فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

توجیه مراقبه در اوپانیشاد میتری

توجیه مراقبه در شکل کیهان - انسان شناسی توأم با فیزیولوژی عرفانی کهن، حتی مدت زمانی پس از ظهور بودا و کیهان شناسی خاص وی دوام و حتی رواج می یابد. چنان که در اوپانیشاد میتری که به نظر گروهی از محققان متأخرتر از آیین بوداست انعکاس دارد. در این اوپانیشاد نه تنها تفکیک بین روح و ماده، بلکه فرضیه عناصر لطیف که در اوپانیشادهای قدیمی کتهه و شویت اشواتر و چاندوگیه آمده است وجود دارد.
در اینجا و این زمان نیز راجه ای بنام برهد رتهه - فردی از طبقه کشاتریا که از سلوک ریاضت نتیجه ای نمی گیرد و با این که مدت هزار (روز، ماه و یا سال؟) به ریاضت بزرگ چشم دوختن به آفتاب (یا خورشید) می گذراند اگر چه دلش پاک می شود وی به عرفان نرسیده از چرخه نمی رهد - به خدمت درویشی از نحله مراقبه منتهی به خلسه و عرفان رسیده آن را فرا می گیرد تا آتما شناس می شود. درویش شاکاین در این آموزش، به وی چنین می گوید: تو داننده نفس کیهانی هستی. ترا هر چه کردنی بود کرده ای و هر چه گذاشتنی بود گذاشته ای. بزرگی تو مشهور است. آن نفس کیهانی که تو می خواهی تویی... پرسید: آن نفس کیهانی (که در من نشان می دهی) کدام است؟... گفت: آن چیزی که در بدن تو مانده محافظت بدن تو می کند و وقتی که از بدن جدا می شود بدن آزاد می یابد و او را آزار نمی رسد و دور کننده نادانی و جهل است، آن آتما [ نفس فردی ] است... آن عین سرور که از این بدن برآمده و با نور یکی شده خود در جمال خود سرور محض شده می نماید، همین است نفس کیهانی و همین است باقی [ فناناپذیر] و همین بی خوف است، و همین آفریدگار است.
و فهمیدن همین (کیهان - انسان شناسی و فیزیولوژی) علم الهی است؛ و خلاصه همه اوپانیشادهاست؛ و همین، علم توحید است. و چنانچه این علم توحید [ علم الهی ] را مرشد سزاوار تعظیم من، میتری، به من آموخته بود به تو خواهم گفت...
اول یک نفس کیهانی بود که از او اینهمه پیدایش شده است. او از تنهایی خود آرام نیافته تصور خود کرده خواست که بسیار و گوناگون بنماید. گوناگون نموده بدن های گوناگون پیدا کرد. آن بدن های گوناگون مثل سنگ بی حرکت و بی روح مانند درخت های خشک بی حس ماندند. آن بدن ها را اینچنین دیده باز بی آرام شده خواست که خود در میان این ها در آمده این ها را به حس و حرکت در آورد. پس مثل باد شده در میان این ها در آمد. و چون از آن یک باد که پران - یا نفس - بود دید که کار (زیستن جانوران و آدمیان) پیش نمی رود، همان باد - یعنی نفس - را پنج قسم کرد که نفس، گ...، و خون، و حرارت طبیعی و هاضمه، و باد گلو، باشد. آن بادی که حرکت آن به بالا است نفس است، و بادی که حرکت آن به پایین است [و بول و غایط را دفع می کند(358)] گ... است، و بادی که در همه رگ ها پر است آن را خون می گویند، و بادی که چکیده غذا را از راه رگ ها برابر کرده به همه اعضا می رساند حرارت طبیعی و هاضمه است، و بادی که آب و غذا را فرو می برد و به طرف بالا رو می کند باد گلو است. در گرد ناف - که جای فراهم آمدن نفس و گ... است - این دو با هم جنگ دارند. گاهی نفس زور کرده گ... را بالا می کشد، و گاهی گ... زور کرده نفس را به پایین می کشد و از جنگ و جدال این دو (یعنی نفس و گ...) حرارتی که در معده بهم می رسد (پدید می آید) همین حرارت طبیعی هاضمه است. و همین حرارت طبیعی هاضمه عین شخص است، و همین شخص عین حرارت هاضمه است، و همین نفس فردی [ جیو آتما] است.
و از اثر همین حرارت طبیعی این شخص هر چه می خورد هضم می شود. آوازی که از بستن سوراخ های گوش شنیده می شود و آواز همین حرارت هضم کننده طعام است. و از همین جهت چون آدمی نزدیک به مردن می رسد این آواز را نمی شنود. و آن نفس کیهانی [ اصل وجود و حقیقت و ذات آن ] خود را پنج قسم کرده در حجره بدن [ قفس تن ] در آمده یکی عین ذهن شده و یکی عین روح شده و کی عین روشنی شده و یکی عین خواهش های راستی شده و یکی نفس فردی شده است. و آن نفس کیهانی با وجود آنکه این پنج قسم شده در میان دل [ ذهن ]نشست، دانست که من هیچ نکرده ام، خواست که لذت چیزهای بیرون بگیرد پنج محل حواس را شکافته و سوراخ کرده برآید و پنج شعاع خود را از این پنج راه بر آورده از این ها لذت محسوسات بیرونی گرفت(359)... و آن نفس کیهانی اگر چه محیط است گویا که در این بدن می باشد و از قید (بعلت) نتیجه اعمال سفید و سیاه در بند افتاده در بدن ها جدا جدا می نماید، و گرنه آن نفس کیهانی را قیدی نیست و لطیف است و دیده نمی شود و گرفته نمی شود و نسبت کننده چیزی به خود نیست. چه، همه اوست و عین بطون [ عماء - غیب ] است، و او کننده کارها [ فاعل ]نیست اما به نظر کننده کارها می آید. و همین نفس کیهانی، پاک [ متعال ] است و قدیم است و بی حرکت است و هیچ چیزی به او نمی رسد و متردد نیست و بی آرزو است. و او مثل تماشایی است؟ از همه علیحده شده تماشا می بیند. و او خود به خود است و او از تار و پود سه صفت [ایجاد و ابقا و افنا] پارچه ای بافته و آن را بر خود کشیده خود را در آن پوشیده و پنهان می دارد. و او حجاب خود کرده و از همین سه صفت چنان می نماید که نتیجه اعمال را می گیرد. آن نفس کیهانی چنین شده مانده است.
