فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

دو کانون در ساختار آدمی - دو باد حیاتی - پیوستگی نفس با آگاهی یا نفس کیهانی

سه مطلب کلیدی در کیهان - انسان شناسی عرفانی هست که سایر مطالب بر محور آنها می چرخد و همه حرف های دیگر به طفیل آنها ساخته و بافته شده اند. اول - دو کانون در ساختار آدمی است که عبارت باشد از آگاهی محض، همانچه اصل و مایه فعالیت های ذهنی است، و ناف که محل کشمکش دو باد حیاتی بدن یعنی نفس و گ... است. اگر چه آگاهی محض که نفس یا آتمن خوانده می شود با نفس کیهانی یا برهمن یک چیز واحد دانسته شده مبدأ اول و قدیم و ابدی هستی بتمامی و کیهان سراسر، معرفی می شود و بدین اعتبار همه چیز است و هیچ چیز جز او نیست؛ و در کنارش نمی توان یا موجود یا چیز مهم دیگری قرار داد، با این همه، در این کیهان - انسان شناسی، ناف نقطه فوق العاده دیگری است که اگر نگوییم مهم تر از مبدأ اول و قدیم یا برهمن است که آدمی می تواند سیر صدور را معکوس گردانیده به قوس نزول نقطه ختمی نهاده مراتب پست وجود را در قوس صعود به تحول واداشته به مبدأ اول یا برهمن باز برد. ناف کانون دومی در ساختار آدمی است که در آن دو باد حیاتی با هم سخت در کشمکش و کشاکشند. گ... بادی که از سوراخ مقعد خارج می شود یا بنابر کیهان - انسان شناسی عرفانی از دو سوراخ مقعد و مخرج ادرار بیرون می جهد و نطفه را نیز در زهدان زن می افکند تا تولدی دیگر حاصل شده چرخه توالد و تناسخ در گردش بماند با نفس که آهنگ فرا رفتن دارد پیچ و تاب می خورند و از دو سوی فراز و فرود زور کرده می خواهند حریف را مغلوب کنند. گرایش گ... بر این است که مراتب وجود را هر چه پست تر کرده به مادون بکشاند و بشریت را با مستی نطفه افکنی در چنگال بیرحم چرخه نگه دارد، ولی گرایش نفس که کار مایه زندگی است بر این است که حرکت انحطاطی و پست گ... را خنثی کرده نگذارد مرتبه وجودی پست تر از ادرار و مدفوع و نطفه پدید آید. در این میان آدمی بر سر دو راهی قرار گرفته است: به وضع مردم عادی غیر عارف و غیر اهل مراقبه بماند و در چرخه توالد و تناسخ به هستی ادامه دهد، یا با اتخاذ سلوک مراقبه، در یک نشستن مخصوص راه های انحطاط را که نه راه است بر روی گ... ببندد و آن را با سه باد حیاتی دیگر در خود فروکشد و خود را در ذهن و ذهن را در عقل یا هوش و این را در ضمیر تجربی توأم با جان، و این را در نفس کیهانی متعال قدیمی باقی...
مولف بریهد آرنیک می نویسد: او دالک از فرزندان درویش ارن به جاگنوالک گفت: ما چندی در کشور ماررا در منزل پاتنجلی مشغول فرا گرفتن علم مراقبه بودیم... آنچه را ما از او شنیده ایم یک به یک در خاطر داریم. اکنون حقیقت آن رشته که همه به آن مضبوط است و آن که در همه باطن هاست اگر می دانی برای ما بیان کن و به ما بیاموز... جاگنوالک گفت: به رشته باد، این عالم و آن عالم و جمیع عناصر، مضبوط است. چه، بعد از مرگ، جمیع اعضا از هم جدا شوند. تا به رشته باد که عین نفس است مضبوطاند، متحد و متفق اند؛ و وقتی که نفس در آدمی نباشد می گویند که او مرده است؛ و در آن مرده، حرکت نمی ماند.
اودالک گفت: همان طور که این را شرح دادی آن را هم که در همه باطن ها هست بیان کن.
