فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

توجیه بودایی مراقبه

کیهان شناسی بودایی، مراتب وجود کیهان - انسان را نوعی دیگر متفاوت با آنچه در کیهان شناسی اصیل این نحله آمده است می داند. از یک سو، مراتب وجود عالم طبیعت را بر پایه قانون سلسله علل و معلول نهاده و به علیت متکی بر شرایطی چند، قائل است، و در عین حال عالم طبیعت و نه تنها جسم انسان بلکه ذهنش را عدم واقعیت می شمارد. از سوی دیگر به جای مسأله بود و نبود و مبحث وجود، مسأله واقعیت و عدم واقعیت را مطرح می سازد؛ و بدینسان از مساله خلقت و خالق و مخلوق، متفرعات آن نظیر مسأله مبدأ اول، یا قدیم و حادث، دوری می گزیند. واقعیت را امری تجربی آن هم متعلق به اشخاص و شرایط خاصی می داند و برایش تنها یک صفت و آن هم آنچنانی ذکر می کند. و از فحوای کلامش بر می آید که واقعیت یک هستی پایدار است. در برابر آن موجودیت دیگری قائل است که می توان آن را هستی ناپایدار، تسلسل اشیاء گذار، پیدایش های پیاپی، زایش و جریان ناگسسته ایجاد، خواند. واقعیت، امری است که انسان ها از طریق مراقبه منتهی به خلسه و در حالی نیروانا تجربه و ادراکش می کنند و آن را ابطال چرخه باز پیدایی، یا خاموشی و خلا، می یابند؛ البته خلایی که فقط متصف به نبودن و نداشتن نیست بلکه خلا - ملا است.
باید دانست که بودا در تعالیمش با مباحثات صرفاً فلسفی و نظری توجه نداشته است بلکه به جنبه عملی و به راه رهایی خودش و مردم از گردونه بازپیدایی که جهان بینی کهن بومیان هند القا می کرده اهتمام می ورزیده است. سعی وی بر این بوده که کیهان شناسی خاصی را که توجیه این رهایی را می آموزد ارائه دهد. خود می گوید: چنان که دریای پهناور، ای مریدان! فقط یک مزه دارد و آن هم مزه نمک است همچنان ای مریدان! یگانه مزه آیین من، آزادی و نجات است(278) با وجود این، تعالیمش با یک دید خاص فلسفی انجام گرفته و یک کیهان - انسان شناسی عرفانی جدید را در بر دارد که نه تنها نقطه مقابل جهان شناسی ودایی بلکه بسیار متفاوت با نظیر اوپانیشادی خود است. هر چند هدف دو کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی و بودایی جز توجیه مراقبه منتهی به خلسه به عنوان راه نجات از چرخه باز پیدایی، نیست با این همه در چگونگی توجیه و طرز استدلال برای آن و نیز در ماهیت نجات مطالب مختلفی ارائه می کنند. کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی به مبدأ اول، و بالنتیجه به یک قوس نزول قائل است. هر دو، مدعی اند که سالک طی مراقبه و با فرو رفتن به خلسه، از چرخه توالد و تناسخ، رهایی می یابد. و نیز بر وجود چنین گردونه ازلی و ابدی قائلند. ولی باز توجیه یکی دقیقاً بر خلاف توجیه دیگری است؛ و آنچه از خلسه نتیجه شده با حاصل می گردد و عملاً توسط سالک تجربه می شود مورد اختلافشان می باشد.
کیهان - انسان شناسی بودایی بر این است که هر چه پدید می آید محکوم به فنا است و مانند شعله شمعی است که با این که می افروزد و ثابت و پیوسته به نظر می رسد هر لحظه اش بالحظه بعدی تفاوت می پذیرد به طوری که به یک اعتبار، هستی است و به اعتباری دیگر نیستی. زندگی به مثابه جریان آبی است که دم پیشین آن از دم پسین متمایز است و سلسله ای مظاهر پیدایش های زودگذر است که به محض پیدایش نیست و نابود می شوند. در عالم، هیچ جوهر ثابت و واقعیت ساکنی که بتوان آن را اساس اشیاء و اسباب جهان دانست، یافت نمی شود. همه چیز، غیرواقعی، بی بود، و بی اساس است.
در رساله می لیندا پانها عارف بودایی - ناگاسنا - می گوید: سه امر است که در این جهان نمی توان یافت. یکی از امری است که خواه خود آگاه، خواه ناخود آگاه، محکوم به زوال مرگ نباشد. دیگر این که هیچ صفتی وجود ندارد که به امری متعلق باشد و پایدار بماند. سوم، هیچ امری نیست که بتوان صفت هستی را بدان نسبت داد(279).
بودا در سامیوتا نیکایا می گوید: این جهان، قائم بر این دوگانگی است که بپنداریم فلان امر هست و فلان امر نیست. هر آن کس که بتی و با خرد ببیند چگونه اشیاء پدید می آیند در چشم او این مفهوم همه چیز هست نقش می بندد، و هر آن کس که به راستی و با خرد بداند چگونه اشیاء فانی می شوند این مفهوم هیچ چیز نیست در چشمش نقش می بندد. حال اگر بگویم همه چیز هست، این افراط است. و اگر بگویم هیچ چیز نیست این تفریط است. ولی واقعیت بین این دو است.
در جهان مظاهر، هیچ لحظه ساکنی نمی توان یافت که در آن امری به هستی بگراید و استقرار یابد و سکون اختیار کند؛ چه به مجرد این که این چیز را به مدد صورت و نامش درک کنیم متوجه می شویم که آن چیز دیگر است و صورت دیگری یافته و خاصیت دیگری بدست آورده است. پس هر حادثه، حلقه ای ناپایدار در سلسله علل و اسباب است و بدان گونه که معلول علت پیشین بوده است خود علت معلوم پسین خواهد بود. و این حلقه های پی در پی، زنجیره اسباب جهان اند. و همین استمرار لحظات متوالی است که به اشیاء پیوستگی ظاهری می بخشد و چنین می نماید که جوهر ثابتی در پس مظاهر ایستاده و پدیده ها را به خود متصل کرده است. همان گونه که مشعلی را چون بچرخانیم دائره کاملی تشکیل خواهد شد حال آن که در واقعیت امر، این دائره متشکل از مجموعه نقطه های فروزان و پیوسته ای است که بر اثر توالی و استمرار، بصورت دائره جلوه گر شده و پیوسته فانی و اعتباری می بخشد به طوری که گمان می بریم اصل ثابت و ساکنی آن ها را به هم می آمیزد و به هم می پیوندد.
وجود یعنی مسخ و دگرگونی مراتب متوالی پیدایش و انهدام. همه اشیاء محکوم بدین نظام دگرگونی است. اشیاء پدید می آیند، یک چند می مانند، رشد و نمو می کنند، و معدوم می گردند. و تمام این فعل و انفعالات، لحظه ای بیش در ابدیت نیست.
بودا خطاب به مرید می گوید: من به تو آیین را خواهم آموخت. چون آن امر به هستی گراید این نیز خواهد بود، و از پیدایش آن نیز پدید آید، چون آن نباشد این نیز نباشد. از نابودی آن این نیز نابود شود.(280)
بودا بر اساس همین نگرش به جهان، وجود یک جوهر ثابت را یا جوهر ثابتی که مبدأ اول هم باشد انکار می کند و بدین سان بر سر تا سر پای کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی خط بطلان می کشد. او به شرح واقعیت های گذرانی که یکدم پدید آمده و دیگر دم فانی می شوند اکتفا می نماید. به نظر وی ادراکات و مفاهیم و افکار، به انضمام محیط طبیعی اند که با این افکار و ادراکات مرتبط است تشکیل دهنده همان روح یا شخصیت ذاتی بوده است که وی آن را جریان حیات می نامد که بر اثر اجتماع عناصر چند زاده شده است. و به عبارت دیگر، شخصیت انسان را ترکیب عناصر گردهم آمده یا مجموعه می پندارد. او در ذات آدمی، جز همین عناصر مرکب و گرد هم آمده، نمی یابد، ای عناصر را بوداییان، اسم و صورت یا ترکیب جسم و روان نیز می گویند. مراد از صورت، عناصر روانی و ذهنی است که در ترکیب ساخت درونی انسان وجود دارد؛ و اسم، اشاره به عناصر طبیعی و مادی است که تن عنصری آدمی را شامل است.