باز آن عارفان از پر جاپت پرسیدند که شما خود تعریف نفس کیهانی را که کردید معلوم شد که او از هم منزه و مبرا [ مجرد، متعال ] است. ای سزاوار تعظیم! آن که نتیجه اعمال نیک و بد را می گیرد و در قید تعینات بدنی هم او می افتد و راه نیک هم می رود و راه بد هم می رود و چیزهای ضد دیگری در او جمع می شود و این کارها می کند کدام نفس است؟
پر جاپت گفت: آن نفسی که این چیزها را به او نسبت می کنند او را نفس مخلوق(360) می گویند، و نتیجه اعمال نیک و بد او می رسد در قید تعینات بدنی، او می افتد و راه نیک و بد او می رود، و چیزهای ضد یکدیگر در او جمع می شود و او در می آید (به بدن هنگام انعقاد نطفه) و بر می آید (از بدن هنگام مردن). بیان این نفس مخلوق را به تو می گویم: پنج عنصر لطیف را مخلوق می گویند و پنج عنصر کثیف [ جسمانی ] را نیز مخلوق می گویند یعنی مجمع بدن لطیف و مجمع بدن کثیف [ جسمانی ]. آن نفس اگر چه در مخلوق است اما مثل قطره آب که برگ گل کنول می باشد [و از او جداست و با برگ آمیزش ندارد آن نفس هم با بدن مخلوق آمیزش ندارد]. همان نفس با شعور وقتی که به اعتدال سه صفت که مادی نام دارد آمیزش می کند و مغلوب آن سه صفت شده، آن صاحب سزاوار تعظیم و آن پیدا کننده همه، خود را فراموش می کند و خود را نمی شناسد و از آمیزش این سه صفت سیر نمی شود و می خواهد که لذت های تازه بگیرد. از این خواهش، آن مطلق، مقید می نماید و آن بی حرکت، متحرک می نماید و آن ثابت، بی ثبات می نماید و آن بی آرزو، آرزومند می نماید و آن ظاهر، باطن می نماید و آن نامتردد، متردد می نماید و آن نامغرور، مغرور می نماید و در بند من و از من در می آید و خود در قید خود می افتد. و چنانچه پرنده ها برای لذت دانه، خود را در دام می اندازند او هم در بند لذت هایی که خود پیدا کرده است می افتد. از این جهت گرفتار نتیجه های اعمال نیک و بد شده به عالم های بالا و پایین می گردد و در قید شادی و غم می افتد.
باز عارفان از پرجاپت پرسیدند که کدام نفس این کارها را می کند؟ پرجاپت گفت: در جای دیگر ودا هم مذکور است که آنکه پیدا کننده همه است از (طریق) نفس مخلوق کارهای حواس را می کند و نفس مخلوق را در میان سبب کرده است، پس فاعل نفس مخلوق است و فاعل فاعل نفس کیهانی است؛ و چنانچه پاره آهن که در آتش افتد عین آتش می شود و وقتی که آن آهن را پاره پاره می کنند به وساطت آن آتش هم پاره پاره می نماید، نفس مخلوق که به منزله آهن است از سه صفت که به منزله آلت پاره پاره کردن آهن است متکثر و جدا جدا می نماید. سبب بسیار بودن نفس مخلوق این چیزهاست: سه صفت ایجاد و ابقا و افنا، و چهار قسم پیدایش [از تخم بیرون آمدن، از رحم بیرون آمدن، پیدایش خلق الساعه، و روییدن گیاهان ] و هفت طبقه آسمان و هفت طبقه زمین و هشتاد و چهار لک [ صد هزار] اقسام و انواع اصل موجودات. و چنانچه کاشی ساز باگردانیدن چرخ، اقسام ظروف خرد و کلان می سازد همچنین این نفس کیهانی به چرخ این سه صفت که خود آن را می گرداند همه این پیدایش را ظاهر می سازد.(361)
می بینیم در طول قرن ها، فیزیولوژی و انسان شناسی آن دست نخورده و ثابت می ماند، و فقط در کیهان شناسی آن، مرتبه وجودی تازه ای میان نفس کیهانی با نفس فردی؛ و نیز میان نفس کیهانی با مرتبه وجودی اعلای سایر موجودات و اشیاء، چیزی به نام سه صفت ایجاد و ابقا و افنا فرض می شود. این سه صفت را محققان، سه صفت سازمان بخشنده یا سه تمایل، سه نیرو و سه جوهر یا سه گونا می گویند. این سه تمایل، نیروهای خلاقه ماده اولیه بشماراند، و در انحلال عالم، هنگامی که ماده اولیه در خواب نسیان و سکون مطلق فرو می رود، این سه جوهر در کمال اعتدال و موازنه هستند، ولی به محض این که نفس کیهانی، نوسانی در دریای بیکران ماده پدید می آورد و آن را به تحرک وامی دارد، آنگاه تعادلی که بموجب آن این سه جوهر یکدیگر را خنثی می ساختند و آرام و ساکن بودند بهم می خورد، و همین دگرگونی، باعث فعل و انفعالات می گردد و ماده دست به تکوین عالم می زند و مراتب وجود از آن صادر می شوند و عالم عینی و ذهنی بر اساس سلسله مراتب تزلزل ناپذیری بنیان می گردد. علت تسمیه گونا به ریسمان، ممکن است این باشد که این سه گونا مانند ریسمان هایی روح را به عالم عینی و ذهنی پیوسته اند.
به نظر داسگوپتا مراد از گونا، نوعی جوهر است و نه کیفیت. و اگر در مکتب فلسفی سانکهیه از گونا با کیفیت تعبیر کرده اند غرض از آن، طریق فعلیت یافتن جوهر است. این سه جوهر را امکان دارد از آن جهت کیفیت نام نهاده باشند که بر اثر دگرگونی و تحولات دائمی، خود را همچون کیفیات اشیاء، نمودار می سازند.
در اوپانیشاد میتری، دو قوس نزول ترسیم می شود. در یکی، نفس کیهانی در مراتب وجودی نفس -» حرارت طبیعی و هاضمه -» خون - »باد گلو -» گ... - »تنزل می کند یا ظهور می یابد. در دیگری، نفس کیهانی یا مبدأ اول در مراتب - »نفس فردی مخلوق - »ذهن - »جان روشنی - »خواهش ها (یا سائقه های عضوی) - »مدرکات حسی - »حواس پنجگانه، تنزل پیدا می کند. از طرفی، این تنزل با واسطه چرخه سه صفت ایجاد، ابقا، افنا، یا به تعبیر مکتب فلسفی سانکهیه: تمایل تصاعدی، تمایل انبساطی، و تمایل نزولی، تحقق می یابد. نفس کیهانی نه بوجود آمده و نه بوجود می آورد، یعنی لم یلد و لم یولد است. پراکریتی یا ماده اولیه که ریشه عالم است بوجود نیامده ولی بوجود می آورد. آگاهی و شعور ندارد، و فقط ماده ای است مشحون از امکانات بی پایان، و آکنده از قوه صرف، و تنها به تحریک نفس کیهانی به فعل می گراید و دست به تکوین عالم می زند. پراکریتی یا ماده اولیه ریشه بی ریشه عالم عینی و ذهنی است و دارای سه جوهر یا سه صفت سازمان بخشنده است که در جمع بلا تعین پراکریتی در کمال اعتدال اند و هر ظهور و تحولی که در ماده اولیه پدید آید باعث می شود که تعادل بدوی این سه جوهر دگرگون گردد. پراکریتی فاقد هر گونه کیفیت و تعیین است و خرد را به کنه آن راه نیست. اصلی که بلافاصله از ماده اولیه منفک می گردد عقل کل یا عقل اول است. از عقل اول خود آگاهی یا انانیت و به ترتیب پنج عنصر لطیف و چیزهای دیگر به وجود می آیند.
