فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

سرایت و امتداد کیهان - انسان شناسی - فیزیولوژی عرفانی در جهان اسلامی

بنابر کیهانی - انسان شناسی عرفانی، صدور مراتب وجود از نفس کیهانی است که در نظر اهل این نحله خورشید وجود بشمار آمده تجلی و ظهور مراتب وجود از مصدر آن صورت می پذیرد. پس طلوع عبارت است از ظهور و نزول. از طرفی چون نفس در وجود آدمی که همان باد کیهانی باشد از برهمن آتمن [ نفسی کیهانی نفس فردی ] صادر شده است وجود و ظهورش باید طلوع شمرده شود. و چون گ... آخرین مرتبه وجودی آدمی است غروب را می ماند که آخرین صورت آفتاب باشد. بدین اعتبار، در نصی که از ایتریه آرنیک نقل کردیم خواندیم که در طلوع نفس بر همه ظاهر گشت و نفس پرات نام یافت یعنی صبح صادق. و چون همه حواس وقت خواب در نفس غروب می کنند و فرومی روند نام نفس شام می شود. و در وقت بیداری که باز حواس، خود را ظاهر می کنند نام نفس روز می شود. و نفس وقتی که گ... شده همه حواس را به غروب می کشاند نام آن شب [ مغرب ]می شود.(250)
با سرایت و انتقال کیهان - انسان شناسی و فیزیولوژی عرفانی به جهان اسلامی، صوفیان این نحله، اپان یا گ... را به لفظ عربی دبور برمی گردانند تا به شیوه معمول خود که استتار و رمز و اشاره باشد حقیقت معنایش را در میان خود حفظ کرده و از اغیار پوشیده داشته باشند. فرهنگ نویسان که از کم و کیف این نحله و افکار و جهان بینی بی خبرند در فهم معنای دبور در می مانند؛ ولی چون امانت نقل دارند از یکدیگر یا از منابع خاص صوفیان این نحله شرح و تعریفی برای آن می آورند که از واقع امر بدو نیست. مولف مرآةالعشاق درباره باد می نویسد: تقلب دل [ ذهن ] را گویند از حالی به حالی. اگر از مشرق عالم وجود و کشور وحدت [ واحد بلاثانی - نفس کیهانی نفس فردی ] تقلب یافته باشد آن را صبا گویند. و اگر از جهت مغرب در عالم کثرت و امکان متحرک شده باشد دبور خوانند.(251)
مولف غیاث اللغه ذیل دبور می نویسد: بادی که از مغرب وزد. و این باد را اطباء بد شمارند. و مولانا یوسف بن مانع در شرح نصاب نوشته که دبور مأخوذ از دبر است که به معنی پشت باشد.(252)
ملا محمد بلخی می گوید:
فکر کان از مشرق آید آن صباست - وانکه از مغرب، دبور و با وباست
مشرق این باد، فکرت دیگر است - مغرب این باد، فکر زان سر است
نیکلسن در تفسیر این بیت، می گویند: باد مشرق، فکر روحانی است و باد مغرب، فکر نفسانی.(253)
در اصطلاحات الصوفیه عبدالرزاق کاشانی، و در رسائل شاه نعمت الله ولی، ذیل دبور آمده است: صولتی که داعیه هوای نفس و استیلای آن باشد تشبیه کرده به ریح دبور که از جهت مغرب می آید.(254) و چنین صولتی از جهت طبیعت جسمانیه ظاهر می شود که مغرب نور است. و در مقابل آن، قبول یا باد صبا است که از جهت مشرق می آید.
در منتهی الارب آمده است دبور. [د] (علیه السلام) باد پس پشت، خلاف صبا. و در بحرالجواهر: باد مغرب. در حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی: باد فرودین. در مقدمه ترجمان القرآن، جرجانی: باد پس پشت یعنی باد که از مغرب به ظرف مشرق وزد. باد پس. مقابل باد برین.
خاقانی می گوید:
گه شناس قبول از دبور بی خبری - گه تمیز قبل از دبر نمی دانی.
همچنین صوفیان این نحله، برای سوراخ خروجی این باد حیاتی که اولین سوراخ از سوراخ های نه گانه بدن است که در وقت نشستن برای مراقبه باید با پاشنه پای چپ مسدود شود تا بعد نوبت بستن سوراخ دوم با پاشنه پای راست برسد که بزعم فیزیولوژی عرفانی گ... از آن هم خارج می شود، اهمیت فوق العاده ای قائل اند. چنان که آن را با رمز باب الابواب می خوانند، زیرا اولین و مهم ترین دروازه از نه دروازه بدن است که باید مسدود شود. جرجانی که به ریشه هندی و اوپانیشادی اصطلاحات این نحله پی نبرده است می پندارد باب الابواب رمزی برای توبه است. می نویسد: توبه است، چه اول مقام است که بنده بوسیله آن به حضرت قرب از جناب رب [ خلسه ]داخل می شود.(255) لکن مولف مرآة العشاش می نویسد: باب الابواب، توبه را گویند که مدخل سالک است به جناب قرب و رجوع است به ارادت خویش به مبدأ اصلی.(256) ذیل تعریفش انطباق کامل دارد با مراقبه اوپانیشادی و بودایی و پاتنجلی که طی آن سالک با ارادت خویش می خواهد به مبدأ اصل یعنی نفس کیهانی رجوع کند، و نخستین حرکتی که در این سلوک یا مجاهده می کند سد کردن باب الابواب با پاشنه پای چپ است.