بدین سان، در کیهان - انسان شناسی بودایی، عناصر اصیل و واقعیت بشمار می آیند که کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی آن ها را غیر از واقعیت مطلق عالم می داند. در کیهان شناسی وی اشیاء خارجی، جز کیفیاتی است که به اشیاء تعلق دارد چون رنگی که از کوزه مستفاد می شود. همین کیفیات، تشکیل دهنده اشیاء خارجی هستند و جوهری به جز مجموعه این کیفیات در آنها نیست؛ و وحدت و ثباتی هم در پس تغییر مداوم آنها یافت نمی شود.
بودا در خطاله معروف بنارس می گوید: صورت مادی، ای راهبان، نمی تواند خود [ آتمن ] باشد، زیرا اگر صورت مادی خود می بود محکوم به بیماری نمی شد و آدمی درباره آن می توانست بگوید: جسم من چنین و چنان خواهد بود؛ ولی حال که صورت مادی نمی تواند خود شد و محکوم به بیماری است آدمی را روا نیست تا درباره آن سخن بگوید و بیافزاید: جسم من چنین و چنان خواهد شد(281)... احساسات نیز خود نمی تواند شد... و ادراکات و تأثرات ذهنی و آگاهی نیز خود نمی توانند شد... حال به نظر شما، جسم مادر، متغیر است یا ثابت؟ - متغیر است ای سرور بزرگ - آیا آنچه ناثابت و رنج آلود و متغیر است نگاه کند، می تواند بگوید: این، مال من است، این منم، این خود منم؟ - این امکان ناپذیر است ای سرور بزرگ... پس از راهبان، هر آنچه که مربوط به جسم و احساس و ادراک و تأثرات ذهنی و آگاهی است و در گذشته بوده و در حال موجود است و در آینده خواهد بود، و یا متعلق به موجودات ذی روح است یا نیست، و یا لطیف است و یا کثیف، و یا بزرگ است و یا کوچک، و یا درو است و یا نزدیک، خود یعنی آتمن نمی تواند بود...
هر آن کس که به معرفت [ درک کیهان شناسی بودایی ] ممتاز گردد این واقعیت را باید بداند. هر آن کس که پدیده های جهان را در پرتو این واقعیت دریابد و به فرزانگی آراسته گردد و از صور مادی روی گرداند، و از احساس و ادراک و تأثرات ذهنی و آگاهی فارغ گردد از تمایلات نیز آزاد شود، و از فرونشاندن تمایلات، نجات حاصل گردد. و در دل هر آن کس که آزاد شده، آگاهی و هشیاری این آزادی نیز طلوع کند و باز پیدایی [ چرخه ]خاموش شود و تقدس بدست آید و وظیفه انسان به پایان رسد و او بداند که دیگر بار به این جهان صیرورت بر نخواهد گشت.(282)
در خطابه وی خطوط اصلی کیهان - انسان شناسی وی رسم شده است، و راه نجات از چرخه بازپیدایی عبارت است از معرفت به همین کیهان شناسی و بعد، خالی کردن ذهن و تن از احساس و ادراک و تأثرات ذهنی و از ضمیر تجربی، تا تمایلات هم خاموش گردند. وقتی انسان خلوت و عزلت بگزیند و تمام شواغل را ترک گوید بیشک از تأثرات ذهنی و از احساس و ادراک، فارغ خواهد گشت و آماده فرو رفتن به خلسه می شود و اگر مراقبه پیش گیرد به خلسه فرو خواهد رفت و به نیرونا خواهد رسید. و این همان نجات از چرخه باز پیدایی است.
این چرخه اگر چه در عالم هستی پا برجاست ولی برای شخص او وجود نخواهد داشت و حداقل برای او باز پیدایی خاموش شود و تقدس بدست آید و وظیفه انسان به پایان رسد و او بداند که دیگر بار به این جهان صیرورت برنخواهد گشت.
در کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی - که کهن ترین جهان شناسی عرفانی است - خود یا آتمن چیزی جز واقعیت لایتناهی نیست و نفس کیهانی در دو سطح عالم کبیر و عالم صغیر انعکاس یافته و کیهان و انسان را پدیدار ساخته است. از یک طرف ذات کیهان است و از طرف دیگر واقعیت درونی انسان، آن هم واقعیتی که سایر مراتب وجودی وی اعم از حالات ذهنی و قسمت های مختلف کالبد وی از نفس گرفته تا باد گلو و حرارت طبیعی و هاضمه، و خون تا گ... و نطفه افکنی وی در زهدان جفت را خلق کرده است به طوری که مانند رشته ای نامرئی جمله اعضا و دستگاه های فیزیولوژیک آدمی را و نیز این مجموعه را با جمله کائنات به هم می دوزد و سلسله مراتب هستی را به هم متصل می سازد، چنان که به قول اوپانیشاد در کلیه شؤون هستی ساری و منتشر است و از هر کوچکی کوچک تر و از هر بزرگی و در داخل و خاراج، ظاهر و باطن، اول و آخر، در هر سو و هر جا متجلی است و خود ورای هم ء این مقولات قرار یافته و در عین حال اساس همه کائنات است و آن را برهمن گفته اند، و برهمن همان خود واقعی یا ضمیر انسان یا آتمن است.(283) در کیهان - انسان شناسی بودایی. خود یا آتمن، هیچیک از فعالیت ها و حالات ذهن نیست و کالبد و اعضا هم نیست. جسم یا عناصر کثیف و نیز عناصر لطیف هم نیست. چون رنج و خوشی و غم و خشم و هر چه رنج آلوده است از خود نیست و عین خود هم نیست با زدودن همه این ها و خاموش کردن تمایلات، آزادی برای خود رخ خواهد داد و نجات از چرخه توالد و تناسخ به تحقق خواهد پیوست. تولد و پیدایش هر کس نابودی و مرگش ختم می شود. پس عالم هستی، تولد و مرگ است و بین دو لحظه گذرانی که آغاز و پایان و ابتدا و انتهای زندگی انسان و موجودات جهان را تشکیل می دهد یک دنیا رنج و ناکامی و تلخی و جدایی و پیری و بیماری و مرگ را باید متحمل شد. ولی در عین حال باید با شناختن مبدأ آن یا حلقه ای از زنجیره آن، راهی برای گسستن آن جست تا با قطع تسلسل علی چرخه ای که در آن گرفتاریم از چنبره آن بیرون آییم. بودا مدعی است این حلقه را کشف و شخصاً قطع کرده است، و دیگران از هر طبقه ای از طبقات نظام براهمنی و دایی قادرند زنجیره علل چرخه را بگسلند و از آن بدر آیند. حتی خدایان آیین و دایی و اهریمنان آیین زردشتی و غیر آن نمی دانند از کار چنین شخصی که همان سالک مراقبه باشد جلوگیری کنند: نه حتی یک خدا (از خدایان مورد قبول وداها)، یا یک روح، و نه حتی مادر [ شیطان ] می تواند کسی را که با مراقبه بر خود تسلط یافته و تمایلاتش را مهار کرده از موفقیت و وصول به نیروانا باز دارد(284)
بودا، جسم و روح انسان را نیز از مظاهر ناپایدار جهان می داند، و جهان را متشکل از تکثر عناصر مادی و ذهنی و نیروهایی چند می بیند که لطیف و تجزیه ناپذیراند. بنابر کیهان شناسی وی، یگانه واقعیت، همین عناصر ناپایدار است، و این عناصر، واقعیت های نهایی این عالم اند. هر ترکیبی که از آنان پدید آید فقط به منزله مظهر بی بودی است که عناصر چندی را شامل است. و هر عنصر یا مقوله، نیروی مجزایی است، عناصر بر سبیل ملازمه به هم تعلق نمی یابند. جوهر، کیفیاتی چند است؛ و ماده همان مأخذ حسی است؛ و روح ترکیب عناصر رانی و ذهنی و نیروهایی چند است. عناصر بقایی ندارند، هر لحظه، ایجاد و فنای یک عنصر جدید است؛ و پیوستگی ظاهر جهان، همان ظهور پی در پی عناصر جدید در اماکن جدید است. عناصر، گردهم می آیند، و این پیوند عناصر یا به عبارت بهتر این همکاری و همراهی و همبودی عناصر، بر سبیل قانون علیت مترتب بر شرایطی چند نهاده شده است.