این شرح و تفسیری است از جانب مکتب فلسفی سانکهیه بر کیهان شناسی اوپانیشاد میتری، و البته شرح و تفسیری که به توجیه مراقبه منتهی به خلسه، و اثبات این که از طریق مراقبه، سالک می تواند از چرخه توالد و تناسخ رهایی یابد ربطی پیدا نمی کند. هر کیهان شناسی عرفانی برای این که توجیهی برای مراقبه مورد نظر و با کیفیت و آداب مقرره، حبس نفس است و در این حبس نفس چه می گذرد و مراتب وجودی و مراتب بدن سالک چه دگرگونی ای می یابد و چطور می شود که در اثنای حبس نفس، نفس آن هم نفسی که سایر که راه به ام الدماغ می برد خارج می گردد تا بر اثر ممارست در این کار، وقت مردن و جان سپردن مجدداً نفس - که همان جان است - از همین راه کالبد را ترک گفته راه خورشید را که دروازه نفس کیهانی است می سپارد؟
کیهان - انسان شناسی میتری خیلی روشن و زیبا می گوید: نفس فردی مخلوق که مرتبه وجودی پس از نفس کیهانی است مثل پاره آهنی است که در آتش افتد و عین آتش می شود. به وساطت سه صفت ایجاد و ابقا و افنا از نفس کیهانی جدا گشته ولی در عین این که از آن جدا می نماید مثل همان پاره آهنی که در آتش افتاده باشد عین نفس کیهانی است. و فاعل در وجود انسان همین نفس مخلوق فردی است. این نفس مخلوق که چنانچه پرنده ها برای لذت دانه، خود را در دام می اندازند او هم در بند لذت هایی که خود پیدا کرده است می افتد. از این جهت - و بدین علت - گرفتار نتیجه های اعمال نیک و بد شده به عالم های بالا و پایین می گردد و در قید شادی و غم می افتد. بدین عبارت، علت فرا رفتن نفس فردی مخلوق را در وقت مردن و ترک بدن، به عالم ماه، و نیز علت بازگشتن آن را پس از تمام شدن توشه اعمال نیکش از ماه به زمین و داخل زهدان یک مادر یا جانور یا چیز دیگر، بیان می کند؛ در عین این که قوس نزول و قوس صعودی را که در اثنای مراقبه، سالک می پیماید بشرح می آورد. می گوید: پرجاپت گفت: آن نفسی که این چیزها را به او نسبت کنند او را نفس مخلوق می گویند، و نتیجه اعمال نیک و بد به او می رسد، و در قید تعینات بدنی، او می افتد و راه نیک و بد او می رود، و چیزهای ضد یکدیگر در او جمع می شود، و او در می آید (به بدن هنگام انعقاد نطفه) و بر می آید (از بدن هنگام مردن). بیان این نفس مخلوق را به تو می گویم: پنج عنصر لطیف را مخلوق می گویند، و پنج عنصر کثیف [ جسمانی ] را نیز مخلوق می گویند یعنی مجمع لطیف و مجمع بدن کثیف.
تفاوتی که در فیزیولوژی میتری با فیزیولوژی کهن و اصیل عرفانی به چشم می خورد در تسلسل پنج باد حیاتی بدن است. در حالی که فیزیولوژی کهن، مراتب این بادها را از نفس تا گ... می داند و اپان را پست ترین مرتبه وجودی بدن می شمارد میتری، حرارت طبیعی و هاضمه را نه صادر از نفس یا مراتب آن بلکه صادر از جنگ و جدال نفس با گ... می داند و حرارت طبیعی بدن را عین نفس فردی یا ضمیر تجربی توأم با جان که جیوآتما باشد می شمارد می گوید: از جنگ و جدال ین دو (یعنی نفس و گ...) حرارتی که در معده بهم می رسد (پدید می آید) همین حرارت طبیعی هاضمه است. و همین حرارت طبیعی هاضمه عین شخص (یا خود) است، و همین شخص - یا خود - عین حرارت طبیعی هاضمه است، و همین نفس فردی است.
حبس نفس بر پایه همین فیزیولوژی ثابت و کهن، همچنان اساس مراقبه را تشکیل می دهد. و در اثنای آن چنین پنداشته و تحلیل علمی می شود که گ... و حرارت طبیعی هاضمه، و خون، و باد گلو در نفسی که به طرز مخصوصی کشیده و بر آورده می شود جمع گشته از رگ مخصوصی از میان یکصد و یک رگ برخاسته از دل یا ذهن، و دقیقاً همان رگی که از دل یا ذهن به ام الدماغ راه می یابد(362) و ادا نام دارد خارج می گردد.
همین فیزیولوژی، که اصولاً انسان شناسی و بعد کیهان شناسی را برای تثبیت و تحکیم آن می سازند با اندک تفاوت هایی در سایر اوپانیشادها درج می شود؛ و این ثابت می کند که اولاً در طول قرن های پیاپی یک فیزیولوژی، توجیه گر و مفسر مراقب و اثبات کننده وصول سالک است به مبدأ اول یا قدیم که همان نفس کیهانی باشد؛ و ثانیاً علی رغم بحث هایی که در بخش کیهان شناسی و مراتب وجود فوق بدن آدمی پیش می آید آنهم در محافل انس فرهیختگان اهل مراقبه، یا در محافل فلسفی، در مهم ترین بخش آیین عرفانی که همانا فیزیولوژی آن است تغییری روی نمی دهد. تنها در کیش بودایی است که کیهان - انسان شناسی جدیدی به ظهور می رسد تا به جای مبدأ اول، و قوس نزول و قوس صعود متداول و رایج، دو واقعیت را که یکی جهان متشکل از عناصر گذرنده و ناپایدار و تا حدی و هم آلود و دیگری واقعیت نیروانا یا سکون و خاموشی محض است، بنشاند.
