فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

توجیه مراقبه در شویت اشواتر

اگر نظریه هند شناسان درست باشد که فاصله زمانی میان اوپانیشاد کتهه با اوپانیشاد شویت اشواتر بسیار است(351) در این فاصله زمانی در توجیه مراقبه هیچ تحول اساسی روی نمی دهد. به این دلیل که شیوه قدیمی مراقبه که متکی بر حبس نفس باشد و به گمان خودشان جمع کردن بادها در نفس یعنی جمع و حبس گ... و باد گلو و خون و حرارت طبیعی و هاضمه در نفس که از قفسه سینه بر می آید، همچنان مقبول و معمول است. و این دلالت بر آن دارد که فیزیولوژی کیهان - انسان شناسی اصیل و کهن همچنان مورد قبول و توجه می باشد.
دلیل دیگر این که تحلیل این برای اثبات چگونگی وصال به نفس کیهانی یا آگاهی محض بی متعلق همان است که در کتهه می آید. مثلاً می گوید: بعد از صاف شدن ذهن، ترک عمل ها (عمل مراقبه و سلوک) نموده باخلاصه خلاصه و اصل اصل، یکی می شوند. و آن طریق، این است: یکی پیش مرشد رفتن، دوم اعتقاد به مرشد و وداها آوردن، سوم شنیدن [ آموختن ] حقیقت [ کیهان - انسان شناسی وحدت وجودی ] از مرشد و همیشه در تلقین آن به خود بسر بردن، و دیگر هشت فرع جوگ [ یوگا ]و... با این سلسله کار، نفس تجربی توأم با جان [ جیوآتما] با نفس (کیهانی یا متعال) یکی شده رستگار [ رها از چرخه ]می شود.(352) و می گوید: او را به سانکهیه و یوگا - یعنی معرفت به کیهان و انسان شناسی عرفانی، و مراقبه - می توان یافت.(353)
نشانه هایی هم از قبول فیزیولوژی عرفانی در جای جای آن به چشم می خورد. مثلاً در بند 15 از ادهیای ششم می نویسد: همان نفس کیهانی که در عالم است همان حرارت طبیعی بدن هم هست... و همان پیدا کننده کل عالم است و داننده همه است... و ضمیر تجربی توأم با جان هم هست.(354)
در این اوپانیشاد، چنین آمده است: نفس کیهانی متعال، و ضمیر تجربی توأم با جان، هر دو قدیم اند. نفس کیهانی دانای کل است و ضمیر تجربی توأم با جا دانای جزء. نفس کیهانی صاحب اختیار است، و ضمیر تجربی توأم با جان دانای جزء. نفس کیهانی صاحب اختیار است، و ضمیر تجربی صاحت اختیار نیست. و آن عشق [ که صفت خواهش نفس کیهانی است ] ازلی است [ ولی ابدی نیست ] و دهنده لذت همه جانداران است. نفس کیهانی بی نهایت است و کل عالم صورت اوست و او فاعل هیچ کاری نیست. هر که این سه چیز را [که عشق ازلی، ضمیر تجربی توأم با جان، و نفس کیهانی باشد] اینچنین بداند او نفس (یا آگاهی) محض می شود.
عشق ازلی، مقید و فناپذیر است و ضمیر تجربی توأم با جان، مطلق و بی زوال است. صاحب این هر دو، آن ذات روشن و یگانه است. هر که او را چنانچه هست بداند و خود را با او یکی سازد و خود شود و تعین از میان بردارد او از قید عشق ازلی بدر آید. و چون آن ذات محیط و یگانه را دانست (با شهود و تجربه عرفانی یا خلسه) از همه بندها خلاص شده همه عذاب ها را دور کرده از چرخه توالد و تناسخ نجات یافته است و در همین عالم به جمیع خواهش های خود رسیده و صاحبی [ مالکیت ]کل عالم را یافته در وقت مردن در عالم سوم که عالم ذات(355) است می باشد. و در میان کل بدن و جان، ذاتی که داننده اسرار خفی است و همیشه هست، معروف همو است و سوای او هیچ نیست.
شویت اشواتر گفت که پیرمن از روی تحقیق به من همچنین گفت که جان لذت گیرد و آنچه لذت از او پیدا شده [یعنی مایا عشق ازلی ] و حرکت دهنده این هر سه، نفس کیهانی است.
چنانچه در میان چوب، آتش هست و صورت آن دیده نمی شود و اثر آتش هم که گرمی و دود است در چوب هست و آن هم دیده نمی شود، پس از (یعنی به دلیل) این که دیده نمی شود نتوان گفت که در چوب اینها نیست - همان چوب را که به چوب دیگر بسایند آتش و دود و گرمی ظاهر می شود - همچنین در بدن، نادانی هم هست و آن نفس کیهانی عین علم هم هست اما دیده نمی شود تا به ذکر اوم دل را حرکت ندهد آن نفس کیهانی ظاهر نمی شود.
و دل خود را (باید) چوب پایین کند و اوم را چوب بالا و ورزش مشغولی (ذکر) اوم را به منزله چوب بالا کند و با این کار که به منزله تکان دادن مشک دوغ برای گرد آوری کرده است آن ذات روشن [ آگاهی محض بی متعلق نفس فردی نفس کیهانی ] را ببیند؛ چنان که گنجی را آباء و اجداد این شخص پنهان کرده باشند و او نیابد.
نفس کیهانی در همه پنهان است (در باطن هر چیزی از جمله در ذهن هر شخصی هست) چنان که ارده در کنجد و کرده در دوغ و آب در ریگ رودخانه و آتش در چوب، همچنین در بدن جسمانی، نفس را از راه سلوک [ مراقبه ] ببیند.
و نفس در همه پر است چنانچه کره در شیر. سلوک [ مراقبه ] و معرفت ذات [ عرفان - شهود] یافتن نفس است. و خلاصه جمیع اوپانیشادها همان نفس کیهانی است.
[و طریق سلوک این است برای یافتن حقیقة الحایق ]. خورشید، ضبط حواس و دل کرده و نور حرارت غریزی کیهان را در قبض خود در آورده تمام عالم فضا را به آن نور روشن ساخت. و به برکت سلوکی که بیشتر از همه کرده بود این بزرگی یافت. الحال هم هر که سلوک [ مراقبه ]می کند باید که اول این دعا را خوانده از آفتاب مدد بخواهد، دعا این است: آفتابی که روشن است از مدد او قدرت سلوکی حاصل گردد که به عالم نفس کیهانی واصل شده رستگاری بیابم [ از چرخه توالد و تناسخ برهم ].
عارفانی که ضبط حواس کرده دل [ ذهن ] خود را به خورشید مشغول می سازد در میان آن عارفان کسی که سلوک را به کمال رساننده است خورشید که رساننده نتیجه عمل های نیک است به راه نور خود، او را به عالم نفس کیهانی می رساند. از این جهت آفتاب سزاوار تعلیم و تعریف است و تا رسیدن به عالم نفس کیهانی.
(باید) آتش و آفتاب و نور ذات را یکی کرده (متحد) بدانم و مرا این قوت شود که تواضع و تکریم شما توانم کرد. و تعریف های شما که بکنم شونک و سایر درویشان که از تخم زرین [ گنج هستی ] پیدا شده اند و باشندگان مقام های بزرگ اند آنها بشنوند...