تمرین تمرکز ذهن از طریق حبس نفس یا شمارش نفس ها، تمرینی است که سعد الدین کاشغری از صوفیان این نحله و از مشایخ عبدالرحمن جامی، توصیه کرده است. جامی در شرح رباعیات در وحدت وجود می نویسد: مولانا و مخدومنا سعدالملة و الدین الکاشغری به التماس (تقاضای) بعضی از اجله اصحاب و اعزه احباب، کلمه ای چند در بیان کیفیت اشتغال این عزیزان به ذکر و توجه نوشته بودند. اکنون آن نوشته هم به عبارت شریفه ایشان بر سبیل تیمن و استرشاد در قید کتابت آورده می شود... مبانی طریق مشغولی این عزیزان آن است که می گوید: هوش در دم، و خلوت در انجمن. معنی هوش در دم آن است که هر نفسی که بر می آید می باید که از سر حضور باشد و غفلت بدان راه نیابد. طریق مشغولی آن آن است که این کلمه طیبه لا اله الا الله محمد رسول الله را بتمام می گویند. و کیفیت گفتن آن است که زبان را بر کام می چسبانند و نفس را در درون نگاه می دارند آن مقدار که می توانند، و متوجه قلب صنوبری می شوند که ذکر از قلب گفته شود نه از معده - و این توجه را مهم می دارند. و در عقب هر ذکری ملاحظه این معنی را که خداوندا مقصود من تویی و رضای تو، مرعی می دارند. این مشغولی را در جمیع احوال در رفتن و آمدن و طعام خوردن و وضو ساختن نگاه می دارند. امری دیگر هست که بعضی زیاده می کنند، و آن آن است که یکسر الف لا را از سر ناف اعتبار می کنند و کرسی لا را بر پستان راست و یکسر لا را بر سر قلب صنوبری، و اله را متصل کرسی لا که بر پستان راست واقع شده است. و الا الله و محمد رسول الله را متصل قلب اعتبار می کنند. این شکل را به این کیفیت نگاه می دارند و به ذکر مشغول بدان طریقه که مذکور شد می باشند. طریقه ذکر ایشان این است، و الله اعلم. و طریقه توجه ایشان آن است که دل خود را به آن جناب مقدس تعالی و تقدس حاضر می دارند مجرد از لباس حرف و صوت و عربی و فارسی، و مجرد از جمیع جهات، و دل خود را از محل او که قلب صنوبری است دور نمی دارند. چه، مقصود مجرد از جهات هم آنجاست. حق تعالی در کلام مجید فرموده است: و نحن اقرب الیه من حبل الورید...
اما بواسطه ضعیفی که بصیرت راست دریافت این معنی تمام میسر نمی شود و لکن بتدریج این معنی پرتو می اندازد و چنان می شود که غیر این معنی در نظر بصیرت چیزی نمی ماند هر چند خواهد که از خود تعبیر کند نتواند مانند کسی که در بحر فرو رفته است تا گردن و چشم او به غیر بحر نمی افتد، و بتدریج چنان می شود که اینها در نظر او آیند و لکن همچون آن شبح ضعیف که از دور دور مرئی (دیده) شود و نمی تواند که باطن آن شخص را نیک مشغول گرداند. اما اگر در این توجه که مذکور شد تغییری باشد این معنی را به آن اسم مقدس که اسم ذات است بر دل خود تازه می کند و مراقب این معنی می باشد مانند کسی که چشم بر چیزی گذاشته است و می بیند و از دیدن به تعقل نمی پردازد.(257)
و می نویسد: در جای خالی (خلوت) دو رکعتی نماز بگذارد، و چند نوبت به قوت نفس برکشد و خود را خالی سازد و به طریقه معهوده مشغول شود؛ و در ظاهر نیز پیش حضرت جامعه خود [آگاهی محض که به حالات مختلف ذهنی در آمده فعالیت های مختلف می کند ]تضرع نماید و بکلی به او توجه کند و بداند که این حقیقت جامعه [ آتمن - نفس فردی - برهمن یا نفس کیهانی ] مظهر مجموع ذات و صفات خدای است سبحانه، نه آن که خدای در وی حلول کرده، تعالی الله عن ذلک، بلکه به منزله ظهور صورت است در مرآت.(258) و در صفحه 96 می نویسد: ذکری که جاری است به نفس حیوانات، انفاس ضروریه [ نفس کشیدن غریزی ]ایشان است. زیرا که در برآمدن و فرو رفتن نفس، حرف ها که اشارت است به غیب هویت حق سبحانه، گفته می شود اگر خواهد و اگر نخواهند... و سالک باید در خروج و دخول نفس واقف باشد که در نسبت حضور مع الله فتوری واقع نشود. و در صفحه 99 می گوید: گفته اند: باز داشتن نفس [حبس نفس ]در وقت ذکر سبب ظهور آثار لطیفه است و مفید شرح صدر، و اطمینان دل است و یاری دهنده است در نفی خواطر. و عادت کردن به حبس نفس سبب وجدان [ احساس ] حلاوت عظیمه است در ذکر، و واسطه بسیاری از فواید دیگر. و حضرت خواجه [محمد بخاری نقشبند] در ذکر، حبس نفس را لازم نمی شمرده اند چنان که رعایت عدد [دوازده حرف جوگ بسشت ] و لازم نمی شمرده اند اما رعایت وقوف قلبی را مهم می داشته اند و لازم می شمرده اند.
