فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

کیهان - انسان شناسی عرفانی

متفکرانی که در آیین بومیان هند تأمل می کنند یا آنها که در تکوین آن سهم داشته اند چون در احوال مختلف آدمی که بیداری، رویا، خواب باشد می اندیشند در می یابند که آگاهی آدمی در این سه حالت، وضع متنازلی به خود می گیرد. از حالت خلسه خود بخودی که وضع طبیعی افراد نادری است یا از آنچه برای خودشان پیش آمده است به مشابهت یا قرابتش با خود عمیق پی می برند. پس به چهار حالت آگاهی واقف گشته حالت چهارم حالت متوالی مرتباً متعالی می یابد. آنگاه به حقیقتی بزرگ دست می یابند و آن این که آگاهی محض که در حالت چهارم - اوستنها تریا - هست همان سه حالت دیگر را، هم به خود می گیرد. و این حقیقتی است که روان شناسی جدید بر پایه اش قرار گرفته و ما در اوایل این کتاب به بیانش پرداختیم.
متفکران هند باستان که نظریاتشان پس از قرن ها تدوین گشته و به صورت اوپانیشادها در آمده است آگاهی محض یا شعور را نه تنها در ذهن انسان و ساختارش بتمامی بلکه در کیهان مهم ترین چیز بلکه مقوله واحد و یگانه و بی رقیب می انگارند و از آن در زبان خود که سانسکریت باشد با لفظ آتمن تعبیر می نمایند. آتمن یا آتمای موجود در هر فرد با آتمای موجود در دیگران یکی است و همه اجزاء یک کل نبوده بلکه وجود واحدی به نام برهمن هستند. رابطه آتمن با برهمن شبیه رابطه قطره با دریاست با پرتو با شعله شمع یا پرتو آفتاب با خورشید. از این اندیشه ها یک کیهان شناسی ساخته می شود که بالای ذهن شناسی قرار گرفته اس. سپس می اندیشند که ذهن با چهار حالتی که به خود می گیرد منشأ تن آدمی است و همین آگاهی محض که سه حالت دیگر ذهن را به وجود می آورد تن آدمی را هم ساخته است. و چون تن یا بطور کلی عالم جسمانی دارای عناصر یکسانی نیست و عناصر متشکله آن مختلف اند به ترتیب متنازلی از آگاهی محض پدیدار شده اند. عناصر متشکله بدن از دو دسته عناصر لطیف و عناصر کثیف ترکیب یافته است؛ و در کنار جسم کثیف، جسم لطیف داریم. عناصر کثیف به هنگام مرگ از بین می روند ولی عناصر لطیف و جسم لطیف باقی می مانند. آگاهی محض که منشأ مراتب ذهن و نیز مراتب وجودی تن یا جسم آدمی است باقی و قدم و لایزال است.
در حالت خلسه، که چهارمین حالت ذهن باشد آگاهی محض یا نفس فردی که خود نفس کیهانی هم هست تجربه می شود همانچه عاری از محتوای تجربی یا تأثیرات و ادراکات محسوس و تعقل و اندیشه و یاد باشد. این آگاهی محض یا نفس فردی، هم وجود محض است و هم آگاهی محض و هم سرود [ سعادت ]محض. از طرفی می دانیم که زندگی و جان هم مشتمل بر همین سه چیز یعنی شعور و احساس شادی یا ابتهاج و عواطف و حرکت است حرکتی که ذهن آن را به گونه ظهور و وجود در می یابد. پس جان یا زندگی - مرتبه ای از مراتب تنزل آگاهی محض یا آتمن یا برهمن است.
بدینسان، متفکران هند باستان که اندیشه و راهی غیر ودایی دارند بخصوص آنان که از طبقه کشاتریا هستند و راجه یا حاکم نظامی گشته اند یک انسان شناسی به وجود می آورند که شامل ساختار آدمی و فیزیولوژی اوست. پس دو طرف بالا و پایین نظریه آنان در باب ذهن آدمی - حالت چهارگانه ذهن - ساخته و پرداخته می شود، و آیینی و فلسفه ای پدید می آید شامل 1 - کیهان شناسی 2 - انسان شناسی 3 - فیزیولوژی. مراقبه منتهی به خلسه هم توجیه خود را می یابد. بدین شرح که ادعا می شود آدمی طی مراقبه با اراده خویش، مراتب دون وجودش یعنی پست ترین عناصر متشکله آن را در ذهن یا در اندیشه و اندیشه را در آگاهی محض محو و مندرج یا مستغرق می گرداند تا نفس فردی او به نفس کیهانی پیوسته به وصال مبدأ نائل آید. حالتی که در لحظه خلسه پیدا می کند تجرید است تجریدی؟ با تجربه واحد و فرد همراه بوده تفرید هم هست. از مراتب دون وجود، فانی یا خالی یا عاری و منزه گشته به وجود نفس کیهانی، باقی می گردد به همان مرتبه وجودی که قدیم و ازلی و لایزال و باقی است. قدیم یا نفس کیهانی - نفس فردی، از مراتبی که طی قوس نزول پیموده و به خود گرفته است طی قوس صعود مراقبه منتهی به خلسه به مرتبه اصلی و اولیه باز می گردد. حرکتی که سالک در حین مراقبه دارد سیر روحانی است و پیمودن قوس صعودی کیهان که بواسطه آن مراتب مادون هستی به مراتب مافوق و سرانجام به مقام لایتناهی باز می گردند، یعنی مسیری عکس ترتیب وجود و آفرینش را می پیماید.
به عقیده متفکران هند باستان، نفس فردی در اصل همان نفس متعالی کیهانی یا نفس کلی، و منشعب از آن است منتهی مراتب مادونی هم به خود گرفته و به صورت کالبد و عناصر پستی مانند ادرار و مدفوع و بادی که از مقعد خارج می شود در آمده است. پیش از آنکه به مرتبه نفس و باد گلو و حرارت طبیعی بدن و خون و گ... در آید سه مرتبه وجود که فراتر از آنهاست پیدا کرده است. این سه مرتبه وجودی که دون آگاهی محض [ آتمن ] و فوق عناصر جسمانی باشد عبارتند از آنچه در حالت خواب عمیق پیدا می کند و حالتی که در رؤیا می یابد و حالتی که در وقت بیداری دارد. فرق آگاهی محض در حال خلسه و در حالی که با نفس کیهانی و متعال و کلی جفت بلکه یکی است و در وحدت محض بسر می برد با همین آگاهی در مرتبه بیداری این است که در بیداری فقط اشیاء صلبه یا عناصر کثیف، و نه لطیف، را درک می کند و استعدادهایش متوجه عالم زمانی - مکان، و نمود است. در حالت رویا، مرتبه وجودی بالاتری دارد. چون فشار عالم طبیعت یا جهان اشیاء بر آن بیکسو رفته دیگر تحت تأثیر عالم ماده نیست و ادراکی لطیف تر و کنشی بهتر دارد. در حالت خواب عمیق، سبکبال تر از پیش می شود و جهان کثرت از طریق ادراکات حسی، آن را مشوش و پراکنده نکرده متوجه این و آن نمی گردانند. حالت خواب عمیق به حالت فراتر از خود که حالت آگاهی محض بی متعلق باشد، حالت آگاهی عاری از تجربیات روزمره و عادی، بسیار نزدیک است. حالت چهارم، که فراتر از حالت آگاهی فاقد محتوای تجربی است به انسان شادی و احساس آزادی و بی قیدی خاصی می دهد که فقط کودک در درون جنین از آن برخوردار است. همان طور که حالت ذهنی بچه در زهدان مادر مبدأ حالت خواب عمیق او پس از تولد، و حالت رویای او، و حالت بیداری اوست، و سپس طی مراحل متوالی کودکی و نیز مراحل نوجوانی، جوانی، پیری، حالات و اوضاع پیچیده تری می گیرد در یک انسان عاری و بالغ هم می تواند در شبانه روز همین چهار حالت را به خود بگیرد. منتهی حالت چهارم به استثنای اشخاصی که بطور موروثی مجذوباند از طریق مراقبه با شرایط و تمرین های خاصش رخ می دهد. در این حالت، نفس فردی یا آتمن به نفس کیهانی یا نفس متعال - پرم آتمن - می پیوندد و دانش یا شعور با هستی یا وجود یکی می شود و البته با سرور یا ابتهاج هم که جزء همیشگی و لازم خلسه باشد.
این که ماندوکیه اوپانیشاد می گوید آتمن چهار پهلو یا چهار پا دارد اشاره به همین چهار حالتی که ذهن به خود می گیرد می نماید. واضعان کیهان شناسی های رنگارنگ عرفانی بعدها بر پایه همین چهار حالتی که شعور موجود در ذهن آدمی به خود می گیرد چهار عالم در کیهان تعبیه می کنند و چهار خدا را که بعضی مقتبس از وداها است بر می شمارند و هر یک را صاحب یا موکل آن عالم بحساب می آورند: براهمن، ایشوارا، هرن گربهه، و وراج.
صوفیان این نحله، چهار حالت ذهن را چهار عالم: لاهوت، که همان حالت آگاهی محض باشد؛ و جبروت، که حالت خواب عمیق باشد؛ و ملکوت، که حالت رویا یا خواب به آرام باشد؛ و ناسوت که حالت بیداری و عالم ظاهر یا طبیعت باشد، خوانده اند.
