فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

توجیه مراقبه در مکتب فلسفی سانکهیه

از آنچه گذشته بیقین می دانیم که مراقبه برای رفع نیاز توده عوام هند باستان آن هم پیش از ورود مهاجمان آریایی پیرو وداها، ساخته شده و توجیه کهن و اصیل آن نیز در خور فهم ایشان ترتیب یافته است. الیاد استاد بزرگ عرفان تطبیقی، می نویسد: مراقبه [ یوگا ]برساخته و پرداخته عوام نیست بلکه غرض از این، حکمت و فن ریاضتی است که محصول معرفت قدیسین و عرفانی پیشین است که با احتیاجات عوام الناس انطباق داده شده است.(370)
این حکمت، همان کیهان - انسان شناسی بویژه فیزیولوژی خاصی است که در عهدی کهن و از همان ایام پیدایش و کشف مراقبه، بر ساخته می شود و برای عوام الناسی که به چرخه توالد و تناسخ معتقداند ساخته می شود. طبیعی است که عارفان فرهیخته، به این کیهان - انسان شناسی قانع نگشته برای آن نظام فلسفی پیچیده ای می سازند که عامه مردم و توده اهل مراقبه را مفید نمی افتد و به محافل خصوصی فرهیختگان اختصاص می یابد. گارب می گوید: مکتب سانکهیه صرفاً برای محفل انس پیروان مکتبی، احداث شده بود.(371)
مکتب فلسفی سانکهیه در تحلیل علمی چرخه موهوم باز پیدایی که بهانه مراقبه است انسان شناسی پر طول و تفصیلی ارائه می دهد روح را اصل غیر مخلوق و غیر خالق دانسته معتقد است که هیچ گونه دخالتی در فعل و انفعال ها و دگرگونی های ماده ندارد و فطرتاً پاک و منزه و بی نیاز از هر گونه آلایش مادی است. و این همان نفس متعال یا پرم آتمای کیهان شناسی اصیل عرفانی است. بدین ترتیب، عالم جسمانی و عالم روحانی دو واقعیت آشتی ناپذیر می شوند. در میان دگرگونی های متعدد ماده، مراتب بسیاری موجود است و ماده دائم تحت تأثیر چرخه سه صفت یا سه جوهر است و هر درجه ای که به نیروی تصاعدی متمایز باشد به همان اندازه عالی تر و آزادتر و لطیف تر است، مانند عقل اول که کارش تعقل مدرکات حسیه است و از تجلی و آگاهی پرش بهره مند است و مانند آئینه ای انوار آن را در خود می نمایاند. مراتب دیگری که به ترتیب از عقل اول صادر می شوند به اندازه های مختلف از تناسبات متغیر و متحول سه صفت یا سه جوهر برخوردارند.
به این مساله که اگر روح در چرخه باز پیدایی سرگردان بوده و از کالبدی به کالبد دیگر در می آید و در عین حال خودش حامل اعمال نیک و بد گذشته نیست و مجرد و منزه است چه عناصری در ساختار آدمی هستند که بعد از مردن، به کالبد جدید انتقال یافته و میراث گذشته را با خود برده در کره ماه برحسب توشه ای که حمل می کنند ماندگار می شوند؟ سانکهیه چنین پاسخ می دهد: جسم لطیف و اجسامی که از پدر و مادر به ما منتقل می شوند به انضمام اشیای مادی و عنصری، انواع سه گانه ای را تشکیل می دهند که از میان آن ها، جسم لطیف باقی است و اجسام زاده از والدین، فانی هستند.(372) اجسامی که از والدین منتقل می شوند به نظر واچاسپاتی شش عدد و عبارتند از: مو، خون، گوشت که از طریق مادر بوجود می آیند؛ و عروق، استخوان، و مغز استخوان که از پدر پدید می آیند. این شش قشر، وجود جسمانی آدمی را تشکیل می دهند. اجسامی که از پدر و مادر انتقال می یابند پس از بطلان جسم، منهدم می گردند و مبدل به خاکستر و آب و کثافت می شوند، اما جسم لطیف همچنان باقی است، و بقول سانکهیه کاریکا در آغاز آفرینش پیدا شده و به قالبی خاص تعلق نیافته و دائمی است و از عقل گرفته تا عناصر لطیف در آن موجود است و آن از قالبی به قالب دیگر در جریان است و از بساط آفرینش، هیچگاه تمتع بر نمی گیرد و جسمی مشحون از امکانات هستی است.(373)