برای نمونه، اوپانیشاد پرشنه - یا سوال - همین فیزیولوژی را برای توجیه مراقبه و اثبات این که سالک را در حال خلسه چنان متحول می گرداند که در وقت مردن، از چرخه می رهد بکار می گیرد. پیپالاد، عارف و حکیم این نحله، در جواب این سوال ها که روحی که این قدر تعریف او گذشت از کجا پیدا می شود؟ در این بدن چطور در می آید؟ و چطور پنج قسمت شده در این بدن قرار می گیرد؟ به چه طریق بر می آید و از تن خارج می شود؟ و در درون بدن چطور است؟ می گوید: سوال های مهمی را مطرح ساختی. چون دانستم که طالب معرفت نفس کیهانی هستی به تو پاسخ می دهم. این روح، از نفس کیهانی ظاهر می شود چنانچه سایه شخص از شخص ظاهر می شود. این روح در نفس پهن شده مانده است. به خواهش ذهن، به بدن در می آید... گ... شده در هر دو محل، یعنی مقعد و آلت تناسلی که راه بول و غایط است، می باشد. و در چشم و گوش و بین و دهن، نیز می باشد. و در میان معده، حرارت طبیعی شده می ماند و غذا را هضم کرد به همه بدن می رساند. و هفت جا، یعنی دو چشم و دو گوش و دو سوراخ بینی و دهن، را نیرو داده روشن می سازد. و جسم لطیف شده در میان دل نیلوفری که یکصد و یک رگ به آن دل پیوسته است و به هر یک رگ از آن یکصد و یک رگ، ده هزار رگ پیوسته که مجموع آن رگ ها به هفتاد و دو هزار رگ می رسد(363) و باد خون در میان این هفتاد و دو هزار رگ می چرخد.
و از صد و یک رگی که به دل پیوسته است یک رگ کلانی که از حلق گذشته به ام الدماغ رسیده است نفس تبدیل به باد گلو می شود، و اگر عمل نیک کرده باشد (در بادگلو ذخیره شده) به عالم های نیک می رود؛ و اگر عمل بدکرده باشد به عالم های موافق عمل بد می رود؛ و اگر عمل های نیک و بد آن شخص برابر باشند این چنین شخصی در قید همین عالم می ماند و همین عالم، عالم او می شود.
نفس بیرون که آفتاب باشد نفس درون را که در چشم است مدد کرده طلوع می کند. و باد بیرون که نگهبان زمین است گ... درون را که در مقعد و آلت تناسلی است مدد کرده بجایش نگاه می دارد. نگهبان فضا که حرارت طبیعی بیرون است حرارت طبیعی و هاضمه درون را مدد کرده بجایش نگاه می دارد. نگهبان باد که خون بیرون است خون اندرون آدمی را مدد می کند. نگهبان آتش که باد گلوی بیرون است باد گلوی اندرون را مدد می کند. به همین علت است که وقت مردن، باد گلو که بیرون می رود حرارت طبیعی بدن کم می شود، و وقت مردن، نیروهای جمیع حواس مکان های خود را ترک کرده در ذهن جمع می شوند، و با ذهن یکی شده به صورت خواهش درون در عالم هایی که موافق آن خواهش است بدن می گیرد، و همان نفس [ جان ] برای گرفتن نتایج نیک و بد، تبدیل به باد گلو شده به عالم نتایج [ کره ماه ] می رساند. هر کس که نفس را این چنین که مذکور شد بفهمد اولاد او هرگز کم نشود و خود بی زوال شود... و در این شهر که تن است همین پنج نفس یا باد، بیدار (و آگاه) می باشند: گ... یک آتش است، خون آتش دوم است و نفس در این آتش ها، آتش بزرگ است. و حرارت طبیعی و هاضمه، آتشی است که هر چه در آن می اندازند آن را می سوزاند. و بر آمدن و در آمدن نفس، به منزله قربانی (مقرر در وداها) است که در آتش می اندازند، و قربانی کننده، ذهن سالک است، و نتیجه قربان کردن آتش یعنی حبس نفس، باد گلو است و آن نتیجه این است که هر روز (در حال خلسه) ذهن را به نفس کیهانی می رساند.(364)
در اوپانیشاد ماندوکیه که نسبتاً قدیمی هم هست و به عرفان نظری اختصاص دارد همین انسان شناسی و فیزیولوژی را می یابیم. دو مرتبه اعلای وجودی آدمی عبارتند از: نفس متعال که با نفس کیهانی یکی است، و ضمیر تجربی توأم با جان [ جیوآتما]. اشاره به آنها می نویسد: دو پرنده خوب اند، و همیشه همنشین اند و با یکدیگر یاراند و در یک درخت (درخت وجود آدمی) می باشند. یکی از دو [یعنی ضمیر تجربی توأم با جان یا جیوآتما] میوه آن درخت را شیرین دانسته می خرد؛ و دومی هیچ نمی خورد، و فقط می بیند (یا تماشا می کند).
پرنده ای که میوه آن درخت را می خورد به سب نادانی از حقیقت خود واقف نیست و به همین علت در فکر و آزار است؛ و وقتی به حقیقت پرنده ای که چیزی نمی خورد و فقط تماشا می کند مطلع شد او هم مثل آن می شود و بی فکر و بی غم (فارغ از اندیشه و فعالیت های ذهنی، و احساسات و عواطف) می گردد.
ضمیر تجربی توأم با جان، وقتی که عارف بشود (یا به خلسه رود و آگاهی محض را شهود کند) آن زمان چنین آتما را می بیند که آن نفس، خود به خود روشن است و پیدا کننده همه است (در حال خلسه و استمرارش در می یابد که آگاهی محض به حالات مختلف ذهنی در آمده تبدیل به مفهوم و مدرکات حسی و یاد و استدلال و خاطره و خیال... می شود) و صاحب همه است (مبدأ همه حالات و فعالیت های ذهنی است) و همه جا پر است (سراسر ذهن را آکنده است) و خود ضمیر تجربی هم از او پیدا شده است. وقتی که آن را این چنین دریافت و تجربه کرد (در حال خلسه، یا عرفان) آن عارف، نتیجه عمل نیک و بد را از خود دور کرده با آن نفس متعال (که فقط تماشاگر است و نه فاعل و نه حامل نتایج اعمال نیک و بد، و نه حامل و ناقل تأثرات زندگی های گذشته) پاک یکی می شود...