جریان ایجاد و هستی بر اثر همبستگی و همکاری و همبودی هفتاد و دو عنصر لطیف و گذرنده و برق آسا و آنی بوجود آمده و این عناصر از عللی پیدا شده اند و به سوی فنا و نابودی مستمر، می گرایند. اگر این جریان ایجاد و هستی تحت اراده شخصی در آید که به کیهان - انسان شناسی بودایی معرفت نداد و اهل مراقبه نیست به منتهای درجه بی قراری و جنبش در وجود وی رو به آسایش و آرامش می نهد و سرانجام کاملاً خاموش می شود. در صورت اول، افراد عادی و غیر بودایی و غیر عارف مظهر جریان هستی خواهد بود. صورت دوم، حکیمان و فرزانگان را پدید می آورد. هر گاه، این جریان هستی در شخص عالم به کیهان شناسی بودایی و اهل مراقبه و خلسه باشد با معرفت و عرفانی که در حال خلسه پیدا می کند این جریان بکلی منهدم شده مقام بودایایی یا نیروانا حاصل خواهد گشت. هدف غائی و مقصد نهائی جریان هستی در واقع انهدام خود آن است به نحوی که هرگونه همکاری، همراهی، و همبستگی بین عناصر منهدم شود و سکون و آرامش و خاموشی، جای گردش و سیلان لاینقطع عناصر را بگیرد.
توجیه بودایی مراقبه و اعتبارش به عنوان راه نجات از چرخه به معنایی که برای نجات یا نیروانا قائل است ریشه در تفسیری دارد که برای چرخه توالد و تناسخ و قانون کار ما، می کند. قانون کار ما که چرخه به کم آن موجب باز پیدایی افراد غیر عارف می شود در کیهان - انسان شناسی بودا با آنچه در کیهان شناسی اوپانیشادی هست فرق دارد.
تحلیل علمی با فلسفی چرخه باز پیدایی در اوپانیشادها چنین است که می گوید: بدان گونه که کرم موجود در برگی چون به انتهای آن برگ رسد (و از خوردن آن فارغ شد) قرار گاه (یا برگ) دیگری گرفته پیکر خویش را جمع می کند و به برگ تازه منتقل می شود بهمان گونه نفس فردی چون این جسم را رها کند آن را بی حس و جان می گرداند و قرار گاه (جسم) دیگری می گیرد و خویش را اندر آن جمع می کند.(285) و آدم نیک کردار به نیکی می گراید و بدکردار به بدی. با کردار فرخنده، فرخنده توان شد و با کردار گناه آلود گناهکار.(286) آنگاه در تفسیر این تناسخ و تولد جدید قهری، می گویند که انگیزه کردارهای انسان تمایل اوست و روح مشحون از این تمایل است. و درباره این تمایل می گوید: میل روح هر آنگونه که باشد اراده او نیز بدان گونه خواهد بود. هر آنگونه که اراده باشد کردار نیز بدان گونه انجام خواهد شد. و هر کرداری که روح انجام دهد نتیجه ای متناسب با آن بدست خواهد آورد.(287)
علت این که روح شخص بعد از ترک تن، و مردن فقط مدت کوتاهی در عالم بالای زمین یا به قول اوپانیشاد در کره ماه - می ماند و دوباره از همان راهی که رفته باز گشته در پیکر دیگری قرار می یابد و سر از زهدان تازه ای بر می آورد تمایلات اوست تمایلات طبیعی که غرائز می خوانند یا سائقه های عضوی. اوپانیشادها مدعی اند که علت زایش دوباره تمایل روح جهت انجام دادن کارهای زیستی از قبیل خور و خواب و عمل جنسی و جفتگیری: میل هر آنگونه باشد اراده نیز بدانگونه خواهد بود. یعنی ما افعال را هشیارانه و بنا به اراده شخصی خود انجام می دهیم و کرداری که مرتکب می شویم متناسب با نیت و میلی است که داشته ایم و نتیجه کردار است که هشیارانه صورت پذیرفته و موجب باز پیدایی و گردش گردونه مرگ و حیات شده است. هرگاه روح متمایل به انجام دادن اعمال باشد محصول آن را درو می کند و دیگر بار به این جهان باز می گردد تا کارهای تازه ای صورت دهد. این جهان میدان عمل است و عالم پس از هر مرگی جایگاه تمتع از ثمرات کردار، و سپس بازگشتی به این جهان بعلت وجود تمایلی که در ما هست و در زندگی پیشین محو نگشته و زایل نشده است. کسانی که از چرخه باز پیدایی نمی رهند و دوباره به این دنیا باز می گردند غیر عارف و غیر اهل مراقبه و خلسه اند و به علت همین نادانی و این که نطفه تمایلات خویش را معدوم نساخته و عطش میل را فرو ننشانده اند پس از چندی که از میوه کردار گذشته بهره یافتند دوباره به دنیای کون و فساد باز می گردند. لکن کسانی که عارف یا عالم به کیهان شناسی چرخه و آتمن - برهمن شدند و طی مراقبه، عطش تمایلات طبیعی را فرو نشانده و بیخ سائقه های عضوی را از خاک روحشان برکندند از گردونه باز پیدایی رها شده و دیگر بار به این جهان بر نمی گردند. داسگوپتا، مفسر اوپانیشادها درست فهمیده است که می گوید: مطالب پیچیده آیین کار ما که در تکامل بعدی فکر هند و می یابیم در اوپانیشادها منعکس نشده است. تمام جریان کنش و واکنش متقابل مبتنی برهمان اصل تمایل و خواهش است، و نتیجه کردار، حلقه رابطه بین تمایل و آثار آن است.(288)
به نظر نگارنده، تفسیر یا تحلیل علمی کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی از باز پیدایی از تفسیر و تحلیل علمی چگونگی نجات از چرخه باز پیدایی که همان تحلیل فلسفی خلسه باشد جدایی ندارد، و این هر سه یک تحلیل دارد و بس. طبق این کیهان - انسان شناسی، آدمی از جمله دو مرحله وجودی آگاهی محض آتمن برهمن پرم آتمن، و ضمیر تجربی توأم با جان [ جیو آتما] دارد. اگر عارف نشده به مراقبه نپردازد و بالنتیجه به خلسه فرو نرود، آتمای او که با مرتبه وجودی ضمیر تجربی جفت مانده هر چند با مرگ از جان فارغ گشته دوباره پس از مدت زمانی کم یا بیش - بر حسب مقدار کردار نیکش یا بدش - به زمین برگشته در کالبد جدیدی حلول می کند و چرخه دوباره زایی برایش دوام می یابد. اما هرگاه عارف و مومن به کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی گشت و به خلسه فرو رفت چون تمایلاتش قبلاً سرکوب گشته و برایش تجرید دست داده و سپس به خلسه، تفرید یا تجربه واحد و فرد رخ داده و ضمیر تجربی او فانی شده و جز آگاهی محض یا آتمن - برهمن وی باقی مانده و در نفس کیهانی غرقه گشته است تمایلاتی برای بازگشتن به کالبد جدیدی در وی نیست تا دوباره به زمین آمده در کالبدی حلول کند. میل و عطش غرائز و تأثرات پیشین حیات، فقط در جیوآتما یافت می شود نه در مرتبه وجودی پرم آتما و نفس فردی که قطره ای از نفس کیهانی و متعال است.