این مکتب فلسفی، با طرح این مبحث می خواهد چرخه باز پیدایی را تحلیل علمی کند. بزعم آن، جسم لطیفی در کالبد هر انسانی هست که لطیفی ای نفسانی است مرکب از عقل و خود آگاهی و نفس عناصر لطیف. جسم لطیف، سایه روح است و دنبال آن از قالبی به قالب دیگر در حرکتت است. هر روحی مجهز به جسم لطیفی است که آکنده از امکانات و تأثرات دیرینه زندگی های پیشین است و روح را همچون ریسمانی به چرخه توالد و تناسخ متصل ساخته است. چون حامل تأثرات دیرینه زندگی های پیشین است نتایج اعمال نیک و بد را نیز با خود حمل می کند و به همین علت تعیین کننده احوال خاصی برای قالب جدید و شخص آن است. به گفته واچسپاتی این احوال عبارتند از خیر و شر، دانایی و نادانی، دلبستگی و عدم دلبستگی، استیلا بر دنیا، عدم استیلا بر دنیا، عقل آکنده از این احوال است و جسم لطیف آکنده از جوهر عقل است، و بدین ترتیب جسم لطیف مشحون از این احوال است. بدان گونه که جامه ای بر اثر تماس با گل های معطر آغشته به بوی خوش آن می گردد به همان گونه اگر جسم لطیف به لباس این احوال در آید از قالبی به قالب دیگر حرکت خواهد کرد.
جسم لطیف به خودی خود موثر نمی تواند شد، و احتیاج به محمل و جسمی دارد تا به کمک آن، به سیر خود در مراتب هستی ادامه بدهد و پس از بطلان جسمی از آن بیرون بیاید و وارد زهدان دیگری شود و در آنجا با اجسام والدین در هم آمیز و صورت نوی به خود بگیرد.
بر پایه این اظهارات، مکتب فلسفی سانکهیه ادعا می کند که رهایی شخص از چرخه توالد و تناسخ مستلزم ریشه کنی همین صور دیرینه ای است که میراث زندگی های پیشین بوده بواسطه جسم لطیف به وی منتقل گشته است؛ و این ریشه کنی همان امری است که در نهایت مراقبه و با شهود آگاهی محض بی متعلق یعنی حالتی به تحقیق می رسد که در آن حالت ضمیر تجربی وی محو نابود گشته است. بدینسان، وی حالت اصلی خود را در خلسه باز می یابد و به مبدأ اول که همانا اصل اوست می پیوندد. در لحظه خلسه که شهود آگاهی محض رخ می دهد و آگاهی حتی از استشعار به خود هم فارغ و عاری می گردد روح، خود را از امواج ذهنی و دگرگونی های ماده و حواس آزاد کرده است و طبیعت و کلیه مراتب هستی در قبال روح از فعل و انفعال های دیرینه خود دست کشیده اند و پرش مانند تماشاگری به طبیعت که از هفت صورت نادانی - یعنی جهل و شهوت فعل و انفعال و... - خویشتن را منزه ساخته و نیرو و اراده خلقت از آن سلب شده، نظر می افکند. در این حال، دیگر هیچ فعل و انفعالی صورت نمی بندد، و دگرگونی های ماده فرو می نشیند، و روح به آزادی مطلق می رسد، و مقام تجرید و تفرید حاصل می شود.
در این حال، همه اشیاء و کائنات به جمع بلا تعین، و متجانس ماده اولیه باز می گردند و در آن مستهلک می شوند. حواس و خود آگاهی، طی حرکت باز گشت تصاعدی، به عقل اول در می آیند و عقل و کلیه احوال و تأثرات زندگی های پیشین که در آن بودند به جمع متجانس پراکریتی یا ماده اولیه یا هیولای اولی پیوسته در آن مستهلک می شوند. روح و ماده هنوز موجوداند، اما برای کسی که به مقام زنده آزادی رسیده است این دو از هم متمایز و کاملاً جدا هستند. در لحظه شهود یا خلسه، روح از استیلای سه جوهر تصاعدی و نزولی و انبساطی رهایی می یابد. و تأثرات دیرینه زندگی های پیشین در شعله آگاهی محض خاکستر می شوند. دانه های اعمال گذشته زیر تابش این شعله، می خشکند. صفات و کیفیات خوب و بد نیز از کار باز می ایستند؛ زیرا نیرویی که آنان را پدید می آورد خاموش شده است و روح دیگری تحت سلطه آن ها نیست. البته آثار آن ها یک چندی احساس می شود و جسم به مقتضای طبیعت خود، مدتی به فعالیت ادامه می دهد و مانند چرخ کوزه گری است که بر اثر تحریک پیشین یک چند تحت تأثیر تأثرات دیرینه بگردد. اما به مجرد این که این نیروی محرکه بپایان برسد چرخ از گردش باز می ماند و انسان آخرین پیوندهایی را که او را به زندگی متصل می ساخت می گسلد و به معرفت تفکیکی بین روح و ماده ممتاز می گردد و از منجلاب رنج های سه گانه و این زندگی لعنتی رهایی می یابد و دیگر بار به این جهات که عرصه دگرگونی های ماده است باز نمی گردد.