چون از نفس کیهانی، اول خورشید پیدا شده است خورشید را خوشنود کن که به مدد او به نفس کیهانی برسی. در میان نور آفتاب، نفس کیهانی را دانسته [ تصور کرده ] مشغولی کن [ به مراقبه پرداز یا تمرکز ذهن کن ]و اگر بدانی که از مشغول شدن به خورشید به آن نور ذات [ نفس فردی - نفس کیهانی آگاهی محض ] نمی رسی، اینچنین نیست. و آن نفس از تو خود را نپوشیده است بلکه به صورت نور آفتاب بر تو ظاهر شده است، و نور جزوی عین نور کلی است. و مشغولی به نفس کیهانی به مدد آفتاب نهج (شیوه) است که در وقت مشغول شدن به نفس کیهانی، مربع (چهار زانو) نشسته سینه و سر و گردن را بلند ساخته درست نگاهدارد و اعضا را حرکت ندهد و جمیع حواس را با دل ضبط کرده به نفسی که در میان سوراخ ذهن است و مشغول شود [ تمرکز ذهن کند] و دریای خطرات ترسناک که در دل می گذرد نفس را پس ساخته از آن بگذرد.
و مشغولی دیگر [ شیوه دیگر تمرکز ذهنی در مراقبه ] این است که حبس بادها بکند و عمل موافق آنچه مقرر است بجا آرد. چون از حبس نفس به جایی برسد که دیگر نگاه نتوان داشت از راه یک پره بینی آهسته آهسته بگذارد [و از راه بینی و دهن نفس نکشد] و کننده این مشغولی چنانچه ارابه ای که اسب های سرکش داشته باشد و سوار آن به هوشیاری تمام آن را به راه می برد ذهن را از انحراف باز دارد.
و زمینی که سالک در آن می نشیند پست و بلند نباشد و کثافت نداشته باشد و سنگریزه نداشته باشد، و زمین گرم نباشد، و گرد و خاک نباشد، و آوازها به گوش او نرسد، و گذرگاه مردم نباشد، و هر جا که دلش آرام یابد و جایی که از دیدن او چشم او آزار نیابد و در آن باشد تند نیاید نشسته مشغول باشد.
علامت ظاهر شدن نفس کیهانی بر دل سالک در او سلوک این چیزهاست: گاهی در تصور او مثل مه تاریکی در آید، و گاهی در تصور او تاریکی مثل دود بر آید، و گاهی در تصور او مثل روشنی آفتاب در آید، و گاهی در تصور او مثل روشنی آتش در آید و گاهی در تصور او مثل باد وزیده در آید، و گاهی در تصور او مثل کرم شبتاب در آید، و گاهی در تصور او روشنی مثل درخشندگی برق در آید، و گاهی در تصور او صافی و سفیدی مثل بلور در آید، و گاهی در تصور او روشنی مثل ماه در آید.
و از هشت چیز که در سلوک مقرر است پنج چیز مذکور شد، و یکی دیگر، تمرکز دادن ذهن بر روی یک چیز خاص است. و طریق آن است که اول تصور دل [ توجه ذهن ] را به زمین درست کند و بداند که عنصر خاک بزرگ منم [ تلقین وحدت وجود یا وحدت موجودات به خود]، و دیگر تصور دل را به آب درست کند و بداند که عنصر آن بزرگ منم، و بعد از آن تصور دل را به آتش درست کند و بداند که عنصر آتش بزرگ منم، و بعد از آن تصور دل را به باد درست کند و بداند که عنصر باد بزرگ منم، و بعد از آن تصور دل را به عالم ظاهر و محسوس درست کند و بداند که عنصر عالم ظاهر و محسوس درست کند و بداند که عنصر عالم ظاهر و محسوس [ عالم طبیعت ] منم. چون تصور اینها درست شود (سالک) عین اینها می شود. و شخصی که صاحب چنین تصور می شود دچار بیماری و پیری نشود و مرگ به او نرسد، زیرا که بدن او عین آتش سلوک شده است.
و صاحب این تصور، سبک و لطیف شود و همیشه تندرست باشد و دل [ ذهن ] او به هیچ طرف نرود، و روی او نورانی گردد و خوش آواز گردد، و در بدن او بوی بد نباشد و بوی خوش آید، و بول و غایط از او کم واقع شود.این، علامت ابتدای سلوک است.
چنانچه بر بلور، گل چسبیده باشد و شعاع آن به سبب چسبیدن گل معلوم نمی گردد وقتی که آن را بشویند صفا و روشنی آن ظاهر شود همچنین اصل نفس فردی چون آن را به آب سلوک و معرفت [ مراقبه منتهی به خلسه و عرفان ] بشویند آن نور ذات روشن و ظاهر گردد و غم ها از او برود و کارها و عمل ها بر او تمام شود و او را هیچ کردنی [ تکلیف و مسؤولیت ] نماند و یگانه گردد.
باید که نور نفس فردی را چراغ ساخته و نفس کیهانی پاک را دیده با او یکی شود [در حال خلسه و تجربه واحد بلاثانی.] آن اصل حقیقت، پیدا نشده [ غیر مخلوق ] است و بی حرکت است و از همه مبرا است و روشن [ ظاهر] است. او را دانسته [ شهود آگاهی محض در حال خلسه ] از جمیع دام های گناهان خلاص شود. آن ذات روشن در جمیع جهات و کنج های جهات پر شده مانده است، و از همه اول ظاهر است و در اندرون [ باطن ] کل عالم، اوست، و هر چه شده است همو است و هر چه هست همو است و هر چه خواهد شد همو است. ای مردمان! هر طرفی که ببینید روی اوست. و روشنی که در آتش است همو است و روشنی که در آب است همو است، و روشنی او در همه عالم ها در آمده است، و روشنی او در جمیع نباتات خرد و کلان در آمده است. آن ذات روشن را می ستایم، می ستایم.(356)

توجیه مراقبه در چاندوگیه

در اوپانیشاد چادوگیه که از اوپانیشادهای قدیمی و پس از بریهد آرنیک طولانی ترین آن هاست همین توجیه، تکرار می شود. در آن به مهم ترین مسأله مربوط به جهان بینی چرخه پاسخ داده می شود، به این که در ساختار آدمی چه چیزی هست که با مرگ و جدایی از تن، باقی مانده و میراث روانی وی و نتایج اعمال خوب و بدش را با خود حمل کرده موجب بقای او و اقامت کوتاه یا بلندش در ماه می گردد. مسأله را چنین طرح می کند: اگر کسی بپرسد که در این شهر نفس کیهانی که تن باشد چون پیر شود و بمیرد چه چیز باقی ماند؟ و جواب می دهد: از پیری آن تن، عنصر لطیف، پیر نمی شود، و از کشتن، کشته نمی شود... و آن نفس است که از همه بدی ها به دور است و پیری و مرگ و بیماری و اندوه و آزار و خوردن و آشامیدن ندارد. خواهش خالص است و عزم و اراده محض. سپس می افزاید: همین نفس جاوید و بی مرگ، ثمرات اعمال نیکی را که شخص در طول عمرش انجام داده در خود حمل می کند و همین مایه از توشه عمل نیک است که موجب می شود پس از مردن مدت زمانی که متناسب با حجم آن توشه عمل است اقامت در ماه داشته باشد، و پس از تمام شدن آن توشه، رو به زمین سقوط کرده در نطفه یا زهدانی جدید حلول می کند و عمری دوباره با رنج و سختی و بدبختی می یابد. بدینسان، به مسأله مهم علت نزول به مراتب دون وجود در چهار چوب چرخه باز پیدایی، پاسخ می دهد.
