فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

شگردهای زیرکانه در پیشبرد نحله - توجیهات ابتدایی برای سلوک آن

طبقه کشاتریا برای اثبات ضرورت و فایده مراقبه و خلسه، نمی تواند به تبلیغ جهان بینی چرخه اکتفا کند. ناچار بایستی یک کیهان - انسان شناسی ساده و ابتدایی بسازد و ساختاری برای آدمی فرض کند و میان این ساختار با کیهان و هستی ربطی بیانگارد و برپایه آن، خلسه را حالتی بشمارد که در آن نجات موقت از چرخه هستی دنیوی صورت می پذیرد همانچه در موقع مردن اهل مراقبه و خلسه دوام می یابد و رستگاری یا رهایی همیشگی از چرخه و بازپیدایی، می گردد. بدین سان، توجیهی معقول برای پیش گرفتن این سلوک، تعبیه می شود. این توجیهات اشکال مختلف و ساده و پیچیده ای به خود می گیرند. کهن ترین آنها ساده ترینش نیز هست که تا به امروز باقی مانده است. ولی به تناسب اشخاصی که شیفته آن شده اند توجیهات فلسفی پیچیده و نظامداری هم یافته است. کیهان - انسان شناسی افلوطین، و کیهان - انسان شناسی محیی الدین عربی از آن جمله اند. پیش از این دو، کیهان - انسان شناسی بودایی پدید آمده که سرآمد همه این توجیهات است.
با تتبعی که در این کیهان - انسان شناسی ها کرده ام اشکالی چند از ابتدایی ترین آنها را در اوپانیشادها یافته ام که اینک می آورم.
در اولین اشکال توجیه این نحله، رابطه سلوک مراقبه منتهی به خلسه با شریعت ودایی محفوظ می ماند. سعی می شود از ذکر اوم - که بعدها در میان صوفیان جهان اسلامی به گونه هو در می آید - بعنوان مقدمه ای برای سلوک اصلی استفاده شود. همچنین عمل عبادی قربانی وسیله قرار می گیرد و در تلقین وحدت وجود به سالک از آن با مهارت کار می گیرند. قرائت ودا و فراگرفتن آن برای سالک، واجب قلمداد می شود. بالاتر از این، چنان که در اوپانیشاد مندک آمده انگرس که از اولین و قدیمی ترین عارفان یا مشایخ این نحله است در وقت آموختن عرفان به شاگردش سفارش اکید می کند که این علم را به کسی که ودا را نیاموخته و نمی داند نباید آموخت.
عارفان اولیه که عبارتند از اتهربا، انگر، ستیه وا از اولاد بهردواج، انگرس، و شونک(161)، شریعت را مقدمه لازم طریقت می شمارند. از اوپانیشاد اتهرب شیکها بر می آید که علاوه بر انگرس - که سلسله مشایخش ستیه وا، انگر، اتهربا است - پیپلاد و سنت کمار نیز که از طریق سلسله ای به اتهربا می رسند آغاز سلوک را ذکر اوم و سپس تمرکز ذهنی بر ذاتی که این اسم اعظم اوست می دانند، و برای این کار از ادعیه و اوراد وداها توجیه می سازند.
انگرس که عرفان را از اتهربا آموخته و آن را به شونک و دیگران یاد می دهد تأکید دارد که آن را به کسی که ودا را نیاموخته و نمی داند نباید یاد داد.
پیپلاد که عارفی است مؤسس یکی از مکتب های فلسفی اتهروا ودا که به نام خودش شهرت دارد نحله عرفان و مراقبه را با تعالیم وداها تلفیق می کند.
سنت کمار نیز به سفارش اتهربا وفادار بوده سلوک مراقبه را فقط به کسانی می آموزد که پیش تر علم شریعت یا دانش وداها را آموخته باشند. چنان که چاندوکیه اوپانیشاد حکایت می کند شخصی به نام نارد(162) نزد سنت کمار آمده می گوید: من چهار ودا و علوم تاریخ و حدیث، دستور زبان، و... را خوانده ام و فقط علم به آتما [ نفس - نفس کیهانی ] را ندارم. و سنت کمار این علم را که همان عرفان باشد به وی می آموزد.
مدعای اصلی در اولین و قدیمی ترین اوپانیشادها این است که عبادت شریعت ودایی هدف تغییر طبیعت عابد را دنبال می کند و می خواهد او را برای سلوک دیگری که مراقبه باشد مهیا و مستعد گرداند رای سلوک جدیدی که عامل سیر روحانی او گشته وی را به حقیقت یا معرفت که همانا شهود نفس کیهانی باشد و می رساند.
در صدر بریهد آرنیک که یکی از اوپانیشادهای اصلی و قدیمی و ظاهراً طویل ترین و مهم ترین آنهاست نه با صراحت، بلکه تلویحاً گفته می شود که غرض از انجام عمل عبادی قربانی اسب این است که قربانی کننده به خودش تلقین کند که او عین اسبی است که الان می خواهد قربانی شود؛ و تلقین کند که سر آن اسب، صبح است و چشم آن آفتاب، و جانش باد، و دهن گشاده اش، آتش و حرارت طبیعی کیهان و بدن انسان است تا با این قبیل تلقینات این باور را در او بوجود آورد؟ اسب قربانی اصلا مجموعه کائنات و کل کیهان است؛ یا ظرف زرینی که پیش از کشتن اسب می آورند روشنایی روز است و جایی که آن را می گذارند دریای مشرق است؛ و ظرف سیمینی که بعد از کشتن اسب به قربانگاه می آورند ماهتاب، و جای آن ظرف هم دریای مغرب است. همچنین غرض از رسم قربانی اسب این است که قربانی کننده خودش را مثل آن اسب تصور کرده همه موجودات عالم را عین خود دانسته نفس کیهانی را دریا و خودش را قطره ای از دریا پنداشته محو و فانی در نفس کیهانی بیانگارد؛ و با چنین تلقین هایی به ایمان وحدت وجودی نائل آید تا زمینه ای فکری و ذهنی باشد برای خلوت نشینی و سلوک مراقبه منتهی به خلسه، تجربه ای که در آن واحد بلاثانی دریافت و تجربه می شود.
تعلیم انگرس در اوپانیشاد آتما - نفس کیهانی شناسی - ذکر شده است: درویش انگرس به مریدان خود گفت: نفس سه نوع است: یکی نفس بیرونی، دیگری نفس درونی، و سوم نفس کیهانی. نفس بیرونی ینی نفس تمام بدن: لامسه و پوست و ناخن و گوشت و موهای بدن و شست و انگشتان و... زاییده شدن و مردن. نام اینهمه نفس بیرونی است. نفس درونی عبارت است از: خاک و آب و آتش و باد و عالم طبیعت و آرزو و حسد و شادی و غم و شهوت و محبت و میل به نیک و بد، یاد کننده زمان گذشته و آینده (یعنی حافظه)... و ادراک حرکات... و شنونده و داننده و گوینده و بوینده و چشنده و اندیشنده و فهمنده و کننده؛ اینهمه کار و بار جسمانی عین علم است. و آن نفس درونی نام دارد. نفس کیهانی آن است که با ذکر اوم مشغولی می کند و هشت بخش جوگ [ مراقبه ] را برای یافتن او می کند و بوسیله سه بخش از این هشت بخش که حبس نفس و ضبط حواس و محو شدن [ استغراق - حالت خلسه ] و شهود واحد باشد، از اینها آن نفس کیهانی یافته می شود.(163)
در این متن، کیهان - انسان شناسی ساده ای آموخته می شود که به موجب آن، هستی سه مرتبه دارد: 1 - ذات مطلق یا نفس کیهانی که در دو مرتبه بعدی تجلی کرده است 2 - نفس درونی یا آگاهی و شعوری که در ذهن آدمی هست 3 - نفس بیرونی یا بدن که جزئی از عالم طبیعت و اجسام است، و خود امتداد وجود آگاهی درون ذهن [یا به اصطلاح این نحله، دل ]است.
