازم را فراموش کردم - و روزم را از شبم تشخیص نمی دهم
یاد توای سرور من، خوراک و آبم شده است - و رویت اگر ببینمش شفای درد من است
و می گوید: الحق یفنی بما به یبقی، و یبقی بما به یفنی. یفنی بما فیه بقاء، و یبقی بما فیه فناء. فاذا افنی عبداً عن ایاه اوصله به و اشرفه علی اسراره.(519) حق با آنچه که بوسیله اش بقا می بخشد فنا می گرداند، و با آنچه که فانی می گرداند بقا می بخشد. با آنچه مایه بقاست فنا می گرداند، و با آن چه مایه فناست بقا می بخشد. بنابراین، اگر بنده ای را از خویشتن خویش فانی گرداند او را به خود (خدا) واصل می گرداند و بر اسرار خود آگاه می سازد.
فانی مایه حصول تجربه بودایی بزعم وی به دست خداست نه به دست سالک یا در اختیار وی. خداست که سالک را فانی از خود یا نا آگاه از خود می گرداند تا به نفس کیهانی واصل می شود.
اساس ادعای صوفیان در حصول خلسه بر خالی کردن خود از حول و قوه و عمل و حتی خود است تا خدا فاعل بماند و بس. در واقع، ذهن و حافظه شان را متوقف می کنند پس از آن که خود از حرکت باز ایستاده اند. پس مدعی اند که در این حالت، خدا از زبانشان ذکر می گوید و به خود می اندیشد و اراده اش را در ایشان به عمل می آورد. در یک ملاقات، جنید به شبلی می گوید: چه خوب بود کارت را به خدا واگذار می کردی تا راحت شوی! شبلی به او می گوید: ای ابوالقاسم! چه خوب بود خدا کارت را به تو وامی گذاشت تا راحت شوی! جنید که از این شگفت آمده می گوید: از شمشیرهای شبلی خون می چکد!(520) به گفته شبلی، در هستی، فاعلی غیر خدا نیست. کارهای شبلی و جنید همه کار خداست. بنابراین، واگذار کردن کارها به خدا بی معنی است؛ زیرا دو وقع همین هست و نیازی به تمنا و آرزویش نیست. در تجربه خلسه، سالک منتهی همین احساس را ابتدا در خود زنده کرده سپس آن احساس یا یاد و حتی خودش را به فراموشی می سپارد تا آگاهی او به هیچ چیزی تعلق نداشته باشد جز به نفس آگاهی. در این حال، درخششی را مشاهده می کند و احساس اعتلا و تیمن و تبرکی به او دست می دهد.
در مجلسی دیگر از حال خویش در آستانه تجربه وصال یا خود آن تجربه، چنین یاد می کند:
و من أین لی أین؟ و انی کماتری - أعیش بلا قلب، و أسعی بلا قصد(521)
از کجا من می توانم جایی داشته باشم حال آنکه می بینی - بدون ذهن و اراده زندگی می کنم و بی قصد و تصمیم روانم.
سخن دیگری دارد که هم به تجربه بودایی و هم به راه و شرایط و موانع آن مربوط می شود: سهو طرفة عین عن الله لاهل المعرفة شرک بالله(522) برای اهل معرفت، یک چشم بهمزدن از یاد خدا [ خلسه ]غفلت کردن، شرک به خداست. غفلت از یاد خدا جز با یاد و اندیشه درباره یک شیی ء یا شخص یا امر، روی نمی دهد؛ و این به معنای قائل شدن وجودی غیر خداست که جز شرک به خدا نخواهد بود. حال آنکه لازمه تحقق تجربه بودایی توقف یاد هر چیز و اندیشه درباره اشیا است. بیشک، پس از توقف کامل حواس و حافظه، آگاهی از کار نمی افتد بلکه به خود همچنان آگاه می ماند. همین آگاهی به نفس آگاهی را صوفیان شهود حق یا شهود خدا می خوانند، در حالی که شهود نفس آگاهی و نه امری دیگر است.
از شبلی می پرسند: عارف آنچه را که برایش رخ می دهد حقیقت می یابد؟ جواب می دهد: چگونه چیزی را که ثبات ندارد حقیقت می یابد؟ و چگونه به آنچه ظهور ندارد اطمینان می یابد؟ و چگونه به آنچه پنهان است انس می گیرد؟ او ظاهری باطن، و باطنی ظاهر است آنگاه این دو بیت را می سراید:
اگر کسی در طول عشق ورزیدنش لذت وصالی چشیده باشد - ذات من از لیلی است و آن را نتواند چشیدن
بیشترین چیزی که از وصالش دیده ام آرزوهایی تحقق نایافته است که مثل برقی درخشیده و رفته اند.(523) در جواب کسی که می پرسد آیا آنچه عارف در تجربه شهودش می بیند چیزی است که آن را حقیقت می یابد یا این که توهم و خیالی بیش نیست؟ می گوید: آن که مشهودش می افتد تنها حقیقت موجود است و غیر آن هر چه هست خیال و وهم است؛ زیرا تنها حقیقت می یابد بلکه یگانه حقیقت موجود می داند. عارف، به آنچه ظهور ندارد اطمینان پیدا نمی کند، ولی آنچه در آن تجربه مشهود می افتد ظهوری به کمال است. عارف، به آنچه ناپیدا باشد انس نمی گیرد، اما به آنچه ظاهری است که ناپیدا نمی شود و ظهور مطلق است انس می گیرد. ذات من از محبوب من است و استقلال و جدایی ندارد تا وصال معنی پیدا کند. چشیدن لذت وصال در جایی معنی دارد که جدایی و دویی باشد. در اینجا یکی بیش نیست و آن هم اوست. منی وجود ندارد. تنها چیزی که در وجود من یافت می شود آرزوها و تمناهایی است که مثل برقی درخشیده می گذرند و ناپدید می شوند؛ باقی همه اوست. حتی همین آرزو و تمنا و عشقی که به خود نسبت می دهد خود اوست. اوست که به خودش عشق می ورزد، و همین عشق ازلی او به خود است که اینک و تا ابد وجود دارد...
حال خلسه را چیزی فراتر و بس ارزنده تر از بهشت می داند و در دعایش می گوید: خدایا، دشمنانم را به بهشت عدن در آر و مرا یک چشم بهم زدن از خودت فارغ مگردان،(524) یعنی پیوسته در خلسه و بیخودی یا شرب مدام بدار.