اساس تحلیل علمی بودا نیز همین است. منتهی در بیان آن از آتمن و برهمن، و از مراتب وجود، و از دو واقعیت آگاهی محض و ضمیر تجربی که در فلسفه اوپانیشادی هم اهمیتی فوق العاده یافته است استفاده نمی کند و مطالب تازه ای می آورد که به عقیده من پیچیده نیست و بعلت نادرستی و عدم انطباق با واقعیت ذهنی و ساختاری آدمی، فلاسفه بودایی را ناگزیر از تفسیرها و پردازش های پیچیده و غریب کرده است.
بودا، جهان بینی چرخه و قانون کار ما را که حاکم بر همان چرخه پنداشته می شود می پذیرد و در چهار چوب نگرشی که به رویدادهای جهان دارد می نهد. بوداییان، قانون علیت خود را در سطح عالم جمادی که در آن قانون تجانس کامل حکمفرما است، و در سطح عالم نباتی که در آن پدیده رشد و نمو ظاهر شده است، و سرانجام در سطح انسانی که علیت روانی و ذهنی نیز ضمیمه علیت طبیعی شده است، بیان می کنند. برحسب بیان ایشان، عناصری که جریان مستمر حیاتی را شامل اند علاوه بر این که متأثر از سیر طبیعی حادثات اند تحت تاثیر تأثیرات دیرینه ای که از کردار پیشین زاده می شوند، قرار می گیرند. این تأثیرات پیگیر مملو از عناصر روانی و میراث نوعی و قوه مرموزی هستند. هر فعلی به خودی خود منشأ سرشار اثر و تعیین کننده سرنوشت آینده عناصر حیات و سازمان بخشیدن تقدیر جهان است. هر فعلی خواه خوب، خواه بد، امکان دارد جریان هستی را در جهت معینی هدایت کند و آثار خود را در آینده نزدیک یا دور ظاهر ساخته و بروز بدهد. هر پدیده ای که از ثمره این تأثرات دیرینه اخلاقی و روانی ظاهر می گردد بدون قدی و شرط به عالم حیات تعلق دارد، ولی این پدیده به خودی خود خنثی و و اصولاً بی تفاوت است، چون نتیجه فعل دیرینه ای است که ناخودآگاهانه و خودکارانه بظهور پیوسته است. امکان دارد فعلی که من اکنون خود آگاهانه مرتکب می شوم سر چشمه جریان جدیدی باشد. بدین ترتیب نتایج و ثمرات کردار پیشین، نیروهای ناخودآگاهی هستند که واکنش کنش پیشین بوده و نتیجه ای متناسب با کیفیات و خاصیت عمل دیرینه دارند.
به نظر می رسد که کار ما در کیهان - انسان شناسی بودایی مشیت فطری عناصری باشد که بر اثر نتیجه افعالی چند صورت هایی چند به خود می گیرند و جریان هستی را در جهت معینی رهبری می کنند. این مشیت، جبری اخلاقی را در مورد اعمال بشر به گونه پاداش و کیفر به ظهور می آورد. این جبر از جهتی خودکارانه و کورکورانه به سوی هدف که تثمیر نتیجه کردار پیشین است می رود، ولی از طرف دیگر، این جبر خلل ناپذیر بعلت اختیار و آزادی انسان تعدیل می شود. به این معنی که انسان می تواند هم در نادانی یا عدم معرفت به کیهان - انسان شناسی بودایی بماند و همت به مراقبه نگماشته به خلسه فرو نرود، و هم می تواند آن معرفت را حاصل کرده بیدار گردد و از طریق مراقبه به خلسه نائل گشته آزاد شود و گردونه باز پیدایی را با سلسله علیت آن پشت سرگذارد.
مهم در اینجا، سیر تفکر بودا است از اندیشه به چرخه و کارما تا رسیدن به چگونگی رهایی از سیطره قانونی کارما و چنبره جبری چرخه بوسیله حال خلسه. آنچه از تاریخ زندگی بودا بر می آید این است که به این نتیجه می رسد که مبدأ رنج، پیدایش دوباره یا تولد جدید است، و چون پیدایش و تولد وجود دارد نابودی و مرگ هم خواهد بود، زیرا این دو همواره با یکدیگرند و تفکیک ناپذیراند. در این زنجیره، حلقه حلول روح مرده در کالبد تازه، مهم ترین است. چرا روح افراد عادی و عامی پس از رها کردن تن دوباره به صورت نطفه ای ظاهر می شود ولی روح عارف اهل خلسه، چنین حرکتی نمی کند و به محض مردن از چرخه می رهد؟ بودا، این پاسخ را می یابد که آگاهی عارف در لحظه خلسه به خاموشی می گراید و با خاموش شدن آن میلی به زندگی این جهانی در وی باقی نمی ماند تا روحش را به این جهان مادی ناپایدار بکشاند و حلول تازه ای و تناسخی جدید روی نماید. علت این که روح غیر اهل خلسه، تمایلی به آن و خوراک و خواب و جفت دارد این است که در زندگی پیشین، تمایلات طبیعی او یا سائقه های عضویش خاموش نگشته و همچنان در جنبش و گرایش است و اراده کارهای زیستی را دارد. اگر او هم یا تجرید ترک تمایلات کرده بود و با تفرید یا تجربه عرفانی از تاثرات زندگی وارسته گشته بود نه میل زیستی می داشت و نه اراده زیستن و باز گشتن به دنیا.
روزی نزدیک بیشه درختان نشسته است و چند برگ از آن درخت را در دست دارد. ناگهان روی به سوی مریدان گردانیده می پرسد: به نظر شما ای مریدان، آیا این چند برگی که در دست گرفته ام از برگ هایی که به درختان آن بیشه آویزان اند بیشتر است؟ مریدان یکصدا می گویند: البته برگ های درختان آن بیشه از این چند برگ بیشتر است. بودا می گوید: همچنان ای مریدان! آنچه که من دانستم و به شما نگفتم از آنچه که به شما ابراز داشتم بیشتر است. علت آن که آن را به شما نگفتم این است که دانستن آن برای شما سودی ندارد و در راه پیشرفت به سوی مطلوب یاریتان نمی کند؛ و آدمی را به راه گوشه گیری از دنیا، و فرونشاندن تمایلات، و خاموشی سلسله علل ناپایدار، و آرامش و معرفت و بیداری و نیروانا هدایت نمی کند. از این رو، درباره آن سکوت اختیار کردم. ولی این مریدان! به شما چه گفتم و چه آموختم؟ پاسخ می دهند: این حیات رنج است. می گوید: آری، چنین گفتم به شما. می گویند: گفتی این است مبدأ رنج. تأیید می کند که چنین گفتم به شما. - و این است خاموشی رنج. - چنین گفتم به شما - و این است راهی که به خاموشی رنج منتهی می شود. - چنین گفتم به شما.(289)
چهار حقیقتی که بودا به آن ها پی می برد حقایق مشهوری است که همه می دانند. گر چه برخی از آنها حقیقت هم نیست و باطل و بی اساس است با این همه تصورات و فرضیه هایی است که مردم هند باستان به آنها عقیده دارند. حقیقت اول این است که هر گونه هستی و زنده بودن آدمی توأم با رنج است. حقیقت دوم این است علت تمام رنج ها، تمایلات طبیعی یا سائقه های عضوی است. حقیقت سوم این که اگر تمایلات نباشد تولد و زندگی هم متوقف می شود. بنابر این با خاموش کردن تمایلات طبیعی در خود، زندگی و تولد دوباره را متوقف خواهیم کرد. چهارم این که راه خاموش کردن تمایلات طبیعی این است که به کیهان - انسان شناسی بودایی معرفت حاصل کنید و آن را باور کنید و بعد طی مراقبه هم تجرید یعنی ترک علائق و تمایلات پیدا کنید و سرانجام در حال خلسه، به تفرید یا تجربه فرد و واحد که همان نیروانا باشد دست یابید(290). در این حال، جریان هستی خاموش شده است و شما سامسارا یا جریان هستی بی بود ناپایدار را که همان گردونه باز پیدایی است پشت سر گذاشته و از آن آزاد شده اید. این زنده آزادی است که وقتی مرید دیگر تناسخ یا صیرورتی برای شما رخ نخواهد داد.