نفس کیهانی که دریای وجود باشد قطره ای از خود را به گونه آگاهی یا شعوری که در ذهن هر کس هست ظاهر ساخته و این قطره موجب خلق بدن گشته یا در صورت بدن تجلی کرده و ظهور یافته است. تجلی یا صدور دو مرتبه وجود از نفس کیهانی، نزول وجود در دو مرتبه وجودی پست تر است و قوس نزول را پدید آورده است. برای این که آدمی بتواند از پستی به علو برود چاره ای جز این نیست که جهت عکس قوس نزول را بپیماید. برای این کار باید بدون در آگاهی یا شعوری که در ذهن هست محو گردد و آگاهی که نسبت به خود استشعار دارد این استشعار را سرانجام از دست بدهد تا آگاهی محض رخ دهد، حالتی که قطره آگاهی موجود در ذهن دل هر کس به اصل و مبدأ خویش یعنی نفس کیهانی پیوسته است. بدینسان، فرد یا نفس فردی فانی در نفس کیهانی و باقی به آن می شود و فنای در نفس کیهانی و بقای به نفس کیهانی رخ می دهد. مراقبه که فعالیت شخصی برای سپر در قوس صعود - معکوس قوس نزول - است هشت مرحله دارد که حبس نفس و ضبط حواس و محو شدن یا شهود واحد سه مرحله اصلی آن بشمار می آید.
چنان که بزودی در خواهید یافت حبس نفس در میان این هشت مرحله، مهم ترین آنها را تشکیل می دهد و ستون اصلی و رکن رکین فرضیه مراقبه یا سیر در قوس صعود هستی محسوب می شود.
اوپانیشاد امریت بندو قطره آب حیات - می گوید: دل [ ذهن ] دو قسم است: یکی ناصاف [ سیاه ] و دیگری صاف. دلی که در او خواهش ها است، ناصاف است؛ و دلی که بی خواهش است، صاف است. سبب گرفتاری و سبب رستگاری آدمی همین دل است. خواهش دل سبب گرفتاری (و ماندن در چرخه توالد و تناسخ) است و عدم خواهش دل باعث رستگاری (یا نجات از آن چرخه). تا دل از خواهش ها پاک نشود رستگاری نمی یابد. پس هر که رستگاری (و نجات از چرخه توالد و تناسخ) می خواهد باید خواهش ها را از دل دور کند [ تجرید به تعبیر صوفیان ]. وقتی که خواهش ها از دل دور شد و دل نیلوفری را در ضبط آورد آن زمان می فهمد که من برهمن [ نفس کیهانی ]ام، و مقام اعلی را که منتهای همه مراتب است می یابد. و ضبط کردن دل از خطرات [ یاد و خاطره و اندیشه و استدلال ] تا وقتی است که همه خواهش ها از او دور نشده باشد. همین است مشغولی [ مراقبه و سلوک ] و نهایت عرفان. و غیر از این هر چه هست گفتار بیهوده است.
نفس کیهانی به فکر در نمی آید و فکر به آن نمی رسد، زیرا از فکر برتر است، ولی چنین هم نیست که فکر درنیاید؛ زیرا او عین همه فکرها است، و آن به گفتار در نیاید، زیرا گفتار به او نمی رسد، ولی چنین هم نیست که به گفتار در نیاید، زیرا او عین همه گفتارهاست. (سالک) باید آن نفس کیهانی را چنان داند که نسبت او با همه (اشیاء و امور) مساوی است، در پشه و فیل برابر است. کسی که اینچنین کیهانی را بداند یقین آورد نفس فردی او نفس کیهانی می شود.
راه پرورداندن میل به نفس کیهانی، ذکر اوم است؛ چون این اسم اعظم اوست ذکر این نام (اوم) وسیله رسیدن به او می شود و سالک ذاکر به جایی می رسد؟ آنجا ذکر در نگنجد، چه نامی و صفتی به او نمی تواند رسید. همه در او نفی می شوند مگر عارفی که به این اسم اعظم مشغولی کرده باشد (یعنی با ذکر خفی و در یاد و نه به زبان)، او - آن عارف در آن حال - عین هستی و علم و سرور [سه چیزی که توأماً برهمن یا نفس کیهانی می دانند] گردیده ذاتی که وجود و آگاهی و سرور محض است، شده می ماند...
حقیقت ایمان وحدت وجودی این است که سالک بیقین بداند که در اصل قیامت نیست و پیدایش [ خلقت ] نیست، و بستگی نیست و هیچ خواهنده و آرزومند رهایی از چرخه توالد و تناسخ یا رستگاری نیست بلکه حتی چیزی و حالتی به نام رهایی از چرخه توالد و تناسخ یا رستگاری وجود ندارد. حقیقت ایمان وحدت وجودی و مخ وحدت همین است و بس.
(سالک) باید که نفس را که همیشه بر یک حالت است در حالت بیداری و در حالت خواب توأم با رویا و در حالت خواب عمیق همان نفس بداند و چون این سه حالت را یک نفس دانست او این سه عالم [ناسوت یا عالم ظاهر، ملکوت، و جبروت ] را گذاشته عین عالم لاهوت که ذات آتما یا نفس کیهانی باشد شده می ماند. آن زمان او را در هیچ عالمی رفتن و آمدن نیست [و از چرخه توالد و تناسخ و عوالم پست طبیعت رسته است ] به جهت آن که هر گاه دانست که من خود نفس کیهانی ام [انا الحق ] پس کجا برود و کجا بیاید؟ آن سه حالت (بیداری، خواب با رویا، و خواب عمیق، یا ناسوت و ملکوت و جبروت) به وهم جدا می نمود. و چون وهم برخاست، هر سه حالت یک ذات شد...
راه رسیدن به نفس کیهانی همین یک راه است. همیشه اسم اعظم اوم را نفس کیهانی دانسته به ذکر این اسم بزرگ مشغولی کند. وقتی که از کثرت مشغولی این لفظ را از یاد ببرد و معنی این لفظ را بگیرد که آن ذات نفس کیهانی است (ذکر خفی و یاد محض نفس کیهانی) نفس کیهانی می شود. و چون ذکر از میان برخاست [ از یاد رفت ] ذاکر مذکور می شود...
راه ذکر نفس کیهانی دو تا است: یکی کوچک، و دوم بزرگ. راه کوچک این است که ذاکر و ذکر و مذکور را جدا جدا دانسته مشغولی کند؛ چون در این راه کامل شد به راه کلان می رسد. و راه کلان این است که ذاکر و ذکر و مذکور یکی شود و جدایی از میان برخیزد، و آگاهی محض یعنی نفس بماند، و از این راه کلان به نفس کیهانی می رسد.