جاگنوالک گفت: آن که در... هست و در... هست... و در ضمیر تجربی توأم با جان [ جیوآتما ]هست همان نفس تو است، او دیدنی نیست و همه را می بیند... فناناپذیر است.(246)
مولف چاندوکیه اوپانیشاد هم که پس از بریهد آرنیک طویل ترین اوپانیشادهاست می نویسد: باد حیاتی خون را موضوع تفکر و تأمل مراقبه ای قرار بده. آنچه جانوران به مدد آن زیست می کنند آنرا نفس می گویند. آنچه به وسیله اش ادرار و مدفوع می کنند آن را گ... می گویند. از این جهت، پیوندگاه نفس و گ... را که در ناف گره خورده اند بیان می گوید. آن بیان، گفتار است، برای این که چون نفس و گ... از حرکت باز ایستند آن وقت سخن گفته می شود.
گفتار، آیه ودا است که چون نفس و گ... از حرکت باز ایستند آیه ودا خوانده می شود. آیه، ساماودا است که چون نفس و گ... از حرکت بایستند ساما خوانده می شوند. ساما تلاوت با آهنگ که چون نفس و گ... از حرکت بایستند تلاوت با آهنگ ودا (و شاید ساماودا) خوانده می شود.(247)
در جوگ بسشت می خوانیم: بعد از این سخنان، بهسند گفت که ای بسشت! حقیقت باد، و نفس که در تن جاندار در می آید و بیرون می رود، و سبب بقای این تن های جانداران می گردد حالا من با تو بطور مشروح می گویم، زیرا که مدار و مراقبه بر آن است. گوش به من دار، و بشنو که دو باد است که در تن آدمی راه دارد: یکی را نفس نام است و دوم را گ...(248) و عارفان در میانه سینه، صورت گل نیلوفر اعتبار کرده اند که این نفس در میان آن گل نیلوفر می باشد و گ... [ اپان ] در پایین آن گل می باشد. و کسی که طریق حبس و نگاهداشت این باد، و ورزش فرو گذاشت آن که مدار مرحله حبس نفس مراقبه [ جوک - یوگا] است بعمل آورد او عمر دراز می یابد. و من بسبب همین ورزش، که به کمال رسانیده بودم این روزگارهای دراز زیسته ام و مرگ پیرامون حال من نگشته است. و از این دو باد که گفتم، نفس صفت گرمی دارد و گ صفت سردی. و همین دو باد است که تن هر کس بدو پایدار و قائم است. و آگاهی که در تن جاندار است آمدن و رفتن این هر دو باد است. و این ها در فضای سینه با این هر دو صفت گرمی و سردی در رنگ خورشید و ماه باشند در فضای بالا. این هر دو باد، چه در حالت بیداری و چه در حالت خواب کردن که آدمی در آن خواب بیند و چه در حالت خواب عمیق که در آسایش تمام باشد و اصلاً خواب و خیال گرد او نگردد در تن جاندار به یک رنگ باشد و تفاوتی به سبب این سه حالت در حال این هر دو باد پیدا نشود. اگر چه آن هر دو باد در تن هست لکن بغایت نازک و باریک است که حرکت و جنبش نبض این هر دو باد مانند نازکی و باریکی رگی است که در میان بیخ نیلوفر به نظر در می آید و از تارمو بغایت باریک تر است... این نفس همیشه در آمدن و رفتن باشد و در وقت آمدن دوازده انگشت از سوراخ بینی درون رود، و در وقت برآمدن هم تا دوازده انگشت بیرون از سوراخ سیر او باشد. جاندار که زندگی دارد و در حرکت و سکون زندگانی می نماید بسبب همین بادها باقی می ماند، و چون این باد دوم - نفس - منقطع شود و از آمدن و رفتن بازمانده آن تن داخل مرده ها گردد. و گ... نیز همچو نفس در جنبش و حرکت باشد و میدان جولان آن از سینه تا پایان [پایین ] بود، و در بقای تن مانند نفس است که چون از حرکت و جنبش باز ماند آن تن از مرده ها شمرده می شود.