راه نیاکان یعنی نادانان و غیر عارفان، از راه خدایان که راه عارفان باشد راهی که پس از مرگ می پیمایند، در همین کیهان - انسان شناسی متمایز می شود جان عارف، برخلاف غیر عارفان که از رگ های دیگر بیرون می آید، از رگ مخصوصی که از حجره دل نیلوفری به ام الدماغ می رسد بر می آید تا راه خدایان را که همان عرفای سابق باشند بپیماید و به عمق دریای نفس کیهانی در آید. این راه که جان یا نفس عارف پس از مرگ می پیماید و قوس صعود هستی هم هست امتداد همان یک رگ است تا خورشید. و این بعلت آن است که رگ تعالی که به حجره دل نیلوفری که در سینه است پیوسته است از عنصر لطیف پر است... و چنان که راه کلان به دو شهر می رسد همچنین شعاع آفتاب به سینه اهل زمین و اهل آسمان پیوسته است. شعاع آفتاب از خورشید به آن رگ ها در می آید و از آن رگ ها به آفتاب می پیوندد... و چون روح از تن بر آید آن خطهای شعاع آفتاب او را بالا کشیده می برند. هر که در طلب نفس [ آگاهی محض بی متعلق ]بوده به نفس فردی [ نفس کیهانی ] مشغول کرده است همین که جان او از تن بر آید از ام الدماغ از راه شعاع آفتاب به بالا (به سمت خورشید) می رود و به سرعت اندیشه ذهن به جایی برود، از میان خورشید که دروازه عالم نفس کیهانی است به عالم نفس کیهانی می رسد.
اینک، نص این اوپانیشاد را می خوانیم:
اندر این شهر نفس کیهانی که تن است حجره ای است خرد، مانند گل نیلوفر، و در او فضای لطیف است؛ و آنچه در آن فضای لطیف است آن را باید جست و دانست.
و اگر کسی بپرسد که در این شهر نفس کیهانی که حجره ای خرد است مانند گل نیلوفر و در او فضای لطیف است در میان آن چیست که او را باید جست و دانست؟ جواب باید گفت که: آن قدر فضایی که بیرون است همان قدر فضا درون آن حجره خرد هم هست. آسمان و زمین هر دو در آن گنجیده است و آتش و باد و آفتاب و ماه و برق و ستارگان، هر چه در اینجا هست و در اینجا نیست همه در آن فضای لطیف است.
و اگر کسی بپرسد که اگر در این شهر نفس کیهانی که تن است این همه گنجیده است و همه چیزها در اوست و همه آرزوها در او هست چون پیر شود و بمیرد چه چیز باقی می ماند؟ او را چنین در جواب باید گفت: از پیری آن تن، فضای [ عنصر] لطیف پیر نمی شود و از کشتن کشته نمی شود. همه حق است این شهر خدا که در او همه چیز گنجیده است. و آن نفس است که از همه بدی ها دور است و پیری و مرگ و بیماری و اندوه و آزار و خوردن و آشامیدن ندارد؛ خواهش خالص است و اراده محض. چنان که هر که خدمت کسی می کند هر چه می خواهد زمین یا شهر یا مجموعه ای روستا در نتیجه خدمت می یابد، اما به آن باقی نمی ماند. همچنین هر که عمل نیک می کند اجر می یابد اما نتیجه اجر باقی نمی ماند؛ چه وقتی که اجر تمام می شود نتیجه هم تمام می شود. هر که نفس فردی [ نفس کیهانی ] را ناشناخته از عالم می رود در همه عالم ها ناکام می ماند و هر که اینجا نفس فردی [ نفس کیهانی ] را شناخته برود در همه عالم ها کامروا می شود. و نتیجه شناخت نفس فردی [ نفس کیهانی ] را نهایتی نیست...
و این خواهش ها همه راست است، اما از علم ظاهر که نادانی و دروغ است پوشیده شده. و کسی که خواه زنده باشد خواه در گذشته دیگر خواهش ها را نمی یابد، ولی آنجا رفته همه را می یابد، چون آنجا خواهش های راست دارد که در پرده جهل پوشیده شده است.
چنان که گنج طلا در زیر زمین باشد و شخصی که نمی داند از بالای آن آمد و رفت می کرده باشد و آن را نیابد همچنین همه مردم هر روز در حالت خواب عمیق به عالم ذات یا عالم نفس کیهانی رفته و به آن فضای روحانی بیرونی پیوسته ولی آن را نمی دانند برای آن که پرده غفلت و علم ظاهر، آنان آنان را به زودی کشیده بیرون می آرد.
پس همان نفس فردی [ نفس کیهانی ] در سینه است. و سینه را سینه برای آن می گوید که محل اوست. هر که نفس فردی را بشناسد هر روز به سرگ لوک [ عالم خدایان - عالم انوار ]برود. آن عارف، بدن را گذاشته عین نور شده، نور ذات خود را می یابد و عین حقیقت خود می شود. و آن نفس فردی را چنین گفته که بی زوال [ باقی ] است و بی ترس است و برهمن [ نفس کیهانی ] است، و نام این برهمن، ستی [ عالم وجود ]است.
و نفس فردی مثل پلی است که همه را به جا و مقام خود نگاه می دارد تا به دیگران مخلوط نگردند. نفس فردی همچون پلی است که روز و شب های
زمانه به نهایت او نمی تواند رسید و پیری و مرگ و اندوه و ثواب و عذاب، او را در نمی یابد. او از همه بدی ها منزه است. و عالم ذات و عالم نفس کیهانی همان نفس فردی است.
هر که آن پل را عبور کند (با خلسه یا تجربه عرفانی) اگر نابینا باشد بینا می شود و اگر ناخوشی باشد خوشی می شود و اگر زخمدار است بی زخم می شود و اگر بیمار باشد به می شود. هر که این پی را که نفس فردی است بیابد (با خلسه یا تجربه عرفانی) شب او روز می شود؛ زیرا عالم ذات (یا عالم نفس کیهانی) همه نور است.
این عالم نفس کیهانی [ عالم ذات ] را کسی یابد که ترک زن و همه لذت ها کند [ تجرید]. هر که او یافت (در تجربه خلسه، به آگاهی محض بی متعلق رسید) در هر جا به هر روشی که خواهد باشد (تکلیف از او برداشته است)...
رگ هایی که به حجره دل نیلوفری که در سینه است پیوسته است از عنصر لطیف پر است، و آن عنصر لطیف پنج رنگ دارد: گلگون و سفید و سبز و زرد و سرخ. چنانکه راه کلان به دو شهر می رسد همچنین شعاع آفتاب به سینه اهل زمین و اهل آسمان پیوسته است. شعاع آفتاب از خورشید به آن رگ ها در می آید و از آن رگ ها به آفتاب می پیوندد. و هر گاه آدمی بخوابد و خوب نبیند شعاع آفتاب از راه رگ ها به فضای دل [ ذهن ] می پیوندد. آن وقت آن خوابیده را هیچ بدی نمی رسد، برای آن که شخص خوابیده با شعاع آفتاب در آن وقت در آن رگ ها یکی شده مانده است و عین نور گشته است.
آدمی را چون وقت مرگ رسد قوت برود، و حاضران از او می پرسند که مرا می شناسی؟ تا روح از بدن برنیامده است همه را می شناسد. و چون روح از تن بر آید آن خطهای شعاع آفتاب او را بالا کشیده می برند. هر که در طلب نفس فردی [ آگاهی محض بی متعلق ] بوده به نفس فردی مشغولی کرده است (به مراقبه پرداخته تا به خلسه برود) همین که جان او از تن برآید از ام الدماغ از راه شعاع آفتاب به بالا می رود و به سرعت اندیشه دل به جایی برد، از میان خورشید که دروازه عالم نفس کیهانی (یا عالم ذات) است به عالم نفس کیهانی می رسد. و شخص غیر عارف که در طلب نفس فردی نبوده است (و به مراقبه منتهی به خلسه و تجربه آگاهی محض نرسیده است) چون جانش از تن برآید از راه ام الدماغ بر نمی آید و به عالم ذات یعنی عالم نفس کیهانی نمی رسد و در همین عالم (عالم مادی و طبیعت یا چرخه توالد و تناسخ) در بدی اعمال پراکنده می ماند (در عالم تفرقه می ماند).