جواد نور بخش، ذیل حبس نفس می نویسد: در طریقت، بیشتر اذکار قلبی را با نگهداشتن نفس در سینه مشغول می شوند، و در اصطلاح می گویند با حبس نفس به ذکر قلبی می پردازند.(259)
در اصطلاح صوفیه این نحله، سالک یا منتهی و عارف چنانچه در زمان حاضر به علت ورود واردی یا جذبه ای از حق بر دلش چنان مشغول شد که او را از یاد گذشته و آینده باز دارد آن زمان را وقت گویند. ابونصر سراج طوسی که به کنه مراقبه و خلسه پی نبرده است می نویسد: زمانی را که بین گذشته و آینده است وقت گویند. جنید گفت: وقت عزیز است، هرگاه فوت شود بدست نیاید. یعنی نفس و وقت تو که بین نفس گذشته و آینده اند هرگاه به غفلت از یاد خدا فوق شوند دوباره بر نمی گردند.(260) مؤلف اسرار التوحید هم می نویسد: شیخ گفت: وقتک بین النفسین. وقت تو میان دو نفس است. یکی گذشته و یکی نا آمده. پس گفت: دی شد و فرداکو؟ روز امروز است. الوقت سیف قاطع.(261)
شاه نعمت الله ولی (730 یا 731 - 834) می نویسد:
مصراع: بگذر از ماضی و مستقبل که حالت فوت شد.
زیرا که تدارک ماضی ضایع کردن وقت است، و فکر در مستقبل فوت شدن وقت است. و به این معنی گفته اند: الصوفی ابن الوقت.

دو وجود اعلی و ادنی - دو گرایش متخالف در کیهان و انسان - کشمکش این دو - قوس نزول و قوس صعود

تا اینجا دریافتیم که در کیهان - انسان شناسی عرفانی، دو وجود اعلی و ادنی فرض می شود: یکی برهمن آتمن یا نفس کیهانی نفس فردی که وجود اعلی و مبدأ اول، یا قدیم و ابدی و فنا ناپذیری یا باقی است. و دیگری اپان یا گ... که در ناف یا زیر ناف جای دارد و عامل راندن ادرار و مدفوع به پایین و در عین حال افکندن نطفه در زهدان زن، و گردش توالد و تناسخ در چرخه موهوم است.
عالم عینی، مبدأ و اصل ممتازی دارد که وجود اعلای برهمن آتمن باشد. آتمن که با برهمن یکی است اصل ممتاز و وجود اعلای عالم ذهنی انسان هم هست. همان گونه که رودها از باران و ابر و بالاخره از دریا صادر می شوند و به آن باز می گرداند همه اشیاء و عناصر و آدمیان نیز از برهمن سرچشمه گرفته و هم بدان باز می گردند همه اشیاء و عناصر و آدمیان نیز از برهمن سرچشمه گرفته و هم بدان باز می گردند. برهمن، وجود اعلی قدیم است و کیهان به منزله معلولی که از آن ظهور یافته است. مخلوقات، مراتب وجودی متسلسل صادر از ذات برهمن اند. مولف تیتریه اوپانیشاد می گوید: آنچه را که تمام موجودات از آن صادر می شوند، و چون پدید آمده در آن زنده می مانند و چون منهدم گشتند بدان باز می گردند، آن را باز شناس.
این وجود اعلی، در ساختار آدمی، به گونه نفس فردی [ آتمن ]حضور دارد. در همین ساختار، وجود دیگری به نام اپان [ گ...] هست که وجود ادنی است. از گ... پست تر، چیزی در وجود آدمی نیست. آتمن، در یک یا دو تحول به مرتبه وجودی نفس رسیده است. نفس چند مرتبه وجودی پست تر از خود را صادر و ظاهر ساخته است.