توجیه مراقبه در ودانتای عاری از ثنویت

نفس کیهانی [ برهمن ] و نفس فردی [ آتمن ] دو پایه حکمت ودانتا بشمار می آیند. نفس کیهانی و نفس مردی یکی است. برهمن یا نفس کیهانی آن حقیقی است که ما به آن خود یا ضمیر می گوییم؛ زیرا هر موجودی از وجود خود به صورت من هستم آگاهی حاصل می کند. پس نفس کیهانی هم مبدأ عالم است که از آن همه موجودات صادر می شوند و هم ضمیر و لطیفه وجود ما است که ما به آن خود یا آگاهی می گوییم. پس هر کسی به کنه حقیقت خود پی ببرد به کنه حقیقت هستی پی برده است. نفس کیهانی در داخل همه موجودات است و در عین حال هیچ یک از موجودات هم نیست. در واقع، محمل موجود است و نه موجود در موجودات. محمل موجود است و محمل مطلق خود آگاهی ما هم هست. از ناظر سه مرتبه بزرگ وجود ماست و او سوای پنج قشر تعینات جسمانی ماست.
نفس کیهانی، مانند رشته ای نامرئی تمام مراتب و درجات وجود را به هم می پیوندد و در کنه همه موجودات از عالی ترین تا پست ترین درجه هستی مستتر است. او موجودات را بر وجه ترتیب متنازل - یا قوس نزول - از عقل اول شروع و تا عالم جسمانی و عنصری خاتمه می دهد.
نفس کیهانی، ناظر خود آگاهی، حواس، و تماس حواس با موضوعات ادراک است. او در تحولات و تغییرات مراتب ذهنی، حاضر است. ولی خود هرگز رنگ تعین به خود نمی گیرد و منزه از هر تغییر و تبدیل است. او به همه عالم محیط است و با آن که منظر عالم صحنه گسترش و تجلی امکاناتی است که در نفس کیهانی وجود دارند لی او که ظاهر و شاهد مطلق است سوای مظاهر خویش است. تمام سعی فلسفه ودانتا مصروف این است که ظاهر و مظهر، و شاهد و مشهود را از هم تمیز و تفکیک بدهد.
آتمن با آگاهی محض که اصل و مبدأ وجود آدمی هم دانسته می شود در یک انسان در کجایش قرار می گیرد؟ کیهان - انسان شناسی عرفانی می گوید: نفس کیهانی در اطاقک دلش. ولی در واقع، آگاهی محض، یا شعور در ذهن آدمی است. همین آگاهی محض در نوزاد به گونه ضمیر تجربی در می آید و رشد می یابد و بر محتوای آن به مرور ایام افزوده می شود. ضمیر تجربی یا فعالیت های زیستی بدن هم در رابطه است و می تواند توأم دانسته شود. ادراک لذائذ زندگی، کار ضمیر تجربی توأم با جان است. ضمیر تجربی دارای مفاهیم و صور حسی و یاد و استدلال و اندیشه هم هست. هرگاه از این جمله خالی و عاری گردد به حالت اولیه یا آگاهی محض در خواهد آمد. مکتب فلسفی ودانتا از این امر، چنین تعبیر می نماید که آنچه نمی گذارد آگاهی محض یا آتمن تحقق یابد وجود پنج قشر از تعینات جسمانی است؟ پرده بر روی آن کشیده است؛ و اگر این پرده بر طرف شود یا این پنج قشر از تعینات جسمانی زدوده گردد آگاهی محض رخ خواهد داد همانچه با نفس کیهانی یا مبدأ اولی یکی است. این پنج قشر جسمانی عبارتند از قشر طعام، قشر دم های پنجگانه حیاتی (نفسانی، حرارت طبیعی، خود: باد گلو، و گ...)، قشر نفس و حس مشترک، قشر عقل، قشر وجد و شادی.
قشر طعام از اختلاط پنج عنصر بزرگ: خاک، آتش، آب، هوا، و اثیر - که ام العناصر است - ترکیب یافته است، و این عناصر را از راه تغذیه به خود حذف می کند، بدین معنی که محصولات غذایی که از زمین بدست می آیند خورده می شوند، و مبدل به گوشت و استخوان می گردند و مواد مایع تبدیل به خون می شوند و موادی که حاوی عنصر آتش هستند به مغز استخوان و اعصاب تبدیل می گردند. تمام جهان طبیعی از جمله کالبد انسان از آمیزش همین پنج عنصر ترکیب یافته است.
قشر باد حیاتی از پنج باد: نفس، گ... خون، حرارت طبیعی، و باد گلو، بعلاوه اعضای فاعله بدن یعنی قوه ناطقه، دست ها، پاها، مقعد، و عضو تناسلی، تشکیل می شود. علت این که پنج باد حیاتی را با این اعضای فاعله مربوطه ساخته و مجموعه آنها را قشر باد حیاتی خوانده اند این است که این پنج چیز را گرداننده تمام فعالیت های فیزیولوژیک بدن می پندارند.
سرانجام، از ساختاری که برای انسان قائل می شوند نتیجه می گیرند که در مراقبه، مراتب دون وجودش از میان برخاسته تنها آگاهی محض یا آتمن - برهمن باقی می ماند. شانکارا بزرگ ترین مفسر این مکتب، درباره این رهایی چنین می سراید:
نفس خویش را خان، بر حواس خود تسلط یاب. خویش را در کنه واقعیت ممتازی که در اعماق ذهن نیز متجلی است معدم ساز. هنگامی که با نفس کیهانی [ برهمن ]یکی گردی، تاریکی هایی که از ازل بر اثر نادانی، سایه بر ذهنت افکنده بودند در یک لحظه ناپدید خواهند شد.(374)

صوفیان این نحله