نویسنده ماندوکیه می گوید: هر چه هست اسم اعظم اوم است.(228) و بیان آن این است که هر چه شده است و هر چه می شود و هر چه خواهد شد همه اوست. و هر چه از هر سه زمان برتر است [ قدیم است ]همه اوست. و هر چه هست، همین اوم است که هم برهمن [ نفس کیهانی ]است و هم آتما [ نفس فردی - آگاهی محض موجد سایر حالات ذهن و عناصر متشکله تن ]. آتما، چهار پا دارد. پای اول... پای چهارم آتما، آگاهی محض است. که از سه حالت خواب عمیق و رویا و بیداری برتر است. آن را این هم نتوان گفت که با علم یکی می شود. و آن را داننده هم نتوان گفت نادان هم نتوان گفت. آن در نظر آمدنی [ مشهود ]نیست؛ و آن را صفتی هم وصف نتوان کرد. آن، گرفته نشود. آن، بی نشان است. آن را با ذهن هم نتوان یافت. او در گفتار نیاید. او را به او توان دانست [آگاهی محض فقط می تواند به خود استشعار یابد و سپس از استشعار به خود هم عاری و منزه گردد تا آگاهی محض بی متعلق بماند]. فنای همه کیهان در ذات اوست [چنان که محو تمامی مراتب وجود سالک در حال خلسه در آگاهی محض اتفاق می افتد]. او عین سرور است [چون در حال خلسه علاوه بر این که واحد بلاثانی و وجود محض تجربه می شود ابتهاج یا سرور هم به سالک دست می دهد] و او را دوم نیست [چون در حال خلسه، واحد بلاثانی را تجربه می کنیم ]. این را پای چهارم آتمن [که در عین حال برهمن هم هست ] می دانند. همین است آتما و همین آتما [ نفس نفس کیهانی ] را باید دانست (و شناخت و تجربه کرد با فرو رفتن به خلسه؛ و عرفان چیزی جز همین تجربه نیست).(229)
آگاهی محض که در حالت خلسه، تجربه می شود طبق کیهان شناسی این نحله، همان ذات قدیم و مبدأ هستی و کائنات است؛ منتهی کائنات و آدم را از طریق خلقت پدید نیاورده بلکه کائنات مظاهر اویند نه مخلوق یا آفریده او. هرگاه در زبان صاحبان او کیهان - انسان شناسی یا در ترجمه نصوص و متون آنان کلمه خلقت بکار رفته باشد به معنای ظهور و تجلی و صدوری است که آن هم فعل نیست بلکه نوعی بودن یا اصلاً بودن است. این که می گویند برهمن یا نفس کیهانی، وجود است از آنجهت است که وجود با ظهور و حضور در ذهن یا ادراک، یکی است. این هم که صفت دوم برهمن یا نفس کیهانی را معرفت، آگاهی، شعور، ذهن، می خوانند که مفهوم قوه شاعره یا فکر را می رساند همین است که هستی را تجلیات آگاهی محض یا نفس فردی قوه شاعره یا فکر را می رساند همین است که هستی را تجلیات آگاهی محض یا نفس فردی می دانند همانچه با نفس کیهانی یکی است. نفس است که دانش و معرفت را در می یابد، و اساس فهم و ادراک جهان خارج و حرکات درونی بدن و تحولات ذهن است، ولی خود به فهم در نمی آید چون اساس فهم است و اوست که فهم می کند. ادراکات تجربی ما نتیجه محسوساتی است که از راه حواس بدست می آید، اما فعالیت این حواس مشتق از هوش یا عقل است. از این جهت، نفس فردی که فاعلی قوه شاعره است جوهر فناناپذیری است که در تجربیات روزانه ما ظهور می یابد و در قبال تغییرات و تتبعات فکری ما ثابت می ماند و دریای بیکرانی را می ماند که جریان های احساسات که از اعضای حاسه سرچشمه می گیرند چون رودهایی به داخل آن می ریزند. فاعل قوه شاعر، نفس کیهانی است. فعل او قائم به خود او است و دانستن و فهم کردن و آگاه شدنش ذاتی است؛ و از این رو، نورالانوار است و نور لایزال و ابدی نفس کیهانی در صورت عقل یا قوه شاعر، راهنمای خدایان و دایی و نیروهای طبیعت و همه جانوران و موجودات است. تمامی فعالیت های مغزی و ذهنی از دانستن و خواستن (اراده) و احساس، و ادراک حسی ناشی از قوه شاعره است. عقل، اساس همه این فعالیت هاست، و نفس کیهانی است. نفس کیهانی، علاوه بر این که شعور و قوه شاعر و عقل است و سرور یا ابتهاج هم هست. نویسنده اوپانیشاد بریهد آرنیک می گوید: برهمن، سرور است. ولی نباید پنداشت که خود برهمن از سرور لذت می گیرد. نه، او خود سرور است. تغییر و تحول در این سرور راه ندارد و خود ذاتاً با لذت ها فرق دارد. آن سرور در حال خلسه به گونه ابتهاج به ما دست می دهد، در همان حالی که فرق مدرک و مستدرک هم از میان برمی خیزد و تجربه واحد بلاثانی رخ می نماید.
نفس کیهانی را اگر چه وجود و شعور - یا عقل - و سرور خوانده اند، ولی بنابر اوپانیشادها هیچ یک از این صفات، مبین ذات او نیستند.
نویسنده اوپانیشاد میتری می گوید: برهمن - نفس کیهانی - دو صورت دارد: زمان و بی زمانی - حدوث و قدم - و در ابتدا این جهان، برهمن بود. چون حقیقت منحصر به فرد است و علوم هم نیست جهان کائنات، همه اوست. او خود را در مراتب وجود گسترده تا کیهان با کثرت موجودات و مخلوقات پدیدار گشته است. به همین جهت، اوپانیشادها می گویند که نفس کیهانی هم حاضر و ساری در همه چیز است - و هم بالاتر و منزه از همه چیز. حضور و ساری بودنش را در همه چیز به حل شدن نمک در آب، یا وجود خامه در شیر، یا وجود بالقوه درخت در هسته میوه، تشبیه نموده اند. آن را در عین حال منزه و متعال یا بالاتر از همه چیز می دانند که از مخلوقات متمایز است شویت اشواتر، نویسنده یکی از اوپانیشادهای قدیمی، مدعی است این جهان فقط از جزئی از نفس کیهانی پر شده است و نویسنده چاندوکیه می گوید: تمام این جهان تنها یک چهارم نفس کیهانی است و سه چهارم آن که جاودانی است و از تغییر و تحول بر کنار است در آسمان هاست، و نویسنده کتهه اوپانیشاد می نویسد: او سر سویدای همه موجودات است و در تمام صور و اشکال نهفته است و در عین حال از همه بیرون و منزه است.
نفس کیهانی، هم در یکایک افراد بشر تجلی کره و در مرتبه وجودی - بلکه در مراتب وجودی - آنان در آمده است و هم در عالم طبیعت غیر بشری ساری گشته و در مراتب وجودی آنها وجود یافته است. بعضی از اوپانیشادها مدعی اند که کائنات اعم از بشر غیر بشر بانفس کیهانی که وجود مطلق باشد چیز واحدی است. برخی دیگر مدعی اند که کائنات نتیجه و حاصل نفس کیهانی - یا وجود مطلق - هستند.
در اوپانیشادها، چندین کیهان شناسی هست که هر یک، مبدأ خاصی برای پیدایش یا ظهور انواع مراتب وجود قائل اند. لکن همه آنها قائل به وجود نفس فردی یا آتما هستند و آن را آگاهی محض یا شعور دانسته سایر مراتب وجودی ساختار آدمی را ناشی از آن می دانند. آگاهی یکی از عناصر آب، باد، و آتش را مبدأ ازلی و قیوم کائنات می شمارند و زمانی نفس آدم را ناموس اولیه کائنات می انگارند. یکبار پرجاپت را که خدایی متشخص یا انسان وار است خالق همه کائنات معرفی می نمایند. اما کیهان شناسی غالب این است که نفس کیهانی مبدأ سایر کائنات و منشأ سایر مراتب وجودی است. برای توحید مراقبه، و این که حالت خلسه بالضروره موجب رهایی سالک عارف چرخه دوباره زایی می گردد ناچار شده اند این نظر را بپذیرند که نفس کیهانی به گونه نفس فردی در هر شخصی حضور یا وجود دارد و این مرتبه وجودی که خود ذات و اصل وجود است سایر مراتب ذهن اعم از تفکر یا عقل و هوش و یاد و مفاهیم و صور ذهنی و ادراک حسی را بوجود آورده حالات خواب عمیق و رویا و بیداری را ببار می آورد و جان را پدید می آورد و پنج باد حیاتی: نفس، بادگلو، حرارت طبیعی و هاضمه، خون، و گ... را. این، مراتب متنازل وجود یا آفرینش است که قوس نزول را نشان می دهد. سیر روحانی سالک اهل مراقبه در قوس صعود انجام می گیرد که ترتیبی معکوس آن دارد؛ و با سد کردن سوراخ مقعد و سوراخ آلت تناسل - یا مجرای ادرار - و هفت سوراخ دیگر آغاز می شود برای این که باد حیاتی گ... نتواند از دو سوراخ پایین بدن بیرون آمده سالک را سیر نزولی بدهد؛ و بدینسان، با عملیات چند مرحله مورد نظر در مراقبه، ادعا می شود که مراتب مادون وجودی سالک در بالاترین مرتبه وجودی او که نفس فردی - آگاهی محض باشد محو و فانی گشته سرانجام در نفس کیهانی مستغرق و به آن باقی می گردد.
تیتریه براهمانا(230) مدعی است مبدأ ازلی یا قدیم کائنات، وجود - شعور - ابدیت (یا قدم) است. از آن، اثیر پدید می آید و از اثیر، هوا یا باد بوجود می آید، از هوا یا باد، آتش می زاید و از آتش، آب، و از آب، خاک، و از خاک، گیاه، و از گیاه غذا بوجود می آید و از غذا شخص انسان پرورش می یابد که همان نفس فردی - جان باش و این خود؛ پنج مرتبه وجودی منتشر و گسترده می گردد که عبارتند از: سرور، عقل، ذهن، نفس یا زندگی، و ماده. این پنج مرتبه وجودی که نظائری هم در کتاب های کهن این نحله دارد همان است که در آثار صوفیان جهان اسلامی به نام حضرات خمس خوانده شده است. البته، در پاره ای از این آثار، حضرت خمس بر نفس کیهانی و چهار حالت مختلف ذهن هم اطلاق شده است.
به گفته اوپانیشاد مندک، عمل ابداع و آفرینش از یک ذات تغییر ناپذیر آغاز گشته پس از پیدایش ماده و قوه شعور به پدید آمدن سایر کائنات می انجامد. نویسنده این اوپانیشاد مدعی است که در حال خلسه، سالک به عرفان همین ذات تغییر ناپذیر یا اکشر نائل می آید علم کلان - یا بزرگ ترین معرفت و دانش ممکن - عبارت است از تجربه کردن همین ذات در حال خلسه. چنان که می گوید: علم خرد، دانش مربوط به وداها و شش رشته علم فرعی آنهاست، و علم کلان آن علم است که از آن علم، ذاتی را که فنا ندارد و بی زوال است بیابد و آن ذاتی است که او را به حس های باطنی نتوان دانست (شناخت) و به حواس ظاهری نتوان یافت، و آن ذات از چیزی پیدا نشده است و... چنانچه عنکبوت تارها از خود پیدا می کند و باز در خود فرو می کشد و چنانچه زمین جمیع گیاهان را از خود بر می آرد و چنانچه از آدم زنده موهایی کلان و خرد می رود همچنین از آن ذات بی زوال همه عالم پیدا می شود. و آن ذات هرگاه در علم [ ذهن ]خود می گذراند که بسیار شوم اول غذا می شود و بعد از غذا نفس می شود و بعد از جان [و نفس ]دل [ ذهن ] می شود و بعد از ذهن، وجود می شود و بعد از وجود، همه کائنات می شود، و بعد از عالم کائنات، عمل می شود بعد از عمل، بی زوال می شود.(231)
از آن جا که نظر غالب در همه کیهان - انسان شناسی های این نحله این است که یک وجود یا مبدأ ازلی در مراتب مختلف وجودی امتداد و گسترش یافته است درباره کائنات و این مسأله که واقعیت دارند یا نه؟ دو نظریه مطرح شده است: به موجب یکی از این دو نظریه، کائنات دارای واقعیت دوم، این است که نفس کیهانی، یگانه واقعیت است و جز او وجود دیگر ممکن نیست و تحقق نیافته است؛ و از این رو، خارج از نفس کیهانی، کیهانی وجود ندارد و جهان ظاهر یا عالم طبیعت و محسوس و مشهود جز خطای باصره، و جز وهم و پندار، نیست.