و شنو ای بسشت! مرد باید که در وقت خواب و بیداری این نفس را بنوعی که گفته اند رعایت کند و این رعایت را پرانایام گویند، و این ورزش بغایت سودمند است. و پرانایام بر سه بخش است: یکی در فرصتی که دوازده حرف را بر زبان تواند آورد نفس را تا مدت دوازده حرف بر زبان آوردن، حبس کند و در درون نگه دارد. و این بخش دوم است. بخش سوم حبس نفس ای است که همان نفس محبوس نگاه داشته شده را از راه سوراخ راست بینی تا مدت دوازده حرف گفتن، آهسته آهسته بیرون آورد و ورزش این نسبت را به خود قرار دهد و در این مشغولی، خاطر را به هر جا پریشان نکند و ذهن خود را به هر جا بند نسازد که اگر ذهن او به اینجا و آنجا برود این مشغولی [ حبس نفس ]برایش نتیجه ندهد و سودمند نبود. چون این ورزش را بطوری که درویشان عارف و سالکان طریقت کرده اند به کمال رساند در اندک مدتی مرتبه ای را که آرزوی دل سالکان است بیابد و مقصود او [ نجات از چرخه توالد و تناسخ ]حاصل گردد.
مردی که مشغول حبس نفس خواهد شد و در گرفتن نفس و نگه داشتن و فرو گذاشتن (بازدم) تأکید خواهد نمود البته او را ملکه به هم خواهد رسید و او را ادراک روی خواهد نمود که در گرفتن نفس و نگهداشت و فروگذاشتن آن چون دمه آهنگران خواهد شد و به همان قدر باد که از بیرون گیرد باز بگذارد... بعد از آنکه در گرفتن نفس و گذاشتن تفاوت واقع نشود (و هر دو عمل دم و بازدم باندازه گفتن دوازده حرف طول بکشد) باید که ذهن او بر پره بینی که جای در آمد باد است متمرکز بوده باشد و به جای دیگر متوجه نشود و و همچنین در وقت نگهداشت هم نظر را به دیگر نکند و ذهن خود را بر جای دارد و همچنان در وقت فروگذاشت نفس رعایت این نسبت کند. و چون پریانی به خاطر او راه نیابد او را فایده تمام دهد و بغایت سودمند افتد...
بدان که این باد و نفس، از گل نیلوفر که در میان سینه اعتبار نموده اند بر می خیزد و تا دوازده انگشت بیرون از سوراخ بینی که سیر گاه اوست می آید و چون بیشتر رفت نابود و معدوم می گردد. گ... از دوازده انگشت پایین تر از گل نیلوفر بر می خیزد و تا گل نیلوفر سینه بر می آید و نابود می گردد، و سیر گاه او دوازده انگشت پایین مذکور است.
و بدان که این هر دو باد نفس و گ... در تن آدمی خاصیت خورشید و ماه دارند، زیرا که گ... چون ماه به تمام اعضاء و رگ ها فیض می رساند و بهره از غذا و غیره می دهد. و نفس چون خورشید آن بهره و آن فیض را در تن آدمی پخته می گرداند و هضم می سازد که به جای نشیند. و ماحصل آن که کسی که سیر این باد را یعنی نفس و گ... را بشناسد و بر حقیقت روانی که از کجا بر می خیزد و تا کجا سیر نموده و به چه گونه در آمد و برآمد دارد مطلع شود و سررشته این ها را به دست آورد که از کجاست تا کجا، و به مبدأ [ مبدأ اول و قدیم و ابدی یا نفس کیهانی ] چه وابستگی و نسبت دارند؛ و او را قدرت بر حاصل کردن این ورزش شود، اوست که از چرخه بازپیدایی و از زادن و مردن های تکراری خلاص گردیده است.
و بدان که در حقیقت، همین یک باد است که به اعتبار سیر بالا در آمدن و برآمدن، خاصیت خورشید پیدا کرده و به اعتبار سیر پایین به خاصیت ماه منسوب شده است. و کسی که حقیقت این حال را بداند اوست که کمال حاصل کرده از چرخه توالد و تناسخ وارسته شده است.