یکصد و یک رگ به دل متصل است. در میان آن ها رگی است که به ام الدماغ رسیده از آن راه آفتاب گذشته به عالم نفس کیهانی [ عالم ذات ] می رسد. هر که به آن راه برود زنده جاوید می شود، و روح غیر عارفان وقتی که جان برآید از رگ هایی دیگر موافق [ بر حسب ] اعمال ایشان بر می آید.(357)

توجیه مراقبه در اوپانیشاد میتری

توجیه مراقبه در شکل کیهان - انسان شناسی توأم با فیزیولوژی عرفانی کهن، حتی مدت زمانی پس از ظهور بودا و کیهان شناسی خاص وی دوام و حتی رواج می یابد. چنان که در اوپانیشاد میتری که به نظر گروهی از محققان متأخرتر از آیین بوداست انعکاس دارد. در این اوپانیشاد نه تنها تفکیک بین روح و ماده، بلکه فرضیه عناصر لطیف که در اوپانیشادهای قدیمی کتهه و شویت اشواتر و چاندوگیه آمده است وجود دارد.
در اینجا و این زمان نیز راجه ای بنام برهد رتهه - فردی از طبقه کشاتریا که از سلوک ریاضت نتیجه ای نمی گیرد و با این که مدت هزار (روز، ماه و یا سال؟) به ریاضت بزرگ چشم دوختن به آفتاب (یا خورشید) می گذراند اگر چه دلش پاک می شود وی به عرفان نرسیده از چرخه نمی رهد - به خدمت درویشی از نحله مراقبه منتهی به خلسه و عرفان رسیده آن را فرا می گیرد تا آتما شناس می شود. درویش شاکاین در این آموزش، به وی چنین می گوید: تو داننده نفس کیهانی هستی. ترا هر چه کردنی بود کرده ای و هر چه گذاشتنی بود گذاشته ای. بزرگی تو مشهور است. آن نفس کیهانی که تو می خواهی تویی... پرسید: آن نفس کیهانی (که در من نشان می دهی) کدام است؟... گفت: آن چیزی که در بدن تو مانده محافظت بدن تو می کند و وقتی که از بدن جدا می شود بدن آزاد می یابد و او را آزار نمی رسد و دور کننده نادانی و جهل است، آن آتما [ نفس فردی ] است... آن عین سرور که از این بدن برآمده و با نور یکی شده خود در جمال خود سرور محض شده می نماید، همین است نفس کیهانی و همین است باقی [ فناناپذیر] و همین بی خوف است، و همین آفریدگار است.
و فهمیدن همین (کیهان - انسان شناسی و فیزیولوژی) علم الهی است؛ و خلاصه همه اوپانیشادهاست؛ و همین، علم توحید است. و چنانچه این علم توحید [ علم الهی ] را مرشد سزاوار تعظیم من، میتری، به من آموخته بود به تو خواهم گفت...
اول یک نفس کیهانی بود که از او اینهمه پیدایش شده است. او از تنهایی خود آرام نیافته تصور خود کرده خواست که بسیار و گوناگون بنماید. گوناگون نموده بدن های گوناگون پیدا کرد. آن بدن های گوناگون مثل سنگ بی حرکت و بی روح مانند درخت های خشک بی حس ماندند. آن بدن ها را اینچنین دیده باز بی آرام شده خواست که خود در میان این ها در آمده این ها را به حس و حرکت در آورد. پس مثل باد شده در میان این ها در آمد. و چون از آن یک باد که پران - یا نفس - بود دید که کار (زیستن جانوران و آدمیان) پیش نمی رود، همان باد - یعنی نفس - را پنج قسم کرد که نفس، گ...، و خون، و حرارت طبیعی و هاضمه، و باد گلو، باشد. آن بادی که حرکت آن به بالا است نفس است، و بادی که حرکت آن به پایین است [و بول و غایط را دفع می کند(358)] گ... است، و بادی که در همه رگ ها پر است آن را خون می گویند، و بادی که چکیده غذا را از راه رگ ها برابر کرده به همه اعضا می رساند حرارت طبیعی و هاضمه است، و بادی که آب و غذا را فرو می برد و به طرف بالا رو می کند باد گلو است. در گرد ناف - که جای فراهم آمدن نفس و گ... است - این دو با هم جنگ دارند. گاهی نفس زور کرده گ... را بالا می کشد، و گاهی گ... زور کرده نفس را به پایین می کشد و از جنگ و جدال این دو (یعنی نفس و گ...) حرارتی که در معده بهم می رسد (پدید می آید) همین حرارت طبیعی هاضمه است. و همین حرارت طبیعی هاضمه عین شخص است، و همین شخص عین حرارت هاضمه است، و همین نفس فردی [ جیو آتما] است.
و از اثر همین حرارت طبیعی این شخص هر چه می خورد هضم می شود. آوازی که از بستن سوراخ های گوش شنیده می شود و آواز همین حرارت هضم کننده طعام است. و از همین جهت چون آدمی نزدیک به مردن می رسد این آواز را نمی شنود. و آن نفس کیهانی [ اصل وجود و حقیقت و ذات آن ] خود را پنج قسم کرده در حجره بدن [ قفس تن ] در آمده یکی عین ذهن شده و یکی عین روح شده و کی عین روشنی شده و یکی عین خواهش های راستی شده و یکی نفس فردی شده است. و آن نفس کیهانی با وجود آنکه این پنج قسم شده در میان دل [ ذهن ]نشست، دانست که من هیچ نکرده ام، خواست که لذت چیزهای بیرون بگیرد پنج محل حواس را شکافته و سوراخ کرده برآید و پنج شعاع خود را از این پنج راه بر آورده از این ها لذت محسوسات بیرونی گرفت(359)... و آن نفس کیهانی اگر چه محیط است گویا که در این بدن می باشد و از قید (بعلت) نتیجه اعمال سفید و سیاه در بند افتاده در بدن ها جدا جدا می نماید، و گرنه آن نفس کیهانی را قیدی نیست و لطیف است و دیده نمی شود و گرفته نمی شود و نسبت کننده چیزی به خود نیست. چه، همه اوست و عین بطون [ عماء - غیب ] است، و او کننده کارها [ فاعل ]نیست اما به نظر کننده کارها می آید. و همین نفس کیهانی، پاک [ متعال ] است و قدیم است و بی حرکت است و هیچ چیزی به او نمی رسد و متردد نیست و بی آرزو است. و او مثل تماشایی است؟ از همه علیحده شده تماشا می بیند. و او خود به خود است و او از تار و پود سه صفت [ایجاد و ابقا و افنا] پارچه ای بافته و آن را بر خود کشیده خود را در آن پوشیده و پنهان می دارد. و او حجاب خود کرده و از همین سه صفت چنان می نماید که نتیجه اعمال را می گیرد. آن نفس کیهانی چنین شده مانده است.
باز آن عارفان از پر جاپت پرسیدند که شما خود تعریف نفس کیهانی را که کردید معلوم شد که او از هم منزه و مبرا [ مجرد، متعال ] است. ای سزاوار تعظیم! آن که نتیجه اعمال نیک و بد را می گیرد و در قید تعینات بدنی هم او می افتد و راه نیک هم می رود و راه بد هم می رود و چیزهای ضد دیگری در او جمع می شود و این کارها می کند کدام نفس است؟
پر جاپت گفت: آن نفسی که این چیزها را به او نسبت می کنند او را نفس مخلوق(360) می گویند، و نتیجه اعمال نیک و بد او می رسد در قید تعینات بدنی، او می افتد و راه نیک و بد او می رود، و چیزهای ضد یکدیگر در او جمع می شود و او در می آید (به بدن هنگام انعقاد نطفه) و بر می آید (از بدن هنگام مردن). بیان این نفس مخلوق را به تو می گویم: پنج عنصر لطیف را مخلوق می گویند و پنج عنصر کثیف [ جسمانی ] را نیز مخلوق می گویند یعنی مجمع بدن لطیف و مجمع بدن کثیف [ جسمانی ]. آن نفس اگر چه در مخلوق است اما مثل قطره آب که برگ گل کنول می باشد [و از او جداست و با برگ آمیزش ندارد آن نفس هم با بدن مخلوق آمیزش ندارد]. همان نفس با شعور وقتی که به اعتدال سه صفت که مادی نام دارد آمیزش می کند و مغلوب آن سه صفت شده، آن صاحب سزاوار تعظیم و آن پیدا کننده همه، خود را فراموش می کند و خود را نمی شناسد و از آمیزش این سه صفت سیر نمی شود و می خواهد که لذت های تازه بگیرد. از این خواهش، آن مطلق، مقید می نماید و آن بی حرکت، متحرک می نماید و آن ثابت، بی ثبات می نماید و آن بی آرزو، آرزومند می نماید و آن ظاهر، باطن می نماید و آن نامتردد، متردد می نماید و آن نامغرور، مغرور می نماید و در بند من و از من در می آید و خود در قید خود می افتد. و چنانچه پرنده ها برای لذت دانه، خود را در دام می اندازند او هم در بند لذت هایی که خود پیدا کرده است می افتد. از این جهت گرفتار نتیجه های اعمال نیک و بد شده به عالم های بالا و پایین می گردد و در قید شادی و غم می افتد.