با این همه، باید دانست و به آن توجه داشت که نکته اصلی در کیهان - انسان شناسی عرفانی مسأله خالق یا مبدأ کائنات نیست، بلکه مساله آگاهی محض واحد، منشأ و مبدأ سایر مراتب وجودی ساختار آدمی از حالات از حالات مختلف ذهن و فعالیت های متنوع آن گرفته تا اندام ها جهازهای زیستی کالبد است. جهان یا کیهان بتمامی نیز بیش نیست. در آن عیناً حالات چند گانه بیداری، رویا، خواب عمیق، آگاهی محض هست، پس عوالم لاهوت، جبروت، ملکوت، و ناسوت هست. متناظر با نفس فردی که در عالم صغیر یا آدمی وجود دارد نفس کیهانی یا برهمن هست. و همانطور که ادرار و مدفوع و گ... و خون و حرارت طبیعی و هاضمه، و بادگلو و نفس، ساخته و معلول نفس فردی یا آتمن است مراتب وجودی کیهانی از خاک و آب و آتش و باد یا هوا و فضا و آسمان و زمین، امتداد وجود یا مظاهر و تجلیات نفس کیهانی است. عالم صغیر با عالم کبیر یعنی انسان با کیهان از طریق قطره آتمن با دریای برهمن متصل است. این است وحدت وجود کیهانی - انسانی، در لحظه پرشکوه خلسه، تمامی مراتب مادون هستی آدمی و کیهانی در فراترین مرتبه وجودی و در اصل آن که نفس کیهانی باشد به وحدت می رسند. خلسه، تجربه واحد بلاثانی و وحدت عاری از کثرت است.
اصل قدیم و ازلی و ثابت نفس فردی در آدمی، همان اصل قدیم و ازلی و ثابت نفس کیهانی در مجموعه هستی یا کیهانی است. این تناظر، بوسیله استدلال های قیاسی و تشبیهی گوناگون بیان می شود، از قبیل تشابه عالم روح با عالم ماده. فضای جهان به فضای ذهن تشبیه می شود. باد با نفس متناظر دانسته می شود، و آتش با سخت، خورشید با چشم، ماه با گوش، و برق با دماغ یا مغز؛ و پنج فضا با پنج باد زندگی: نفس، بادگلو، حرارت طبیعی و هاضمه، خون، گ... [ اَپان ]. پنج خدای طبیعت که در وداها نام برده شده در مرحله استتار این نحله، با حواس خمسه تناظر بسته می شود و انواع پنجگانه موجودات که متعلق به فرهنگ ودایی است به اعضای پنجگانه بدن آدمی تشبیه می گردد.
فرضیه پنج غلاف که در اوپانیشادها بارها مطرح می شود و حضرات خمس صوفیان نقل ناشیانه آن به جهان اسلامی است برای بیان این مطلب است که نفس فردی در قید عناصر مادی و جهازهای زیستی و حالات ذهنی در نمی ماند و در عین این که میان آنها هست و در همه آنها ساری است در حالات رویا و خواب عمیق بویژه خلسه، از قید آنها می رهد و در حالت اخیر، علاوه بر گسستن نهایی در نفس کیهانی مستغرق می گردد. در هنگام خواب عمیق، پنج حس ظاهر و پنج حس باطن در اعضای حاسه وارد می شوند، حواس وارد دماغ می گردد، دماغ به خرد در می آید، خرد به شخصیت [ انانیت - خود] و شخصیت در اندیشه و اندیشه در نور و نور در نفس فردی مندک می گردد و نفس همان نفس کیهانی و مطلق است. نویسنده چاندوکیه اوپانیشاد شرح می دهد که چگونه در هنگام مرگ عارف، جریان صدور مراتب پست وجود از وجود اعلی معکوس گشته سخن و اعضای حاسه در دماغ فرو می روند و دماغ در نفس محو می گردد و نفس در عناصر آتش و آب و خاک رفته و این عناصر در نفس کیهانی مستغرق می گردند.(232)
از این طرز استدلال و از این ترتیب و سامانی که برای کیهانی - انسان قائل می شوند میان شخصیت کیهانی [ پرم پرش ] و نفس متعالی [ پرم آتمن ] و نفس فردی جان [ جیو آتمن ] و برهمن [ نفس کیهانی ] فرق ذاتی نمی بینند، و همه را شیی ء واحد می پندارند، و به این نظر و قول خویش نظریه وحدت برهمن و آتمن می گویند. البته برای هر کی از این دو، دو جنبه قائلند، و به هر یک با دو نظر می نگرند یا از دو زاویه. به همین علت است که در برخی متون این نحله، فقط از آتمن یعنی نفس فردی سخن می رود و منشأ و مایه همه چیزها چه در انسان و چه در کیهان، شمرده می شود. عارف کهن یا جنوالک به زنش میتریه که مشتاق دستیابی به ذات قدیم ابدی است می گوید: هیچ یک از موجودات عالم و اموال و اشیای جهانی و مردم و خویشاوندان و حتی خدایان ذاتاً ارزش ندارند و ارزش همه آنها به آتمن [ نفس فردی ] است. پس ای میتریه! نفس فردی را باید دید و شنید، و به آن باید اندیشید، و باید در اندیشه آن مستغرق گشت. آری، از دیدن و شنیدن و اندیشیدن و شناختن نفس فردی می توان همه این دانش را بدست آورد.(233) بر این اساس، با شناختن نفس فردی که همان آگاهی محض بی متعلق باشد و در حال خلسه رخ می دهد و تجربه می شود می توان کیهان را هم شناخت؛ زیرا نفس فردی یا آگاهی محض، ام الحقائق و اصل وجود و کائنات و مبدأ همه عوالم مفروض و موهوم است، و چون غیر از آگاهی یا نفس فردی، جهانی و کائناتی موجود نیست. و از این جا، عبارات مشهور اوپانیشادی این در حقیقت آن است، تو آنی، من نفس فردی ام، من نفس ام پیدا شده است یا سخن حسین بن منصور حلاج که اناالحق من نفس کیهانی ام.
باز به همین جهت و بنابر همین نظر است که مولف جوگ بسشت می نویسد: ای رامچند! یقین بدان که حالت آگاهی محض [ خلسه ]حالتی باشد که هیچ جایی و مقامی نیست. و آن هر سه حالت [ خواب عمیق، رویا، بیداری ] از ذهن [و شاید آگاهی به غیر] بظهور می آید. هر گاه که از حالت منظر خلاص شود این ذهن [یا آگاهی به غیر] نیز نابود می گردد. وقتی که آگاهی به غیر نابود گشت آن زمان ذات پاک نفس کیهانی که او را آتمن نیز خواننده در حالت آگاهی محض، سکونت می نماید [ تجربه می شود]. و خلاص [یا رهایی از چرخه توالد و تناسخ ] نیز همین حالت را می گویند، و سالکان در گاه بدین روش [ طریقت ] به مرتبه رستگاری (از چرخه) که بالاتر از آن مرتبه ای [ مقامی ] نیست، رسیده اند.(234)
باز در اوایل اوپانیشاد اصلی و قدیمی بریهد آرنیک که مهم ترین اوپانیشادها هم هست آمده است: آن نفس متعال [ پرم آتما] در بدن ها هر چه نام و صورت دارند [ همه موجودات ]در آمده، زیرا که آنها کامل نبوده اند، تا ناخن پا و موی سر همه آنها ساری گشت. بدان که آن نفس دیده نمی شود. چون آن نفس [ آتما] با باد در بدن حرکت می کند آن را نفس می گویند؛ و چون با چشم بیند بیننده گویند و چون با گوش بشنود شنونده خواننده و جون با ذهن بیندیشد اندیشنده خوانند... و در پیش محققان این ضمیر تجربی توأم با جان [ جیوآتما] اول همان نفس بزرگ [ نفس کیهانی یا قطره ای از آن به صورت آتما یا نفس فردی ] بود و بعد از آن نفس بزرگ را شناخت عین او شد.(235) بعد از آن، اشست از جاگنوالک پرسید: آن نفس کیهانی که عین نفس فردی است و متصرف جمیع بدن ها و همه جا ظاهر و حاضر است آن را به من نشان بده. جاگنوالک رو به سوی او کرده گفت: همین نفس تو نفس همه است. باز پرسید: کدام نفس؟ گفت: آن که نفس را حرکت می دهد و عین نفس شده کار تنفس را انجام می دهد، همین نفس تو نفس همه (آدمیان) است و نفس جمیع موجودات است. و آن که خون گ... را حرکت می دهد (به طرف پایین و از دو سوراخ پایین خارج می کند) و عین گ... شده کار گ... می کند همین نفس نفس همه (آدمیان) است و نفس جمیع موجودات است. و آن که خون را حرکت می دهد و عین خون شده کار خون می کند همین نفس تو نفس جمیع موجودات است. و آن که بادگلو را حرکت می دهد و عین بادگلو شده کار می کند همین نفس تو نفس جمیع موجودات است. و آن که حرارت طبیعی و هاضمه را حرکت می دهد و عین حرارت طبیعی بدن شده کار حرارت طبیعی و هاضمه را می کند همین نفس تو جمیع موجودات است..(236)
میتری، یکی از عرفای باستانی هند در اوپانیشادش می گوید: این نفسی که حرکت دهنده بدن است، لطیف است و به حواس آن را درک نتوان کرد و گرفتی نیست و دیدنی نیست و نامش پرش [ شخص - انسان - خدا] است. اول با حصه خود در عقل می آید و در بدن تصرف می کند، همچنین ضمیر تجربی توأم با جان شده در حالت خواب عمیق نفس می شود و چنین می خواهد از آن حالت بر آمده باز به عالم بیداری بیاید به عقل در آمده بیدار می شود و کاری و باز این عالم (عالم طبیعت) می کند، همین ضمیر تجربی توأم با جان که عین نفس فردی [ نفس کیهانی ] است و عین علم و آگاهی می بخشد. و در هر بدنی همین داننده است و همین من گوینده است. ... همین ضمیر تجربی توأم با جان [ جیو آتما] در بدن پر جاپت [ خدای آفرینش در فلسفه هندو] است و از آگاهی او این بدن آگاهی حاصل می کند، و همین روان کننده بدن است...