و بدان که نفس را سیری است معین که از کجا تا کجا باشد. و همچنین گ... را همین حال است. و نفس در بیرون از حد سیر خود نابود و ناچیز است؛ و گ... هم بیرون از حد سیر خود نابود و ناچیز می باشد. پس در آنجا که سیر گاه و حد آن است این یک معدوم و نابود است و آنجا که سیر گاه و حد این است آن یک نابود است. و در میانه حدهای هر دو، مقامی بزرگ و مرتبه ای والاست که یافت آن مرتبه، اهل مراقب ء ماهر و عارف را به کمال می رساند که بالاتر از آن مقامی و مرتبه ای در تصور کسی نباشد، و آن مرتبه جای ظهور و تجلی هستی مطلق و آگاهی محض است. آن مرتبه و مقام را باید از طریق مراقبه دریافت و مستغرق آن مرتبه گشته باید بود.(249)

سرایت و امتداد کیهان - انسان شناسی - فیزیولوژی عرفانی در جهان اسلامی

بنابر کیهانی - انسان شناسی عرفانی، صدور مراتب وجود از نفس کیهانی است که در نظر اهل این نحله خورشید وجود بشمار آمده تجلی و ظهور مراتب وجود از مصدر آن صورت می پذیرد. پس طلوع عبارت است از ظهور و نزول. از طرفی چون نفس در وجود آدمی که همان باد کیهانی باشد از برهمن آتمن [ نفسی کیهانی نفس فردی ] صادر شده است وجود و ظهورش باید طلوع شمرده شود. و چون گ... آخرین مرتبه وجودی آدمی است غروب را می ماند که آخرین صورت آفتاب باشد. بدین اعتبار، در نصی که از ایتریه آرنیک نقل کردیم خواندیم که در طلوع نفس بر همه ظاهر گشت و نفس پرات نام یافت یعنی صبح صادق. و چون همه حواس وقت خواب در نفس غروب می کنند و فرومی روند نام نفس شام می شود. و در وقت بیداری که باز حواس، خود را ظاهر می کنند نام نفس روز می شود. و نفس وقتی که گ... شده همه حواس را به غروب می کشاند نام آن شب [ مغرب ]می شود.(250)
با سرایت و انتقال کیهان - انسان شناسی و فیزیولوژی عرفانی به جهان اسلامی، صوفیان این نحله، اپان یا گ... را به لفظ عربی دبور برمی گردانند تا به شیوه معمول خود که استتار و رمز و اشاره باشد حقیقت معنایش را در میان خود حفظ کرده و از اغیار پوشیده داشته باشند. فرهنگ نویسان که از کم و کیف این نحله و افکار و جهان بینی بی خبرند در فهم معنای دبور در می مانند؛ ولی چون امانت نقل دارند از یکدیگر یا از منابع خاص صوفیان این نحله شرح و تعریفی برای آن می آورند که از واقع امر بدو نیست. مولف مرآةالعشاق درباره باد می نویسد: تقلب دل [ ذهن ] را گویند از حالی به حالی. اگر از مشرق عالم وجود و کشور وحدت [ واحد بلاثانی - نفس کیهانی نفس فردی ] تقلب یافته باشد آن را صبا گویند. و اگر از جهت مغرب در عالم کثرت و امکان متحرک شده باشد دبور خوانند.(251)
مولف غیاث اللغه ذیل دبور می نویسد: بادی که از مغرب وزد. و این باد را اطباء بد شمارند. و مولانا یوسف بن مانع در شرح نصاب نوشته که دبور مأخوذ از دبر است که به معنی پشت باشد.(252)
ملا محمد بلخی می گوید:
فکر کان از مشرق آید آن صباست - وانکه از مغرب، دبور و با وباست
مشرق این باد، فکرت دیگر است - مغرب این باد، فکر زان سر است
نیکلسن در تفسیر این بیت، می گویند: باد مشرق، فکر روحانی است و باد مغرب، فکر نفسانی.(253)
در اصطلاحات الصوفیه عبدالرزاق کاشانی، و در رسائل شاه نعمت الله ولی، ذیل دبور آمده است: صولتی که داعیه هوای نفس و استیلای آن باشد تشبیه کرده به ریح دبور که از جهت مغرب می آید.(254) و چنین صولتی از جهت طبیعت جسمانیه ظاهر می شود که مغرب نور است. و در مقابل آن، قبول یا باد صبا است که از جهت مشرق می آید.
در منتهی الارب آمده است دبور. [د] (علیه السلام) باد پس پشت، خلاف صبا. و در بحرالجواهر: باد مغرب. در حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی: باد فرودین. در مقدمه ترجمان القرآن، جرجانی: باد پس پشت یعنی باد که از مغرب به ظرف مشرق وزد. باد پس. مقابل باد برین.
خاقانی می گوید:
گه شناس قبول از دبور بی خبری - گه تمیز قبل از دبر نمی دانی.