اول باید که خلاصه ودا [شاید اوپانیشاد] را مکرر به فهم تیز و هوشیاری تمام ببیند و بفهمد و با دلایل عقلی و نقلی یقین نموده بداند که من نفس کیهانی ام و همه چیز نفس کیهانی است [انا الحق، و لیس فی جبتی الا الحق ]. این را بداند (و به خود تلقین کند تا وحدت وجود باورش آید) و این معرفت را حاصل نماید، آنگاه همه کتاب ها و همه علم ها را بگذارد. چنانچه وقتی که اقسام غله می رسد آن را از کاه و پوست پاک کرده غله را می گیرند و کتاب ها را بگذارد (بدور افکند). زیرا گر چه وداها بسیار است اما مطلب همه یکی است و آن یگانگی آن ذات - نفسی کیهانی - است.(164)
سراینده مندک اوپانیشاد(165) می گوید: پیش از همه ایزدان، اول برهما ظاهر شد [یعنی موکل پیدایش ] آنچنان ایزدی که فاعل عالم (عالم محسوس یا طبیعت) اوست و دارای جهان (مادی یا طبیعت) است. آن برهما علم الهی [ علم عرفان ] را که بزرگ ترین علم ها است و جمیع علم در اوست به پسر کلان خود که اتهربا(166) نام داشت گفت (آموخت):
و آن علم را که برهما به اتهربا گفته بد اتهربا به درویش انگر گفت، و درویش انگر این علم را به ستیه وا که از اولاد بهردواج(167) است گفت. و این را ستیه وا به درویش انگرس گفت. و این علم، علمی است که خردان از بزرگان یافته اند.
شونک نام، درویشی که دولتمند بود ترک زن و لذت ها کرده مطابق مرسوم به روش مریدان نزد درویش انگرس رفته از او پرسید که از دانستن کدام یک چیز، ای سزاوار تعظیم، همه چیز دانسته می شود؟ انگرس گفت: عارفان کامل [ صاحبان علم الهی ] می گویند که در علم است که آن را باید دانست: یکی علم اعلی و دیگری علم ادنی.
گفت: علم ادنی: ریگ ودا، ساماودا، یاجورودا، اتهروا ودا و شش جزو و غیر آن [ علوم شریعت - علوم ظاهر - علم رسمی ]. و علم اعلی آن علم است که از آن علم، ذاتی که فنا ندارد و باقی است [ آگاهی محض و شعوری که در هر شخصی هست ]او را بیاید. و آن ذاتی است که او را به حس های باطنی نتوان دانست و به حواس ظاهری نتوان یافت. و آن ذات از چیزی پیدا نشده است و او بی رنگ است و او را صفتی نیست و او را چشمی نیست مثل چشم ها و او را گوشی نیست مثل گوش ها و او را دست و پا نیست مثل دست و پاها. و او همیشه است، و او خود همه می شود. او در همه پر است و با آن که در همه پر است آنچنان لطیف است که او را نمی توان یافت. و اینقدر پیدایشی که از او می شود در او هیچ کمی نمی شود و او محل پیدایش جمیع عناصر است. کسانی که عارف اند و دانای علم الهی اند او را به این روش می دانند [ می شناسند].
چنانچه عنکبوت تارها از خود پیدا می کند و باز در خود فرو می کشد و چنانچه زمین جمیع نباتات را از خود بر می آرد و چنانچه از آدم زنده موهای درشت و ریز می روید همچنین از آن ذات باقی همه عالم (طبیعت و جهان محسوس) پیدا می شود.
و آن ذات هر گاه در علم خود می گذراند (می اندیشد یا در خاطر می گذراند) که بسیار شوم [پیدایش کثرت از وحدت ] اول غذا می شوم و بعد از غذا جان می شود و بعد از جان، دل [ ذهن ] می شود و بعد از دل [ ذهن ]عناصر پنجگانه کثیف [ نفس، باد گلو، خون، حرارت بدن، و بادی که از نشیمنگاه بیرون می رود ]می شود و بعد از عناصر پنجگانه کثیف همه عالم [ طبیعت و جهان محسوس مادی ] می شود و بعد از عالم [طبیعت ]عمل می شود و بعد از عمل، باقی و بی زوال می شود.
آن ذات، داننده همه است به اجمال و تفصیل. علم او - برهمن یا نفس کیهانی - بی مجاهدت [ غیر حصولی - شهودی یا حضوری ] است. و از همان ذات بی زوال [ قدیم ] تخم زرین [ گنج وجود] پیدا می شود، و از آن (یعنی تخم زرین) نام و صورت و غذا پیدا می شود.
و این را راست بدان، و عمل هایی را که عارفان در آیات ودا دیده اند و در همه سه ودا(168)
آن عمل ها همین است، آن عمل ها را شما همیشه بکنید که از (راه) این اعمال به آرزوی خود خواهید رسید و در این عالم شما را راه صواب این است. هرگاه خواهید که در آتش قربان کنید، و وقتی که آتش بسیار شعله نداشته باشد و شعله ها خرد خرد بوده باشد در آن وقت آن قربانی که بعد از چهار ماه می کنند، و قربانی که در آن شربت شیرین بیان درست می کنند و بر آنش می افشانند بگذرانید. و هر که به احکام قربانی که در ودا هست عمل نکند او را در هفت طبقه بهشت جای نیست...
این [علم شریعت ودا] علم ادنی که راه رسیدن از طریق اعمال عبادی است این یک کشتی شکستنی است. زیرا عمل قربانی با اجتماع هیجده نفر بر حسب مقرر باید در این مراسم شرکت کنند به اتمام می رسد. هر کس این عمل (قربانی) را به قصد اجر و ثواب و نجات خویش (از چرخه توالد و تناسخ) انجام می دهد نادان و بی عقل است. چنین کسانی را همیشه پیری و مرگ در می یابد [در چرخه توالد و تناسخ می مانند].
و آنها که در میان حجاب عظیم علم ظاهر [ علم شریعت - فقه و علوم وابسته به آن ] افتاده اند و خود را عالم و دانا می دانند آزارها و بیماری ها آنها را چنان به راه هلاکت و فنا می برد که گویی نابینایی را دست نابینایی گرفته راه می برد [و هر دو در چاه می افتند]. و این ها [ علمای شریعت و مفسران و فقیهان ] با وجود این حجاب و غفلت، خردسال و بی عقل اند که فکر می کنند که هر وظیفه و انجام دادنی بود کرده ایم. و کسانی که به علت دلبستگی به ثواب نتیجه تکالیف شرعی، نفس کیهانی را نشناخته اند و فکر می کنند که به علت عبادت و اعمالی که انجام داده اند خیرها به آنان خواهد رسید آنان به همان نتیجه اعمال خود می رسند ولی بعد از تمام شدن نتیجه، باز در محنت و آزاد [ چرخه توالد و تناسخ، و رنج مداوم زندگی در عالم طبیعت ] می افتند.
اعمالی که از آن نتیجه نیک [ ثواب ] می یابند بر دو قسم است: یکی اقسام قربانی، و دوم اقسام خیرات. هر کس که این دو قسم عمل عبادی را به امید ثواب بردن خودش انجام دهد و حرمت نهد او هر عملی که می کند به امید همین چیزها [ ثواب و اجر] می کند و نظر بر یافتن همین چیرها دارد. آن کس که به بهشت رفته ثواب عمل های نیک خود را یافته باشد باز به چرخه توالد تناسخ باز می گردد و در این دنیا در وضع سابق خود یا پایین تر از آن بسر خواهد برد.
و آنها که سلوک [ مراقبه ] و مجاهدت می کنند و اعتقاد درست [ عقیده به چرخه و نفس کیهانی و مراقبه ] دارند و در صحراها مشغولی [ مراقبه ]می کنند و زن و فرزند ندارند، آن عارفان آسوده خاطر، ترک دنیا اختیار کرده اند. آنها بعد از مردن به راه شعاع آفتاب صاف شده و از میان آفتاب گذشته و به جایی می رسند که آنجا آن نفس کیهانی بی مرگ و باقی و کم نشوند هست. هر که خواهد که عارف شود او باید چنین بداند [ به خود تلقین کند و یقین آورد] که نتیجه جمیع عمل ها [قربانی ها و خیرات و عبادات شرعی ] نهایت دارد. پس جمیع عمل ها [تکالیف شرعی و اعمال عبادی ] را بگذارد و خواهش آن را از دل دور کند و بداند که عمل ها پیدا کرده و مخلوق این شخص است و به همین جهت تمام می شود، ولی نفس کیهانی همیشه به هستی خود باقی و پاینده است و مخلوق نیست. برای یافتن نفس کیهانی و عین او شدن احتیاج به عمل (عبادی و شرعی) نیست؛ راه یافتن او محض شهود و معرفت است و راه دیگر ندارد. و باید که به روشی که (در طریقت عرفان) مقرر است پیش مرشدی برود که آن مرشد ودا دان و عارف باشد [فقیه عارف یا استاد نحله مراقبه.].