نفس، حرکتی رو به بالا دارد و به سوی آتمن می گراید. گ... گرایش به پایین و عنصر کثیف دارد. نفس که با آگاهی قرین است می خواهد به مبدأ اول و قدیم که وجود اعلای آتمن برهمن باشد باز رود. گ... حرکتی فروردین و رو به پایین می کند و می خواهد از نور و شعور و هستی روحانی بگریزد... گرایش نفس و گرایش گ... دو گرایش متخالف در وجود آدمی هستند که سرنوشت او را تعیین می کنند: او را به راه نیاکان [ راه غیر عارفان ] برده پس از مردن روحش را چندی در ماه نگه داشته سپس او را از همان طریق به عالم خاک باز می گردانند تا به صورت حشره یا جانور یا آدم خوشبخت یا بدبختی زندگی جدیدی را آغاز کند. یا او را به راه خدایان [ راه عارفان ] که از خورشید می گذرد و به نفس کیهانی می انجامد می برند.
راهی که عارفان اهل خلسه پس از مرگ می پیمایند سیرروحانی و سیر در قوس صعود است. اما قوس نزول مسیری است که اشیاء و جانوران و آدمیان در صدور از مبدأ اول قدیم و ابدی که نفس کیهانی باشد پیموده اند. هم اشیاء و جانوران و هم غیر عارفان و هم عارفان این قوس را طی کرده اند تا وجود یافته اند. فقط پس از مرگ است که راه غیر عارفان از راه عارفان جدا می شود.
عارفان برای این که بتوانند راه خدایان و نه راه نیاکان را پس از مرگ طی کنند چاره ای جز این ندارند که طریقت مراقبه منتهی به خلسه را پیش گیرند و این خلسه روی را تکرار کنند. در این صورت، نفس ایشان گوهری می شود متمایز از نفس دیگران؛ گوهری که به محض قالب تهی کردن به خورشید رفته از آنجا در دریای نور و سرور و وجود و شعور نفس کیهانی غرقه خواهد گشت.
عروج در قوس صعود، با طی طریقت مراقبه منتهی به خلسه، آغاز می شود.

مراقبه، سیر ارادی در قوس صعود

مروجان این نحله از طبقه کشاتریا مدعی اند که مراقبه، مراتب پست وجودی سالک را در مراتب عالیه آن و بالاخره در عالی ترین مرتبه وجودیش که آتمن برهمن باشد ادغام می کند. بهاگاوادگیتا که اولین اثر ادبی - اعتقادی مهم این طبقه است می گوید: سالک باید به خلوت گزینی بگراید. و شانکارا - مفسر شهیر این نحله - توضیح می دهد که باید در خدمت به مرشد - یا شیخ و پیر طریقت - همت بگمارد و طعام خود را از راه گدایی تأمین کند. وی باید با ذهنی قرار یافته به مراقبه یا تأمل در نفس کیهانی قدیم و ابدی بپردازد، و هنگامی که ذهن خاموش وی در واقعیت باطن استقرار یافت، و خواهش ها او را ترک گفتند، آنگاه سالک را متصل به ذات نفس کیهانی )yukta( می توان خواند، و بدان گونه که شعله چراغی پناهگاهی - محلی که باد نمی وزد - حرکتی نمی کند به همان گونه این مثال مطابق حال آن سالک (یوگی) است که ذهنش قرار یافته و به مراقبه واقعیت درون اشتغال ورزد.(262) سالک در این مقام، خویشتن را بوسیله خویش می بیند و در باطن خویش، مسرور است(263). یعنی به نهایت وجد یا ابتهاج درونی رسیده و از چرخه توالد و تناسخ رسته است.(264) در این مقام، ذات سالک به خودش رخ می نماید.(265) در این مقام اتحاد عابد و معبود، سالک از یک سو به ذات نفس کیهانی اتصال یافته و به مبدأ پیوسته است و از سوی دیگر هنوز در کثرات است. ولی چون در همه چیز و همه جا، تجلیات رخ نفس کیهانی را می بیند و خویشتن را پرتوی از آن خورشید عالمتاب می پندارد از این رو، خود را از سایر موجودات جدا نمی داند، و برای او فرق من و تو و او، برخاسته است. دیگر خوب و بد، زیبا و زشت، ایمان و کفر، گرمی و سردی، و سایر متضادها و تضادها و تفاوت ها محو می شود.
در گیتا حبس نفس از ارکان مراقبه بشمار می آید. و معلوم می شود کهن ترین شیوه مراقبه بر پایه کیهان - انسان شناسی - فیزیولوژی عرفانی خاصی که در صفحات پیش شرح داده بنا نهاده شده است.