باز عارفان از پرجاپت پرسیدند که کدام نفس این کارها را می کند؟ پرجاپت گفت: در جای دیگر ودا هم مذکور است که آنکه پیدا کننده همه است از (طریق) نفس مخلوق کارهای حواس را می کند و نفس مخلوق را در میان سبب کرده است، پس فاعل نفس مخلوق است و فاعل فاعل نفس کیهانی است؛ و چنانچه پاره آهن که در آتش افتد عین آتش می شود و وقتی که آن آهن را پاره پاره می کنند به وساطت آن آتش هم پاره پاره می نماید، نفس مخلوق که به منزله آهن است از سه صفت که به منزله آلت پاره پاره کردن آهن است متکثر و جدا جدا می نماید. سبب بسیار بودن نفس مخلوق این چیزهاست: سه صفت ایجاد و ابقا و افنا، و چهار قسم پیدایش [از تخم بیرون آمدن، از رحم بیرون آمدن، پیدایش خلق الساعه، و روییدن گیاهان ] و هفت طبقه آسمان و هفت طبقه زمین و هشتاد و چهار لک [ صد هزار] اقسام و انواع اصل موجودات. و چنانچه کاشی ساز باگردانیدن چرخ، اقسام ظروف خرد و کلان می سازد همچنین این نفس کیهانی به چرخ این سه صفت که خود آن را می گرداند همه این پیدایش را ظاهر می سازد.(361)
می بینیم در طول قرن ها، فیزیولوژی و انسان شناسی آن دست نخورده و ثابت می ماند، و فقط در کیهان شناسی آن، مرتبه وجودی تازه ای میان نفس کیهانی با نفس فردی؛ و نیز میان نفس کیهانی با مرتبه وجودی اعلای سایر موجودات و اشیاء، چیزی به نام سه صفت ایجاد و ابقا و افنا فرض می شود. این سه صفت را محققان، سه صفت سازمان بخشنده یا سه تمایل، سه نیرو و سه جوهر یا سه گونا می گویند. این سه تمایل، نیروهای خلاقه ماده اولیه بشماراند، و در انحلال عالم، هنگامی که ماده اولیه در خواب نسیان و سکون مطلق فرو می رود، این سه جوهر در کمال اعتدال و موازنه هستند، ولی به محض این که نفس کیهانی، نوسانی در دریای بیکران ماده پدید می آورد و آن را به تحرک وامی دارد، آنگاه تعادلی که بموجب آن این سه جوهر یکدیگر را خنثی می ساختند و آرام و ساکن بودند بهم می خورد، و همین دگرگونی، باعث فعل و انفعالات می گردد و ماده دست به تکوین عالم می زند و مراتب وجود از آن صادر می شوند و عالم عینی و ذهنی بر اساس سلسله مراتب تزلزل ناپذیری بنیان می گردد. علت تسمیه گونا به ریسمان، ممکن است این باشد که این سه گونا مانند ریسمان هایی روح را به عالم عینی و ذهنی پیوسته اند.
به نظر داسگوپتا مراد از گونا، نوعی جوهر است و نه کیفیت. و اگر در مکتب فلسفی سانکهیه از گونا با کیفیت تعبیر کرده اند غرض از آن، طریق فعلیت یافتن جوهر است. این سه جوهر را امکان دارد از آن جهت کیفیت نام نهاده باشند که بر اثر دگرگونی و تحولات دائمی، خود را همچون کیفیات اشیاء، نمودار می سازند.
در اوپانیشاد میتری، دو قوس نزول ترسیم می شود. در یکی، نفس کیهانی در مراتب وجودی نفس -» حرارت طبیعی و هاضمه -» خون - »باد گلو -» گ... - »تنزل می کند یا ظهور می یابد. در دیگری، نفس کیهانی یا مبدأ اول در مراتب - »نفس فردی مخلوق - »ذهن - »جان روشنی - »خواهش ها (یا سائقه های عضوی) - »مدرکات حسی - »حواس پنجگانه، تنزل پیدا می کند. از طرفی، این تنزل با واسطه چرخه سه صفت ایجاد، ابقا، افنا، یا به تعبیر مکتب فلسفی سانکهیه: تمایل تصاعدی، تمایل انبساطی، و تمایل نزولی، تحقق می یابد. نفس کیهانی نه بوجود آمده و نه بوجود می آورد، یعنی لم یلد و لم یولد است. پراکریتی یا ماده اولیه که ریشه عالم است بوجود نیامده ولی بوجود می آورد. آگاهی و شعور ندارد، و فقط ماده ای است مشحون از امکانات بی پایان، و آکنده از قوه صرف، و تنها به تحریک نفس کیهانی به فعل می گراید و دست به تکوین عالم می زند. پراکریتی یا ماده اولیه ریشه بی ریشه عالم عینی و ذهنی است و دارای سه جوهر یا سه صفت سازمان بخشنده است که در جمع بلا تعین پراکریتی در کمال اعتدال اند و هر ظهور و تحولی که در ماده اولیه پدید آید باعث می شود که تعادل بدوی این سه جوهر دگرگون گردد. پراکریتی فاقد هر گونه کیفیت و تعیین است و خرد را به کنه آن راه نیست. اصلی که بلافاصله از ماده اولیه منفک می گردد عقل کل یا عقل اول است. از عقل اول خود آگاهی یا انانیت و به ترتیب پنج عنصر لطیف و چیزهای دیگر به وجود می آیند.