اول یک نفس بود که از او این همه پیدایش شده است. او از تنهایی خود آرام نیافته تصور خود کرده خواست که بسیار و گوناگون بنماید، گوناگون نموده بدن های گوناگون پیدا کرده. آن بدن های مثل سنگ بی حرکت و بی نفس مانند درخت های خشک بی حس ماندند. آن بدن ها را این چنین دیده باز بی آرام شده خواست که خود در میان اینها در آمده این ها را به حس و حرکت در آورد، مثل باد شده در میان این ها در آمد. و چون دید از آن یک باد که نفس بود کار پیش نمی رود همان باد [ نفس ] را پنج قسم کرد که نفس و گ...، خون، حرارت طبیعی و هاضمه، و باد گلو باشد. آن بادی که حرکتش به بالاست نفس است، و بادی که حرکتش به پایین است گ... است، و بادی که در همه رگ ها پر است آن را خون می گویند، و بادی که چکیده غذا را از راه رگ ها عبور داده به همه اعضا می رساند حرارت طبیعی و هاضمه است، و بادی که آب و غذا را فرو می برد و به طرف بالا رو می کند باد گلو است. و در گرد ناف که نقطه تلاقی نفس و گ... است هر دو با هم جنگ دارند. گاهی نفس زور کرده گ... را بالا می کشد و گاهی گ... زور کرده نفس را به پایین می کشد... و از جنگ و جدل این دو (نفس و گ...) حرارتی که در معده بهم می رسد (تولید می شود) همین حرارت طبیعی است. و همین حرارت عین شخص است و همین شخص آدمی عین حرارت طبیعی است که این شخص هر چه می خورد هضم می شود. و آوازی که از بستن سوراخ های گوش شنیده می شود آواز همین حرارت هضم کننده طعام است. و از همین جهت، چون آدمی نزدیک به مردن می رسد این آواز را نمی شنود.
نفس، خود را پنج قسمت کرده به حجره بدن در آمده یکی عین دل [ ذهن ] شده و یکی عین نفس شده و یکی عین خواهش های راستی شده، و یکی ضمیر تجربی توأم با جان [ جیو آتما ]شده است. آن نفس با وجود این که این پنج قسمت شده در میان ذهن نشست، و دانست که من هیچ نکرده ام؛ خواست که لذت چیزهای بیرون (عالم خارج) بگیرد، پنج محل حواس را شکافته و سوراخ کرده، برآمده؛ و پنج شعاع خود را از این پنج راه برآورده از این ها لذت محسوسات بیرونی گرفت.
بینایی و شنوایی و بویایی و ذائقه و لامسه به منزله پنج ریسمان کشنده ارابه (بدن) است، و زبان و دست و پا و دو عضو مخصوص به منزله اسبان، و بدن به منزله ارابه است. و ذهنی که عین ضمیر تجربی توأم با جان [ جیو آتما] است به منزله روان کننده ارابه است و تا آن ضمیر تجربی توأم با جان که راننده بدن است بدن را روان می کند، بدن می گردد و حرکت می کند. و همین که بدن را گذاشت بدن از حرکت باز می ماند. برای همین، نفس را روان کننده بدن می گویند.
و آن نفس اگر چه محیط است، گویا که در این بدن می باشد و از قید نتیجه اعمال سفید و سیاه در بند افتاده در بدن های جدا جدا می نماید، وگرنه آن نفس را قیدی نیست و لطیف است و دیده نمی شود و گرفته نمی شود و نسبت کننده چیزی به خود نیست. چه، همه اوست و عین بطون است. و او کننده کارها نیست. اما به نظر کننده کارها جلوه می کند. همین نفس، پاک است قدیم است و بی حرکت است و هیچ چیزی به او نمی رسد و متردد نیست و بی آرزو (خواهش، میل) است؛ و او مثل تماشایی است که از همه بر کنار شده تماشا می بیند.(237)
نویسنده اوپانیشاد کوشتیکی - که نسبتاً قدیمی است - می گوید: اندر [ خدای فضا و آسمان ] گفت: من نفسم، و آن نفس عین علم است... نفس عین زندگی است و زندگی عین نفس، و همین بی زوال است، و تا نفس در بدن است بدن زنده است... بمدد اصل نفس که باد باشد چهار باد دیگر (حیاتی بدن) کارهای خود را انجام می دهند (یعنی بادگلو، خون، حرارت طبیعی، و گ...)(238)
مولف ایتریه آرنیک می نویسد: نفسی که عین نفس کیهانی است، در بدنی که عالم الهی است به این روش در می آید: اول از راه سرانگشت های پا در آمد، آن عضو پا نام گرفت. و از آنجا به ساق رسید، آن عضو ساق نام یافت. بعد از آن، نفس کیهانی به نفس گفت که جایی بگیر که وسعتی داشته باشد. به شکم در آمد، و آن عضو شکم نام یافت. بعد از آن، نفس کیهانی فرمود که به جای کلان تر از این در آی. به سینه در آمد، و آن عضو سینه نام یافت. مریدان شر کراچهه درویش، چون حرارت طبیعی را در معده یافتند همان حرارت غریزی را نفس کیهانی دانسته به آن مشغول اندیشه و تأمل مراقبه ای می شوند. مریدان درویش ارن دلی را که در میان سینه است همان دل را نفس کیهانی دانسته به آن مشغول اندیشه و تأمل مراقبه ای می شوند و هر دو جا نفس کیهانی است. بعد از آن، نفس از سینه به بالا متوجه شد و جای درسر کرد، آن عضو سر نام یافت - و سر از گردن تا ام الدماغ است - و این دولت ها در آنجاست که بینایی باشد و شنوایی و گویایی باشد و بویایی باشد ذهن باشد. چون این همه دولت ها در سر می باشد، آن عضو سر نام یافت. هر که بر این معنی مطلع شود همه دولت ها او را میسر می شود و همه حواس مسخر او می شوند...
طلوع نفس بر همه ظاهر گشته و نفس پرات نام یافت [یعنی صبح صادق ]. و چون همه حواس وقت خواب در نفس غروب می کنند و فرو می روند نام نفس، شام می شود. و در وقت بیداری که باز حواس، خود را ظاهر می کنند نام نفس روز می شود. و نفس وقتی که گ... شده همه حواس را به غروب می کشاند نام آن شب می شود... درویش هرن ون که عارف بود چنین گفته است: من نفس امام و هر کس که چیزی را که به من ندهد مالک آن چیز نیست. هر که آن چیر را برای نفس ندانست گویا آن چیر در ملک وی نیست. و حقیقت نفس را که مجمع حواس است من که درویش هرن ون هستم خوب می دانم. من با مشغول اندیشه و تأمل مراقبه ای شدن به نفس، عین نفس شده ام.(239) آنگاه می افزاید: بعد از این، بیان دولت ها و بزرگی های نفسی که در همه جا پر است کرده می شود: از گویای این نفس، زمینی که گیاهان از آن پیدا می شوند، و آتشی که پرورنده گیاهان است مثل دو پسر پیدا شده است. و چنانچه پدر پسر را خدمت فرموده: از او چیزها می طلبد گویائی از زمین و آتش [حرارت خورشید ]غذاها طلبیده می خورد، و این هر دو خدمت او بجا آورده همه چیز برای او حاضر می کنند... و از نفس همین نفس که بوی می گیرد [یعنی از گ...] دو پسر: یکی فضایی که جانداران در آن حرکت می کنند و آواز از آن شنیده می شود، و دوم بادیکه بوهای خوش می آورد، پیدا شده است. چنانچه پدر به پسر دستور خدمت می دهد این ها به نفس خدمت می کنند. هر کس دولت و بزرگی نفس را این چنین بداند تا جایی که فضا و باد است همه مسخر او شوند و تا فضا و باد هست دولت او قائم بماند. و از بینایی نفس دو پسر: یکی ابر که باران از آن می آید و غله می رویاند، و دوم آفتاب که از روشنی آن همه چیز دیده می شود، پیدا شده است... نفس، کوهی است که بینایی و گویایی و شنوایی و ذهن در اوست و اینها را در خود فرو برده است. و نفس را با مجموعه این ها کوه نفس کیهانی می نامند... و از این ظاهر است که وقت که آدمی خواب می کند نفسی که از دهن او بر می آید لفظ بهوه، بهوه است. همین علامت دولت است که موکلان [ خدایان ]حواس به این لفظ مشغول ورد و تمرکز ذهنی می شوند... همین نفس است که هرگاه به پایین حرکت می کند گ... [ اپان ] نام می یابد. و همین که به غذا و گ... بسته شده است وقتی که به بالا متوجه می شود نفس نام دارد تا به گ... بسته شده است نفس، بدن را گذاشته نمی رود. و این نفس که بی زوال است و او را مرگ نیست، تا به بدن که میرنده است تعلق دارد با بدن می باشد؛ و حواس و بدن میرنده همیشه با نفس می باشند و او (نفس) خو بی زوال است... و نفس که نامیرنده است با بدن و حواس که میرنده است، چون هر دو همراه می شوند، نفس این ها را می پرورد؛ و از این ها نفس منزه است، چه، این ها در معرض زوال اند و نفس بی زوال است... همین نفس به صورت شخص شده به بدنی که تابنده است در آید. و همان نفسی که در آمده است و همو تابنده است صد سال در بدن بماند تا صد سال که عمر طبیعی آدمی است قوت حواس برجا ماند و بعد از صد سال که قوت حواس رفت این است که نفس هم رفت. از همین جهت آدمی صد سال قرار یافت...
چون نفس همه حواس را گرفته در خود فرو می برد گیرنده نام یافت. و گ... شده مست اندازنده نطفه نام یافت. و چون این هر دو صفت در او یک جا جمع شد گیرنده و اندازنده نام یافت...