مولف بریهد آرینک اشاره به مراقبه می گویند: هر کس به این مشغولی مداومت نماید به اصل خود [ مبدأ اول و قدیم - نفس کیهانی ]می رسد. چنانچه از خدایان هر که آتمن - برهمن را بداند او بیقین برهمن است. و از درویشان و آدمیان هر که این مشغولی را حالی خود می سازد او برهمن [ نفس کیهانی ]می گردد.(266)
مولف ایتریه آرنیک می نویسد: راه یافتن نفس - نفی کیهانی همین معرفت است. و کاری که باید کرد همین است و همین، راه معرفت برهمن [ نفس کیهانی ]است و همین، حق است. از این راه معرفت [ مراقبه منتهی به شهود آگاهی محض ] غافل نباید بود. و این راه را گذشته راه دیگر نباید گرفت. بزرگان سابق این راه را فرو گذاشتند؛ و هر که این راه را فرو گذاشت خود را با می داد [باخت و به هدر داد].(267)
عارف میتری در اوپانیشاد خود که پس از بریهد آرنیک و چاندوکیه تدوین شده می گوید: طریق یافت آن یگانه [ نفس فردی نفس کیهانی ] و یگانه شدن (با آن) این شش طریق است: یکی مشغولی حبس نفس؛ دوم ضبط حواس از بیرون به درون؛ سوم تصور بستن به یک چیز خاص؛ چهار مضبوط ساختن تصور در آن چیز؛ پنجم یقین درست کردن؛ ششم در او محو شدن. این شش که یکجا جمع شود مجموع این را جوگ [ یوگا - مراقبه ] می گویند. و از این شش چیز [ کار] ضمیر تجربی توأم با جان، نفس فردی را می یابد که نور محض است و کننده همه است و صاحب همه است و در همه جا پر است و پرورنده (پروردگار) همه است و محل همه است. وقتی که این چنین نفس فردی نفس کیهانی را بداند [ ادراک کند] آن زمان عمل نیک و بد خود را دور کرده همه عالم را با ذاتی که بزرگ است و بی زوال است یکجا کرده می گیرد.(268)
سراینده جوگ بسشت می گوید: چون مرد طالب رهایی (از چرخه توالد و تناسخ) شود و مجاری و راه های در آمد و بر آمد باد، و تصرف آن را که در تن آدمی است، بداند، و آن را مالک شده و به دست آورده و قدرت به ورزش این نسبت یافته خاطر خود را جمع سازد، از سبب به کمال رسانیدن آن حالت محو ذات برهمن [ نفس کیهانی - نفس فردی ] گردد(269) وی طرز نشستن خاصی برای مراقبه نقل می کند که طبق معمول نام سانسکریتی آن را ذکر کرده آن را مولبنده آسن می خواند. ون. س. شوکلا، استاد دانشگاه دهلی در تعریف آن می نویسد: نوعی طریق نشستن جوگی که راه های در آمد و بر آمد بادی را که در سر است از سوراخ بینی و گوش و چشم و دهان و دو منفذ پایین، طوری ضبط کند که بیرون نرود.(270)
دکتر تاراچند درباره طرز نشستن هنگام مراقبه، می نویسد: نزد جوگیان وضع نشستن و جلسات، اهمیت خاصی دارد. و سومین مرحله از مراحل هشتگانه جوگ - مراقبه - است... جوگی با پیروی از آداب عملی و مخصوص می نشیند تا خود را برای مرحله چهارم که حبس نفس باشد آماده سازد(271) و ذیل جوگ یا مراقبه، می نویسد: چون ساک (جوگی) اقسام باد (های حیاتی بدن: نفس، باد گلو، حرارت طبیعی، خون، و گ...) را شناخت باید آداب نشست را خوب فراگیرد. و طریقش آن است که جوگی پاشنه پای چپ را بر در مقعد بگذارد و پاشنه پای راست بر فراز سوراخ آلت تناسلی بگذارد و تن راست کند و چشم بر هم نزند و در میان دو ابر و بنگرد. پس، مقعد خود را حرکت دهد و گ... را با نفس کشیدن به سوی بالا بکشد و پایه به پایه بالا ببرد تا به سر خود برساند. هنگام کشیدن نفس آغاز از جانب سوراخ چپ بینی کند و از سوراخ رست بیرون دهد. و چون هشت بار از سوراخ راست بینی بیرون داد از سوراخ راست بینی هشت بار نفس را بالا ببرد و از سوراخ چپ بینی بیرون بدهد. آنگاه مقعد را بر زمین بگذارد. این عمل را به سانسکریت پرانایام یعنی حبس نفس گوید. و هنگام کشیدن نفس از سوراخ چپ بینی، تصور ماه کند یعنی در جانب چپ قرص قمر را پدیدار داند و سوی راست، آفتاب را.