برای اثبات و توجیه این که چگونه انسان با فرو رفتن به خلسه، تغییر طبیعت داده از حاکمیت قانون کار ما و از منطقه نفوذش خارج می شود ساختاری برای او ترتیب می دهد و فرض می کند یا به قول خودش کشف می کند که با ساختار ترسیمی اوپانیشادها تا حدودی فرق دارد. بر اسای فرض و تعبیه چنین ساختاری است که مدعی می شود کشف کرده که با خاموش کردن تمایلات می توان از چرخه تناسخ خارج شد و چرخه باز پیدایی یا صیرورت را متوقف ساخت. و فرو رفتن به خلسه نیز با خاموش کردن تمایلات یکی است.
بودا، جسم و روح آدمی را ترکیبی از پنج عنصر گذرنده جسم، احساس و ادراک و تأثرات ذهنی و آگاهی می داند که آن عناصر را اسکاندا می خوانند. جسم، همان ماده و صورت است، و ماده همان مأخذ حسی است و آن کیفیاتی را شامل است که از اشیای خارجی بر می آید. روح، عبارت از چهار اسکاندای دیگر یعنی احساس، ادراک، یا مفاهیم - تأثرات ذهنی، و آگاهی است.
وی به چرخه توالد و تناسخ هم معتقد است و پایه مهم کیهان - انسان شناسی او بر آن استوار شده است. پس آدمی را با این ساختار در چنین چرخه ای در حال حرکت دائمی و شدن لاینقطع و مرگ و سپس حلول روحش در نطفه جدید، به تصور در آورده علت و معلول های موجود در این چرخه را تعیین نموده راه گسستن این چرخه را باز می نماید و آن حلقه ای که گسستن و شکستن آن در اختیار آدمی است و می تواند از آن در چرخه جبری باز پیدایی رخنه آرد حلقه تمایلات طبیعی یا سائقه های عضوی است. اگر آدمی با تبعیت از دستور العمل های بودا تناسخ و باز پیدایی را متوقف ساخته است؛ و همین حصول نیروانا است. این معنا در گفتگوی بودا با آناندا می آید که در رساله دیگانیکایا گزارش شده است، بدین عبارت: آناندا به خدمت بودا رفته پس از درود و ستایش به کنارش نشسته می گوید: ای سرور بزرگ! عجیب است که این نظریه سلسله علل در حالی که چنین ژرف است و چنین عمیق به نظر می آید به نظر من چنین روشن جلوه کند...
- چنین نگو، ای آناندا! عمیق است نظریه حوادثی که از علل پدید می آید و عمیق نیز به نظر جلوه می کند. بعلت نفهمیدن همین نظریه است که این نسل توانایی ندارد که راه اندوهناک چرخه توالد و تناسخ را پشت سر گذارد. اگر از تو، ای آناندا، سوال می شود: آیا پیری و مرگ علت خاصی دارد؟ تو باید بگویی: آری و به این سوال که از چه علتی پیری مرگ پدید آمده است؟ تو باید جواب دهی که تولد و پیدایش علت پیری و مرگ است. اگر از تو، ای آناندا، سوال می شود: آیا پیری و مرگ علت خاصی دارد؟ تو باید بگویی: آری و به این سوال که از چه علتی پیدایش و زاییده شدن رخ می دهد؟ تو باید بگویی: تناسخ علت پیدایش و زاییده شدن است. اگر از تو سوال می شد: آیا تناسخ علت خاصی دارد؟ تو باید بگویی: آری و در جواب این که از چه علتی تناسخ رخ می دهد؟ باید بگویی: دلبستگی [ تمایل جنسی ] علت تناسخ است. اگر از تو سوال می شد: آیا دلبستگی علت خاصی دارد؟ تو باید بگویی: آری و به این پرسش که از چه علتی دلبستگی پدید آمده است؟ جواب دهی که عطش و میل [ سائقه جنسی یا مجموعه سائقه های عضوی ] علت دلبستگی است. اگر از تو سوال می شد: آیا تمایلات علت خاصی دارند؟ تو باید بگویی: آری و به این سوال که از چه علتی تمایلات پدید آمده است پاسخ دهی که احساس، علت تمایلات است. اگر از تو سوال می شد: آیا احساس علت خاصی دارد؟ تو باید چنین جواب بدهی که تماس، علت احساس است. اگر از تو، ای آناندا، سوال می شد: آیا تماس علت خاصی دارد؟ تو باید بگویی: آری. و در جواب این که از چه علتی، تماس پدید می آید؟ باید بگویی: علت تماس، اسم و صورت(291) [ ترکیب جسم و جان و ذهن ] است. و اگر، ای آناندا، از تو می پرسیدند: آیا ترکیب جسم و جان و ذهن، علت خاص دارد؟ باید می گفتی آری، و در جواب این که از چه علتی، ترکیب جسم و جان و ذهن پدیده آمده است؟ باید بگویی: علت ترکیب جسم و جان و ذهن، آگاهی است.(292)
در سایر آثار بودایی از علت دیگری که تأثرات زندگی های پیشین باشد سخن می رود. ولی نباید گمان برد که آنان تأثرات علتی جدای از نه علتی است که بودا در این گفتگو بر می شمارد. زیرا تأثرات زندگی های پیشین هر شخصی به حکم قانون کار ما که حاکم بر چرخه توالد و تناسخ یا صیرورت دانسته می شود از طریق علت مهمی که همان تناسخ یا صیرورت باشد به وجود جدید وی انتقال می یابد. پس تأثرات زندگی های پیشین در تناسخ یا صیرورت مستتر است و علت جداگانه ای نیست.
سلسله علل و معلول هایی که وجود آدمی را تشکیل می دهند بدین قرارند: آگاهی -» اسم و صورت یا ترکیب جسم و جان و ذهن - »تماس - »احساس -» تمایلات -» یا سائقه های عضوی - »دلبستگی (یا به قول صوفیه: علائق) -» تناسخ یا صیرورت - »زاییده شدن یا تولد - »پیروی و مرگ -» رنج زیستن.
قابل توجه این نکته است که این ده چیز یا وجود در کیهان - انسان شناسی بودایی متناظر است با مراتب وجودی ساختار آدمی در کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی که عبارت است از: آگاهی محض یا آتمن - برهمن، ضمیر تجربی توأم با جان یا جیوآتما، نفس، باد گلو، حرارت طبیعی و هاضمه، خون، و گ... یا اپان. اپان که علاوه بر راندن مدفوع و ادرار در مجاری آنها برای خارج شدن، نقش بسیار مهم نطفه افکنی را دارد و چرخه توالد و تناسخ یا صیرورت بر شاخ مبارکش می چرخد همین است که چرخه عظیم و لا ینقطع باز پیدایی را بر پا نگه داشته است. پس علت صیرورت یا تناسخ در اوپانیشاد، گ... است؛ ولی در کیهان - انسان شناسی بودایی دلبستگی یا علائق است که خود معلوم سائقه های عضوی و پیش از همه سائقه جنسی و عمل نطفه افکنی است.
اکنون یکایک علل و معلول های ساختار آدمی را از نظر می گذرانیم:
1 - آگاهی
بودا به شاگردش آناندا می گوید: اگر آگاهی وارد زهدان مادری نمی شد آیا اسم و صورت - یا ترکیب جسم و جان ذهن - در آن زهدان پدید می آمدند؟ - نه، سرور من. - اگر آگاهی پس از دخول در زهدان مادری از آن خارج می شد آیا اسم و صورت - یا ترکیب جسم و جان و ذهن - در این مرتبه هستی بوجود می آمد؟ - نه، سرور من. - اگر آگاهی از یک پسر بچه یا دختر بچه ای برکنده می شد آیا اسم و صورت - یا ترکیب جسم و جان و ذهن - در آن بچه ها - یا نوزادان - رشد و نمو می کردند و توسعه و گسترش می یافتند؟ - نه، سرور من.(293)
پس آگاهی هنگام مرگ و در حالی که عناصر دیگر چون جسم و احساس و ادراک معدوم می شوند همچنان باقی می ماند و پس از مدتی درنگ در وضعیت فقدان جسم و کالبد، دوباره در نطفه ای دیگر و در زهدان مادری حلول کرده با این صیرورت یا تناسخ، مبدأ زندگی تاره ای شده حلقه تازه ای در چرخه توالد و تناسخ تشکیل می دهد. در این انتقال یا تناسخ [ صیرورت ] آگاهیی که از اعمال گذشته و آگاهی های پیشین وی حاصل شده است را به نطفه و زهدان تازه منتقل می کند. زیرا آگاهی، از عناصر معنوی و لطیفی مرکب است چنان جسم و کالبد که از عناصر مادی تشکیل یافته است.