و آن مرشد باید وقتی که مرید را در طلب صادق بیابد و بداند که حواس او در ضبط اوست و تکبر و غرور مجاهدات و سلوک ندارد و به روشی که باید برای طلب حق آمده است آن زمان علم الهی یعنی عرفان را که به وسیله اش آن ذات باقی را می یابند بی مضایقه و بی پرده راست بگوید. این است راه راست.
چنانچه آتشی که خوب روشن شده باشد از آن آتش هزاران شراره که بر می خیزد همه به روشنی و رنگ آن آتش می باشد همچنین ای نیکو خو، از آن نفس کیهانی همه نفس های فردی ظاهر می شوند و در همان ذات نفس کیهانی فرو می روند.
و آن ذات [نفس کیهانی ] عین نور است، و آن ذات بی صورت است، و آن ذات روح است در بیرون و درون همه، و آن ذات قدیم است، خلق نشده است، و آن ذات را حواس ظاهری او باطنی نیست، و آن ذات پاک و لطیف است، و آن ذات از تخم زرین [ گنج وجود] که همه چیز را بوجود آورده است هم برتر است...
این همه عالم (محسوس مادی یا طبیعت) همان ذات است، و جمیع اعمال و ریاضت ها همه اوست و عین آن نفس کیهانی است، و آن نفس کیهانی باقی است. این چنین نفس کیهانی را هر کس به این روش بفهمد (و به خود تلقین کند تا باورش بشود) که او در میان دل من است از همه حجاب ها خود را وامی رهاند.
ای نکوخو! او (نفس کیهانی) ظاهر است، او نزدیک تر است، در حجره دل [ ذهن ] می باشد و در حجره دل سیر می کند... او از عقلی که بوسیله آن چیزها درک می کنیم هم بالاتر است. اصل همه چیز اوست...
اوپانیشادها را که آیات وحدت وجود است کمان کرده و تیر مشغولی دل [ تمرکز ذهنی یا مراقبه ] را به آن پیوسته [ در چله آن نهاده ] به قوت دلی که طالب اوست و به غیر متوجه نیست کشیده به آن ذات قدیم باقی که نشانه قصد تو است برسان.
ای نکوخو! ذکر اوم را کمان کرده و نفس فردی را تیر ساخته و نفس کیهانی را نشانه کرده نفس فردی را در نفس کیهانی درآر که عین نشانه خواهی شد. و این نشانه نشانه ای است که احتمال خطا ندارد و نیز نفس فردی همچنان تیری است که از هر طرف به آن نشانه (نفس کیهانی) می تواند رسید و از هر طرف که بیندازد به او می رسد...
نفس فردی وقتی عارف می شود (و در حال خلسه به نفس کیهانی پیوسته آن را شهود می کند) آن زمان نفس کیهانی را می بیند که آن خود به خود روشن است و خالق همه است و مالک همه است و همه جا پر است و تخم زرین [ گنج وجود] از او پیدا شده است. وقتی که نفس کیهانی را این چنین بداند آن عارف نتیجه عمل نیک و بد را از خود دور کرده [ فکر ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ و دنیا و آخرت را از خاطر برده و به فراموشی سپرده ] با آن نفس کیهانی پاک یکی می شود...
کسی که این دل [ ذهن ] را خانه خداوند، و این خانه [ ذهن ] را عین خدا بداند و بداند که همه عالم ها در این خانه است و از روشنی او همه عالم دیده می شود، این چنین هر که به آن نفس کیهانی بی خواهش و آرزو [آرزوی ثواب و بهشت و رضوان الهی ] مشغولی کند از او تعین بدنی برمی خیزد [ مجرد و متعال می گردد]...
و آن نفس کیهانی را به بسیار خواندن (از راه مطالعه) نمی توان یافت و به دانایی دیگر (از راه دانشی که دیگران یا پیامبران بیاموزند) نتوان یافت و به شنیدن چیزهای دیگر او را نتوان یافت. هر که را او می خواهد تن خود را به او می نماید. هر که را قوت نیست این نفس کیهانی را نمی بیند [ شهود نمی کند] چون این نفس کیهانی نه با غفلت و نه با ریاضت بی مقصد یافت شود، لکن آن کس که به این وسائل سعی می کند و آن کس که دارای عرفان است آن نفس کیهانی در خانه ذهن او در می آید، و عارف عین آن نفس کیهانی می شود.
همه عارفان، نفس کیهانی را یافته با شهود واحد بلاثانی آسوده می شوند و می دانند و می فهمند که ما را هیچ کردنی [ وظیفه و تکلیف و عمل عبادی و عمل صالح ]نمانده که بکنیم، و از همین جهت بی تعلق [و فارغ از ایمان و کفر، دین و شریعت ] شده اند و آرام دارند. و آن عارفان آن ذاتی را که در همه است در همه یافته عین همه می شوند [ احساس وحدت وجود می کنند].
و از اوپانیشادها آیات وحدت وجود را تحقیق کرده اند و مشخص نموده اند که نفس کیهانی حق است و دانستن غیر آن باطل است و کسانی که درویشی و ترک دنیا و تجرید اختیار نموده اند خود را با ریاضت پاک کرده اند و مشغولی می ورزید [ به مراقبه همت می گمارند] آنها وقتی که از این عالم (دنیا) به عالم برهمن (عالم پس از مرگ می روند با برهمن در آن عالم بوده رستگار می شوند [ دیگر به چرخه توالد و تناسخ بازنگشته آزاد می گردند].
عارف وحدت وجودی وقتی که تن را می گذارد (هنگام مردن) و جمیع حواس و قوای او به موکلان خود می رسد او نتیجه عمل نیک و بد نیست که به بهشت یا دوزخ در آید، بلکه نفس فردی او به نفس کیهانی کلی می پیوندد و یکی می شود. چنانچه رودها مسافت را طی کرده نام و صورت خود را گذاشته با دریای محیط یکی می شوند همچنین عارفان وحدت وجودی نام و صورت خو را گذاشته به بزرگ بزرگان می رسند. و آن بزرگ بزرگان [ نفس کیهانی ] به روشنی خود روشن است. هر که آن برهمن [ نفس کیهانی ] را بشناسد [ شهود کند] برهمن می شود. و در اولاد او چنین کس بی عرفان نمی شود و از دریای غم و اندوه و آرزو و دریای اعمال گذشته و گروه های دل او گشوده شده باقی می شود.
این سخن [ درس عرفان و مراقبه ] را به کسانی که عمل هایی را که در ودا گفته شده است بجا می آورند [ به شریعت ودا پایبنداند ]و معنی ودا را می دانند و طالب خدااند و با اعتقاد در آتش قربانی می کنند، به آنها باید گفت و باید فهمانید و به دیگری که عمل قربانی آتش را مطابق رسم شریعت ادا نکرده است نباید گفت و نباید آموخت.
درویش انگرس به شاگرد خود علم الهی [ عرفان ] را به این روش گفت و آموخت. و گفتت هر که به ودا اعتقاد ندارد، این علم [ علم الهی یا عرفان ] را به او نباید گفت.