طریق ضبط دم، آن است که به پاشنه پا راه مقعد را که پایه اول کالبد است ببندد و گ... را که همیشه به طرف پایین متوجه به بالا کشیده و از طرف دست راست سه بار برگرداند. پایه دوم کالبد که پایین آلت تناسلی و ناف است گردانیده به ناف که پایه سوم است برساند و از آنجا به پایه چهارم که میان دل است برساند. و از پایه پنجم که حلق باشد گذرانیده به پایه ششم که منتهای اندرون بینی ما بین دو ابرو است برساند. و از آنجا نفس را حبس کند. گ... چون به اینجا برسد نفس نام می یابد. و در ام الدماغ خود تصور اسم اعظم اوم بکند، و در آن حال پندارد که نفس کیهانی منم. یعنی چنان خویش را از قید دویی برهاند که جز نفس چیزی را نبیند، و طوری مستغرق در وجود مطلق نفس کیهانی شود که خود را در عالم وحدت خالق و مخلوق مشاهده کند. و آن هنگام، آواز اناهد را به گوش جان بشنود و به زبان دل [ در ذهن ] بیمدد زبان به ذکر قلبی که با نفس زدن های تند همراه است [ اجپا] مشغول گردد. و تا سالک، وحدت خالق و مخلوق حاصل نکند و نداند که عین نور ذات نفس کیهانی است ضمیر تجربی توأم با جان [ جیوآتما] است، ولی همین که دانست و تجربه کرد که عین نور ذات نفس کیهانی است نفس متعال می شود که به عقیده جوگیان نور آفتاب به روشنی آن ضمیر تجربی توأم با جانی که نفس متعال گشته هرگز نمی رسد. کسی که چنین بشود یعنی نفس متعال بگردد جهات مکانی (شرق، غرب، جنوب، شمال) را پوشش خود می داند، به کسی سلام و تواضع نمی کند، و از کسی توقع سلام و احترام و تعظیم و تواضع ندارد، و اعمالی که برای فرشتگان و ارواح مقرر و واجب است بر او واجب نیست. هر چه شدنی است شده می پندارد، و نه خواهش زندگی دارد و نه بیم مرگ، نه کسی را پیش خود می طلبد و نه کسی را از آمدن باز می دارد. نه ذکر می گوید و نه تصور می نماید و نه مشغولی دارد و نه نسبت به مراقبه آگاهی دارد، و نه در وی اندیشه یا آگاهی نسبت به من و تو هست.
چنین سالکی بنا بر عقیده اهل نحله مراقبه، مراحل سلوک را پیموده و روح فردی خود را با روح اعلی یکی گردانیده و بین او با ایشوارا [خدای آسمان ها - نیروی فوق طبیعی ] حجاب دویی برداشته شده است.(272)
شویت اشواتر، مولف اوپانیشادی قدیمی به همین نام، می نویسد: چون از نفس کیهانی، او آفتاب پیدا شده است، آفتاب را خشنود کن تا به مدد او به نفس کیهانی برسی. در میان نور آفتاب، نفس کیهانی را دانسته مشغولی کن، و اگر بدانی (فکر کنی) که از مشغول شدن به آفتاب به آن نور ذات [ نفس فردی نفس کیهانی ] نمی رسی، این چنین نیست، و آن نفس کیهانی، خود را از تو نپوشیده است بلکه به صورت نور آفتاب بر تو ظاهر شده است و نور جزوی عین نور کلی است.
و مشغولی به نفس کیهانی به مدد آفتاب، بر این نهج است که در وقت مشغول شدن به نفس کیهانی چهار زانو نشسته سینه و گردن را بلند ساخته [معادل مقعد خود را حرکت دهد در نوشته دکتر تارا چند ]درست نگاهدارد و اعضا را حرکت ندهد و جمیع حواس را با دل ضبط کرده به نفسی که در میان سوراخ دل [ ذهن ]است مشغول شود، و دریای خطرات ترسناک که در دل می گذرد، نفس کیهانی را بسان پلی که از شاخه و چوب بست می سازند تصور کرده از آن دریا بگذرد.
و مشغولی دیگر این است که حبس بادها بکند، و عمل موافق آنچه مقرر است بجا آرد. چون از حبس نفس به جایی برسد که دیگر نگاه نتوان داشت، از راه یک پره بینی آهسته آهسته بیرون دهد. و کننده این مشغولی باید چنانچون ارابه ای باشد که اسبهای سرکش داشته باشد و سوار آن با هوشیاری تمام آن را راه می برد.
و در زمینی که مشغول [ سالک مراقب ] می نشیند پستی و بلندی نباشد و کثافت نداشته باشد و سنگریزه نداشته باشد، و زمین، گرم نباشد و گرد خاک نداشته باشد؛ و آواز به گوش او نرسد و گذرگاه مردم نباشد؛ و جایی باشد که دلش آرام یابد و جایی که از دیدن آن چشم او آزار نیابد و در آن تند باد نیاید، نشسته مشغول شود.