پنج چیز در این انسان است: حرارتی که در بدن اوست آتش است. و هر جایی که منفذ دارد (سوراخ های بدن که نه تاست) فضا است. و خون و بلغم و نطفه ای که در اوست آب است. و تمام بدن، خاک است. و نفس او باد است. و این نفس، پنج قسم است که پران (نفس)، اپان (گ...)، بیان (خون)، اودان (باد گلو)، و سمان (حرارت طبیعی و هاضمه) باشد. همه نیروهای حواس در نفس است، و در وقت مردن و گذاشتن بدن، این ها در نفس محو شده با او یکی می شوند.(240)
این ها خطوط اصلی انسان شناسی - فیزیولوژی عرفانی را تشکیل می دهند و پایه نظری سلوک مراقبه منتهی به خلسه اند و توجه کهن و اصلی آن. در این انسان - کیهان شناسی، پایین ترین مرتبه وجودی در انسان، اپان یا گ... است که دو نقش اساسی در وجود آدمی در مجموعه کیهان بازی می کند: یکی راندن ادرار در مجرای آن برای خارج شدن از سوراخ مخصوص است و راندن مدفوع در روده ها و روده بزرگ تا از سوراخ مخصوص دیگر خارج شود. دیگری انداختن نطفه است برای زاد و ولد. نقش دوم، همانا به گردش در آوردن چرخه توالد و تناسخ است و دوام بخشیدن به نسل و زندگی پر رنج و درد دنیایی. نقطه مقابل این نقش، نقش نفس است. نفس، دورترین باد از دو سوراخ مخصوص است که پست ترین مرتبه وجودی در آدمی یعنی ادرار و مدفوع از آن خارج می شوند. و نزدیک ترین باد حیاتی به آتمن یا نفس فردی است. زیرا میان نفس با نفس فردی - که خود عین نفس کیهانی یا قطره ای از دریای آن است - طبق بعضی از کیهان - انسان شناسی های عرفانی هیچ واسطه ای نیست، و طبق برخی یک واسطه و مرتبه وجودی هست و آن جیوآتما یا ضمیر تجربی توأم با جان است. ضمیر تجربی، کار و بار ذهن می کند و آگاهی محض یا آتمن - برهمن را حالات و فعالیت های مختلفی می بخشد که در مبحث ذهن آدمی بر شمردیم... و جان که متصل به ضمیر تجربی است منشأ زیستن و تنفس و سایر فعالیتهای زیستی است.
مراقبه منتهی به خلسه بر پایه این کیهان - انسان شناسی - فیزیولوژی، چنین توجیه می شود که در مرحله تمرکز ذهنی مراقبه، حواس با حبس نفس، در نفس محو کشته مفاهیم و صور ذهنی و یاد و سایر محتویات تجربی ذهن مغفول مانده متروک گشته در آگاهی محض ناپدید می شوند و واحد بلاثانی، قدیم عاری از حدوث و حدث، بی زمان تجربه می شود و معرفتی رخ می دهد که زندگی روز مره و حیات عقلی حکیمان و متفکرن خالی از آن است.
برای محو شدن حواس در اندیشه و اندیشه در آگاهی محض، و برای این که طبق کیهان - انسان شناسی - فیزیولوژی عرفانی چهار باد حیاتی گ...، خون، حرارت طبیعی و هاضمه، باد گلو در نفس محو یا جمع شوند طرز نشستن خاصی برای سالک مقرر و پاشنه پای راست بر در سوراخ ادرار، و بستن هفت سوراخ دیگر - بینی و دو گوش و دو چشم و دهان - با انگشتان دست ها، تا گ... نتواند از دو سوراخ خاصی که مخرج آن فرض شده است بدر رود و یا عمل انداختن نطفه را که موجب دوام چرخه و امتداد قوس نزول شمرده شده است انجام دهد. بدین سان، حرکت آفرینش یا صدور مراتب ادنای وجود از مراتب اعلی و از نفس کیهانی، معکوس گشته طی مراتب متصاعد وجود امکان می یابد یا تحقیق می پذیرد و نفس در جیو آتما و این یک در نفس فردی و این در نفس کیهانی مستغرق می شوند. جریان دو باره زایی و توالد و تناسخ با چرخه اش از حرکت باز می ایستد.
وقتی چنین توجیهی برای مراقبه می سازند و برای این که ثابت کنند و به مردم بقبولانند که که بافرو رفتن به خلسه، سالک از مراتب پست وجودیش عاری و تهی گشته غرق وصال نفس کیهانی می گردد یک کیهان شناسی هم تعبیه می شود که بکلی با کیهان شناسی و دایی فرق دارد. این کیهان شناسی، چنان که در اوپانیشاد کتهه، خواندیم اصل و مبدأ نفس، را باد می داند. بنابر آنچه از ایتریه آرنیک آوردیم نفسی که با تقسیم شدن به چهار باد حیاتی دیگر ارکان بدن ما را بوجود می آورد از باد نشأت گرفته است، باد یا نفسی که عین نفس کیهانی است و در بدنی که عالم الهی است به این روش در می آید: اول از راه سرانگشت های پا در آمد... مراتب وجودی کیهان عیناً مثل مراتب وجودی آدمی از باد نشأت می گیرد. در انسان، فراتر از نفس، جیو آتما یا ضمیر تجربی توأم با جان است و نفس فردی یا آتمن - برهمن؛ و در کیهان، فراتر از باد، مراتب وجودی مشابهی است که باز به برهمن - آتمن ختم می شود. عالم صغیر یا انسان، و عالم کبیر یا کیهان براستی و همان طور که کیهان - انسان شناسی - فیزیولوژی عرفانی ترتیب و سامان داده است جفت و نظیر یکدیگرند. حلقه وصل دو انسان شناسی و کیهان شناسی عرفانی را اندکی بعد با نقل نصوصی از اوپانیشاد کتهه، نشان خواهیم داد.
در اینجا، لازم است اشاره ای به جایگاه باد در کیهان ترسیمی عرفان کهن هند بکنیم تا تناظری که میان آن با نفس در کالبد آدمی تربیت داده شده است نمایان تر شود.
در داستان تخم زرین [ گنج - گنجی که همه موجودات در آن نهفته و اندوخته است ] در اوپانیشاد بریهد آرنیک آمده است: این همه در اصل نبود، زیرا که تخم زرین [ گنج ]خواهش پیدایش دل [ ذهن ] کرد و با همین اندیشه و خواهش که من صاحب دلم شروع به پرستش خود کرد. و چون برای پرستش، آب لازم است آب پیدا شد. پس در این فکر شد که چون من قصد پرستش دارم این اب برای پرستش من پیدا شده است... و از این اب، کفی که بالا جمع شده بود سخت گشته زمین گردید و بعد از خلقت زمین، تخم زرین از مشقت مانده شده بود، پس حرارت که لازمه مشقت است بر آن تخم زرین مستولی شد. از آن حرارت، آتش که همین سوختن لذت اوست بهم رسید [و تن اول که پیدا شد همین آتش است ]. آنگاه تخم زرین [ گنج ] خود را به سه قسم منقسم ساخت: آتش، آفتاب، و باد. و آن تخم زرین، از سه قسم شدن خود، به سه قسم ظاهر گشت که همین سه قسم نفس [یا عنصر اصلی موجودات ]است.(241)
این تنها کیهان شناسی عرفانی یا اوپانیشادی نیست که در آن، باد عنصر مهم و سرنوشت ساز شمرده می شود. در بیشتر کیهان شناسی هایی که در اوپانیشاد ثبت است باد مقام مهمی و گاه برترین جایگاه را به خود اختصاص داده است. هیچ کیهان شناسی نیست که در آن باد نقش مهمی نداشت باشد. دکتر تاراچند - هندشناس معروف - می نویسد: در یکی از اوپانیشادهای کهن، عدم یانیستی مبدا اول شمرده شده است و جنبه نافیه آن را اینطور بیان نموده است که سراسر مملو از مرگ و گرسنگی می باشد. در اثر شوق و التهاب بتدریج آب و خاک و آتش و باد از آن پیدا می شود. باد به صورت نفس، قسمت های سه گانه جهان یعنی آسمان و فضای بین آسمان و زمین، و زمین را بوجود می آورد. در اوپانیشاد دیگری مرگ و سخن (صوت یا باد) به هم می آمیزند تا زمان را بوجود می آورند... بنا بر گفته تیتر یه براهمانا مبداً اول، هستی و دانش و ابدیت است. از این شخصیت، اثیر پیدا می شود و از اثیر هوا پدید می آید و از هوا آتش می زاید...(242)
سخن و صوت در کیهان - انسان شناسی عرفانی مرتبط با اثیر [ آکاس ]اند که ام العناصر شمرده شده سایر عناصر چهارگانه را مخلوق آن یا مراتب وجودی منبعث از آن می دانند.
در کیهان - انسان شناسی جوگ بسشت مراتب وجود به این ترتیب معین می شود: بسشت با رامچند سخن آغاز کرد که چون از حقیقت جان پرسیدی، من اول از حقیقت جان نفس کیهانی بگویم و ترا روشن گردانم که نفس کیهانی در اول آفرینش به چه نوع موجود می گردد و ظهور می نماید. تو چون حال جان او دریابی و حقیقت آفرینش او معلوم کنی از آنجا احوال جان های اهل عالم معلوم خواهی کرد و بر تو حقیقت روشن خواهد شد. ای رامچند! بدان که آن نفس متعال که منزه است از چونی و چگونگی، و بیرن از بیش و کمی، و برتر از نامی و نشانی که او را هیچ جای معین نتوان گفت و هیچ جایی هم بی او نباشد. پس این چنین ذاتی محض از قدرت و خواهش خود چون تعین می گیرد که آن تعیین را در ظرفی و در وقتی معین بتوان نشان داد، و توان گفت که در فلان زمان بود و یا در فلان ظرف هست. پس آن ذات کامل چون از مرتبه بی چونی خود پایین تر آمد و او را تعین پیدا شد و مقید به ظرف و وقت گردید همان نفس متعال، از اندیشه و خیال خود، ضمیر تجربی نام یافت، و خود آگاهی؟ خاطر باشد از اندیشه و قدرت خود اثیر (وسیله نقلیه حیات و صدا) را پیدا کرد که آن تعین بی نقش و نگار و صورت و رنگ، محض قدرت، و کمال حق باشد. و آن اثیر جای پیدا شدن طنین و محض آواز گردید. و چون محض آواز به هم رسید، بعد از آن اثیر، و آواز به قوت خود آگاهی خاطر، تعین باد پیدا گردید. و خاصیت باد، جنش است. بعد از آن، از آن جنبش، یعنی اثر باد، و آواز، تعین آتش پیدا گردید. و با آتش، صورت و رنگ که اثر اوست بهم رسید. بعد از آن، خود آگاهی و خاطر در آتش در آمده به خیال خود در مقابل آتش، آب را که سرد است پیدا کرد. و با آب، شیرینی و لذت که اثر آن است بهم رسید. و بعد از آن، به فکر و خواهش خود، بوی را با زمین پیدا ساخت. از این هر پنج چیز، پنج حواس بهم رسید...(243)
در کیهان - انسان شناسی - فیزیولوژی اوپانیشاد کتهه حلقه وصل کیهان با انسان، و تنش، مشخص می شود و بر اساس آن، مراقبه منتهی به خلسه یگانه راه ممکن و موفق نجات از چرخه توالد و تناسخ بشمارد می آید: در بدن، میان سوراخ دل [ ذهن ] که در آن دانایی [ شعور - آگاهی ] است دو نفس هست: یکی ضمیر تجربی توأم با جان [ جیو آتما(244)]، و دوم نفس کیهانی متعال [پرم آتما]. لذت گیرنده نتیجه اعمال، هر دو هستن. اما در حقیقت، ضمیر تجربی توأم با جان، لذت گیرنده نتیجه اعمال است، و نفس کیهانی متعال، بیننده تماشا است. لکن چون هر دو عین یکدیگرند از این جهت گفته شد که هر دو لذت می گیرند. نفس کیهانی شناسان و عارفان و سالکان، رابطه این دو نفس را رابطه روشنی و سایه می دانند.