این شرح و تفسیری است از جانب مکتب فلسفی سانکهیه بر کیهان شناسی اوپانیشاد میتری، و البته شرح و تفسیری که به توجیه مراقبه منتهی به خلسه، و اثبات این که از طریق مراقبه، سالک می تواند از چرخه توالد و تناسخ رهایی یابد ربطی پیدا نمی کند. هر کیهان شناسی عرفانی برای این که توجیهی برای مراقبه مورد نظر و با کیفیت و آداب مقرره، حبس نفس است و در این حبس نفس چه می گذرد و مراتب وجودی و مراتب بدن سالک چه دگرگونی ای می یابد و چطور می شود که در اثنای حبس نفس، نفس آن هم نفسی که سایر که راه به ام الدماغ می برد خارج می گردد تا بر اثر ممارست در این کار، وقت مردن و جان سپردن مجدداً نفس - که همان جان است - از همین راه کالبد را ترک گفته راه خورشید را که دروازه نفس کیهانی است می سپارد؟
کیهان - انسان شناسی میتری خیلی روشن و زیبا می گوید: نفس فردی مخلوق که مرتبه وجودی پس از نفس کیهانی است مثل پاره آهنی است که در آتش افتد و عین آتش می شود. به وساطت سه صفت ایجاد و ابقا و افنا از نفس کیهانی جدا گشته ولی در عین این که از آن جدا می نماید مثل همان پاره آهنی که در آتش افتاده باشد عین نفس کیهانی است. و فاعل در وجود انسان همین نفس مخلوق فردی است. این نفس مخلوق که چنانچه پرنده ها برای لذت دانه، خود را در دام می اندازند او هم در بند لذت هایی که خود پیدا کرده است می افتد. از این جهت - و بدین علت - گرفتار نتیجه های اعمال نیک و بد شده به عالم های بالا و پایین می گردد و در قید شادی و غم می افتد. بدین عبارت، علت فرا رفتن نفس فردی مخلوق را در وقت مردن و ترک بدن، به عالم ماه، و نیز علت بازگشتن آن را پس از تمام شدن توشه اعمال نیکش از ماه به زمین و داخل زهدان یک مادر یا جانور یا چیز دیگر، بیان می کند؛ در عین این که قوس نزول و قوس صعودی را که در اثنای مراقبه، سالک می پیماید بشرح می آورد. می گوید: پرجاپت گفت: آن نفسی که این چیزها را به او نسبت کنند او را نفس مخلوق می گویند، و نتیجه اعمال نیک و بد به او می رسد، و در قید تعینات بدنی، او می افتد و راه نیک و بد او می رود، و چیزهای ضد یکدیگر در او جمع می شود، و او در می آید (به بدن هنگام انعقاد نطفه) و بر می آید (از بدن هنگام مردن). بیان این نفس مخلوق را به تو می گویم: پنج عنصر لطیف را مخلوق می گویند، و پنج عنصر کثیف [ جسمانی ] را نیز مخلوق می گویند یعنی مجمع لطیف و مجمع بدن کثیف.
تفاوتی که در فیزیولوژی میتری با فیزیولوژی کهن و اصیل عرفانی به چشم می خورد در تسلسل پنج باد حیاتی بدن است. در حالی که فیزیولوژی کهن، مراتب این بادها را از نفس تا گ... می داند و اپان را پست ترین مرتبه وجودی بدن می شمارد میتری، حرارت طبیعی و هاضمه را نه صادر از نفس یا مراتب آن بلکه صادر از جنگ و جدال نفس با گ... می داند و حرارت طبیعی بدن را عین نفس فردی یا ضمیر تجربی توأم با جان که جیوآتما باشد می شمارد می گوید: از جنگ و جدال ین دو (یعنی نفس و گ...) حرارتی که در معده بهم می رسد (پدید می آید) همین حرارت طبیعی هاضمه است. و همین حرارت طبیعی هاضمه عین شخص (یا خود) است، و همین شخص - یا خود - عین حرارت طبیعی هاضمه است، و همین نفس فردی است.
حبس نفس بر پایه همین فیزیولوژی ثابت و کهن، همچنان اساس مراقبه را تشکیل می دهد. و در اثنای آن چنین پنداشته و تحلیل علمی می شود که گ... و حرارت طبیعی هاضمه، و خون، و باد گلو در نفسی که به طرز مخصوصی کشیده و بر آورده می شود جمع گشته از رگ مخصوصی از میان یکصد و یک رگ برخاسته از دل یا ذهن، و دقیقاً همان رگی که از دل یا ذهن به ام الدماغ راه می یابد(362) و ادا نام دارد خارج می گردد.
همین فیزیولوژی، که اصولاً انسان شناسی و بعد کیهان شناسی را برای تثبیت و تحکیم آن می سازند با اندک تفاوت هایی در سایر اوپانیشادها درج می شود؛ و این ثابت می کند که اولاً در طول قرن های پیاپی یک فیزیولوژی، توجیه گر و مفسر مراقب و اثبات کننده وصول سالک است به مبدأ اول یا قدیم که همان نفس کیهانی باشد؛ و ثانیاً علی رغم بحث هایی که در بخش کیهان شناسی و مراتب وجود فوق بدن آدمی پیش می آید آنهم در محافل انس فرهیختگان اهل مراقبه، یا در محافل فلسفی، در مهم ترین بخش آیین عرفانی که همانا فیزیولوژی آن است تغییری روی نمی دهد. تنها در کیش بودایی است که کیهان - انسان شناسی جدیدی به ظهور می رسد تا به جای مبدأ اول، و قوس نزول و قوس صعود متداول و رایج، دو واقعیت را که یکی جهان متشکل از عناصر گذرنده و ناپایدار و تا حدی و هم آلود و دیگری واقعیت نیروانا یا سکون و خاموشی محض است، بنشاند.
برای نمونه، اوپانیشاد پرشنه - یا سوال - همین فیزیولوژی را برای توجیه مراقبه و اثبات این که سالک را در حال خلسه چنان متحول می گرداند که در وقت مردن، از چرخه می رهد بکار می گیرد. پیپالاد، عارف و حکیم این نحله، در جواب این سوال ها که روحی که این قدر تعریف او گذشت از کجا پیدا می شود؟ در این بدن چطور در می آید؟ و چطور پنج قسمت شده در این بدن قرار می گیرد؟ به چه طریق بر می آید و از تن خارج می شود؟ و در درون بدن چطور است؟ می گوید: سوال های مهمی را مطرح ساختی. چون دانستم که طالب معرفت نفس کیهانی هستی به تو پاسخ می دهم. این روح، از نفس کیهانی ظاهر می شود چنانچه سایه شخص از شخص ظاهر می شود. این روح در نفس پهن شده مانده است. به خواهش ذهن، به بدن در می آید... گ... شده در هر دو محل، یعنی مقعد و آلت تناسلی که راه بول و غایط است، می باشد. و در چشم و گوش و بین و دهن، نیز می باشد. و در میان معده، حرارت طبیعی شده می ماند و غذا را هضم کرد به همه بدن می رساند. و هفت جا، یعنی دو چشم و دو گوش و دو سوراخ بینی و دهن، را نیرو داده روشن می سازد. و جسم لطیف شده در میان دل نیلوفری که یکصد و یک رگ به آن دل پیوسته است و به هر یک رگ از آن یکصد و یک رگ، ده هزار رگ پیوسته که مجموع آن رگ ها به هفتاد و دو هزار رگ می رسد(363) و باد خون در میان این هفتاد و دو هزار رگ می چرخد.
و از صد و یک رگی که به دل پیوسته است یک رگ کلانی که از حلق گذشته به ام الدماغ رسیده است نفس تبدیل به باد گلو می شود، و اگر عمل نیک کرده باشد (در بادگلو ذخیره شده) به عالم های نیک می رود؛ و اگر عمل بدکرده باشد به عالم های موافق عمل بد می رود؛ و اگر عمل های نیک و بد آن شخص برابر باشند این چنین شخصی در قید همین عالم می ماند و همین عالم، عالم او می شود.