همچنین صوفیان این نحله، برای سوراخ خروجی این باد حیاتی که اولین سوراخ از سوراخ های نه گانه بدن است که در وقت نشستن برای مراقبه باید با پاشنه پای چپ مسدود شود تا بعد نوبت بستن سوراخ دوم با پاشنه پای راست برسد که بزعم فیزیولوژی عرفانی گ... از آن هم خارج می شود، اهمیت فوق العاده ای قائل اند. چنان که آن را با رمز باب الابواب می خوانند، زیرا اولین و مهم ترین دروازه از نه دروازه بدن است که باید مسدود شود. جرجانی که به ریشه هندی و اوپانیشادی اصطلاحات این نحله پی نبرده است می پندارد باب الابواب رمزی برای توبه است. می نویسد: توبه است، چه اول مقام است که بنده بوسیله آن به حضرت قرب از جناب رب [ خلسه ]داخل می شود.(255) لکن مولف مرآة العشاش می نویسد: باب الابواب، توبه را گویند که مدخل سالک است به جناب قرب و رجوع است به ارادت خویش به مبدأ اصلی.(256) ذیل تعریفش انطباق کامل دارد با مراقبه اوپانیشادی و بودایی و پاتنجلی که طی آن سالک با ارادت خویش می خواهد به مبدأ اصل یعنی نفس کیهانی رجوع کند، و نخستین حرکتی که در این سلوک یا مجاهده می کند سد کردن باب الابواب با پاشنه پای چپ است.
تمرین تمرکز ذهن از طریق حبس نفس یا شمارش نفس ها، تمرینی است که سعد الدین کاشغری از صوفیان این نحله و از مشایخ عبدالرحمن جامی، توصیه کرده است. جامی در شرح رباعیات در وحدت وجود می نویسد: مولانا و مخدومنا سعدالملة و الدین الکاشغری به التماس (تقاضای) بعضی از اجله اصحاب و اعزه احباب، کلمه ای چند در بیان کیفیت اشتغال این عزیزان به ذکر و توجه نوشته بودند. اکنون آن نوشته هم به عبارت شریفه ایشان بر سبیل تیمن و استرشاد در قید کتابت آورده می شود... مبانی طریق مشغولی این عزیزان آن است که می گوید: هوش در دم، و خلوت در انجمن. معنی هوش در دم آن است که هر نفسی که بر می آید می باید که از سر حضور باشد و غفلت بدان راه نیابد. طریق مشغولی آن آن است که این کلمه طیبه لا اله الا الله محمد رسول الله را بتمام می گویند. و کیفیت گفتن آن است که زبان را بر کام می چسبانند و نفس را در درون نگاه می دارند آن مقدار که می توانند، و متوجه قلب صنوبری می شوند که ذکر از قلب گفته شود نه از معده - و این توجه را مهم می دارند. و در عقب هر ذکری ملاحظه این معنی را که خداوندا مقصود من تویی و رضای تو، مرعی می دارند. این مشغولی را در جمیع احوال در رفتن و آمدن و طعام خوردن و وضو ساختن نگاه می دارند. امری دیگر هست که بعضی زیاده می کنند، و آن آن است که یکسر الف لا را از سر ناف اعتبار می کنند و کرسی لا را بر پستان راست و یکسر لا را بر سر قلب صنوبری، و اله را متصل کرسی لا که بر پستان راست واقع شده است. و الا الله و محمد رسول الله را متصل قلب اعتبار می کنند. این شکل را به این کیفیت نگاه می دارند و به ذکر مشغول بدان طریقه که مذکور شد می باشند. طریقه ذکر ایشان این است، و الله اعلم. و طریقه توجه ایشان آن است که دل خود را به آن جناب مقدس تعالی و تقدس حاضر می دارند مجرد از لباس حرف و صوت و عربی و فارسی، و مجرد از جمیع جهات، و دل خود را از محل او که قلب صنوبری است دور نمی دارند. چه، مقصود مجرد از جهات هم آنجاست. حق تعالی در کلام مجید فرموده است: و نحن اقرب الیه من حبل الورید...