ای نیچیکتا! آتش قربانی، پلی است که عامل [ قربانی کننده ] را از این عالم به کنار [ ماه ]می رساند، ولی نفس کیهانی متعال که بی خوف و بی نقصان است به کنار رساننده (یاناجی) کسانی است که خواستار رهایی از این عالم [ چرخه ]اند. این نفس کیهانی متعال را من می شناسم و این راه - راه نجات از چرخه - را من می دانم:
برای رسیدن به نفس کیهانی متعال، بدن ارابه است و حواس، اسبان کشنده ارابه، و ذهن ریسمان کشیدن اسبان (افسار) و عقل روان کننده ارابه (ارابه ران) و ضمیر تجربی توأم با جان، صاحب ارابه که بر آن سوار است. حواس، اسبان هستند و محسوسات، راه راندن است. و از این جهت، نفس را که با بدن و حواس او زیر فرمان او نیستند مانند اسبان سرکش که به فرمان راننده نیستند. آن کس که عقل و وقوف داشته و با علم باشد حواس او زیر فرمان او باشد مانند اسبان خوب و آرام که به فرمان راننده است.
آن کس که با فهم نیست و دلی [ ذهن ] پاک ندارد و دل [ ذهن ] او در اختیار او نیست [غیر اهل مراقبه ] او به مقام اعلی نمی رسد و به دنیا [ چرخه توالد و تناسخ ] بر می گردد. آن کس که با فهم است و ذهن پاک دارد و ذهن او در اختیار اوست [ اهل مراقبه ] او به مقام اعلی می رسد و به دنیا برنمی گردد. آن کس که فهم صاحب ارابه دارد و بر ذهن خود سیطره دارد او به مقامی که پایان راه است می رسد و آن مقام بزرگ ویشنو است.
حجاب اول سالک، حواس است؛ و حجاب دیگر او عناصر است که حواس از آنها بهم رسیده است. و از آن بالاتر، حجاب ذهن [ فعالیت های مختلف ذهنی ] است. و از آن بالاتر حجاب عقل است. و از آن بالاتر حجاب تخم زرین [ هرن گربهه ] است. و از آن بالاتر حجاب هیولای اولی است. و از آن بالاتر، نفس کیهانی است که در همه جا محیط است. و همین حد مقامات و مراتب وجود است. و مقام بزرگ وصال همین است و از آن پیش تر هیچ مرتبه ای نیست. همین نفس فردی - نفس کیهانی در همه عناصر و جانداران پنهان است و ذات بحت او ظاهر نیست. فرزانگان [اهل مراقبه و شهود] او را می بینند. اول، حواس خود را جمع کرده در ذهن خود محو می سازند. بعد از آن، ذهن را در عقل محو می سازند. عقل را در ضمیر تجربی توأم با جان [ جیو آتما] محو می سازند، و این یک را در مجمع ارواح محو ساخته و مجمع ارواح را در نفس کیهانی محو می سازند... و این راه رسیدن به وصال ذاتی است که آن ذات اشبد است... و از عقل برتر است و قائم است. هر که به شهود آن نائل آید از دهن مرگ [ چرخه ]خلاص شود...
آن که در این بدن تصرف کننده حواس است و گیرنده رنگ و مزه و بو، و شنونده آواز، و لمس کننده اشیاء، و گیرنده لذت جماع است ضمیر تجربی توأم با جان [ جیوآتما] است. و از همین دانسته می شود که نفس که نفس متعال از بدن جدا است و تصرف کننده در همه است. این ضمیر تجربی توأم با جان [ جیوآتما] نفس متعال کیهانی است.
هر کس این ضمیر تجربی توأم با جان را که نزدیک تر است و گیرنده نتیجه های عمل است صاحب ماضی و حال و مستقبل کرده بداند، آن زمان خوف از مردمان و جمیع خوف ها از آن ضمیر تجربی توأم با جان برخیزد، چه دانست که این ضمیر تجربی توأم با جان همان نفس کیهانی متعال است...
ضمیر تجربی توأم با جان [ جیوآتما] پیدا نشده است (مخلوق نیست بلکه قدیم است) و عقل او همه جا یکسان است. در خانه ای می باشد که آن خانه [ بدن ]یازده در دارد: دو سوراخ دو چشم، دو سوراخ دو گوش، دو سوراخ دو گوش، دو سوراخ دو بینی، یک سوراخ دهن، یک سوراخ ناف، دو سوراخ عضو مخصوص، و یک سوراخ ام الدماغ. هر کس به آن نفس مشغول اندیشه و تأمل مراقبه ای شود بی اندوه و بی آرزو شده رستگاری (از چرخه توالد و تناسخ) می یابد. این، همان نفس کیهانی است.
نفس کیهانی که روح انسان هم هست و در میان آفتاب هم هست و آباد کننده همه است و به صورت باد حرکت دهنده همه است و در فضا پر است و به صورت آتش شده در زمین می باشد و آب حیات شده در گیاه شیرین بیان قرار یافته است... و در همه چیزهایی که از آب پیدا شده و در هوا و در کوه ها... این همه نفس کیهانی است... و اوست روان کننده نفس به بالا، و روان کننده گ... به پایین؛ و در میان ذهن می باشد و همه حواس به آن سرگرم اند.
آدمی تا زنده است به نفس و گ... زنده نمی ماند، بلکه زندگی او قائم به ذاتی است که نفس و گ... هم به وجود او زنده اند...
چنانچه یک آتش است و هر چه در آن یک آتش بیفتد آن آتش بیفتد آن آتش صورت آن چیز را هم می گیرد ولی در بیرون به صورت اصلی خود است، همچنین این یک نفس کیهانی در همه چیز در آمده به صورت همه جلوه می نماید. چنانچه یک باد برای بودن به صورت انواع صورت ها می شود یعنی نفس، گ...، حرارت طبیعی بدن، باد گلو، و خون، همچنین آن یک نفس کیهانی، ضمیر تجربی توأم با جان شده و در هر بدنی در آمده اقسام صورت ها می گیرد و در بیرون به صورت اصلی خود است.(245)

دو کانون در ساختار آدمی - دو باد حیاتی - پیوستگی نفس با آگاهی یا نفس کیهانی

سه مطلب کلیدی در کیهان - انسان شناسی عرفانی هست که سایر مطالب بر محور آنها می چرخد و همه حرف های دیگر به طفیل آنها ساخته و بافته شده اند. اول - دو کانون در ساختار آدمی است که عبارت باشد از آگاهی محض، همانچه اصل و مایه فعالیت های ذهنی است، و ناف که محل کشمکش دو باد حیاتی بدن یعنی نفس و گ... است. اگر چه آگاهی محض که نفس یا آتمن خوانده می شود با نفس کیهانی یا برهمن یک چیز واحد دانسته شده مبدأ اول و قدیم و ابدی هستی بتمامی و کیهان سراسر، معرفی می شود و بدین اعتبار همه چیز است و هیچ چیز جز او نیست؛ و در کنارش نمی توان یا موجود یا چیز مهم دیگری قرار داد، با این همه، در این کیهان - انسان شناسی، ناف نقطه فوق العاده دیگری است که اگر نگوییم مهم تر از مبدأ اول و قدیم یا برهمن است که آدمی می تواند سیر صدور را معکوس گردانیده به قوس نزول نقطه ختمی نهاده مراتب پست وجود را در قوس صعود به تحول واداشته به مبدأ اول یا برهمن باز برد. ناف کانون دومی در ساختار آدمی است که در آن دو باد حیاتی با هم سخت در کشمکش و کشاکشند. گ... بادی که از سوراخ مقعد خارج می شود یا بنابر کیهان - انسان شناسی عرفانی از دو سوراخ مقعد و مخرج ادرار بیرون می جهد و نطفه را نیز در زهدان زن می افکند تا تولدی دیگر حاصل شده چرخه توالد و تناسخ در گردش بماند با نفس که آهنگ فرا رفتن دارد پیچ و تاب می خورند و از دو سوی فراز و فرود زور کرده می خواهند حریف را مغلوب کنند. گرایش گ... بر این است که مراتب وجود را هر چه پست تر کرده به مادون بکشاند و بشریت را با مستی نطفه افکنی در چنگال بیرحم چرخه نگه دارد، ولی گرایش نفس که کار مایه زندگی است بر این است که حرکت انحطاطی و پست گ... را خنثی کرده نگذارد مرتبه وجودی پست تر از ادرار و مدفوع و نطفه پدید آید. در این میان آدمی بر سر دو راهی قرار گرفته است: به وضع مردم عادی غیر عارف و غیر اهل مراقبه بماند و در چرخه توالد و تناسخ به هستی ادامه دهد، یا با اتخاذ سلوک مراقبه، در یک نشستن مخصوص راه های انحطاط را که نه راه است بر روی گ... ببندد و آن را با سه باد حیاتی دیگر در خود فروکشد و خود را در ذهن و ذهن را در عقل یا هوش و این را در ضمیر تجربی توأم با جان، و این را در نفس کیهانی متعال قدیمی باقی...
مولف بریهد آرنیک می نویسد: او دالک از فرزندان درویش ارن به جاگنوالک گفت: ما چندی در کشور ماررا در منزل پاتنجلی مشغول فرا گرفتن علم مراقبه بودیم... آنچه را ما از او شنیده ایم یک به یک در خاطر داریم. اکنون حقیقت آن رشته که همه به آن مضبوط است و آن که در همه باطن هاست اگر می دانی برای ما بیان کن و به ما بیاموز... جاگنوالک گفت: به رشته باد، این عالم و آن عالم و جمیع عناصر، مضبوط است. چه، بعد از مرگ، جمیع اعضا از هم جدا شوند. تا به رشته باد که عین نفس است مضبوطاند، متحد و متفق اند؛ و وقتی که نفس در آدمی نباشد می گویند که او مرده است؛ و در آن مرده، حرکت نمی ماند.