عارفان را می ستاییم. عارفان وحدت وجودی را ستایش باد.(169)
خلاصه قابل توجه آن، این است که علم به وداها علم به عمل قربانی و به خیرات است، علم به کارهایی است که اگر شخص با دقت و تعهد هم انجام بدهد از چرخه توالد و تناسخ نخواهد رست و به محض مردن به ماه می رود نه به خورشید، و پس از مدتی درنگ تنزل کرده در کالبد دیگری حلول خواهد کرد. این علم، علم پست است. علم اعلی علم به کیهان - انسان شناسی و فیزیولوژی اوپانیشادها و به سلوک مراقبه است، علم به نفس کیهانی و صدور سایر مراتب وجود - از جمله آدمی- از اوست: علم اعلی آن علم است که از آن علم، ذاتی که فنا ندارد و باقی است او را بیابد [در خلسه، تجربه کند] و آن ذاتی است که او را به حس های باطنی نتوان دانست و به حواس ظاهری نتوانی"یافت... او در همه پر است... و اینقدر پیدایشی که از او می شود در او هیچ کمی و کاهشی رخ نمی دهد و او محل پیدایش جمیع عناصر است... چنانچه عنکبوت تارها از خود می تند و باز در خود فرو می برد آن ذات باقی هم همه عالم طبیعت را از خود تنیده است. و آن ذات هر گاه در علم خود می گذراند (می اندیشد یا در خاطر می گذراند) که بسیار شوم [پیدایش کثرت از وحدت ] اول غذا می شود و بعد از غذا جان می شود و بعد از جان، ذهن می شود و بعد از ذهن عناصر پنجگانه باد، آتش، آب، و خاک می شود و بعد همه عالم طبیعت می شود و بعد از عالم طبیعت، عمل می شود و بعد از عمل، باقی و بی زوال می شود... از آن نفس کیهانی همه نفس های فردی ظاهر می شوند... و آن ذات، عین نور است... او ظاهر است، او نزدیک تر است، در حجره ذهن می باشد و در حجره ذهن سیر می کند... او از عقلی که بوسیله آن چیزها درک می کنیم بالاتر است. اصل همه چیز (حتی عقل و اندیشه) اوست... تیر مشغولی مراقبه را در کمان باور وحدت وجودی اوپانیشادی بنشان و به قوت ذهنی؟ طالب نفس کیهانی است و به غیر او متوجه نیست به آن ذات قدیم باقی که نشانه قصد تو است برسان تا نفس فردی تو عارف شود. این نفس کیهانی را هر کس به این روش بفهمد که او در میان دل [ ذهن ] من است از همه حجاب ها خود را وامی رهاند. نفس فردی وقتی عارف می شود (و در حال خلسه به نفس کیهانی پیوسته آن را شهود می کند) آن زمان نفس کیهانی را می بیند که آن خود به خود روشن است و خالق همه (حالات مختلف ذهن و صور ذهنی و مدرکات حسی و مفاهیم و یاد و خاطره...) است. وقتی؟ نفس کیهانی را این چنین بداند (و تجربه کند) آن عارف نتیجه عمل نیک، و بد را از خود دور کرده با آن نفس کیهانی پاک یکی می شود... از آن ذات، از آن نفس کیهانی همه نفس های فردی ظاهر می شوند و در همان ذات نفس کیهانی (در نهایت مراقبه و نیز پس از مردن) فرو می روند و مستغرق می شوند. بدینسان، عرفان یا علم الهی [ علم به نفس کیهانی ] را می آموزد، علمی که می گوید: آدمیان - مثل سایر موجودات و اشیاء - مرتبه ای از وجودند بلکه همه مراتب وجود را دربر دارند و از مبدأ هستی که نفس کیهانی باشد قطره ای را که به صورت شعور در ذهنشان است دارند و سایر اجزاء ساختارشان مخلوق یا صادر شده از شعورشان می باشد. و این قوس نزول یا صدور است. برای این که از چرخه برهند و به اصل خود باز گردند باید مراقبه را انجام دهند و طی آن مراتب وجودشان از پستی به علوی که همان قطره شعور موجود در ذهنشان باشد صعود خواهد کرد و نفس فردیشان فانی و باقی در نفس کیهانی خواهد گشت. وقت مردن، نفس ایشان برخلاف نفس غیر عارفان که به ماه می رود از راه شعاع آفتاب به خورشید خواهد رفت و از آنجا به نفس کیهانی. بدینسان، راهشان پس از مرگ از راه غیر عارفان یا نیاکان جدا خواهد گشت و آنان راه خدایان را که همان عارفان باشند خواهند پیمود.
برای طی طریقت مراقبه، ناچار باید پیش مرشدی رفت که هم وداها را آموخته باشد و هم اهل مراقبه و نفس کیهانی باشد. این است راه راست!
یکی از مهم ترین مطالبی که در اینجا مطرح می شود ترتیب مراتب وجود یا صدور است. می گوید: ذات نفس کیهانی در علم یا ذهن خود گذرانده که بسیار شود و کثرت را از وحدت ذات خویش پدید آورده صادر کند و بر اثر آن، اول غذا می شود و بعد از غذا جان می شود و بعد از جان، ذهن می شود و بعد از ذهن عناصر پنجگانه کثیف (یعنی نفس، باد گلو خون، حرارت بدن، و گ...). یعنی بدن را مرتبه ای از وجود می داند که ذهن آن را پدید آورده است. یا از تجلی ذهنی، بدن به وجود و ظهور پیوسته است. بعدها خواهیم دید اولین چیز از بدن انسان برحسب این کیهان - انسان شناسی که از شعور یا ذهن پدید می آید باد است و باد پنج نوع است، و در انسان پنج باد حیاتی وجود دارد که نه تنها هستی او را شکل می دهند بلکه برای او سرنوشت سازاند.
نکته جالب دیگر این که اوپانیشاد مندک نمودار مرحله ای از پیشرفت نحله مراقبه و حاکمیت طبقه کشاتریاست که دیگر ترسی از قدرت براهمنان و منازعه آنان ندارند و علناً علمای ودایی را جاهل قلمداد کرده علمشان را علم ادنی شمرده و برای نجات از چرخه بی فایده می شمارند.
در اوپانیشاد متیری بخش دیگری از کیهان - انسان شناسی عرفانی تکمیل می گردد و آن فیزیولوژی انسان و پیدایش پنج باد حیاتی بدن از روح نفس کیهانی است، و نقش دو باد مهم که نفس و گ... باشد در چگونگی باقی ماندن شخص در وضع عادی و در چرخه توالد و تناسخ یا نجات از آن و رسیدن به وصال نفس کیهانی. و نیز نفش حبس نفس در سلسله عملیاتی که مراقبه را تشکیل می دهد.
میتری عارفی که سخنانش در اوپانیشادی به همین نام آمده است می گوید: نفس، دو قسم است: یکی روح و دیگری آفتاب. در این دو قسم نفس، دو راه دارند: یکی راه درونی و یکی راه بیرونی. و در شبانه روزی هر دو حرکت می کنند. آفتاب، نفس عالم [ کیهان ] است و روح، نفس بدن. و هر دو یکی اند؛ چه از یک حرکت شبانه روزی آفتاب حرکت روح معلوم می شود. آنهایی که ظاهر بین اند می پندارند که از حرکت آفتاب حرکت روح و مدت عمر معلوم می شود؛ و آهایی که صاحب معرفت اند (عرفا) و از گناهان پاک شده اند و ضبط حواس کرده اند و دل آنها صاف شده، حواس خود را برگردانیده به درون [ ذهن ]مشغول نفس اند آنها از حرکت روح خود حرکت آفتاب را می فهمند؛ زیرا به پاس انفاس حرکت آفتاب دانسته می شود. و روح زرینی که در آفتاب است و عین نور است و بیننده همه عالم است و روشن است همان روح در میان سوراخ دل نیلوفری آرام گرفته گیرنده لذت غذا است.