اما بواسطه ضعیفی که بصیرت راست دریافت این معنی تمام میسر نمی شود و لکن بتدریج این معنی پرتو می اندازد و چنان می شود که غیر این معنی در نظر بصیرت چیزی نمی ماند هر چند خواهد که از خود تعبیر کند نتواند مانند کسی که در بحر فرو رفته است تا گردن و چشم او به غیر بحر نمی افتد، و بتدریج چنان می شود که اینها در نظر او آیند و لکن همچون آن شبح ضعیف که از دور دور مرئی (دیده) شود و نمی تواند که باطن آن شخص را نیک مشغول گرداند. اما اگر در این توجه که مذکور شد تغییری باشد این معنی را به آن اسم مقدس که اسم ذات است بر دل خود تازه می کند و مراقب این معنی می باشد مانند کسی که چشم بر چیزی گذاشته است و می بیند و از دیدن به تعقل نمی پردازد.(257)
و می نویسد: در جای خالی (خلوت) دو رکعتی نماز بگذارد، و چند نوبت به قوت نفس برکشد و خود را خالی سازد و به طریقه معهوده مشغول شود؛ و در ظاهر نیز پیش حضرت جامعه خود [آگاهی محض که به حالات مختلف ذهنی در آمده فعالیت های مختلف می کند ]تضرع نماید و بکلی به او توجه کند و بداند که این حقیقت جامعه [ آتمن - نفس فردی - برهمن یا نفس کیهانی ] مظهر مجموع ذات و صفات خدای است سبحانه، نه آن که خدای در وی حلول کرده، تعالی الله عن ذلک، بلکه به منزله ظهور صورت است در مرآت.(258) و در صفحه 96 می نویسد: ذکری که جاری است به نفس حیوانات، انفاس ضروریه [ نفس کشیدن غریزی ]ایشان است. زیرا که در برآمدن و فرو رفتن نفس، حرف ها که اشارت است به غیب هویت حق سبحانه، گفته می شود اگر خواهد و اگر نخواهند... و سالک باید در خروج و دخول نفس واقف باشد که در نسبت حضور مع الله فتوری واقع نشود. و در صفحه 99 می گوید: گفته اند: باز داشتن نفس [حبس نفس ]در وقت ذکر سبب ظهور آثار لطیفه است و مفید شرح صدر، و اطمینان دل است و یاری دهنده است در نفی خواطر. و عادت کردن به حبس نفس سبب وجدان [ احساس ] حلاوت عظیمه است در ذکر، و واسطه بسیاری از فواید دیگر. و حضرت خواجه [محمد بخاری نقشبند] در ذکر، حبس نفس را لازم نمی شمرده اند چنان که رعایت عدد [دوازده حرف جوگ بسشت ] و لازم نمی شمرده اند اما رعایت وقوف قلبی را مهم می داشته اند و لازم می شمرده اند.
جواد نور بخش، ذیل حبس نفس می نویسد: در طریقت، بیشتر اذکار قلبی را با نگهداشتن نفس در سینه مشغول می شوند، و در اصطلاح می گویند با حبس نفس به ذکر قلبی می پردازند.(259)
در اصطلاح صوفیه این نحله، سالک یا منتهی و عارف چنانچه در زمان حاضر به علت ورود واردی یا جذبه ای از حق بر دلش چنان مشغول شد که او را از یاد گذشته و آینده باز دارد آن زمان را وقت گویند. ابونصر سراج طوسی که به کنه مراقبه و خلسه پی نبرده است می نویسد: زمانی را که بین گذشته و آینده است وقت گویند. جنید گفت: وقت عزیز است، هرگاه فوت شود بدست نیاید. یعنی نفس و وقت تو که بین نفس گذشته و آینده اند هرگاه به غفلت از یاد خدا فوق شوند دوباره بر نمی گردند.(260) مؤلف اسرار التوحید هم می نویسد: شیخ گفت: وقتک بین النفسین. وقت تو میان دو نفس است. یکی گذشته و یکی نا آمده. پس گفت: دی شد و فرداکو؟ روز امروز است. الوقت سیف قاطع.(261)
شاه نعمت الله ولی (730 یا 731 - 834) می نویسد:
مصراع: بگذر از ماضی و مستقبل که حالت فوت شد.
زیرا که تدارک ماضی ضایع کردن وقت است، و فکر در مستقبل فوت شدن وقت است. و به این معنی گفته اند: الصوفی ابن الوقت.

