فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

3 - ابو سعید خراز (متوفای 279)

بغدادی است ولی به مصر رفته سلوک مراقبه و جهان بینی این نحله را از ذوالنون - که از بغداد به آن خطه طرد شده است - فرا می گیرد. چنان که قشری - متوفای 465 - می نویسد: و صحبت ذالنون مصری کرده بود.(431) به گفته کلابادی - وفات: 385 - او را زبان تصوف - سخنگوی نحله عرفان - می خواندند.(432) و به قول مستملی بخاری او را این لقب از بهر آن دادند که در این امت کسی را زبان حقیقت [ عرفان ]چنان نبود که او را بود. و او را در این علم، چهار صد تصنیف است.(433)
سلمی می نویسد: اولین کسی که در علم فنا و بقا سخن گفت ابوسعد خراز بود.(434) هجویری - وفات: 464 - بر همین تقدم وی در تعلیم نظریه مربوط به خلسه یا فنا و بقا، تأکید می ورزد. پاره ای از اقوالش در این موضوع در دو کتاب تعرف و اللمع آمده است. ابونصر سراج طوسی از او چنین نقل می کند: اولین مقام [ مرتبه عملی ]برای کسی که علم توحید [ عرفان نظری ] را بیابد و آن علم در وی محقق شود فنای ذکر اشیاء از ذهن اوست و تنها با خدا ماندن. و در توضیح آن می نویسد: یعنی یاد اشیاء از ذهن او برود و یاد خدا بر ذهنش چیره شود تا یاد خدا اشیاء را از ذهنش بزداید.(435)
خواجه عبدالله انصاری هم به تقدم و برتری وی بر جنید بغدادی و دیگران پی برده می نویسد: هر چند از یاران جنید به شمار بود مه از وی بود و پیش از وی نیز از دنیا برفت.(436) و این سخن وی را نقل می کند: اولین مقامات اهل معرفت، تحیر است با افتخار، پس سرور است با اتصال، پس فناست با انتباه، پس بقاست با انتظار.(437)
چون برخلاف ابویزید بسطامی، فرهیخته است کتابهایی در این باب تألیف می کند. بعضی را تحت پوشش حدیث می نویسد، مانند کتاب الصدق که به ظاهر یک مجموعه حدیثی است و در باطن القای عرفان نظری و طریقه مراقبه منتهی به خلسه، و حالات آن است. جنید بغدادی که به احتمال قوی، شاگردی وی کرده است همین شیوه تزویر و ریا را از او فرا می گیرد و با مهارت و زیرکی بیشتری بکار بسته از تعقیب و طرد مصون می ماند. برخی مولفان دیگرش که پوشش حدیثی و تفسیری ندارد همچون کتاب السر راز کارش را برملا می سازد به طوری که بشدت مورد طعن و انکار علمای بغداد واقع گشته مولفش به خاطر آن مجبور می شود از بغداد جلای وطن کند و یک چند بخارا برود(438) در نتیجه مخالفت فقها و متکلمان بغداد، سرانجام به مصر و نزد ذوالنون می رود و همان جا می میرد.

4 - ابوالحسین نوری (متوفای 295)