و علامت ظاهر شدن نفس کیهانی بر دل [ ذهن ] سالک در اول سلوک این چیزهاست: گاهی در تصور او مثل مه تاریکی در آید، و گاهی در تصور او تاریکی مثل دود در آید، و گاهی در تصور او مثل روشنی آفتاب در آید، و گاهی در تصور او مثل روشنی آتشی در آید، و گاهی در تصور او مثل باد وزان در آید، و گاهی در تصور او مثل کرم شبتاب در آید، و گاهی در تصور او روشنی مثل درخشندگی برق در آید، و گاهی در تصور او صافی و سفیدی مثل بلور در آید، و گاهی در تصور او روشنی مثل ماه در آید.(273)
بسشت در جایی از منظومه اش که درباره فرق مجذوب سالک با سالک مجذوب بحث می کند به سلوک مراقبه اشاره کرده تأکید می نماید که این سلوک با محافظت و شمارش نفس آغاز می شود و عمده پایه آن فرا بردن و فرو بردن دو باد است: یکی نفس و دیگری گ... می گوید: کسی که او به نوعی که در جوگ ابهیاس یعنی طریق کسب کردن خلسه قرار داده اند (مقرر کرده اند) مراقبت دم نماید و در آمد و بر آمد نفس و گ... را بطوری که مقرر کرده اند حاضر باشد و ورزش آن نسبت کرده شناسای حقیقت شده باشد و درونه [ ذهن - باطن ] او بر معرفت نفس کیهانی قرار گرفته تسکین و آرام تمام بر آن دریافت [ تجربه عرفانی خلسه ] حاصل کرده باشد او را سالک مجذوب یا عارف گویند. و بدان که سررشته (فرجام) این هر دو - یعنی مجذوب سالک و سالک و مجذوب - موکشه، یعنی رهایی از چرخه توالد و تناسخ است و آن مرتبه و مقام (یعنی رهایی از چرخه) که به سبب یکی از این دو طریق (جذبه، و مراقبه) حاصل گردد از طریق دوم نیز همان مرتبه و مقام میسر شود.(274)
و ذیل عنوان در معنی مراقبه و عرفان می نویسد: بسشت گفت: ای رامچند! معنی مراقبه، توجه خود را بند ساختن باشد. به این طریق که نباید گذاشت که ذهن به هر سو بدود و به چیزی تعلق کند. و مقید شدن به آن غفلتی از نگهداشت ذهن واقع نشود. و معنی عرفان، اندیشه کردن باشد در کمالات ذات نفس کیهانی، و فکر خود را صرف نمودن در صفات کمال نفس کیهانی بود... سالکان طریقت، جنبش نفس را که عبارت از جان باشد ذهن گفته اند. و کسی چون آن باد و آن نفس را بنوعی که جوکیان مقرر کرده اند در گرفتن، و نگهداشتن، و فرو گذاشتن (برآوردن) مراقبت و محافظ کند و ورزش آن نسبت را به کمال رساند ناچار مالک عنان ذهن شد، و جمعیت خاطر او را میسر گردد. و چون ضمیر تجربی او معدوم شد و از آن اثری نماند آمدن و رفتن این جهان از او برطرف شود و دیگر زاد نشود و نمیرد [از چرخه رهایی یابد]...
و باید که مربع [چهار زانو] نشیند، و کف دست راست را در زیر ناف بر کف دست چپ بهند بنوعی که پشت کف دست راست بر روی کف دست چپ باشد. و در حال تمرکز توجه، سر زبان را گردانیده بر آن سوراخ که در کام است بنهد و آن را بپوشد. و در تن سه رگی که گفته اند راه باد است و آن ها عبارتند از رگی لوله مانند که یکی از مجاری اصلی حیاتی بوده در طرف چپ بدن واقع است، و رگی دیگر که در جانب راست بدن است و رگ سومی که در میان این دو قرار داشته نفس از میان این سه راه می آید و می رود. و این باد نفس از پایین از طریق راه رگ میانی رفته در دایره ای که بر بالای تارک سر است جای می گیرد و می ماند. باید که جوگی آن باد نفس را در همان بالای تارک سر که بالاترین پایه کالبد است نگه دارد و نگهذارد که از راه بالایی تارک بیرون رود، و نگذارد که پایین آید و نگذارد که از راه بالای هیچ راه منفذ بیرون رود. و او جمیع منافذ و سوراخ های بالا و پایین را که در تن باشد محکم گیرد و محافظت نماید که اصلاً باد بیرون نتواند رفت. و در وقت محافظت و ضبط، جوگی باید که دل خود را جمع داشته خاطر را متعلق به هیچ اندیشه و هیچ فکر نسازد، و هیچ آرزو نکند. چون این نوع کند یقین داند که به این ترتیب ضبط باد نفس میسر گردد، و مقصود به