همان روح که در میان دل نیلوفری در آمده غذا می خورد آتش آفتابی است که در آسمان می باشد. همان روح نورانی در آفتابی است که در آسمان می باشد و همان زمانه نام دارد و او دیده نمی شود و غذای او خوردن همه عناصر است.
درویشان پرسیدند که آن روح نورانی که در میان سوراخ دل نیلوفری است همان در آفتاب است. در آفتاب نیلوفر چگونه است و نیلوفر آن کدام است و از کدام عناصر ترکیب یافته است؟
پرجاپت گفت: دل نیلوفری او فضا است و چهار جهت و چهار کنج مابین آن جهات به جای هشت برگ نیلوفر است. در این دل نیلوفری هر دو: روح و آفتاب، سیر می کنند. این هر دو را یکی دانسته با ذکر اسم اعضم اوم مشغولی کنند و باید با کلمات مقدس (یعنی: بهور، بهوه، سوه) و با دعای ساوتری مشغولی کنند.
و نفس کیهانی دو قسم است: یکی با صورت است و یکی بی صورت. آنکه با صورت است ثبات است و نفس است و همان که نفس است نور است و همان که نور است آفتاب است. و با گفتن اسم اعظم اوم (که سه حرف است) هر سه در می آیند. همین اسم اعظم اوم که عین نفس کیهانی است خود را سه قسمت کرده تار و پود کیهان همین سه حرف اوم است. بنابراین، تو باید چنان مشغول شوی که بدانی که اسم اعظم اوم که تاروپود عالم است منم. و کسی که روح و آفتاب را اسم اعظم اوم بداند و بداند که این اسم اعظم منم. او عین نفس کیهانی می شود (به خلسه فرورفته نفس فردی او فنای در نفس کیهانی گشته باقی به آن می شود)...
هر که نفسی را که در میان آفتاب است و نفسی را که در میان دل [ ذهن ]است یکی داند خود را خود بیابد و خودبه خود مشغول باشد و خود را خود پرستش کند، و خود را برای خود قربان کند. دل [ ذهن ] را با نفس کیهانی یکی کردن همین مشغولی است، و آن را فرزانگان تمجید کرده اند. و وقتی بخواهد که شروع به این شغل (مراقبه) کند چون دل او ناصاف است برای پاک ساختن دل در وقت طعام خوردن لقمه اول که بر دارد این ورد را بخواند که اگر من بعد از سیر شدن طعامی که مانده باشد باز خورده باشم یا سهم کس دیگری را خورده باشم یا از طعام شبهه ناک خورده باشم یا در ایام مکروهات از کسی چیزی گرفته باشم ای خدای موکل غذا به برکت آتش که پاک کننده است و به برکت شعاع آفتاب، مرا از غذایی که نافهمیده خورده باشم پاک کن و این گناهان مرا دور ساز. این ورد را خوانده و اول اندک آبی خورده شروع به طعام خوردن کند و پنج لقمه اول را نیت کند که به باد زندگی و باد جاری در رگها و باد خارج شونده از مقعد و باد هضم کننده غذا و باد معده (باد گلو) می دهم. و بعد از این نیت، آغاز خوردن کند و در میان خوردن حرف نزند. و چون از خوردن طعام فارغ شود باز اندک آبی بخورد، و بعد از فراغ طعام دست و دهن بشوید. و چون از این ها فارغ شود این دو ورد را بخواند و مشغول نفس کیهانی [ مراقبه ] شود، یعنی بیندیشد که همین روح آتش غریزی [ حرارت طبیعی بدن ] است که هضم کننده طعام است و همین روح نفس کیهانی است که پنج قسم باد شده در بدن می باشد و آن نفس لذت گیرنده همه است از این غذا آسوده شده همه عالم را آسوده کند. ورد دوم این است که به نفس کیهانی خطاب کرده بگوید: ای نفس کیهانی! آتش فنا کننده همه تویی، و نگاهدارانده عالم ها که پیدا می شود تویی، این طعامی که خوردم به تو رسد که تو عین عالمی و باقی هستی. و هر کس که این (ورد) را نگفته و ندانسته (و به خود تلقین نکرده و یقین ننموده) بخورد هر چه خورده باشد جزو نفس او نشده باز غذا می شود و در بدن او تحلیل می رود...
طریق یافتن آن یگانه [ تجربه خلسه که تجربه واحد بلاثانی باشد] و یگانه شدن، این شش طریق [ کار] است: مشغولی حبس نفس، دوم ضبط حواس از بیرون به درون، سوم تصور بستن به یک چیز خاص، چهارم مضبوط ساختن [ متمرکز کردن ] تصور در آن چیز، پنجم یقین درست کردن، ششم در او (یعنی نفس کیهانی) محو شدن [ خلسه ]. این شش که یکجا جمع شود مجموع این را جوگ [ یوگا] می گویند. و بر اثر این شش چیز، نفس فردی به وصال نفس کیهانی که نور محض است می رسد. نور محض و کننده همه است و صاحب همه است و در همه جا پر است و رب همه است و محل همه است. وقتی که نفس کیهانی را چنین بداند آن زمان عمل نیک و بد خود را دور کرده همه عالم را با ذاتی که بزرگ و باقی است یکجا کرده می گیرد [ متحد و واحد می داند].(170)
در کتوالی اوپانیشاد(171) می خوانیم: نفس فردی را که همه کس نمی بیند سبب آن است که نفس فردی حواس آنان را از طرف خود برگردانیده به طرف بیرون متوجه کرده است، از این جهت محسوسات بیرون را می بیند و نفس فردی را که اندرون [ ذهن ] است نمی بیند یکی از فرزانگان و صاحب همتان چون رستگاری [ رهایی از چرخه توالد و تناسخ ] را می خواهد حواس خود را از بیرون به درون برده نفس فردی را می بیند. و نادانان طفل صفت، گرفتار محسوسات بیرونی می شوند، از این جهت در دام مرگ کلانی که همه جا آنها را می گیرد، می افتند. از همین جهت، فرزانگان چیزی که بی زوال و قائم است آن را دانسته آرزوی چیزهای فانی نمی کنند.
آن که در این بدن تصرف کننده حواس است و گیرنده رنگ و مزه و بو، و شنونده آواز، و لمس کننده و گیرنده لذت جماع است نفس فردی است. و از همین دانسته می شود که نفس فردی از بدن جدا است و تصرف کننده در همه است این نفس فردی، متعال است. و آن که در خواب می بیند و در بیداری می بیند و بزرگ است و محیط است و عارفان به شهود آن نائل گشته از اندوه (گرفتاری در چرخه توالد و تناسخ) خلاص می شوند نفس فردی است. هر که این نفس فردی را که نزدیک تر است و گیرنده نتیجه های عمل است، صاحب ماضی و حال و استقبال کرده بداند آن زمان خوف مردمان و جمیع خوف ها از آن نفس فردی برخیزد (از میان برود)؛ چه، دانسته که این نفس فردی، همان متعال است.
و آفریدگاری که پیدایش [ تجلی یا ظهور] اول او (به صورت) زهدان زرین است و در میان دل جمیع جانداران می باشد بسبب مقید شدن به عناصر به نظر در می آید. این مقید همان نفس فردی است.
و آن نامتناهی که روح همه موکلان و فرشتگان است و عین زهدان زرین شده و عین همه پیدایش گشته است و همه فرشتگان و موکلان حواس در اویند و گیرنده لذات همه محسوسات است و در میان سوراخ دل [ ذهن ]می باشد، عین عمه عناصر شده مانده است. این همان متعال است.