20 - ابوالحسن مزین (متوفای 328)

می گوید: متی ظهرت الاخرة فنیت فیها الدنیا، و متی ظهر ذکر الله فنیت فیه الدنیا و الاخرة. فاذا تحققت الاذکار فنی العبد و ذکره و بقی المذکور بصفاته(525) وقتی آخرت (در ذهن) ظاهر شود دنیا در آن فانی می شود، و وقت ذکر خدا [ شهود آگاهی محض ] در ذهن زنده شود دنیا و آخرت ناپدید می شوند. پس چون ذکر و یاد به حقیقت پیوندد [ خلسه رخ دهد ]بنده و ذکرش فانی شود (یا از یاد برود) و خدا [ آگاهی محض ]با صفاتش بماند (در ذهن).
و می گوید: المعجب بعمل مستدرج، و المستحسن لشی ء من احواله ممکور به. والذی یطن انه موصول فهو مغرور. و أحسن العبید حالا من کان محمولا فی افعاله و احواله، لا یشاهد غیر واحد، و لا یانس الا به، و لا یشتاق الا الیه.(526) کسی که به عمل (عبادت) خویش دلخوش باشد خدا او را از ره مکر می کشاند. و کسی که یکی از حال های خود را نیکو بپندارد در معرض مکر خدا واقع شده است. و کسی که گمان کند به وصال خدا خواهد رسید فریته است. بهترین بندگان از لحاظ حال، کسی است که در اعمال و احوالش محمول باشد - یعنی خود متوقف و سپرده به قدرت و اراده الهی [ آگاهی محض، واحد بلاثانی ] را مشاهده نکند و جز به واحد انس نگیرد، و جز به واحد شوق نداشته باشد.

21 - ابویعقوب نهر جوری (متوفای 330)

از صوفیانی است که تجربه بودایی دارند. از گفته هایش توان دریافت که مراقبه را راه تعالی می داند: لا یصل العارف الی ربه الا بقطع القلب عن ثلاثة اشیاء: العلم، و العمل، و الخلق.(527) عارف به وصال پروردگارش [ شهود آگاهی محض ] نمی رسد مگر ذهنش را به روی سه چیز ببندد: علم، عمل، و آفریده ها (یا مردم). می گوید: الذی حصل اهل الحقایق فی حقائقهم: أن الله تعالی غیر مفقود فیطلب، و لا ذوغایة فیدرک. و من اراد موجوداً فهو بالموجود مغرور. و انما الموجود - عندنا - معرفة حال، و کشف علم بلاحال.(528) آنچه عارفان در معرفتشان به آن رسیده اند این است که خدا مفقود نیست تا به جستجویش پردازیم و نه نهایت دارد تا به نهایتش توان رسید. هر کس اراده موجود کند او درباره موجود در پندار و گمراهی است. موجود - در نحله و نظر ما - عرفان حال است و مکاشفه علمی بدون حال. می گوید: سرزمین های دنیا با قدم پیموده می شود و سرزمین های آخرت با ذهن.(529) و درباره نیروانا فنا و بقا که کار ذهنی ارادی باشد می گوید: هو فناء رؤیة قیام العبد لله، و بقاء رؤیة قیام الله فی الاحکام(530) این است که بنده عبادت و طاعتی را که برای خدا انجام می دهد نبیند و قیومیت خدا را احکام ببیند.
تحقیق و عرفان را چنین تعریف می کند: مشاهدة الارواح تحقیق، و مشاهدة القلوب تعریف(531) تحقیق، مشاهده روح است و عرفان، مشاهده ذهنی. و در تعریف جمع و تفرقه می گوید: جمع، عین حق است که اشیاء قائم به آند، و تفرقه پاک کرده حق از ذهن است.(532)