اصل از بغ شور - بین مرو و هرات - است(439) که منطقه بوداییان یا نزدیکان بودایی اش فراگرفته باشد و با عرفان نظری مستقیماً از طریق ذوالنون یا بواسطه ابوسعید خراز آشنا شده باشد. بی اعتنایی وی به جنید و گستاخی و اعتراضش نسبت به وی که نه آیا در وقت محنت صوفیان تو خویشتن را کنار کشیدی و دست در دانشمندی زدی؟! قرینه ای است براین که از اقران بودایی رقیبان جنید و حتی برتر از وی است، کلابادی، وی را صاحب آثاری در تصوف به لسان اشارت - که ویژه این نحله است - می داند. در شیوه تزویر و استتار با پوشش حدیث و تفسیر با ابوسعید خراز اشتراک دارد و جنید در این شیوه پیرو و مقلد آن دو بشمار می آید. چنان که سلمی، تفسیری از او درباره چند آیه در حقایق التفسیر، ثبت می کند. از او می پرسند: از چه راهی - یا به چه وسیله ای - خدا را شناختی؟ می گوید: به وسیله خدا. یعنی با همان آگاهی که در ذهن دارم چون به خود استشعار یافت و از محتویات تجربی اش عاری گشت. می پرسند: پس عقل به چه درد می خورد؟ می گوید: عقل، ناتوانی است که فقط می تواند دلالت بر ناتوانی مثل خودش بکند.(440) می دانیم که این از ترجیع بندهای نحله مراقبه بشمار می آید.
ابوالحسین نوری می گوید: الجمع بالحق تفرقه عن غیره، و التفرقه عن غیره جمع به(441) جمع شدن با حق، تفرقه از غیر اوست. و تفرقه از غیر او جمع شدن با اوست. جمع و تفرقه، چنانکه بشرح خواهد آمد دو اصطلاح مهم این نحله اند. جمع، وضعیت ذهن در حال خلسه است که در آن، ذهن تهی از صور ذهنی شده و آگاهی محض نسبت به خودش اشعار یافته است. تفرقه، وضعیت اولیه ذهن سالک است که همه ما آن وضعیت ذهنی را داریم. در این وضعیت، ذهن نسبت به اشیاء و امور، نسبت به دنیا و آخرت، نسبت به زمان و مکان، و نسبت به شخص یا خودمان آگاهی دارد. نوری از معنای لغوی جمع و تفرقه استفاده کرده معانی - اصطلاحی این نحله را توضیح می دهد.
می گوید: وقتی آگاهی محض نسبت به خودش استشعار می یابد و با خودش جمع است از هر چه غیر خودش باشد بیشعور و منصرف - یا متفرقه و پراکنده - است. و منصرف شدن از غیر آگاهی محض - غیری که همه اشیاء و امور و مراتب دنیا و آخرت باشد - موجب آن می شود که آگاهی محض اشعار یافته به خودش، روی دهد.
می گویند همیشه تسبیح در دست داشت، و این کار در زمان وی هنوز در بین صوفیه رسم نبود. ازین رو گه گاه از وی در باب فایده تسبیح سوال می کردند. یک بار کسی از وی پرسید که آیا یاد حق را بدان جلب خواهی کرد؟ گفت: نی، می خواهم غفلت را بدان جلب کنم.(442) تسبیح را برای تمرکز دادن به ذهن و فراموش کردن اشیاء و امور دنیا و آخرت، بکار می گیرد.
عقیده وحدت وجود و مراتب آن را نیز از طریق دوالنون از فلسفه نو افلاطونی آموخته و نشر می دهد. ابن تیمیه می نویسد: نوری معتقد بود خداوند ذات خویش را لطیف کرد و آن را حق نامید، کثیف کرد و آن را خلق خواند.(443) هم او و ابن الجوزی(444)، مطالبی از وی نقل می کنند که دلالت بر اعتقادش به حلول می نماید. نظریه عشق الهی را نیز که از طریق دوالنون از مکتب افلوطین آموخته است نشر می دهد. مجموعه این عقاید وارادتی، فقها، متکلمان، و حتی صوفیان نحله زهد و ریاضت را علیه وی بر می انگیزد. حسین بن علی بن یزدانیار و عبدالله بن احمد با هلی - معروف به غلام خلیل (متوفای 275) - از همین صوفیان اند. صوفی اخیر الذکر که صاحب تألیفاتی هم هست ابوالحسین نوری، و جنید و شبلی را متهم به زندقه می کند و از خلیفه المعتمد (256 تا 279) برای آنان تقاضای اعدام می نماید. سراج طوسی می گوید: ابوالحسین نوری را نزد خلیفه بردند و گفتند که این شخص می گوید: دیروز در خانه خویش با خدا بودم. وقتی خلیفه از او درباره صحت و سقم این گزارش سوال می کند جواب می دهد: من در این لحظه با خدا هستم و وقتی هم در خانه هستم با خدایم، همچنین اگر در صحرا باشم باز با او خواهم بود... مگر نه این است که او گفته است: مسلماً ما آدمی را آفریدیم و ما که به او از رگ گردنش نزدیک تریم می دانیم نفس وی با چه وسوسه می کند؟(445) در پاسخ از اتهامی که عبدالله بن احمد باهلی دائر بر قول به عشق الهی بر او وارد می کند به آیه 54 مائده استناد می کند: هان ای کسانی که ایمان آورده، هر کس از شما از دین خویش برگردد بداند که بزودی خدا قومی را پدید آرد که دوستشان می دارد و دوستش می دارند، با مومنان نرم اند با کافران درشت رفتارند، در راه خدا جهاد می کنند و از سرزنش هیچ سرزنشگری نمی هراسند... و می افزاید که عشق از محبت تندتر نیست اما آنجا که عاشق دور و مهجور است، محب او وصال محبوب برخورداری دارد.(446)
این گفته اش که در خانه خویش با خدا بودم اشاره به عقیده اساسی این نحله است که در حال خلسه - که در خانه و حتی بستر رخ می دهد - آگاهی محض بی متعلق که غیر خدا نیست مشهود می افتد، شهود و وصالی بی واسطه - حتی بی واسطه جبرئیل - و از آن گونه که برای محمد مصطفی - (صلی الله علیه و آله و سلم) - در معراج رخ نمود و پیشتر نیز یکبار روی داد و در همه عمر جز دوبار بی واسطه آیت بزرگ خدا را ادراک نفرمود. لکن وی مثل سایر صوفیان این نحله، جرأت این را ندارد که آن را فاش گوید؛ و ناچار به دروغ و نیرنگ نزدیک شده خود را به آگاهی محض در حال خلسه همان نزدیکی همیشگی خدا به خود که در قرآن بر آن تأکید شده است می شمارد. عشق الهی فلسفه صدور هم غیر از محبتی است که خدا به مردمی با خصال و مشخصات مشروحه در آیه کریمه دارد. در همین آیه،تصریح می شود که عشق الهی به همه آدمیان تعلق نمی گیرد تا چه رسد به همه موجودات. این عشق - که جز رحمت خاصه پروردگار نیست - فقط شامل مومنان نیکو کرداری می شود که اهل جهاد علیه کفارند و با مومنان نرم رفتاراند، و نه تنها شباهتی با اهل نحله مراقبه ندارند بلکه بلحاظ اعتقادی و رفتاری نقطه متقابل آنان هستند.
حسین بن علی بن یزدانیار هم که صوفیان نحله زهد است چون در بغداد با آراء و اقوال ابوالحسین نوری و جنید و شبلی آشنا می شود می فهمد که به نحله ای خارج از اسلام تعلق داشته و زندیق اند. پس چون به ولایت خویش باز می رود کمر به تعقیب و قتل آنان و پیروانشان می بندد.(447) و می گوید نحله آنان جز حالهای غیر واقع و اشارت های بی مغز، نیست.