دو وجود اعلی و ادنی - دو گرایش متخالف در کیهان و انسان - کشمکش این دو - قوس نزول و قوس صعود

تا اینجا دریافتیم که در کیهان - انسان شناسی عرفانی، دو وجود اعلی و ادنی فرض می شود: یکی برهمن آتمن یا نفس کیهانی نفس فردی که وجود اعلی و مبدأ اول، یا قدیم و ابدی و فنا ناپذیری یا باقی است. و دیگری اپان یا گ... که در ناف یا زیر ناف جای دارد و عامل راندن ادرار و مدفوع به پایین و در عین حال افکندن نطفه در زهدان زن، و گردش توالد و تناسخ در چرخه موهوم است.
عالم عینی، مبدأ و اصل ممتازی دارد که وجود اعلای برهمن آتمن باشد. آتمن که با برهمن یکی است اصل ممتاز و وجود اعلای عالم ذهنی انسان هم هست. همان گونه که رودها از باران و ابر و بالاخره از دریا صادر می شوند و به آن باز می گرداند همه اشیاء و عناصر و آدمیان نیز از برهمن سرچشمه گرفته و هم بدان باز می گردند همه اشیاء و عناصر و آدمیان نیز از برهمن سرچشمه گرفته و هم بدان باز می گردند. برهمن، وجود اعلی قدیم است و کیهان به منزله معلولی که از آن ظهور یافته است. مخلوقات، مراتب وجودی متسلسل صادر از ذات برهمن اند. مولف تیتریه اوپانیشاد می گوید: آنچه را که تمام موجودات از آن صادر می شوند، و چون پدید آمده در آن زنده می مانند و چون منهدم گشتند بدان باز می گردند، آن را باز شناس.
این وجود اعلی، در ساختار آدمی، به گونه نفس فردی [ آتمن ]حضور دارد. در همین ساختار، وجود دیگری به نام اپان [ گ...] هست که وجود ادنی است. از گ... پست تر، چیزی در وجود آدمی نیست. آتمن، در یک یا دو تحول به مرتبه وجودی نفس رسیده است. نفس چند مرتبه وجودی پست تر از خود را صادر و ظاهر ساخته است.
نفس، حرکتی رو به بالا دارد و به سوی آتمن می گراید. گ... گرایش به پایین و عنصر کثیف دارد. نفس که با آگاهی قرین است می خواهد به مبدأ اول و قدیم که وجود اعلای آتمن برهمن باشد باز رود. گ... حرکتی فروردین و رو به پایین می کند و می خواهد از نور و شعور و هستی روحانی بگریزد... گرایش نفس و گرایش گ... دو گرایش متخالف در وجود آدمی هستند که سرنوشت او را تعیین می کنند: او را به راه نیاکان [ راه غیر عارفان ] برده پس از مردن روحش را چندی در ماه نگه داشته سپس او را از همان طریق به عالم خاک باز می گردانند تا به صورت حشره یا جانور یا آدم خوشبخت یا بدبختی زندگی جدیدی را آغاز کند. یا او را به راه خدایان [ راه عارفان ] که از خورشید می گذرد و به نفس کیهانی می انجامد می برند.
راهی که عارفان اهل خلسه پس از مرگ می پیمایند سیرروحانی و سیر در قوس صعود است. اما قوس نزول مسیری است که اشیاء و جانوران و آدمیان در صدور از مبدأ اول قدیم و ابدی که نفس کیهانی باشد پیموده اند. هم اشیاء و جانوران و هم غیر عارفان و هم عارفان این قوس را طی کرده اند تا وجود یافته اند. فقط پس از مرگ است که راه غیر عارفان از راه عارفان جدا می شود.
عارفان برای این که بتوانند راه خدایان و نه راه نیاکان را پس از مرگ طی کنند چاره ای جز این ندارند که طریقت مراقبه منتهی به خلسه را پیش گیرند و این خلسه روی را تکرار کنند. در این صورت، نفس ایشان گوهری می شود متمایز از نفس دیگران؛ گوهری که به محض قالب تهی کردن به خورشید رفته از آنجا در دریای نور و سرور و وجود و شعور نفس کیهانی غرقه خواهد گشت.
عروج در قوس صعود، با طی طریقت مراقبه منتهی به خلسه، آغاز می شود.