و آن نفس لطیف [ظاهراً، ضمیر تجربی توأم با جان ] را بغیر از ذهن پاک نتوان دانست، و در آن ذهن پاک که جسم یا بدن لطیف است پنج باد، یعنی نفس، گ... خون، باد گلو، و حرارت طبیعی هاضمه، باشد و جمیع حواس باشد، و این هم در رشته آن ذهن کشیده شده است. وقتی (درحال مراقبه منتهی به خلسه) آن ذهن، پاک شود نفس متعال می شود و صاحبی (یا مبدأیت و مالکیت) خود را ظاهر می کند. و خاصیت این چنین ذهن پاک است که خواهش هر عالمی و آرزوی هر چیزی که بکند به آن می رسد. پس هرگاه آن ذهن پاک، خواهش نفس متعال بکند چرا نفس متعال نشود که همه خواهش ها در همان نفس متعال است؟ هر کس دولت دنیا یا سعادت عقبی (سعادت زندگی طولانی در کره ماه بعد از مردن) را بخواهد باید چنین عارفی را که به خلسه فرو می رود پرستش کند... همه عارفان، نفس متعال را یافته بعلت همین عرفان و شهود به آسایش رسیده اند و می دانند و می فهمند که ما را هیچ وظیفه و کاری که مکلف به انجامش باشیم نمانده که بکنیم، و به همین علت، بی تعلق [ بدون دلبستگی ] شده اند و آرامش دارند. و آن عارفان، آن ذاتی را که در همه هست در همه یافته عین همه می شوند... آنان وقتی که از این عالم به آن عالم نفس کیهانی می روند با نفس کیهانی در آن عالم بوده رستگار [ رها از چرخه توالد و تناسخ ] می شوند. عارف وقتی که تن را می گذارد و می میرد و جمیع حواس و قوایش از دست می رود دیگر حامل نتایج عمل نیک و بد نیست تا در بهشت یا در دوزخ در آید، بلکه ضمیر تجربی توأم با جانش [ جیو آتما] با نفس بزرگ بی نقصان یکی می شود. همان گونه که رودها طی مسافت کرده اسم و صورت خود را واگذاشته با دریا یکی می شوند عارفان اسم و صورت خود را واگذاشته به بزرگ بزرگان می رسند و آن بزرگ بزرگان به روشنی خود روشن است. هر کس آن برهمن را شهود کند برهمن [ نفس کیهانی ] می شود، و در اولاد او هیچ کس بی عرفان نمی شود و از دریای غم و اندوه و آرزو و خواهش و دریای اعمال و تکالیف شرعی گذشته و گره های دلش گشوده شده و فناناپذیر می شود.(365)
شالوده نظری مراقبه منتهی به خلسه ای هم که در اوپانیشاد امریت ناد می آید جز این فیزیولوژی نیست. مولف آن می نویسد: طریق رسیدن به مطلب اصلی این است: (ورد یا ذکر) اوم(366) را در ارابه (ی رساننده به خلسه و آگاهی محض) ساخته و بر آن سوار شده (مشغول این ورد بشو) و بشن(367) را راننده ارابه بشمار و عشق به وصال عالم ذات را در دل بپروران و برای خشنودی رودر(368) حواس ظاهری و باطنی را در ضبط خود در آور، تا جایی که این ارابه (ورد یا ذکر اوم) می رود برو. و بعد از آن، این ذکر را هم گذاشته، عین علم ذات می شوی. سه حرف اوم و سه بدن و سه مرتبه وجودی خودت را رها کرده به مرتبه [ مقام ] بزرگی که در آن حرف و صوت نمی گنجد [و بیان ناپذیر، و سکوت و خاموشی محض است ] رسیده از آن به ذات الطف می رسی.
حواس پنجگانه یعنی آواز و غیر آن و ذهن خیلی متلون اند. نگاهداشتن و مهار کردن آنها را بوسیله آگاهی یا نفس، ضبط حواس ظاهری و باطنی می گویند. سلوک (مراقبه) متشکل از شش کار است:
1 - ضبط حواس ظاهری و باطنی
2 - تصور (شاید تخیل و نظر دوختن به صورت شیخ باشد)
3 - حبس نفس
4 - تمرکز ذهنی
5 - یقین آوردن وحدت وجودی
6 - استغراقی که در نهایت حبس نفس دست می دهد.
همان طور که سنگ معدن را در آتش می گدازند تا مواد غیر فلزی آن سوخته شود و طلا و نقره خالص بماند، و کثافت آن که مواد غیر فلزی باشد می سوزد همچنین با حبس نفس، کثافت حواس می سوزد (و آگاهی محض و خالص باقی می ماند). حبس نفس، نقائص جسمانی را، و تمرکز ذهنی بر روی یک چیز معین گناهان را، ضبط حواس ظاهری و باطنی میل (یا سائقه) جنسی و تمایل به مجامعت را، و تصور (یا نظر دوختن به صورت شیخ) خصائص شیطانی را سوزانده سالک را در ادراک آن ذات نورانی [ آگاهی محض ] می دارد.
حبس نفس سه بخش دارد: یکی کشیدن نفس. دوم، نگاهداشتن نفس. سوم، بیرون دادن نفس.
در وقت نگاهداشتن نفس، چندان که می تواند در نفس کشیدن باندازه سه بار ورد اوم می کرده باشد. این را حبس نفس گویند.
بیرون دادن نفس به این روش است که نفس را از اندرون کشیده به بیرون بر آرد و بداند [ به خود تلقین کند] که باد از عنصر لطیف پیدا شده است و آن باد را در عنصر لطیف محو می سازد. و نفس فردی [ نفس کیهانی ] را در گلو قرار دهد. و اگر نفس را بیرون دهد و به درون در نیاورد، و اعضا را حرکت ندهد، و بادی را که با نفس کشیده در خود پر کرده است نگاهدارد، همین، طریق حبس نفس است.
و طریق کشیدن نفس، این است: همان طور که یک سرنای نیلوفر را در آب گذاشته و از سر دیگرش آب را با نفس می کشند (و می آشامند) همچنین باد بیرون را با نفس کشیده در خود پرکند. هر کس (هر سالکی) که مثل نابینا نبیند و مثل کر نشود و مثل چوب، بیحرکت شود، آن زمان معلوم می شود که او را آرام حاصل شده است (و به خلسه فرو رفته و در ساحل نهایی دریای چرخه، آرمیده است).
هر که بداند [ به خود تلقین کند] که خواستن و نخواستن، کار ذهن است؛ و ذهن را با هم خواهش ها گرفته متوجه به نفس فردی ساخته و در نفس فردی نگاهدارد، همین نگاهداشتن ذهن در یک نفس فردی، تمرکز ذهنی نام دارد.
و هر یقین آوردن وحدت وجودی که با وداها مطابقت داشته باشد یقین آوردن درستی است و هر کس نفس فردی نفس کیهانی را در بدن فیل و مورچه و همه چیز و همه جا برابر بداند (و به خود تلقین کرده بباوراند)، این آگاهی و ادراک [ باور تلقینی ] را استغراق گویند.
و طریق چله نشینی برای مشغولی [ مراقبه ] این است که در جایی که آرام باشد و خاطر متردد نگردد و ترس و بیمی و نجاستی در آنجا نباشد، بر زمین همواری کاه را فرش کرده بنشیند. و بداند [ به خود تلقین کرده بباوراند ]که نفس فردی نفس کیهانی از جمیع جهات حافظ من است، و بدین وسیله دل خود را قوی دارد و در حصار آرد، و مشغول ورد اوم شود.