نفس بیرون که آفتاب باشد نفس درون را که در چشم است مدد کرده طلوع می کند. و باد بیرون که نگهبان زمین است گ... درون را که در مقعد و آلت تناسلی است مدد کرده بجایش نگاه می دارد. نگهبان فضا که حرارت طبیعی بیرون است حرارت طبیعی و هاضمه درون را مدد کرده بجایش نگاه می دارد. نگهبان باد که خون بیرون است خون اندرون آدمی را مدد می کند. نگهبان آتش که باد گلوی بیرون است باد گلوی اندرون را مدد می کند. به همین علت است که وقت مردن، باد گلو که بیرون می رود حرارت طبیعی بدن کم می شود، و وقت مردن، نیروهای جمیع حواس مکان های خود را ترک کرده در ذهن جمع می شوند، و با ذهن یکی شده به صورت خواهش درون در عالم هایی که موافق آن خواهش است بدن می گیرد، و همان نفس [ جان ] برای گرفتن نتایج نیک و بد، تبدیل به باد گلو شده به عالم نتایج [ کره ماه ] می رساند. هر کس که نفس را این چنین که مذکور شد بفهمد اولاد او هرگز کم نشود و خود بی زوال شود... و در این شهر که تن است همین پنج نفس یا باد، بیدار (و آگاه) می باشند: گ... یک آتش است، خون آتش دوم است و نفس در این آتش ها، آتش بزرگ است. و حرارت طبیعی و هاضمه، آتشی است که هر چه در آن می اندازند آن را می سوزاند. و بر آمدن و در آمدن نفس، به منزله قربانی (مقرر در وداها) است که در آتش می اندازند، و قربانی کننده، ذهن سالک است، و نتیجه قربان کردن آتش یعنی حبس نفس، باد گلو است و آن نتیجه این است که هر روز (در حال خلسه) ذهن را به نفس کیهانی می رساند.(364)
در اوپانیشاد ماندوکیه که نسبتاً قدیمی هم هست و به عرفان نظری اختصاص دارد همین انسان شناسی و فیزیولوژی را می یابیم. دو مرتبه اعلای وجودی آدمی عبارتند از: نفس متعال که با نفس کیهانی یکی است، و ضمیر تجربی توأم با جان [ جیوآتما]. اشاره به آنها می نویسد: دو پرنده خوب اند، و همیشه همنشین اند و با یکدیگر یاراند و در یک درخت (درخت وجود آدمی) می باشند. یکی از دو [یعنی ضمیر تجربی توأم با جان یا جیوآتما] میوه آن درخت را شیرین دانسته می خرد؛ و دومی هیچ نمی خورد، و فقط می بیند (یا تماشا می کند).
پرنده ای که میوه آن درخت را می خورد به سب نادانی از حقیقت خود واقف نیست و به همین علت در فکر و آزار است؛ و وقتی به حقیقت پرنده ای که چیزی نمی خورد و فقط تماشا می کند مطلع شد او هم مثل آن می شود و بی فکر و بی غم (فارغ از اندیشه و فعالیت های ذهنی، و احساسات و عواطف) می گردد.
ضمیر تجربی توأم با جان، وقتی که عارف بشود (یا به خلسه رود و آگاهی محض را شهود کند) آن زمان چنین آتما را می بیند که آن نفس، خود به خود روشن است و پیدا کننده همه است (در حال خلسه و استمرارش در می یابد که آگاهی محض به حالات مختلف ذهنی در آمده تبدیل به مفهوم و مدرکات حسی و یاد و استدلال و خاطره و خیال... می شود) و صاحب همه است (مبدأ همه حالات و فعالیت های ذهنی است) و همه جا پر است (سراسر ذهن را آکنده است) و خود ضمیر تجربی هم از او پیدا شده است. وقتی که آن را این چنین دریافت و تجربه کرد (در حال خلسه، یا عرفان) آن عارف، نتیجه عمل نیک و بد را از خود دور کرده با آن نفس متعال (که فقط تماشاگر است و نه فاعل و نه حامل نتایج اعمال نیک و بد، و نه حامل و ناقل تأثرات زندگی های گذشته) پاک یکی می شود...
و آن نفس لطیف [ظاهراً، ضمیر تجربی توأم با جان ] را بغیر از ذهن پاک نتوان دانست، و در آن ذهن پاک که جسم یا بدن لطیف است پنج باد، یعنی نفس، گ... خون، باد گلو، و حرارت طبیعی هاضمه، باشد و جمیع حواس باشد، و این هم در رشته آن ذهن کشیده شده است. وقتی (درحال مراقبه منتهی به خلسه) آن ذهن، پاک شود نفس متعال می شود و صاحبی (یا مبدأیت و مالکیت) خود را ظاهر می کند. و خاصیت این چنین ذهن پاک است که خواهش هر عالمی و آرزوی هر چیزی که بکند به آن می رسد. پس هرگاه آن ذهن پاک، خواهش نفس متعال بکند چرا نفس متعال نشود که همه خواهش ها در همان نفس متعال است؟ هر کس دولت دنیا یا سعادت عقبی (سعادت زندگی طولانی در کره ماه بعد از مردن) را بخواهد باید چنین عارفی را که به خلسه فرو می رود پرستش کند... همه عارفان، نفس متعال را یافته بعلت همین عرفان و شهود به آسایش رسیده اند و می دانند و می فهمند که ما را هیچ وظیفه و کاری که مکلف به انجامش باشیم نمانده که بکنیم، و به همین علت، بی تعلق [ بدون دلبستگی ] شده اند و آرامش دارند. و آن عارفان، آن ذاتی را که در همه هست در همه یافته عین همه می شوند... آنان وقتی که از این عالم به آن عالم نفس کیهانی می روند با نفس کیهانی در آن عالم بوده رستگار [ رها از چرخه توالد و تناسخ ] می شوند. عارف وقتی که تن را می گذارد و می میرد و جمیع حواس و قوایش از دست می رود دیگر حامل نتایج عمل نیک و بد نیست تا در بهشت یا در دوزخ در آید، بلکه ضمیر تجربی توأم با جانش [ جیو آتما] با نفس بزرگ بی نقصان یکی می شود. همان گونه که رودها طی مسافت کرده اسم و صورت خود را واگذاشته با دریا یکی می شوند عارفان اسم و صورت خود را واگذاشته به بزرگ بزرگان می رسند و آن بزرگ بزرگان به روشنی خود روشن است. هر کس آن برهمن را شهود کند برهمن [ نفس کیهانی ] می شود، و در اولاد او هیچ کس بی عرفان نمی شود و از دریای غم و اندوه و آرزو و خواهش و دریای اعمال و تکالیف شرعی گذشته و گره های دلش گشوده شده و فناناپذیر می شود.(365)
شالوده نظری مراقبه منتهی به خلسه ای هم که در اوپانیشاد امریت ناد می آید جز این فیزیولوژی نیست. مولف آن می نویسد: طریق رسیدن به مطلب اصلی این است: (ورد یا ذکر) اوم(366) را در ارابه (ی رساننده به خلسه و آگاهی محض) ساخته و بر آن سوار شده (مشغول این ورد بشو) و بشن(367) را راننده ارابه بشمار و عشق به وصال عالم ذات را در دل بپروران و برای خشنودی رودر(368) حواس ظاهری و باطنی را در ضبط خود در آور، تا جایی که این ارابه (ورد یا ذکر اوم) می رود برو. و بعد از آن، این ذکر را هم گذاشته، عین علم ذات می شوی. سه حرف اوم و سه بدن و سه مرتبه وجودی خودت را رها کرده به مرتبه [ مقام ] بزرگی که در آن حرف و صوت نمی گنجد [و بیان ناپذیر، و سکوت و خاموشی محض است ] رسیده از آن به ذات الطف می رسی.
حواس پنجگانه یعنی آواز و غیر آن و ذهن خیلی متلون اند. نگاهداشتن و مهار کردن آنها را بوسیله آگاهی یا نفس، ضبط حواس ظاهری و باطنی می گویند. سلوک (مراقبه) متشکل از شش کار است:
1 - ضبط حواس ظاهری و باطنی
2 - تصور (شاید تخیل و نظر دوختن به صورت شیخ باشد)
3 - حبس نفس
4 - تمرکز ذهنی
5 - یقین آوردن وحدت وجودی
6 - استغراقی که در نهایت حبس نفس دست می دهد.
همان طور که سنگ معدن را در آتش می گدازند تا مواد غیر فلزی آن سوخته شود و طلا و نقره خالص بماند، و کثافت آن که مواد غیر فلزی باشد می سوزد همچنین با حبس نفس، کثافت حواس می سوزد (و آگاهی محض و خالص باقی می ماند). حبس نفس، نقائص جسمانی را، و تمرکز ذهنی بر روی یک چیز معین گناهان را، ضبط حواس ظاهری و باطنی میل (یا سائقه) جنسی و تمایل به مجامعت را، و تصور (یا نظر دوختن به صورت شیخ) خصائص شیطانی را سوزانده سالک را در ادراک آن ذات نورانی [ آگاهی محض ] می دارد.