اودالک گفت: همان طور که این را شرح دادی آن را هم که در همه باطن ها هست بیان کن.
جاگنوالک گفت: آن که در... هست و در... هست... و در ضمیر تجربی توأم با جان [ جیوآتما ]هست همان نفس تو است، او دیدنی نیست و همه را می بیند... فناناپذیر است.(246)
مولف چاندوکیه اوپانیشاد هم که پس از بریهد آرنیک طویل ترین اوپانیشادهاست می نویسد: باد حیاتی خون را موضوع تفکر و تأمل مراقبه ای قرار بده. آنچه جانوران به مدد آن زیست می کنند آنرا نفس می گویند. آنچه به وسیله اش ادرار و مدفوع می کنند آن را گ... می گویند. از این جهت، پیوندگاه نفس و گ... را که در ناف گره خورده اند بیان می گوید. آن بیان، گفتار است، برای این که چون نفس و گ... از حرکت باز ایستند آن وقت سخن گفته می شود.
گفتار، آیه ودا است که چون نفس و گ... از حرکت باز ایستند آیه ودا خوانده می شود. آیه، ساماودا است که چون نفس و گ... از حرکت بایستند ساما خوانده می شوند. ساما تلاوت با آهنگ که چون نفس و گ... از حرکت بایستند تلاوت با آهنگ ودا (و شاید ساماودا) خوانده می شود.(247)
در جوگ بسشت می خوانیم: بعد از این سخنان، بهسند گفت که ای بسشت! حقیقت باد، و نفس که در تن جاندار در می آید و بیرون می رود، و سبب بقای این تن های جانداران می گردد حالا من با تو بطور مشروح می گویم، زیرا که مدار و مراقبه بر آن است. گوش به من دار، و بشنو که دو باد است که در تن آدمی راه دارد: یکی را نفس نام است و دوم را گ...(248) و عارفان در میانه سینه، صورت گل نیلوفر اعتبار کرده اند که این نفس در میان آن گل نیلوفر می باشد و گ... [ اپان ] در پایین آن گل می باشد. و کسی که طریق حبس و نگاهداشت این باد، و ورزش فرو گذاشت آن که مدار مرحله حبس نفس مراقبه [ جوک - یوگا] است بعمل آورد او عمر دراز می یابد. و من بسبب همین ورزش، که به کمال رسانیده بودم این روزگارهای دراز زیسته ام و مرگ پیرامون حال من نگشته است. و از این دو باد که گفتم، نفس صفت گرمی دارد و گ صفت سردی. و همین دو باد است که تن هر کس بدو پایدار و قائم است. و آگاهی که در تن جاندار است آمدن و رفتن این هر دو باد است. و این ها در فضای سینه با این هر دو صفت گرمی و سردی در رنگ خورشید و ماه باشند در فضای بالا. این هر دو باد، چه در حالت بیداری و چه در حالت خواب کردن که آدمی در آن خواب بیند و چه در حالت خواب عمیق که در آسایش تمام باشد و اصلاً خواب و خیال گرد او نگردد در تن جاندار به یک رنگ باشد و تفاوتی به سبب این سه حالت در حال این هر دو باد پیدا نشود. اگر چه آن هر دو باد در تن هست لکن بغایت نازک و باریک است که حرکت و جنبش نبض این هر دو باد مانند نازکی و باریکی رگی است که در میان بیخ نیلوفر به نظر در می آید و از تارمو بغایت باریک تر است... این نفس همیشه در آمدن و رفتن باشد و در وقت آمدن دوازده انگشت از سوراخ بینی درون رود، و در وقت برآمدن هم تا دوازده انگشت بیرون از سوراخ سیر او باشد. جاندار که زندگی دارد و در حرکت و سکون زندگانی می نماید بسبب همین بادها باقی می ماند، و چون این باد دوم - نفس - منقطع شود و از آمدن و رفتن بازمانده آن تن داخل مرده ها گردد. و گ... نیز همچو نفس در جنبش و حرکت باشد و میدان جولان آن از سینه تا پایان [پایین ] بود، و در بقای تن مانند نفس است که چون از حرکت و جنبش باز ماند آن تن از مرده ها شمرده می شود.
و شنو ای بسشت! مرد باید که در وقت خواب و بیداری این نفس را بنوعی که گفته اند رعایت کند و این رعایت را پرانایام گویند، و این ورزش بغایت سودمند است. و پرانایام بر سه بخش است: یکی در فرصتی که دوازده حرف را بر زبان تواند آورد نفس را تا مدت دوازده حرف بر زبان آوردن، حبس کند و در درون نگه دارد. و این بخش دوم است. بخش سوم حبس نفس ای است که همان نفس محبوس نگاه داشته شده را از راه سوراخ راست بینی تا مدت دوازده حرف گفتن، آهسته آهسته بیرون آورد و ورزش این نسبت را به خود قرار دهد و در این مشغولی، خاطر را به هر جا پریشان نکند و ذهن خود را به هر جا بند نسازد که اگر ذهن او به اینجا و آنجا برود این مشغولی [ حبس نفس ]برایش نتیجه ندهد و سودمند نبود. چون این ورزش را بطوری که درویشان عارف و سالکان طریقت کرده اند به کمال رساند در اندک مدتی مرتبه ای را که آرزوی دل سالکان است بیابد و مقصود او [ نجات از چرخه توالد و تناسخ ]حاصل گردد.
مردی که مشغول حبس نفس خواهد شد و در گرفتن نفس و نگه داشتن و فرو گذاشتن (بازدم) تأکید خواهد نمود البته او را ملکه به هم خواهد رسید و او را ادراک روی خواهد نمود که در گرفتن نفس و نگهداشت و فروگذاشتن آن چون دمه آهنگران خواهد شد و به همان قدر باد که از بیرون گیرد باز بگذارد... بعد از آنکه در گرفتن نفس و گذاشتن تفاوت واقع نشود (و هر دو عمل دم و بازدم باندازه گفتن دوازده حرف طول بکشد) باید که ذهن او بر پره بینی که جای در آمد باد است متمرکز بوده باشد و به جای دیگر متوجه نشود و و همچنین در وقت نگهداشت هم نظر را به دیگر نکند و ذهن خود را بر جای دارد و همچنان در وقت فروگذاشت نفس رعایت این نسبت کند. و چون پریانی به خاطر او راه نیابد او را فایده تمام دهد و بغایت سودمند افتد...
بدان که این باد و نفس، از گل نیلوفر که در میان سینه اعتبار نموده اند بر می خیزد و تا دوازده انگشت بیرون از سوراخ بینی که سیر گاه اوست می آید و چون بیشتر رفت نابود و معدوم می گردد. گ... از دوازده انگشت پایین تر از گل نیلوفر بر می خیزد و تا گل نیلوفر سینه بر می آید و نابود می گردد، و سیر گاه او دوازده انگشت پایین مذکور است.
و بدان که این هر دو باد نفس و گ... در تن آدمی خاصیت خورشید و ماه دارند، زیرا که گ... چون ماه به تمام اعضاء و رگ ها فیض می رساند و بهره از غذا و غیره می دهد. و نفس چون خورشید آن بهره و آن فیض را در تن آدمی پخته می گرداند و هضم می سازد که به جای نشیند. و ماحصل آن که کسی که سیر این باد را یعنی نفس و گ... را بشناسد و بر حقیقت روانی که از کجا بر می خیزد و تا کجا سیر نموده و به چه گونه در آمد و برآمد دارد مطلع شود و سررشته این ها را به دست آورد که از کجاست تا کجا، و به مبدأ [ مبدأ اول و قدیم و ابدی یا نفس کیهانی ] چه وابستگی و نسبت دارند؛ و او را قدرت بر حاصل کردن این ورزش شود، اوست که از چرخه بازپیدایی و از زادن و مردن های تکراری خلاص گردیده است.
و بدان که در حقیقت، همین یک باد است که به اعتبار سیر بالا در آمدن و برآمدن، خاصیت خورشید پیدا کرده و به اعتبار سیر پایین به خاصیت ماه منسوب شده است. و کسی که حقیقت این حال را بداند اوست که کمال حاصل کرده از چرخه توالد و تناسخ وارسته شده است.
و بدان که نفس را سیری است معین که از کجا تا کجا باشد. و همچنین گ... را همین حال است. و نفس در بیرون از حد سیر خود نابود و ناچیز است؛ و گ... هم بیرون از حد سیر خود نابود و ناچیز می باشد. پس در آنجا که سیر گاه و حد آن است این یک معدوم و نابود است و آنجا که سیر گاه و حد این است آن یک نابود است. و در میانه حدهای هر دو، مقامی بزرگ و مرتبه ای والاست که یافت آن مرتبه، اهل مراقب ء ماهر و عارف را به کمال می رساند که بالاتر از آن مقامی و مرتبه ای در تصور کسی نباشد، و آن مرتبه جای ظهور و تجلی هستی مطلق و آگاهی محض است. آن مرتبه و مقام را باید از طریق مراقبه دریافت و مستغرق آن مرتبه گشته باید بود.(249)

سرایت و امتداد کیهان - انسان شناسی - فیزیولوژی عرفانی در جهان اسلامی

بنابر کیهانی - انسان شناسی عرفانی، صدور مراتب وجود از نفس کیهانی است که در نظر اهل این نحله خورشید وجود بشمار آمده تجلی و ظهور مراتب وجود از مصدر آن صورت می پذیرد. پس طلوع عبارت است از ظهور و نزول. از طرفی چون نفس در وجود آدمی که همان باد کیهانی باشد از برهمن آتمن [ نفسی کیهانی نفس فردی ] صادر شده است وجود و ظهورش باید طلوع شمرده شود. و چون گ... آخرین مرتبه وجودی آدمی است غروب را می ماند که آخرین صورت آفتاب باشد. بدین اعتبار، در نصی که از ایتریه آرنیک نقل کردیم خواندیم که در طلوع نفس بر همه ظاهر گشت و نفس پرات نام یافت یعنی صبح صادق. و چون همه حواس وقت خواب در نفس غروب می کنند و فرومی روند نام نفس شام می شود. و در وقت بیداری که باز حواس، خود را ظاهر می کنند نام نفس روز می شود. و نفس وقتی که گ... شده همه حواس را به غروب می کشاند نام آن شب [ مغرب ]می شود.(250)
با سرایت و انتقال کیهان - انسان شناسی و فیزیولوژی عرفانی به جهان اسلامی، صوفیان این نحله، اپان یا گ... را به لفظ عربی دبور برمی گردانند تا به شیوه معمول خود که استتار و رمز و اشاره باشد حقیقت معنایش را در میان خود حفظ کرده و از اغیار پوشیده داشته باشند. فرهنگ نویسان که از کم و کیف این نحله و افکار و جهان بینی بی خبرند در فهم معنای دبور در می مانند؛ ولی چون امانت نقل دارند از یکدیگر یا از منابع خاص صوفیان این نحله شرح و تعریفی برای آن می آورند که از واقع امر بدو نیست. مولف مرآةالعشاق درباره باد می نویسد: تقلب دل [ ذهن ] را گویند از حالی به حالی. اگر از مشرق عالم وجود و کشور وحدت [ واحد بلاثانی - نفس کیهانی نفس فردی ] تقلب یافته باشد آن را صبا گویند. و اگر از جهت مغرب در عالم کثرت و امکان متحرک شده باشد دبور خوانند.(251)
مولف غیاث اللغه ذیل دبور می نویسد: بادی که از مغرب وزد. و این باد را اطباء بد شمارند. و مولانا یوسف بن مانع در شرح نصاب نوشته که دبور مأخوذ از دبر است که به معنی پشت باشد.(252)
ملا محمد بلخی می گوید:
فکر کان از مشرق آید آن صباست - وانکه از مغرب، دبور و با وباست
مشرق این باد، فکرت دیگر است - مغرب این باد، فکر زان سر است
نیکلسن در تفسیر این بیت، می گویند: باد مشرق، فکر روحانی است و باد مغرب، فکر نفسانی.(253)
در اصطلاحات الصوفیه عبدالرزاق کاشانی، و در رسائل شاه نعمت الله ولی، ذیل دبور آمده است: صولتی که داعیه هوای نفس و استیلای آن باشد تشبیه کرده به ریح دبور که از جهت مغرب می آید.(254) و چنین صولتی از جهت طبیعت جسمانیه ظاهر می شود که مغرب نور است. و در مقابل آن، قبول یا باد صبا است که از جهت مشرق می آید.