در وقت نشستن، خواه چهار زانو، خواه دو زانو، و خواه به روشی که دچار زحمت نشود رو به شمال کرده بنشیند. و با یک انگشت یک پره بینی را ببندد و از پره دیگر باد را کشیده سپس با انگشت دیگر همین پره را هم بسته نفس را نگاهدارد و به خود تلقین کند که حرارتی که در میان ذهن است همین اوم است و اوم همان برهمن [ نفس کیهانی - نفس فردی ] است، و تا وقتی نفس را حبس کرده و نگاهداشته این تصور را از دست ندهد...
می بایستی در ابتدا و پیش از شروع کار، همین تلقین اوم حبس کند و نگاهدارد. ولی وقتی که این ورزش را پیش از مراقبه تمرین می کند هر قدر که می تواند نفس را حبس کند و نگاهدارد.
و در وقت بیرون دادن نفس، نفس را از ناف به بالا برده از راه بینی بیرون دهد. و سالکی که فرزانه باشد باید که نظر به بالا و پایین و راست و چپ نکند و اعضا را نجنباند، و بیحرکت شده بنشیند.
این پنج کار را باید همیشه انجام دهد: اول، حبس نفس. دوم، رعایت مدت زمان حبس نفس. سوم، رعایت برابری این زمان با زمان نفس کشیدن و زمان بیرون دادن نفس. چهارم، ذهن را بر روی یک چیز متمرکز کردن. پنجم، تلقین و باورندان این که ضمیر تجربی توأم با جان، با نفس متعال، یکی است. ضمناً پیش از همه این ها، باید نفس را باندازه گفتن دوازده بار اوم حبس کند.
و در حین مشغولی حبس نفس، این را به خود تلقین کرده بباوراند که اوم حرفی است که نه از حلق و نه از سقف دهان و نه از لب و نه از بینی است و نه از لب ها بیرون آمده و چنین حرفی هرگز گفته نشده است. و نفس را همان به حرکت در می آورد و به همین دلیل فقط با حبس نفس می تواند به ذات مطلق برهمن رسید. دروازه نفس، سوراخ درون ذهن است و رگ سکهمنا است و همان سوراخی که در ام الدماغ است...
سالک باید این چیزها را ترک کند: ترس، غم ، تنبلی، خواب بسیار، بیداری بسیار، پر خوری، کم خوری.
هر کس، ورزش خاصی را که شرح داده شده تا سه ماه ادامه بدهد خود به خود علم پیدا می شود و در این هیچ شک نیست که حالتی به او دست می دهد که در ماه چهارم، در عالم دیگری به روی او گشوده خواهد شد؛ و در ماه پنجم صفات فرشتگان را پیدا خواهد کرد؛ و در ماه ششم از چرخه باز پیدایی رها گشته عین ذات نفس کیهانی خواهد شد. در این سخن، هیچ شک و شبهه ای نیست.
در سلوک مراقبه و شروع با ورد اوم، اگر به اندازه پنج زمان گفتن اوم مشغولی و حبس نفس کند طریق زمین را گرفته است و... اگر به اندازه دو برابر زمان گفتم اوم مشغولی و حبس نفس کند طریق باد را گرفته است...
از مقعد گرفته تا منتهای سینه و از ابتدای گلو که مقدار سی انگشت وسطی است، نفسی که در میان این قسمت بدن هست ضمیر تجربی توأم با جان را در بردارد و همین ضمیر تجربی توأم با جان [ جیو آتما] را نفس می گویند. نفس را همین ضمیر تجربی توأم با جان [ جیو آتما ]حرکت می دهد.
شماره حرکت نفس که نفس زدن باشد سیزده هزار و ششصد و هشتاد بار است. و گ... همین تعدد حرکت دارد. و همین مقدار حرکت، باد گلو دارد. و همین قدر حرکت، باد حیاتی خون دارد. و نیز همین قدر حرکت حرارت طبیعی و هاضمه دارد و با احتساب حرکاتی که از رفتن این پنج باد حیاتی در رگ های دیگر پدید می آید مجموع این حرکت ها در بدن در مدت یک شبانه روز، یکصد و سیزده هزار و یکصد و هشتاد بار می شود.
نفس که اولین باد حیاتی است در سینه می باشد، و گ... در مقعد می باشد؛ و خون در ناف می باشد؛ آروغ در گلو می باشد.
و خون همیشه تمام بدن را در احاطه خود دارد. و رنگ های این پنج باد بدین قرار است:
نفس، به رنگ یاقوت است. گ... که در درون نفس است به رنگ کرمی است که در بهار و فصل بارانی در کشتزار و باغچه یافت می شود. حرارت طبیعی و هاضمه که در درون گ... قرار دارد به رنگ شیر ماده گاو است. باد گلو که در داخل حرارت طبیعی و هاضمه نهفته است به رنگ صندل است. و خون که در تمام بدن جاری است به رنگ شعله آتش است.
هر کس نفسش از میان تمام بدن فقط ام الدماغ را شکافته (از رگ مخصوص - رگ یکصد و یکمین) بر آید در هر زمینی و اقلیمی که بمیرد دیگر بار به زمین تنزل نکرده در نطفه ای جا نمی گیرد و (از چرخه رهایی یافته) هرگز تعیین نپذیرد.(369)

توجیه مراقبه در مکتب فلسفی سانکهیه

از آنچه گذشته بیقین می دانیم که مراقبه برای رفع نیاز توده عوام هند باستان آن هم پیش از ورود مهاجمان آریایی پیرو وداها، ساخته شده و توجیه کهن و اصیل آن نیز در خور فهم ایشان ترتیب یافته است. الیاد استاد بزرگ عرفان تطبیقی، می نویسد: مراقبه [ یوگا ]برساخته و پرداخته عوام نیست بلکه غرض از این، حکمت و فن ریاضتی است که محصول معرفت قدیسین و عرفانی پیشین است که با احتیاجات عوام الناس انطباق داده شده است.(370)
این حکمت، همان کیهان - انسان شناسی بویژه فیزیولوژی خاصی است که در عهدی کهن و از همان ایام پیدایش و کشف مراقبه، بر ساخته می شود و برای عوام الناسی که به چرخه توالد و تناسخ معتقداند ساخته می شود. طبیعی است که عارفان فرهیخته، به این کیهان - انسان شناسی قانع نگشته برای آن نظام فلسفی پیچیده ای می سازند که عامه مردم و توده اهل مراقبه را مفید نمی افتد و به محافل خصوصی فرهیختگان اختصاص می یابد. گارب می گوید: مکتب سانکهیه صرفاً برای محفل انس پیروان مکتبی، احداث شده بود.(371)
مکتب فلسفی سانکهیه در تحلیل علمی چرخه موهوم باز پیدایی که بهانه مراقبه است انسان شناسی پر طول و تفصیلی ارائه می دهد روح را اصل غیر مخلوق و غیر خالق دانسته معتقد است که هیچ گونه دخالتی در فعل و انفعال ها و دگرگونی های ماده ندارد و فطرتاً پاک و منزه و بی نیاز از هر گونه آلایش مادی است. و این همان نفس متعال یا پرم آتمای کیهان شناسی اصیل عرفانی است. بدین ترتیب، عالم جسمانی و عالم روحانی دو واقعیت آشتی ناپذیر می شوند. در میان دگرگونی های متعدد ماده، مراتب بسیاری موجود است و ماده دائم تحت تأثیر چرخه سه صفت یا سه جوهر است و هر درجه ای که به نیروی تصاعدی متمایز باشد به همان اندازه عالی تر و آزادتر و لطیف تر است، مانند عقل اول که کارش تعقل مدرکات حسیه است و از تجلی و آگاهی پرش بهره مند است و مانند آئینه ای انوار آن را در خود می نمایاند. مراتب دیگری که به ترتیب از عقل اول صادر می شوند به اندازه های مختلف از تناسبات متغیر و متحول سه صفت یا سه جوهر برخوردارند.