حبس نفس سه بخش دارد: یکی کشیدن نفس. دوم، نگاهداشتن نفس. سوم، بیرون دادن نفس.
در وقت نگاهداشتن نفس، چندان که می تواند در نفس کشیدن باندازه سه بار ورد اوم می کرده باشد. این را حبس نفس گویند.
بیرون دادن نفس به این روش است که نفس را از اندرون کشیده به بیرون بر آرد و بداند [ به خود تلقین کند] که باد از عنصر لطیف پیدا شده است و آن باد را در عنصر لطیف محو می سازد. و نفس فردی [ نفس کیهانی ] را در گلو قرار دهد. و اگر نفس را بیرون دهد و به درون در نیاورد، و اعضا را حرکت ندهد، و بادی را که با نفس کشیده در خود پر کرده است نگاهدارد، همین، طریق حبس نفس است.
و طریق کشیدن نفس، این است: همان طور که یک سرنای نیلوفر را در آب گذاشته و از سر دیگرش آب را با نفس می کشند (و می آشامند) همچنین باد بیرون را با نفس کشیده در خود پرکند. هر کس (هر سالکی) که مثل نابینا نبیند و مثل کر نشود و مثل چوب، بیحرکت شود، آن زمان معلوم می شود که او را آرام حاصل شده است (و به خلسه فرو رفته و در ساحل نهایی دریای چرخه، آرمیده است).
هر که بداند [ به خود تلقین کند] که خواستن و نخواستن، کار ذهن است؛ و ذهن را با هم خواهش ها گرفته متوجه به نفس فردی ساخته و در نفس فردی نگاهدارد، همین نگاهداشتن ذهن در یک نفس فردی، تمرکز ذهنی نام دارد.
و هر یقین آوردن وحدت وجودی که با وداها مطابقت داشته باشد یقین آوردن درستی است و هر کس نفس فردی نفس کیهانی را در بدن فیل و مورچه و همه چیز و همه جا برابر بداند (و به خود تلقین کرده بباوراند)، این آگاهی و ادراک [ باور تلقینی ] را استغراق گویند.
و طریق چله نشینی برای مشغولی [ مراقبه ] این است که در جایی که آرام باشد و خاطر متردد نگردد و ترس و بیمی و نجاستی در آنجا نباشد، بر زمین همواری کاه را فرش کرده بنشیند. و بداند [ به خود تلقین کرده بباوراند ]که نفس فردی نفس کیهانی از جمیع جهات حافظ من است، و بدین وسیله دل خود را قوی دارد و در حصار آرد، و مشغول ورد اوم شود.
در وقت نشستن، خواه چهار زانو، خواه دو زانو، و خواه به روشی که دچار زحمت نشود رو به شمال کرده بنشیند. و با یک انگشت یک پره بینی را ببندد و از پره دیگر باد را کشیده سپس با انگشت دیگر همین پره را هم بسته نفس را نگاهدارد و به خود تلقین کند که حرارتی که در میان ذهن است همین اوم است و اوم همان برهمن [ نفس کیهانی - نفس فردی ] است، و تا وقتی نفس را حبس کرده و نگاهداشته این تصور را از دست ندهد...
می بایستی در ابتدا و پیش از شروع کار، همین تلقین اوم حبس کند و نگاهدارد. ولی وقتی که این ورزش را پیش از مراقبه تمرین می کند هر قدر که می تواند نفس را حبس کند و نگاهدارد.
و در وقت بیرون دادن نفس، نفس را از ناف به بالا برده از راه بینی بیرون دهد. و سالکی که فرزانه باشد باید که نظر به بالا و پایین و راست و چپ نکند و اعضا را نجنباند، و بیحرکت شده بنشیند.
این پنج کار را باید همیشه انجام دهد: اول، حبس نفس. دوم، رعایت مدت زمان حبس نفس. سوم، رعایت برابری این زمان با زمان نفس کشیدن و زمان بیرون دادن نفس. چهارم، ذهن را بر روی یک چیز متمرکز کردن. پنجم، تلقین و باورندان این که ضمیر تجربی توأم با جان، با نفس متعال، یکی است. ضمناً پیش از همه این ها، باید نفس را باندازه گفتن دوازده بار اوم حبس کند.
و در حین مشغولی حبس نفس، این را به خود تلقین کرده بباوراند که اوم حرفی است که نه از حلق و نه از سقف دهان و نه از لب و نه از بینی است و نه از لب ها بیرون آمده و چنین حرفی هرگز گفته نشده است. و نفس را همان به حرکت در می آورد و به همین دلیل فقط با حبس نفس می تواند به ذات مطلق برهمن رسید. دروازه نفس، سوراخ درون ذهن است و رگ سکهمنا است و همان سوراخی که در ام الدماغ است...
سالک باید این چیزها را ترک کند: ترس، غم ، تنبلی، خواب بسیار، بیداری بسیار، پر خوری، کم خوری.
هر کس، ورزش خاصی را که شرح داده شده تا سه ماه ادامه بدهد خود به خود علم پیدا می شود و در این هیچ شک نیست که حالتی به او دست می دهد که در ماه چهارم، در عالم دیگری به روی او گشوده خواهد شد؛ و در ماه پنجم صفات فرشتگان را پیدا خواهد کرد؛ و در ماه ششم از چرخه باز پیدایی رها گشته عین ذات نفس کیهانی خواهد شد. در این سخن، هیچ شک و شبهه ای نیست.
در سلوک مراقبه و شروع با ورد اوم، اگر به اندازه پنج زمان گفتن اوم مشغولی و حبس نفس کند طریق زمین را گرفته است و... اگر به اندازه دو برابر زمان گفتم اوم مشغولی و حبس نفس کند طریق باد را گرفته است...
از مقعد گرفته تا منتهای سینه و از ابتدای گلو که مقدار سی انگشت وسطی است، نفسی که در میان این قسمت بدن هست ضمیر تجربی توأم با جان را در بردارد و همین ضمیر تجربی توأم با جان [ جیو آتما] را نفس می گویند. نفس را همین ضمیر تجربی توأم با جان [ جیو آتما ]حرکت می دهد.
شماره حرکت نفس که نفس زدن باشد سیزده هزار و ششصد و هشتاد بار است. و گ... همین تعدد حرکت دارد. و همین مقدار حرکت، باد گلو دارد. و همین قدر حرکت، باد حیاتی خون دارد. و نیز همین قدر حرکت حرارت طبیعی و هاضمه دارد و با احتساب حرکاتی که از رفتن این پنج باد حیاتی در رگ های دیگر پدید می آید مجموع این حرکت ها در بدن در مدت یک شبانه روز، یکصد و سیزده هزار و یکصد و هشتاد بار می شود.
نفس که اولین باد حیاتی است در سینه می باشد، و گ... در مقعد می باشد؛ و خون در ناف می باشد؛ آروغ در گلو می باشد.
و خون همیشه تمام بدن را در احاطه خود دارد. و رنگ های این پنج باد بدین قرار است:
نفس، به رنگ یاقوت است. گ... که در درون نفس است به رنگ کرمی است که در بهار و فصل بارانی در کشتزار و باغچه یافت می شود. حرارت طبیعی و هاضمه که در درون گ... قرار دارد به رنگ شیر ماده گاو است. باد گلو که در داخل حرارت طبیعی و هاضمه نهفته است به رنگ صندل است. و خون که در تمام بدن جاری است به رنگ شعله آتش است.
هر کس نفسش از میان تمام بدن فقط ام الدماغ را شکافته (از رگ مخصوص - رگ یکصد و یکمین) بر آید در هر زمینی و اقلیمی که بمیرد دیگر بار به زمین تنزل نکرده در نطفه ای جا نمی گیرد و (از چرخه رهایی یافته) هرگز تعیین نپذیرد.(369)