و آن آتشی که در میان چوب پنهان است و فرشته ها آن را با احتیاط نگاه می دارند مثل حملی که در شکم پنهان است و حامل آن را با احتیاط نگاه می دارد براهمنان [ روحانیون هندو] هشیار هر روز در وقت انداختن چیزی در آن، آتش را می ستایند؛ این آتش همان متعال است.
و آفتابی که از مکانی طلوع می کند و در مکانی که غروب می کند و از آن مکان کسی پیش نتواند رفت، آن مکان همان متعال است.
نفس فردی که در میان دل [ ذهن ] است همان متعال است که حق است و عین علم است و عین سرور است، و متعالی که حق است و عین علم است و عین سرور است است همی نفس فردی است که در میان دل [ ذهن ]است. هر که این متعال [نفس فردی ] و آن متعال [نفس کیهانی ] را جدا ببیند به هر عالمی که برود از دست مرگ [و چرخه توالد و تناسخ ]خلاصی نخواهد یافت. باید که همیشه در دل خود این تصور می کرده باش که من اویم، و نفس فردی متعال [ نفس کیهانی ] است و هیچ جدایی نیست؛ و هر که من و او جدا خواهد دانست به هر عالمی که برود از دست مرگ خلاصی ندارد.
هر که نفسی را که در میان دل [ ذهن ] برابر انگشت نر (شست) است صاحب زمان ماضی و حال و مستقبل بداند او از جمیع خوف ها خلاص می شود و ترس جان ندارد. این همان متعال است.
و نفسی که برابر انگشت نر است و روشنی او مثل آتش بی دود است و صاحب زمان ماضی و حال و مستقبل است و امروز و فردا بر یک نهج است همان متعال است.
و چنانچه بارانی که بالای کوه بارد و از همه طرف آن کوه آب به پایین فرود آید همچنین هر کس که جمیع صفات را جداجدا بیند عقب آن ها می دود.
هر که طالب صفت باشد در صفت ها گرفتار می ماند چنانچه آب صاف در ظرف صاف مثل بلور صاف می نماید همچنین آن متعالی [نفس کیهانی ]و امتدادش که نفس فردی [یا آگاهی محض باشد] در دل صاف صاف می نماید و در دل ناصاف ناصاف می نماید...
عالم، درختی است که بیخ آن بالا است و شاخ های آن به پایین است و و نام این درخت، اشواتهه است. و این درخت عالم در این نزدیکی پیدا نشده است. دیرینه است. بیخ این درخت، نفس کیهانی است و پاک است و آن را باقی می گویند و همه عالم متعلق به اوست، هیچ کس از او نمی تواند گذشت. همین، نفس کیهانی [ متعال ] است.
همه عالم از متعال [ نفس کیهانی ] برآمده است و از متعال حرکت می کند. همه عالم چنانچه از مالکی که شمشیر برهنه در دست داشته باشد می ترسند از او می ترسند. کسانی که به او معرفت (عرفا و شهود) یابند باقی می شوند. آتش از ترس او سوزنده است و آفتاب از ترس او تابنده است و پادشاه فرشتگان و باد و مرگ از ترس او در پس کارهای خود می دوند.
هر که پیش از مردن و گذاشتن بدن، آن ذات [نفس کیهانی ] را بفهمد [به ادراک شهودی یا عرفان ] از قید عالم خلاص می شود و هر که پیش از مردن او را نفهمد [و به خلسه درنیاید ]عالم های دیگر شود. پس باید که پیش از مردن، نفس کیهانی را بداند [از طریق مراقبه منتهی به خلسه به شهود آن نائل آید]...
عارفی که سبب پیدایش هر یک از حس ها را که از نفس فردی جدایند و فرو رفتن آن ها را بداند، آن عارف بی اندوه می شود.
و هر که بداند که بالاتر از حواس، دل [ ذهن ] است و بالاتر از دل، عقل کل است، و بالاتر از عقل کل، اعیان ثابته(172) می باشد که همان زهدان زرین است و بالاتر از اعیان ثابته، باطن یا عمی است؛ و بالاتر از آن، ذاتی است که در همه پر است و محیط است و بی نشان است، او در زندگی از همه قیدها خلاص می شود و وقتی که بدن را بگذارد [هنگام مردن ] باقی گشته و ذات جاوید می گردد.
و آن ذات را به حواس ادراک نتوان کرد و به چشم نتوان دید. هر که با دل [ ذهن ] و با فکر و با عقل یقین حاصل نموده نفس کیهانی را بداند [شهود عرفانی کند ]رستگار [رهیده از چرخه توالد و تناسخ ] می شود.
و وقتی که پنج حس خود را با دل عقل از محسوسات بیرونی باز داشته در نفس فردی بی حرکت نگاه دارد این نگاهداشتن را مرتبه بزرگ می گویند و جوگ می دانند که آن ضبط کامل حواس است. وقتی که چنین کند، آن شخص هشیار شده [یقظه یا بیداری ] غلط نمی کند و بی غفلت می شد که غفلت دشمن آگاهی است. پس باید که تلاش کند که آگاهی نرود و غفلت راه نیابد.
نفس کیهانی [ متعال ] را به غیر از آگاهی (و شاید: شهود و درک بیواسطه) به خواندن کتاب و دل و چشم نتوان یافت، راه دیگر سوای این که بگویند هست برای یافتن او نیست. و طریق یافتن او دو قسم است: یا او را به هستی او توان دانست، یا به دور کردن جهل و نادانی خود عین او شدن. هر که اول به هستی او رسید، عین او شد.
آدمی که میرنده است وقتی که از خواهش های دل خلاص شود [تجرید ]در همین عالم بیمرگ و رستگار می شود و در همین بدن، نفس کیهانی را می یابد. و هر گاه گره های جهل و نادانی که در دل او بسته شده است گشاده شود از مرگ خلاص شده باقی می یابد. همین است اصل ارشاد.
یکصد و یک رگ به دل پیوسته است، از آن جمله یک رگ که به ام الدماغ رسیده است. در وقت مردن، جان هر که به آن رگ شده از ام الدماغ برآید به مرتبه بقا می رسد؛ به جان هر که از راه رگ های دیگر برآید به جهانی که موافق آن رگ ها است می رسد.
روحی که در میان همه دل ها می باشد و او را بر انگشت نر است و نفس فردی همه است، او را از بدن خود به عقل کامل چنان جدا بداند که گاه غلافدار را از غلاف او جدا کرده بر می آرند، همچنین نفس فردی را از بدن جدا بداند و همان نفس فردی را پاک و باقی بداند.
این علم و این مشغولی (سلوک سرگرم کننده) را مرگ به نچیکتا تعلیم کرد، و او تمام این علم را یافته و به نفس کیهانی رسیده و از مرگ و تعین بدنی و نتیجه عمل نیک و بد خلاص شده و بیمرگ و بی زوال شده عین نفس کیهانی شد. هر که به طریق نچیکتا این علم عمل [ سلوک ] را بیاموزد و بورزد، او نیز عین نفس کیهانی شود.(173)
عرفان و مراقبه، در اوپانیشاد کوتاه ناراین چنین وصف شده است: هر که تن خود را ارابه داند و معرفت را روان کننده ارابه داند و دل خود را ریسمان مهار ارابه دان و حواس را (اسبان) کشنده ارابه داند و نفس فردی خود را بر این ارابه سوار کند خود را به منتهای مطلب که ذات بشن است و باقی است و بی نقصان است و به آن مقامی که بالاتر از آن نیست می رساند.