به این مساله که اگر روح در چرخه باز پیدایی سرگردان بوده و از کالبدی به کالبد دیگر در می آید و در عین حال خودش حامل اعمال نیک و بد گذشته نیست و مجرد و منزه است چه عناصری در ساختار آدمی هستند که بعد از مردن، به کالبد جدید انتقال یافته و میراث گذشته را با خود برده در کره ماه برحسب توشه ای که حمل می کنند ماندگار می شوند؟ سانکهیه چنین پاسخ می دهد: جسم لطیف و اجسامی که از پدر و مادر به ما منتقل می شوند به انضمام اشیای مادی و عنصری، انواع سه گانه ای را تشکیل می دهند که از میان آن ها، جسم لطیف باقی است و اجسام زاده از والدین، فانی هستند.(372) اجسامی که از والدین منتقل می شوند به نظر واچاسپاتی شش عدد و عبارتند از: مو، خون، گوشت که از طریق مادر بوجود می آیند؛ و عروق، استخوان، و مغز استخوان که از پدر پدید می آیند. این شش قشر، وجود جسمانی آدمی را تشکیل می دهند. اجسامی که از پدر و مادر انتقال می یابند پس از بطلان جسم، منهدم می گردند و مبدل به خاکستر و آب و کثافت می شوند، اما جسم لطیف همچنان باقی است، و بقول سانکهیه کاریکا در آغاز آفرینش پیدا شده و به قالبی خاص تعلق نیافته و دائمی است و از عقل گرفته تا عناصر لطیف در آن موجود است و آن از قالبی به قالب دیگر در جریان است و از بساط آفرینش، هیچگاه تمتع بر نمی گیرد و جسمی مشحون از امکانات هستی است.(373)
این مکتب فلسفی، با طرح این مبحث می خواهد چرخه باز پیدایی را تحلیل علمی کند. بزعم آن، جسم لطیفی در کالبد هر انسانی هست که لطیفی ای نفسانی است مرکب از عقل و خود آگاهی و نفس عناصر لطیف. جسم لطیف، سایه روح است و دنبال آن از قالبی به قالب دیگر در حرکتت است. هر روحی مجهز به جسم لطیفی است که آکنده از امکانات و تأثرات دیرینه زندگی های پیشین است و روح را همچون ریسمانی به چرخه توالد و تناسخ متصل ساخته است. چون حامل تأثرات دیرینه زندگی های پیشین است نتایج اعمال نیک و بد را نیز با خود حمل می کند و به همین علت تعیین کننده احوال خاصی برای قالب جدید و شخص آن است. به گفته واچسپاتی این احوال عبارتند از خیر و شر، دانایی و نادانی، دلبستگی و عدم دلبستگی، استیلا بر دنیا، عدم استیلا بر دنیا، عقل آکنده از این احوال است و جسم لطیف آکنده از جوهر عقل است، و بدین ترتیب جسم لطیف مشحون از این احوال است. بدان گونه که جامه ای بر اثر تماس با گل های معطر آغشته به بوی خوش آن می گردد به همان گونه اگر جسم لطیف به لباس این احوال در آید از قالبی به قالب دیگر حرکت خواهد کرد.
جسم لطیف به خودی خود موثر نمی تواند شد، و احتیاج به محمل و جسمی دارد تا به کمک آن، به سیر خود در مراتب هستی ادامه بدهد و پس از بطلان جسمی از آن بیرون بیاید و وارد زهدان دیگری شود و در آنجا با اجسام والدین در هم آمیز و صورت نوی به خود بگیرد.
بر پایه این اظهارات، مکتب فلسفی سانکهیه ادعا می کند که رهایی شخص از چرخه توالد و تناسخ مستلزم ریشه کنی همین صور دیرینه ای است که میراث زندگی های پیشین بوده بواسطه جسم لطیف به وی منتقل گشته است؛ و این ریشه کنی همان امری است که در نهایت مراقبه و با شهود آگاهی محض بی متعلق یعنی حالتی به تحقیق می رسد که در آن حالت ضمیر تجربی وی محو نابود گشته است. بدینسان، وی حالت اصلی خود را در خلسه باز می یابد و به مبدأ اول که همانا اصل اوست می پیوندد. در لحظه خلسه که شهود آگاهی محض رخ می دهد و آگاهی حتی از استشعار به خود هم فارغ و عاری می گردد روح، خود را از امواج ذهنی و دگرگونی های ماده و حواس آزاد کرده است و طبیعت و کلیه مراتب هستی در قبال روح از فعل و انفعال های دیرینه خود دست کشیده اند و پرش مانند تماشاگری به طبیعت که از هفت صورت نادانی - یعنی جهل و شهوت فعل و انفعال و... - خویشتن را منزه ساخته و نیرو و اراده خلقت از آن سلب شده، نظر می افکند. در این حال، دیگر هیچ فعل و انفعالی صورت نمی بندد، و دگرگونی های ماده فرو می نشیند، و روح به آزادی مطلق می رسد، و مقام تجرید و تفرید حاصل می شود.