آگاهی که به علت صیرورت یا تناسخ، از کالبدی به کالبد تازه ای منتقل می شود یا حلول می کند فقط دانسته های زندگی پیشین و زندگی های پیشین را با خود انتقال نمی دهد بلکه محصول اعمالی را که در زندگی های پیشین انجام و ارتکاب شده است نیز انتقال می دهد. آثار بودایی حکایت می کنند که هستی من، عمل من است. عمل من، میراث من است (از زندگی هایی که در گذشته و در کالبدهای قبلی داشته ام). عمل من، بذری است که حامل من است. عمل من، نژاد و نسبی است که من بدان تعلق دارم. عمل من، مأوای من است.(294) طبق این کیهان - انسان شناسی، آنچه به نظر ما همچون جسم و کالبد جلوه می کند در واقع تأثرات اعمال پیشین است؟ صورت یافته و تحقق پذیرفته اند و به شکل موجودی مادی در آمده اند. در رساله می لینداپانها، ملاندر پادشاه یونانی از ناگاسنا عارف بودایی می پرسد: چرا آدمیان یکسان نیستند و گروهی عمر دراز می کنند و گروهی عمر کوتاه، گروهی سالم اند و گروهی بیمار، گروهی خوشگل اند و گروهی زشت، گروهی نیرومنداند و گروهی ناتوان، گروهی غنی اند و گروهی فقیر، گروهی خواص اند و گروهی عوام، گروهی خردمنداند و گروهی نادان؟ در جوابش از او می پرسد: چرا گیاهان همه یکسان نیستند، و پاره ای از آنها ترش اند و پاره ای شور، پاره ای تند و تیزاند و پاره ای بسیار ترش، پاره ای قابض اند و پاره ای شیرین؟ جواب می دهد: علتش آن است که این گیاهان از دانه های مختلف بوجود آمده اند. ناگاسنا پاسخ وی را پاسخ خود قرار داده می گوید: اختلافات بین افراد نیز ناشی از همین علت است؛ زیرا بودا گفته است موجودات هر یک صاحب کار مای خویش اند، آنها وارث کارما هستند، متعلق به قبیله کارمای خوداند، و بعلت کارما از وجودی به وجود دیگر در می آیند. کارما است که آنها را به موجودات گرانمایه و فرومایه و سایر اختلافات تقسیم می کند.(295)
مکاتب فلسفی بودایی بعدها پاره ای از این تعلیلی را به صورت یک علت جدا کرده علت همه گانه و همه جانبه(296) نام داده اند، و در تعریف آن می گویند: غرض از آن، عناصر پلید(297) ناشی از اعمال پیشین است که غرائز و شهوات ناخودآگاه آدمی را تشکیل می دهند. و این علت همه گانه و نیرومند، باعث اسارت انسان و سرگردانی وی در سلسله پیدایش های لاینقطع است و نمی گذارد به کیهان - انسان شناسی بودایی معرفت حاصل کرده بیدار گردد و طریقت مراقبه منتهی به خلسه را پیش گیرد و به نیروانا یا نجات از چرخه تناسخ نائل آید.
بنابراین - انسان شناسی بودایی، هنگام مرگ، در حالی که عناصر دیگر چون جسم و احساس و ادراک، معدوم می شوند، آگاهی همچنان باقی می ماند و حلقه رابط بین زندگی گذشته و آینده می گردد و چرخه صیرورت و تناسخ بدین سان دوام می یابد. آگاهی فقط در تنهایت مراقبه، یعنی حالت خلسه خاموش می گردد آنجا که سلسله علل قطع گردیده و روح پس از تجرید یا ترک علائق و تمایلات، سکون و قرار یافته و به نیروانا نائل آمده است. اما در همین شخص پیش از بودایی شدن و طی مراقبه و خلسه، نیز در دیگران که محکوم نادانی و عدم معرفت به کیهان - انسان شناسی بودایی و مراقبه اند آگاهی نطفه ای است که از وجود پیری یا جوانمردی به وجود نوزادی منتقل می شود، مانند دانشی که از استادی به شاگردی انتقال یابد یا نوری که از چراغی به چراغ دیگر رود و یا مهری که بر سندی حک شود. این انتقال، در حکم سرشت یافتن نوین است. آگاهی است که صورت و اسم یا نارماروپا را که همان جسم و روان باشد پدید می آورد.
همان طور که صورت و اسم یا ترکیب جسم و جان و ذهن، قائم بر آگاهی است آگاهی نیز قائم بر آن هاست، و همچنان که اگر آگاهی وارد زهدان مادری نمی شد صورت و جسمی بوجود نمی آید بهمان گونه اگر اسم و صورتی که قرارگاه آگاهی است وجود نداشت نه پیدایش بود و نه پیری، نه مرگ بود و نه رنج. پس این دو لازم و ملزوم یکدیگراند. و آنها را با دو دسته نی مقایسه کرده اند که بر اثر اتکای بر یکدیگر می ایستند و قرار می یابند.
2 - اسم و صورت یا ترکیب و جسم و جان و ذهن
این لفظ مرکب در اوپانیشادها بکار می رود، ولی در آنجا مراد مرتبه ای از وجود است که واسطه میان آگاهی محض و جسم است و شاید با ضمیر تجربی توأم با جان، یکی باشد. ولی در کیهان - انسان شناسی بودایی مفهوم کاملاً تازه ای دارد. بودا گهوشا در رساله ویسودی ماگا اظهار عقیده می کند که اسم، ناما، اشاره به سه گروه احساس و ادراک و تأثرات ذهنی است و مراد از صورت، روپا، همان عناصر و صور ناشی از آن هاست. سپس می افزاید که ناما به خودی خود می تواند تغییرات طبیعی از قبیل خوردن و حرکت کردن را بوجود بیاورد، ولی روپا قادر به انجام دادن این تغییرات یا اعمال نیست بلکه مانند کور و چلاق این دو لازم و ملزوم و مکمل یکدیگرند، و به مدد یکدیگر تغییرات را پدید می آورند.(298) در اوپانیشاد، تعبیر کور و چلاق، و ملازمت آن دو، و نیازشان به یکدیگر برای انجام افعال حیاتی و غیر آن برای آگاهی و ضمیر تجربی، یا برای نفس متعال و ضمیر تجربی توأم با جان که همان جیو آتما باشد بکار می رود، کاربری که با واقعیت ساختار آدمی هم بیگانه نیست، ولی در آیین بودایی مجمل و مبهم و مغلوط و بی ربط آمده است.
مطابق آیین بودایی، هیچ مخزنی نمی توان یافت که موارد اسم و صورت در آن انباشته شده و موجود شود و بدان گونه که هنگام نواختن نی، هیچ مخزن پیشینی وجود ندارد که نغمات نی از آن مایه هستی گرفته باشند و چون نوای آن قطع شود به هیچیک از جهات فضا نیز نمی رود به همان گونه تمام عناصر هستی، چه با صورت و چه بی صورت، از عدم به هستی می گرایند و پس از پیدا شدن رو به زوال می نهند.
از اسم و صورت یا ترکیب جسم و جان و ذهن، شش ادراک حسی بوجود می آیند که عبارتند از پنج حس یا زمینه ادراک، و ذهن. این پنج حس یا زمینه ادراک همراه با ذهن به اشیاء عینی برخورد می کنند و تماس حاصل می شود. در آن نص بودایی خواندیم که از شش حس، تماس پدید می آید، و از تماس احساس بوجود می آید.