در منتهی الارب آمده است دبور. [د] (علیه السلام) باد پس پشت، خلاف صبا. و در بحرالجواهر: باد مغرب. در حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی: باد فرودین. در مقدمه ترجمان القرآن، جرجانی: باد پس پشت یعنی باد که از مغرب به ظرف مشرق وزد. باد پس. مقابل باد برین.
خاقانی می گوید:
گه شناس قبول از دبور بی خبری - گه تمیز قبل از دبر نمی دانی.
همچنین صوفیان این نحله، برای سوراخ خروجی این باد حیاتی که اولین سوراخ از سوراخ های نه گانه بدن است که در وقت نشستن برای مراقبه باید با پاشنه پای چپ مسدود شود تا بعد نوبت بستن سوراخ دوم با پاشنه پای راست برسد که بزعم فیزیولوژی عرفانی گ... از آن هم خارج می شود، اهمیت فوق العاده ای قائل اند. چنان که آن را با رمز باب الابواب می خوانند، زیرا اولین و مهم ترین دروازه از نه دروازه بدن است که باید مسدود شود. جرجانی که به ریشه هندی و اوپانیشادی اصطلاحات این نحله پی نبرده است می پندارد باب الابواب رمزی برای توبه است. می نویسد: توبه است، چه اول مقام است که بنده بوسیله آن به حضرت قرب از جناب رب [ خلسه ]داخل می شود.(255) لکن مولف مرآة العشاش می نویسد: باب الابواب، توبه را گویند که مدخل سالک است به جناب قرب و رجوع است به ارادت خویش به مبدأ اصلی.(256) ذیل تعریفش انطباق کامل دارد با مراقبه اوپانیشادی و بودایی و پاتنجلی که طی آن سالک با ارادت خویش می خواهد به مبدأ اصل یعنی نفس کیهانی رجوع کند، و نخستین حرکتی که در این سلوک یا مجاهده می کند سد کردن باب الابواب با پاشنه پای چپ است.
تمرین تمرکز ذهن از طریق حبس نفس یا شمارش نفس ها، تمرینی است که سعد الدین کاشغری از صوفیان این نحله و از مشایخ عبدالرحمن جامی، توصیه کرده است. جامی در شرح رباعیات در وحدت وجود می نویسد: مولانا و مخدومنا سعدالملة و الدین الکاشغری به التماس (تقاضای) بعضی از اجله اصحاب و اعزه احباب، کلمه ای چند در بیان کیفیت اشتغال این عزیزان به ذکر و توجه نوشته بودند. اکنون آن نوشته هم به عبارت شریفه ایشان بر سبیل تیمن و استرشاد در قید کتابت آورده می شود... مبانی طریق مشغولی این عزیزان آن است که می گوید: هوش در دم، و خلوت در انجمن. معنی هوش در دم آن است که هر نفسی که بر می آید می باید که از سر حضور باشد و غفلت بدان راه نیابد. طریق مشغولی آن آن است که این کلمه طیبه لا اله الا الله محمد رسول الله را بتمام می گویند. و کیفیت گفتن آن است که زبان را بر کام می چسبانند و نفس را در درون نگاه می دارند آن مقدار که می توانند، و متوجه قلب صنوبری می شوند که ذکر از قلب گفته شود نه از معده - و این توجه را مهم می دارند. و در عقب هر ذکری ملاحظه این معنی را که خداوندا مقصود من تویی و رضای تو، مرعی می دارند. این مشغولی را در جمیع احوال در رفتن و آمدن و طعام خوردن و وضو ساختن نگاه می دارند. امری دیگر هست که بعضی زیاده می کنند، و آن آن است که یکسر الف لا را از سر ناف اعتبار می کنند و کرسی لا را بر پستان راست و یکسر لا را بر سر قلب صنوبری، و اله را متصل کرسی لا که بر پستان راست واقع شده است. و الا الله و محمد رسول الله را متصل قلب اعتبار می کنند. این شکل را به این کیفیت نگاه می دارند و به ذکر مشغول بدان طریقه که مذکور شد می باشند. طریقه ذکر ایشان این است، و الله اعلم. و طریقه توجه ایشان آن است که دل خود را به آن جناب مقدس تعالی و تقدس حاضر می دارند مجرد از لباس حرف و صوت و عربی و فارسی، و مجرد از جمیع جهات، و دل خود را از محل او که قلب صنوبری است دور نمی دارند. چه، مقصود مجرد از جهات هم آنجاست. حق تعالی در کلام مجید فرموده است: و نحن اقرب الیه من حبل الورید...
اما بواسطه ضعیفی که بصیرت راست دریافت این معنی تمام میسر نمی شود و لکن بتدریج این معنی پرتو می اندازد و چنان می شود که غیر این معنی در نظر بصیرت چیزی نمی ماند هر چند خواهد که از خود تعبیر کند نتواند مانند کسی که در بحر فرو رفته است تا گردن و چشم او به غیر بحر نمی افتد، و بتدریج چنان می شود که اینها در نظر او آیند و لکن همچون آن شبح ضعیف که از دور دور مرئی (دیده) شود و نمی تواند که باطن آن شخص را نیک مشغول گرداند. اما اگر در این توجه که مذکور شد تغییری باشد این معنی را به آن اسم مقدس که اسم ذات است بر دل خود تازه می کند و مراقب این معنی می باشد مانند کسی که چشم بر چیزی گذاشته است و می بیند و از دیدن به تعقل نمی پردازد.(257)
و می نویسد: در جای خالی (خلوت) دو رکعتی نماز بگذارد، و چند نوبت به قوت نفس برکشد و خود را خالی سازد و به طریقه معهوده مشغول شود؛ و در ظاهر نیز پیش حضرت جامعه خود [آگاهی محض که به حالات مختلف ذهنی در آمده فعالیت های مختلف می کند ]تضرع نماید و بکلی به او توجه کند و بداند که این حقیقت جامعه [ آتمن - نفس فردی - برهمن یا نفس کیهانی ] مظهر مجموع ذات و صفات خدای است سبحانه، نه آن که خدای در وی حلول کرده، تعالی الله عن ذلک، بلکه به منزله ظهور صورت است در مرآت.(258) و در صفحه 96 می نویسد: ذکری که جاری است به نفس حیوانات، انفاس ضروریه [ نفس کشیدن غریزی ]ایشان است. زیرا که در برآمدن و فرو رفتن نفس، حرف ها که اشارت است به غیب هویت حق سبحانه، گفته می شود اگر خواهد و اگر نخواهند... و سالک باید در خروج و دخول نفس واقف باشد که در نسبت حضور مع الله فتوری واقع نشود. و در صفحه 99 می گوید: گفته اند: باز داشتن نفس [حبس نفس ]در وقت ذکر سبب ظهور آثار لطیفه است و مفید شرح صدر، و اطمینان دل است و یاری دهنده است در نفی خواطر. و عادت کردن به حبس نفس سبب وجدان [ احساس ] حلاوت عظیمه است در ذکر، و واسطه بسیاری از فواید دیگر. و حضرت خواجه [محمد بخاری نقشبند] در ذکر، حبس نفس را لازم نمی شمرده اند چنان که رعایت عدد [دوازده حرف جوگ بسشت ] و لازم نمی شمرده اند اما رعایت وقوف قلبی را مهم می داشته اند و لازم می شمرده اند.
جواد نور بخش، ذیل حبس نفس می نویسد: در طریقت، بیشتر اذکار قلبی را با نگهداشتن نفس در سینه مشغول می شوند، و در اصطلاح می گویند با حبس نفس به ذکر قلبی می پردازند.(259)
در اصطلاح صوفیه این نحله، سالک یا منتهی و عارف چنانچه در زمان حاضر به علت ورود واردی یا جذبه ای از حق بر دلش چنان مشغول شد که او را از یاد گذشته و آینده باز دارد آن زمان را وقت گویند. ابونصر سراج طوسی که به کنه مراقبه و خلسه پی نبرده است می نویسد: زمانی را که بین گذشته و آینده است وقت گویند. جنید گفت: وقت عزیز است، هرگاه فوت شود بدست نیاید. یعنی نفس و وقت تو که بین نفس گذشته و آینده اند هرگاه به غفلت از یاد خدا فوق شوند دوباره بر نمی گردند.(260) مؤلف اسرار التوحید هم می نویسد: شیخ گفت: وقتک بین النفسین. وقت تو میان دو نفس است. یکی گذشته و یکی نا آمده. پس گفت: دی شد و فرداکو؟ روز امروز است. الوقت سیف قاطع.(261)
شاه نعمت الله ولی (730 یا 731 - 834) می نویسد:
مصراع: بگذر از ماضی و مستقبل که حالت فوت شد.
زیرا که تدارک ماضی ضایع کردن وقت است، و فکر در مستقبل فوت شدن وقت است. و به این معنی گفته اند: الصوفی ابن الوقت.