حصول پیوندد. و این روش و این طریق را شنیده و از جوگیان کار کرده ضبط باد نفس را حاصل نموده بنوعی که ایشان راه نمایند بر آن عمل نماید، که ضبط باد نفس به دست آید. و چون این را که عبارت از ورزش این نسبت است بنماید باد نفس از جنبش باز ماند. و همین که نفس از جنبش بازماند ضمیر تجربی و ذهن از پریشانی باز رهد و چون طلای خالص کامل عیار گردد و غل و غش آن معدوم، و نابود شود. و بعد از معدوم و نابود شدن ضمیر تجربی و ذهن، سالک از کاملان در گاه حق گردد و به مرتبه ای رسد که از آن بالاتر هیچ مرتبه نباشد.(275)
بشست، آنگاه رسیدن سالک به مرتبه خلسه و شهود آگاهی محض و تجربه واحد بلاثانی را بقدری مهم می داند که می گوید چنین عارفی دیگر به قدرت های خارق العاده ای مانند معلق نگه داشتن خود در فضا یا قدرت بی وزنی، یا رفتن به آسمان و رسیدن به ماه بدون ابزار و وسیله، اهمیتی نمی دهد و به چنین توانایی های با دیده حقارت می نگرد. ضمناً دستیابی به چنین قدرت هایی را امری پیش پا افتاده وانمود کرده می گوید: به فضا بر آمدن، به چند چیز میسر می گردد: یکی آن که مهره سیماب [ جیوه ] را که به کمال می رسانند آن خاصیت پیدا می کند که چون کسی آن را در دهان بگذارد به هوا برآید و هر جا خواهد از راه هوا برسد. دوم، مردمی که افسون را می ورزند، به جایی می رسند که به هوا برآیند. سوم، از تمرین حبس نفس و به کمال رساندن آن، می توانند به هوا بپرند و به آسمان بروند. چهارم، با علم زمان شناسی و تنجیم، به قدرتی دست یابد که اگر خواهد به فلک برآید می تواند برآمدن. و مثل این. ای رامچند! کسی که به شهود نفس کیهانی نائل آمده عارف گشت به آسمان رفتن چه نیازی دارد؟! هرگاه به بقای حق باقی گردید و ذات او ذات برهمن گشت به فضا نرفتن، او را چه زیان دارد و چه نقصان می کند؟ مردی را که به عرفان کامل رسیده باشد از پریدن و از بر رفتن به هوا عار است که این کار به نزدیک عارفان چندان مقدار و اعتبار ندارد. و آن کس که عرفان نصیبش شده و محو مشاهده هستی مطلق گشته باشد او را به غیر از خلسه و شهود ذات برهمن هیچ چیز خوش نیاید، و او خود جز شهود برهمن هیچ نخواهد. مرد عارف از رسوم و عادات و شرایع مثل دعا و پرستش و غسل و ذکر خدا و تسبیح و تکلیف مذهبی و پاکی و عفاف و مراسم دینی و روزه گرفتن گذشته است، و او هرگز مقید به این نوع چیزها نگردد.(276)
ذیل گفته وی همان است که در اوپانیشاد کهن کتهه آمده است و آن کم بها دادن به اعمال صالحه باشد یا بی فایده شمردن آن، زیرا چنین اعمالی، شخص را به وصال نفس کیهانی نمی رسانند. می گوید: در دنیا دو چیز است: یکی خود یا خوشی دهنده دنیا، و دیگر خوب یا خوشی دهنده آخرت. این هر دو چیز است: یکی خوب یا خوشی دهنده دنیا، و دیگر خوب یا خوشی دهنده آخرت. این هر دو آدمی را در قید خود می آرد... معرفت نفس کیهانی، چیز است که شنوندگان آن هم کم یافت می شوند و اگر بشنوند نمی فهمند. و داننده و گوینده این سخن - سخن عرفانی درباره کیهان - انسان شناسی عرفانی و مراقبه - هم نادر است و یابنده این سخن هم نایاب است. هر که بسیار تیر فهم باشد این سخن را در می یابد، و هر که مرشد کامل داشته باشد این سخن را می فهمد...
گنج اعمال (صالحه) و نتیجه آن را من فناپذیر می دانم. چون این ها فنا پذیراند، بوسیله و از طریق این ها ذات باقی را چون توان یافت؟(277)
کیهان - انسان شناسی - فیزیولوژی عرفانیی که بشرح آمد کهن ترین توجیه برای مراقبه است. در طول این چند قرنی که از تکوین کهن ترین توجیه مراقبه می گذرد کیهان - انسان شناسی های دیگری برای توجیه آن به ظهور می رسند. بیشترین آنها که پس از کیهان - تشکیل می دهد. چنان که بودا از شصت و دو کیهان - انسان شناسی الحادی موجود در عصر خویش سخن می گوید.