در این حال، همه اشیاء و کائنات به جمع بلا تعین، و متجانس ماده اولیه باز می گردند و در آن مستهلک می شوند. حواس و خود آگاهی، طی حرکت باز گشت تصاعدی، به عقل اول در می آیند و عقل و کلیه احوال و تأثرات زندگی های پیشین که در آن بودند به جمع متجانس پراکریتی یا ماده اولیه یا هیولای اولی پیوسته در آن مستهلک می شوند. روح و ماده هنوز موجوداند، اما برای کسی که به مقام زنده آزادی رسیده است این دو از هم متمایز و کاملاً جدا هستند. در لحظه شهود یا خلسه، روح از استیلای سه جوهر تصاعدی و نزولی و انبساطی رهایی می یابد. و تأثرات دیرینه زندگی های پیشین در شعله آگاهی محض خاکستر می شوند. دانه های اعمال گذشته زیر تابش این شعله، می خشکند. صفات و کیفیات خوب و بد نیز از کار باز می ایستند؛ زیرا نیرویی که آنان را پدید می آورد خاموش شده است و روح دیگری تحت سلطه آن ها نیست. البته آثار آن ها یک چندی احساس می شود و جسم به مقتضای طبیعت خود، مدتی به فعالیت ادامه می دهد و مانند چرخ کوزه گری است که بر اثر تحریک پیشین یک چند تحت تأثیر تأثرات دیرینه بگردد. اما به مجرد این که این نیروی محرکه بپایان برسد چرخ از گردش باز می ماند و انسان آخرین پیوندهایی را که او را به زندگی متصل می ساخت می گسلد و به معرفت تفکیکی بین روح و ماده ممتاز می گردد و از منجلاب رنج های سه گانه و این زندگی لعنتی رهایی می یابد و دیگر بار به این جهات که عرصه دگرگونی های ماده است باز نمی گردد.

توجیه مراقبه در ودانتای عاری از ثنویت

نفس کیهانی [ برهمن ] و نفس فردی [ آتمن ] دو پایه حکمت ودانتا بشمار می آیند. نفس کیهانی و نفس مردی یکی است. برهمن یا نفس کیهانی آن حقیقی است که ما به آن خود یا ضمیر می گوییم؛ زیرا هر موجودی از وجود خود به صورت من هستم آگاهی حاصل می کند. پس نفس کیهانی هم مبدأ عالم است که از آن همه موجودات صادر می شوند و هم ضمیر و لطیفه وجود ما است که ما به آن خود یا آگاهی می گوییم. پس هر کسی به کنه حقیقت خود پی ببرد به کنه حقیقت هستی پی برده است. نفس کیهانی در داخل همه موجودات است و در عین حال هیچ یک از موجودات هم نیست. در واقع، محمل موجود است و نه موجود در موجودات. محمل موجود است و محمل مطلق خود آگاهی ما هم هست. از ناظر سه مرتبه بزرگ وجود ماست و او سوای پنج قشر تعینات جسمانی ماست.
نفس کیهانی، مانند رشته ای نامرئی تمام مراتب و درجات وجود را به هم می پیوندد و در کنه همه موجودات از عالی ترین تا پست ترین درجه هستی مستتر است. او موجودات را بر وجه ترتیب متنازل - یا قوس نزول - از عقل اول شروع و تا عالم جسمانی و عنصری خاتمه می دهد.
نفس کیهانی، ناظر خود آگاهی، حواس، و تماس حواس با موضوعات ادراک است. او در تحولات و تغییرات مراتب ذهنی، حاضر است. ولی خود هرگز رنگ تعین به خود نمی گیرد و منزه از هر تغییر و تبدیل است. او به همه عالم محیط است و با آن که منظر عالم صحنه گسترش و تجلی امکاناتی است که در نفس کیهانی وجود دارند لی او که ظاهر و شاهد مطلق است سوای مظاهر خویش است. تمام سعی فلسفه ودانتا مصروف این است که ظاهر و مظهر، و شاهد و مشهود را از هم تمیز و تفکیک بدهد.
آتمن با آگاهی محض که اصل و مبدأ وجود آدمی هم دانسته می شود در یک انسان در کجایش قرار می گیرد؟ کیهان - انسان شناسی عرفانی می گوید: نفس کیهانی در اطاقک دلش. ولی در واقع، آگاهی محض، یا شعور در ذهن آدمی است. همین آگاهی محض در نوزاد به گونه ضمیر تجربی در می آید و رشد می یابد و بر محتوای آن به مرور ایام افزوده می شود. ضمیر تجربی یا فعالیت های زیستی بدن هم در رابطه است و می تواند توأم دانسته شود. ادراک لذائذ زندگی، کار ضمیر تجربی توأم با جان است. ضمیر تجربی دارای مفاهیم و صور حسی و یاد و استدلال و اندیشه هم هست. هرگاه از این جمله خالی و عاری گردد به حالت اولیه یا آگاهی محض در خواهد آمد. مکتب فلسفی ودانتا از این امر، چنین تعبیر می نماید که آنچه نمی گذارد آگاهی محض یا آتمن تحقق یابد وجود پنج قشر از تعینات جسمانی است؟ پرده بر روی آن کشیده است؛ و اگر این پرده بر طرف شود یا این پنج قشر از تعینات جسمانی زدوده گردد آگاهی محض رخ خواهد داد همانچه با نفس کیهانی یا مبدأ اولی یکی است. این پنج قشر جسمانی عبارتند از قشر طعام، قشر دم های پنجگانه حیاتی (نفسانی، حرارت طبیعی، خود: باد گلو، و گ...)، قشر نفس و حس مشترک، قشر عقل، قشر وجد و شادی.
قشر طعام از اختلاط پنج عنصر بزرگ: خاک، آتش، آب، هوا، و اثیر - که ام العناصر است - ترکیب یافته است، و این عناصر را از راه تغذیه به خود حذف می کند، بدین معنی که محصولات غذایی که از زمین بدست می آیند خورده می شوند، و مبدل به گوشت و استخوان می گردند و مواد مایع تبدیل به خون می شوند و موادی که حاوی عنصر آتش هستند به مغز استخوان و اعصاب تبدیل می گردند. تمام جهان طبیعی از جمله کالبد انسان از آمیزش همین پنج عنصر ترکیب یافته است.
قشر باد حیاتی از پنج باد: نفس، گ... خون، حرارت طبیعی، و باد گلو، بعلاوه اعضای فاعله بدن یعنی قوه ناطقه، دست ها، پاها، مقعد، و عضو تناسلی، تشکیل می شود. علت این که پنج باد حیاتی را با این اعضای فاعله مربوطه ساخته و مجموعه آنها را قشر باد حیاتی خوانده اند این است که این پنج چیز را گرداننده تمام فعالیت های فیزیولوژیک بدن می پندارند.
سرانجام، از ساختاری که برای انسان قائل می شوند نتیجه می گیرند که در مراقبه، مراتب دون وجودش از میان برخاسته تنها آگاهی محض یا آتمن - برهمن باقی می ماند. شانکارا بزرگ ترین مفسر این مکتب، درباره این رهایی چنین می سراید:
نفس خویش را خان، بر حواس خود تسلط یاب. خویش را در کنه واقعیت ممتازی که در اعماق ذهن نیز متجلی است معدم ساز. هنگامی که با نفس کیهانی [ برهمن ]یکی گردی، تاریکی هایی که از ازل بر اثر نادانی، سایه بر ذهنت افکنده بودند در یک لحظه ناپدید خواهند شد.(374)