فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

6 - احمد بن یحیی الجلاء

در اصل، بغدادی است و به شاگردی ذوالنون مصری رفته(456) نحله مراقبه را فرا می گیرد. صاحبان تجربه واحد بلاثانی را موحد و اهل معرفت و عارف می خواند و آنان را از عابدان [ مسلمانان ]و زاهدان [ صوفیان نحله زهد و ریاضت ] جدا می داند. می گوید: هر کس مدح و ذم بنزدیک او برابر گردد زاهد بود؛ و هر که بر فریضه ها ایستد به اول وقت، عابد بود؛ و هر که فعل ها همه از خدای بیند موحد بود.(457) بساط تعلیمش را در شام می گستراند و بزرگترین شیخ این نحله در آن خطه می شود.
به عقیده وی، توجه و اهتمام به هر چیز و هر کاری حتی کسب و کار، مانع قرب خدا [ تحقق خلسه ] است.
می گوید: اهتمامک بالرزق یزیلک عن الحق.(458) و می گوید: من علت همته علی الاکوان وصل الی مکونها. و من وقف بهمته علی شی ء سوی الحق فاته الحق، لانه أعز من ان یرضی معه بشریک(459) هر کس همتش از عوالم هستی اوج گرفت به پدید آرنده آنها رسد. و هر کس توجهش را به چیزی جز حق متمرکز کرد حق از ذهن او برفت، زیرا حق با شکوه تر از آن است که تن به شریکی برای خود بدهد.
حق، همان آگاهی محض بی متعلق است که در خلسه رخ می نماید. وی به زبانی که چندان با فرهنگ اسلامی ناسازگار نباشد رابطه سلوک مراقبه را با حال خلسه بیان می کند: کسی که نظرش را از عالمهای آفریدگان بردارد تا آنها به فراموشی سپرده شوند به دریافت خالق آنها می رسد. و هر کس نظر به چیزی غیر آگاهی محض بدوزد یا به آن بیندیشد آگاهی محض بی متعلق را درک نخواهد کرد، زیرا آگاهی محض بی متعلق با هیچ چیزی که در کنارش به ذهن بیاید سازگار نیست.

7 - جنید بغدادی (متوفای 297)