در اینجا، مسأله رابطه میان آگاهی با ادراکات، مطرح می شود. و رساله می لینداپانها به آن چنین جواب می دهد: آگاهی را به نگهبانی تشبیه کرده اند که در محل تقاطع چهار راهی ایستاده و مشغول تماشای اشیایی است که از جهات مختلف عبور می کنند. و داسگوپتا در شرح این ارتباط می گوید: آگاهی می داند، به پیش می رود، مرتبط می سازد؛ و بر اسم و صورت - یا ترکیب جسم و جان و ذهن - استوار است.(299) هنگام ادراک شیئی، آگاهی است که آن ادراک را تعقل می کند، و هنگامی که مدرکات به شکل صور ذهنی در می آیند، باز آگاهی همچون امواجی پشت سر هم ظاهر می شوند ، و این توالی آنچنان سریع انجامی می پذیرد که مراتب ذهنی پیوسته و متصل و یکپارچه ظاهر می گردند، حال آن که هر مرتبه آگاهی سه مرحله دارد: ایجاد، توسعه، و انحلال، و به لحظه بسیار کوتاهی که در آن این سه امر متوالی تحقق می یابند لحظه ذهنی گفته اند. آنچه از مرتبه آگاهی آینده پدید آید در گذشته موجود نبوده، و در حال بوقوع نپیوسته است ولی در آینده، موجود خواهد بود. آنچه از مرتبه آگاهی حاضر پدید می آید حال موجود است و در گذشته وجود نداشته و در آینده نیز موجود نخواهد بود.(300)
3 - تماس
بودا در بیان سلسله علل موجود در ساختار آدمی، فقط می گوید احساس را تماس بوجود می آورد و تماس ناشی از اسم و صورت یا ترکیب جسم و جان و ذهن است.
4 - احساس
بودا در بیان سلسله علل و معلول ها می گویند: از تماس، احساس پدید می آید و از احساس، تمایل و عطش خواهش بظهور می رسد و از تمایلات، دلبستگی یا علائق نشأت می گیرد.
مرادش از احساس، حالات متضادی است که ما را به سوی خوشی و ارضا می کشاند، و به نوبه خود تمایلات را بر می انگیزد.
5 - تمایلات یا سائقه های عضوی
طبق این آیین و فرضیه، تمایلات یا سائقه های عضوی همراه با آگاهی پس از مرگ و توقف در ماه در یک نطفه جدید حلول کرده تناسخ را صورت می دهند. بنابراین، جزء اساسی ساختار آدمی هستند تا آدمی چنان که بودا می گوید این سو و آن سو، پاداشی جهت ارضای خواهش های خود، می جوید.(301) و همین خاصیت تمایلات یا سائقه های عضوی به گفته وی مبدأ و سرچشمه همه دردها و رنج هاست.
6 - دلبستگی، یا علائق
دلبستگی در انسان شناسی بودایی منشأ یا علت تمایلات و سائقه های عضوی، معرفی می شود که به نوبه خود مایه رنج و دردها و غم های زندگی است. دلبستگی یا علائق، چیزی مهم است و محرک اصلی تمایل و خواهش ها بشمار می آید. به همین جهت، بوداییان می گویند: همان گونه که اگر ریشه درخت بریده ای سالم بماند درخت دوباره رشد و نمو می کند و شاخ و برگ بسیار می گستراند همان طور نیز اگر محرک اصلی میل و خواهش معدوم نگردد رنج نضج می گیرد و از نو طغیان می کند و سر بر می آورد.(302) و مدعی اند که اگر آتش تمایلات و خواهش ها فرو ننشیند آدمی پس از مردن دوباره بعلت همین خواهش ها و علائق به زمین باز گشته در نطفه تازه ای حلول خواهد کرد و در صحرای بیکران سامسارا سرگردان خواهد ماند. تمایل و خواهش بر حسب این که یکی از مراکز حسی بخصوص موجب پیدایش آنش ده باشد ششم قسم است
تمایل و خواهش بر حسب این که یکی از مراکز حسی بخصوص موجب پیدایش آن شده باشد ششم قسم است و با عضو حسی ای که باعث ایجاد آن شده است همبستگی نزدیک دارد و بدان دل می بندد و علاقه می ورزد. همین علائق و توجه به دنیای خارجی مظاهر، سبب می شود که دلبستگی از تمایلات و خواهش ها بوجود آید. ولی وجود دلبستگی ها یا علائق مستلزم آن است که محرک چون میل و خواهش موجود باشد. دلبستگی و علاقه به نعمت های دنیا را با مواد سوخت شعله آتشی مقایسه می کنند و زندگی آدمی را به مثابه شعله آتشی می پندارند که بی قرار و آرام مدام می افروزد و زبانه می کشد و تا وقت یکه سوخت به پایان نرسیده است شعله همچنان به آتش افروختن و روشنی پراکنده ادامه می دهد و تا زمانی که سوخت دلبستگی ها و علائق انسان به او هستی می بخشد این شعله - شعله زیستن - می افروزد و از محلی به محل دیگر و از مرتبه ای به مرتبه دیگر سر گردان می ماند و بر سبیل متصاعد مدتی چند بالا می رود و بر سبیل متنازل نزول می کند و بر حسب دگرگونی های آدمی که بر اثر گردش پایان ناپذیر گردونه باز پیدایی بوجود آمده صورت نوی می یابد، و همچنان می سوزد و دمی آرام نمی گیرد، مگر آن که سوختش بپایان رسد و چراغ هستی وی چون شمعی در سکوت شب آرام نیروانا خاموش شود.
7 - تناسخ یا صیرورت
وقتی سائقه های عضوی از بین نرفتند و همراه با آگاهی از پیکر مرده ای خارج شدند و دوباره جا در نطفه و زهدان مادری گرفتند و این به حکم جبری قانون کار ما صورت پذیرفت دوباره یک زیستن جانوری و عامیانه دیگر شروع خواهد گشت؛ و این صیرورت و تناسخ دوام خواهد یافت تا مگر معرفتی به کیهان - انسان شناسی بودایی دست داده بیداری - یا در اصطلاح صوفیه یقظهای - روی دهد و شخص همت به مراقبه گماشته به خلسه فرو رود و با این تجرید و تفرید از چرخه نجات یابد.
8 - زاییده شدن
مدتی پس از صیرورت یا تناسخ، زاییده شدن یا تولد رخ می دهد و زیستن با همه رنج ها و دردهایش تکرار می شود.
9 - پیری و مرگ
این دو هم از پی زاییده شدن و زیستن پر درد و رنج فرا می رسند یکی پس از دیگری. پس این دائره - چرخه توالد و تناسخ یا بازپیدایی - انتها ندارد و به مثابه حلقه بسته ای است که تا ابد در گردش است و آنی از حرکت دورانی خود باز نمی ماند.

راه رهایی

راه رهایی از چرخه توالد و تناسخ، البته مراقبه منتهی به خلسه، است؛ ولی این سلوک، خود محتاج مقدماتی چند است. اول، معرفت است. و آن معرفت به کیهان - انسان شناسی کیهان - انسان شناسی بودایی است. بودا در خطابه بنارس می گوید: ((هر آن کس که به معرفت ممتاز گردد این واقعیت را باید بداند. هر آن کس که ای راهبان، پدیده های جهان را در پرتو این واقعیت دریابد و به فرزانگی آراسته گردد و از صور مادی روی گرداند و از احساس و ادراک و تأثرات ذهنی و آگاهی فارغ گردد از تمایلات نیز آزاد شود فرونشاندن تمایلات (یا سائقه های عضوی) نجات حاصل گردد. و در دل هر آن کس که آزاد شده، آگاهی و هشیاری این آزادی نیز طلوع کند و باز پیدایی خاموش شود و تقدس بدست آید و وظیفه انسان به پایان رسد و او بداند که دیگر بار به این جهان صیرورت (تناسخ) برنخواهد گشت.