5 - یوسف بن حسین رازی (متوفای 304)

اهل ری است و چنان که خود می گوید سراسر شام و دیرهای آن را سیر و سیاحت می کند(448) و به گفته عطار به مصر نزد ذوالنون می رود و شاگردش می شود.(449) مستملی بخاری(450) و ابوالقاسم قشیری(451) هم او را شاگرد ذوالنون می خوانند. گفته عطار درباره وی جامع تر است که از رفیقان ابوسعید خراز بود و مرید ذوالنون مصری بود.(452) سرانجام، ذوالنون، چنان که عطار حکایت می کند او را با سه سفارش به شهر خویش باز می گرداند: ترا سه وصیت می کنم یکی بزرگ و یکی میانه و یکی خرد. وصیت بزرگ آن است که هر چه خوانده ای فراموش کنی و هر نبشته ای بشویی تا حجاب برخیزد. میانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگویی که پیر من چنین گفته است و شیخ من چنان فرموده است، که این همه خویشتن ستایی است. وصیت خرد آن آن است که خلق را نصیحت [ تعلیم ] کنی و به خدای [ آگاهی محض که در خلسه تجربه می شود] خوانی. پس به ری آمد، و او بزرگ زاده ری بود. اهل شهر استقبال کردند. چون مجلس آغاز کرد سخن حقایق [ گفتار عرفانی ]بیان کرد. اهل ظاهر، بخصمی برخاستند که در آن وقت بجز علم صورت علمی دیگر نبود، و او نیز در ملامت رفتی، تا چنان شد که کس به مجلس او نیامدی. روزی در آمد که مجلس بگوید کسی را ندید... پنجاه سال بدین حال بگذرانید و ابراهیم خواص مرید او شد و حال او (ابراهیم خواص) قوی گشت. ابراهیم (خواص) از برکت صحبت او به جایی رسید که بادیه را بی زاد و راحله قطع می کرد.(453)
نظریه عشق را هم با خود به ری می آورد. مستملی بخاری می نویسد: یوسف (بن حسین رازی) گفت: سراسر شام را گشتم. به دیری در آمدم، دیوانه ای به زنجیر بسته دیدم. چون مرا بدید صدایم زد که یوسف! مگر پروردگارت به این خشنود نگشت و بسنده نکرد که دلم را با عشقش خراب گرداند که مرا با بند خویش هم ببست! به او بگو قسم به عشقی که با تو دارم اگر مرا پاره پاره کنی عشقی که به تو بیشتر خواهد گشت. آنگاه روی از من بگردانید و این ابیات خواندن گرفت:
و عشق به تو می ورزم: عشقی هوسناک - و عشقی برای آن که در خور عشقی
اما آن عشق که عشقی هوسناک است - مرا از عشق ورزیدن به غیر تو بازداشت
اما آن عشق که ترا در خور است - آن است که حجاب ها را دریدی تا تو را ببینم
ازین رو، مرا نه برای این عشق تو ستود و نه برای آن یک بلکه ترا هم برای این وهم برای آن باید ستود.(454)
از سخنان اوست: هر که خدا را چنان که باید به خاطر آورد یاد غیر او را فراموش کند، و هر که یاد چیزی را در حال یاد وی فراموش کند هر چیزی به نگاهداشت وی گماشته شود، زیرا خدا برای او جایگزین هر چیزی خواهد بود.(455)