ابوالقاسم جنید، مردی صاحب مکنت و فرهیخته است. به درس ذوالنون مصری نرفته ولی نحله را از شاگردانش می آموزد. از روایات تاریخی که حکایت از ملاقاتش با یوسف بن حسین رازی می کنند، و از این که وی به جنید نامه هایی حاوی تعلیم اصول نحله می نویسد(460) شاید بتوان نتیجه گرفت که آن را از همین یوسف بن حسین رازی فرا می گیرد یا او حداقل یکی از منابع تعلیم وی بشمار آید.
هم محدث و فقیه است و هم عارف؛ و نیز نخستین صوفی این نحله که احتیاط و جاندوستی او را وامی دارد تا با زیرکی تمام مقام فقاهت و درس حدیث را وسیله ای برای نشر نحله و حفاظی جهت مصونیت از گزند دین باوران و حکام قرار دهد. سخنانی که در حرمت شریعت و ضرورت تمسک به سنت از او نقل می کنند جمله از ره فریب و تزویر است. جهان بینی، سلوک نحله، و مباحث فنا و بقا را در لفافه اشارات می پیچد و به مصرف می رساند. چنانکه در قوت القلوب مکی آمده شاگردان محفل درس عرفانش را به بیست تن محدود می گرداند.(461) در مکاتبات علمی هم نگران افشای راز خویش است، چنان که این نگرانی در یکی از نامه هایش که از طریق ابونصر سراج طوسی به ما رسیده انعکاس می یابد.
از او درباره توحید می پرسند. به جای این که توحیدی را که در آیات قرآن و حدیث معصومان (علیهم السلام) هست بازگوید تجربه خلسه اش را شرح داده می گوید همین تجربه واحد بلاثانی، توحید است: معنی تضمحل فیه الرسوم و تندرج فیه العلوم و یکون الله تعالی کما لم یزل معنایی [وضعیتی ذهنی ]است که رسوم (صور ذهنی و همه حرکات دنیایی) در آن زوال می یابد و دانستنی ها در آن درج می شود و خدا چنان که در ازل باشد خواهد بود.(462) سراج پس از نقل تعبیر وی از تجربه صوفیانه اش، می گوید: جوابی که وی می دهد اشاره به توحید صوفیان است.
چون از وی درباره توحید عارفان یا تجربه صوفیان می پرسند می گوید: این است که بنده شبحی در محضر خدا باشد به طوری که انواع تدبیرهای خدا بر او جاری است آن هم در مجرای احکام قدرت خدا در حالی که وی غرق در امواج دریای توحید حق است از طریق فراموش کردن خود و فراموشی دعای خلق به درگاه خدا و استجابتی که صورت می گیرد با توجه به حقائق وجود وحدانیت خدا در حقیقت قربش با از دست رفتن حس و حرکتش بعلت آن که حق عهده دار و متولی امور است در مورد آنچه از وی می خواهد. (توحید عارفان) این است که آخر بنده به اول او بر گردد تا چنان باشد که بوده است پیش از آنکه بباشد.(463) در جای دیگر تعبیر خود را چنین توضیح می دهد: هر شخصی اینک در واقع چنان است که پیش از بودن (یا خلقت) بوده است. این کمال توحید و یکی دانستن واحد است که بنده چنان باشد که نبوده است و خدا باقی بماند چنان که در ازل بوده است.(464) می گوید: القرب، بالوجد جمع، و الغیبة بالبشریة تفرقة(465) قرب در حال خلسه، جمع است، و توجه به خلق و در وضعیت بشری (یا عادی) بودن، تفرقه است. از او می پرسند: عارف کیست؟ می گوید: کسی که ملاحظه - یا مشاهده - و نیز گفته اش او را در بند ندارد - من لم یأسره لحظه و لالفظه.(466)
مشایخ صوفی درخانه ابوحفص نیشابوری - متوفای حدود 270 هجری - در بغداد گرد می آیند و از او درباره فتوت می پرسند. می گوید: شما سخن بگویید که سخنور و زبان آورید. جنید می گوید: الفتوة اسقاط الرؤیه و ترک النسبة فتوت عبارت است از توقف دیدن (آفریده ها) و ترک کردن نسبت (نسبت اشیاء و آفریدگار به آفریننده). ابوحفص می گوید: چه خوب گفتی: اما فتوت به عقیده من عبارت است از ادای انصاف، و انصاف از دیگران مطالبه نکردن. جنید می گوید: دوستان برخیزید تا برویم! چون ابوحفص از آدم و ذریه اش پیشتر رفته رفته است.(467) جنید فتوت یا جوانمردی را عبارت می داند از بخشیدن و فرو پاشیدن نظر به موجودات و اشیاء از ذهن، و ترک یا فراموش کردن معرفت به نسبتها و اضافات. این تکرار حرفی است که دو هزار سال پیش از او در ماندوکیه اوپانیشاد آمده است: چهارمین حالت که حکیمان گفته اند... معرفت حواس نیست، معرفت نسبی و اضافی نیست، حتی معرفت استنباطی هم نیست. این مرحله، ورای حد حواس و طور فهم و وصف و تقریر است. همانا آگاهی وحدانی محض است در حالتی که علم به جهان و عام کثرات بکلی محو شده باشد... می گوید که این مرحله از معرفت، معرفت نسبی یعنی معرفت به نسبتها یا حتی معرفت استنباطی نیست.

8 - ابوحمزه بغدادی بزاز (متوفای 289)

درباره تجربه خلسه اش می گوید: محال است خدا را دوست بداری ولی او را به یادنیاری، چنان که محال است ذکر او گویی و او طعم ذکرش را به تو نچشاند. و محال است طعم ذکرش را به تو بچشاند آنگاه تو را به غیر خودش سرگرم گرداند.(468)