در اثر بودایی دیگری آمده است: تا انسان نداند رنج چیست و چگونه پدید می آید از گردونه باز پیدایی گریز حاصل نخواهد کرد.(303)
در همه آثار بودایی، نادانی مانع رهایی از چرخه شمرده می شود، و نادانی در این آیین ندانستن کیهان - انسان شناسی بودایی و مطالب مربوط به رنج عالم و مبدأ این رنج و طریقی است که منجر به انهدام آن می شود. وقتی آن را دانست نگرشی خاص به جهان پیدا می کند: جهان را همچون حبابی رویایی بنگر، جهان را همچون سرابی بنگر، ملک الموت نبیند کسی را که جهان را چنین بنگرد.(304)
آنگاه نوبت به رهایی از سائقه های عضوی می رسد که از آن با ترک علائق یاد می شود. در سرودهای کتاب داما پادا هست که او را برهمن پندارم که... از بند تمایلات رهایی یابد. ناگاسنا درباره چگونگی خاموش ساختن سلسله علل می گوید: نادانان (غیر عارفان و غیر بوداییان) از حواس و مدرکات حواس لذت می برند و بدان دل می بندند و به همین علت است که طعمه سیل شهوات می شوند و از زاییده شدن و پیری و مرگ خلاصی نمی یابند... ولی دانا از حواس و مدرکات حواس لذت نمی برد و به آنها دل نمی بندد. دلبستگی خاموش می شود. و چون دلبستگی خاموش گردد مرتبه صیرورت یا تناسخ خاموش می شود و بر اثر خاموشی این اخیر، زاییده شدن و پیری و مرگ و اندوه و رنج و غیره همه فرو می نشیند... و این خاموشی همانا نیروانا است.
بودا می گوید: این است ای راهبان، حقیقت شریف فرونشاندن رنج، یعنی خاموشی میل و خواهش بواسطه نابودی کامل تمایلات. و این خاموشی، ای راهبان، به مثابه چراغی است که با سخت (روغن) می سوزد. ولی چراغی که دیگر بدان سوخت ندهند و از فتیله آن نگاهداری نکنند، بعلت تمام شدن و تجدید نشدن سوخت، شعله آن، فرونشیند و آن چراغ، خاموش گردد.(305)
به همین منظور، در این آیین، به اجتناب از قبول طلا و نقره و به پرهیز از بکارگیری تاج گل، رقصیدن، آواز خواندن، موسیقی، دیدن مناظر، استعمال عطر، و استفاده از تزیینات و زیور آلات دعوت می شود.(306) و امر می شود که فرزندان، ثروت، و خویشاوندی را فراموش کنید.(307) و اشاره به یک بودایی می گوید: بگذار او به تنهایی مثل یک کرگدن، سرگردان باشد.(308) و اگر یکی از مریدان آرزو دارد که به مقام تحول روحی برسد... بگذار او بسیار تنها باشد.(309)
راه خاموش کردن سائقه های عضوی، خودداری از ارضای آن هاست. ارضای آن ها موجب خوشی می شود، و خودداری ازارضای آن ها
خوشی را به دل راه نمی دهد. کسی که از خوشی رهایی یافت و در بند اندوه نیز نبود ترس هم نخواهد داشت و ترسش خاموش خواهد گشت. اگر به چیزی و کسی علاقه و عشق نداشت در صورت از دست رفتن آنها غمی هم نخواهد خورد و بر این که از دست برود بیمناک بود. هر گاه خشم را نیز ریشه کن کند و با هیچ کس دشمنی نورزد خشم او هم خواهد فسرد. حواس را هم که از کار انداخته و مدرکات حسی او نیز زائل گشته، و در خلوت و تنهایی و عزلت نشسته است. بدینسان همه شرایط لازم برای مراقبه منتهی به خلسه را فراهم کرده است. اگر به خلسه هم فرو رود، جز آگاهی محض که حتی به خویش هم استشعاری ندارد برایش باقی نخواهد ماند. و سرانجام بدین طریق، بکلی خاموش گشته خواهد فسرد. و همین خاموشی و فسردگی نامش نیروانا است. مرگی است در عین زیستن. حرکت هستی در وجودش متوقف شده است.
سرودهای کتاب داما پادا وصف حال سالکی است که راه رهایی و مراقبه منتهی به خلسه را پیموده است: آدمی دسته گلی می آراید و دلش شاد می شود. مرگ فرا می رسد و چون سیل آبها به سوی دهکده ای، او را می کشاند و همراه خود می برد.
از خوشی است که اندوه ببار می آید، و از خوشی است که ترس پدید آید. هر آن کسی که از خوشی رهایی می یابد و در بند اندوه نیز نباشد ترس از چه پدید آید؟
از مهر است که اندوه ببار آید، و از مهر و علاقه است که ترس پدید آید. هر آن کس که از مهر و علاقه رهایی یابد و در بند اندوه نباشد ترس از چه پدید آید؟
او را برهمن واقعی پندارم که راه اهریمن و ناهموار چرخه را بپیماید و از این جهان و بیهودگی آن نیز بگذرد و به پایان آن برسد و بر ساحل آن پای نهد، از بند تمایلات رهایی یابد، و به مقام توجه رسد، و آزاد از شک و تردی، فارغ از بند هستی، آرامش را به دست آورد.
در شادی محض می آساییم عاری از خصم در این جهان خصومت، و بین مردم کینه توز کینه ای نداریم و دشمنی نمی ورزیم. در شادی محض زیست کند آن که بدو هیچ تعلق نگیرد.(310) به حکم این آیین، کسی که عصبانی می شود و کینه به دل می گیرد، و به جانداران آسیب می رساند... یک فرد خارج از طبقه و مطرود است(311) و هیچ کس را نباید کشت اگر چه تبهکار و مفسد فی الارض باشد و ملتی را به تباهی و رنج و بدبختی کشیده باشد.(312) نفرت و بیزاری از هر کس باشد حتی از منافقان خونریز و مستکبران شریر و مردمکش، جایز نیست.(313) زیرا خشم و نفرت، دفاع نظامی و جهاد و امر به معروف و نهی از منکر سبب اشتغال خاطر، و ایجاد علائق انسانی می شود و این ها مانع تجرید و نیز تحقق خلسه اند. به همین جهت، اوج آرمان اخلاقی فلسفه بودایی، صعود به مرحله ماورای اندیشه خوب و بد است.(314) بی غمی، بی خشمی، بی نفرت و بیزاری، بی مهری، بی علاقگی، بی خوشی، بی اهتمامی، بی تفاوتی، بی رنجی، و بسی فقدان ها و نداشتن ها، خصال مطلوب سالکی است که می خواهد هستی خویش را خاموش کرده به خلسه فرو رود.

خلسه - نیروانا

بودا می گوید: اگر یکی از مریدان آرزو دارد که به مقام تحول روحی برسد، که دیگر مجبور نباشد در یک جهان سراسر درد و رنج، تولد دوباره یابد، و بداند که قطعاً از چرخه خارج خواهد گشت باید همه آنچه را که صحیح است انجام دهد، و خود را به آن آرامش قلبی که از درون می جوشد سرگرم نماید. بگذار او جذبه و مدهوشی تمرکز و مراقبه را از دست ندهد.(315) و در کتاب داما پادا آمده است: راهبی که در کانی پر از خالی مسکن گزیند و روحش آرام شود و مراقبه کند از شادی مافوق انسانی بهره مند گردد.
نیروانا هدف نهایی آیین بودا است که به عقیده پوسن(316) مقام شادی و خاموشی و مقام تغییرناپذیر است. در واقع، حالت انقطاع و خاموشی پدیده ها و سکوت محض است. به نظر داسگوپتا مقامی است که در آن کلیه تجارب عالم خاموش می شوند، و این نه می تواند مثبت باشد و نه منفی.
به نظر من، نیروانا باور به خاموشی تسلسل دوباره زایی و باز پیدای است که بر اثر تلقین های مستمر مراقبه نوع بودایی حاصل می شود.