و این اوپانیشاد ناراین را هر که می خواند و می فهمد از جمیع بندها و قیدهای عالم و جمیع گناهان و از گناه طلب ثواب و نتیجه اعمال (عبادی و صالحه) خلاص شده (از چرخه توالد و تناسخ) رستگار می گردد و خودش بشن [ پروردگار و صاحب مقام ربوبیت ]شده یعنی صورت پروردگار شده، پروردگار می شود.(174)
مولف اوپانیشاد تیج بندو - قطره نور - می نویسد: مشغولی کلان، تیج بندو [ قطره نور] است، و این مشغولی به ذاتی است که از همه عالم برتر است و در میان دل [ ذهن ]است؛ و بسیار لطیف است و عین سرور است و عین قدرت است و عین کثافت [جسم و ماده ]است و عین لطافت [ تجرد ]است و بزرگ است.
و بدست آوردن [ دریافت ] او مشکل است و عبارت [ بیان ] او مشکل است و دیدن او هم مشکل است، و او را آزاد و ثابت گرفتن هم مشکل است. و او را نتوان دانست، عارفان به کنار آن بحر بی پایان نتوانند رسید.
(سالک) اول باید که بر خوردن غذا غالب آید، و بر خشم غالب آید، و بر معاشرت با مردم غالب آید، و بر ضبط حواس غالب آید، و از سردی و گرمی هوا و از شادی و غم و از مدح و ذم و امثال اینها خلاص شده باشد و از انانیت و خواهش و امید گذشته باشد و هیچ چیز را برای خود نگه ندارد.
و غزیمت درست [ محکم ] داشته باشد، و در دل او غیر از رضا خدمت مرشد [ پیر - شیخ ]مطلبی نباشد. اینچنین مرید را سه در است، و از این سه در راه پیش رو گشاده می شود. نفس فردی سه محل دارد [سه حالت پیدا می کند: بیداری (ناسوت)، خواب توأم با رویا (ملکوت)، خواب عمیق (جبروت)]. و محل اصلی نفس فردی پنهان است و بزرگ تر از آن سه محل (حالت بیداری و خواب...) است؛ و پرورنده است و بی مکان است و مثل فضای آسمان محیط است و در همه حواس لطیف است و مرتبه بزرگ بشن [ رب ]اوست...(175)
شویت اشواتر در درس ششم اوپانیشادش می گوید: بعد از صاف شدن دل، ترک عمل ها نموده با خلاصه خلاصه و اصل اصل یکی می شوند. و آن طریق [ طریقت ] این است:
یکی پیش مرشد رفتن. دوم اعتقاد به مرشد و ودا آوردن. سوم، شنیدن حقیقت [ فلسفه وحدت وجود] از مرشد و حقیقت را به دلیل دانستن و همیشه در تحقیق مستغرق بودن [ تبحر در فلسفه وحدت وجود]. و دیگر هشت طریق [ اعمال هشتگانه، یا هشت مرحله عملی ]جوگ (را انجام دادن). و دیگر، نتیجه هر عمل را موقوف به وقت دانستن؛ و ملکه کردن عشق به برهما [ نفس کیهانی ]. به این صفت ها [ کارها] نفس فردی با نفس کیهانی یکی شده رستگار می شود.(176)
نویسنده اوپانیشاد جوگ شکیها(177) مراقبه یا جوگی را که پرجاپت به مریدش آموخته است داستان می کند: پرجاپت به مرید خود گفت که اوپانیشاد جوگ شیکها را من به تو می گویم: و این بزرگ ترین راه های حقایق و معارف است که به مجرد این که این اوپانیشاد را به ذهن بسپاری تمام بدن کثیف [ جسمانی - مادی ] می لرزد.
و طریق آن این است که در خلوتی به طرز چهارزانو نشسته، و اگر به این طریق نتواند نشست به هر طرزی که خوش آید بنشیند و نظر بر سر بینی نگاه دارد و هر دو دست و هر دو پای را به همدیگر بسته دل [ ذهن ]را از خطره [ اندیشه، خاطره، ادراک حسی...] نگاه دارد و در دل اسم اعظم اوم را، و با ذکر اوم که نام نفس کیهانی است تصور آن ذات را بنماید.
این بدن کثیف [ جسمانی - مادی ] خانه ای است که یک ستون کلان دارد و نه دروازه و سه ستون کوچک دارد و پنج موکل در آن است. کسی که عاقل است به روشی که مذکور شد به نظر عرفان در این خانه [ ذهن ]نگاه کند. در اینچنین خانه، در میان سوراخ دل [ در عمق ذهن ]قرص آفتابی را که نهایت روشنی و شعاع داشته باشد ببیند، و در آن قرص، اوم را مثل شعله یک چراغ که به بالا متوجه است ببیند. آن نور را عین نور ذات دانسته مشغولی [ تمرکز ذهنی ]کند. و به همین مشغولی عارفان بزرگ در وقت گذاشتن تن [ مردن ] در قرص آفتاب سوراخ کرده از راه بالا به رگ سکهمنا رفته ام الدماغ را شکافته نورالانوار(178) می یابند.
و هر که از کاهلی و بی سعادتی، این مشغولی [ مراقبه منتهی به خلسه ]را نتواند کرد و در روزی سه بار که وقت نماز این جماعت است این اوپانیشاد را بخواند باید که امیدوار آن مقام بزرگ [ خلسه و شهود آگاهی محض بی متعلق ] باشد.
پرجاپت گفت که من به برکت این شغل (یعنی مراقبه منتهی به خلسه) که آن را به اختصار بیان کردم به این مرتبه بزرگ (عرفان) رسیدم. هر که اینچنین مشغولی نماید به مقام بزرگ که عین سرور [و توأم با احساس ابتهاج ] است برسد. و گناهانی که به سیر درجات و عوالم بسیار برطرف نتواند کرد با این مشغولی دور کند. برای دور کردن غم های عالم، سالک را مثل این (مراقبه منتهی به خلسه) هیچ چیز [ کار و عمل مفید] دیگر نیست.(179)
نویسنده اوپانیشاد دیگری خلاصه سلوک مراقبه را نوشته و به همین جهت نام آن را جوگ تت - خلاصه یوگا یا مراقبه - نهاده است. می گوید: پرجاپت به مرید خود گفت: خلاصه جوگ [ مراقبه ] را به تو می گویم تا اهل سلوک از آن بهره مند شوند و با شنیدن و خواندن این (اوپانیشاد) از همه حجاب ها نجات یابد و امیدوار رستگاری گردند.
جوگی بزرگ، بشن [ ویشنو - رب و پروردگار موجودات که خود مخلوق برهمن است ]و او را عشق بزرگ است و او را مجاهدت بزرگ. سالکان و جوگیان که بعد از ریاضت و مشغولی [ تمرکز ذهنی و مراقبه ]بسیار، نوری مثل روشنی چراغ می بینند، آن نور بشن است و شخصی بزرگ است و در همه پر است...
غیر عارفان و غیر جوگیان به علت این که به عرفان و شهود نرسیده اند در جسم های مختلف بارها متولد می شوند [و تناسخ می پذیرند] و از برای خلاصی یافتن از این عالم [طبیعت که چرخه توالد و تناسخ و دوباره زایی باشد] می باید که مشغولی اسم اعظم اوم بکند، و در سه حرف این اسم اعظم که اوم باشد در همین سه حرف، سه عالم است(180)
و مشغول این شغل (مراقبه منتهی به خلسه) آن شخص بزرگ [بشن یا نفس کیهانی ] را که در همه پر است می یابد. لاک پشت، سرو دست و پای خود را در بدن خود فرو می برد. او. باید تصور این شخص نورانی را که در همه پر است اگر نمی تواند در دل بکند میان ام الدماع [ عمق ذهن ] بکند. و این تصور در ام الدماغ وقتی ثابت و متمرکز می گردد که نه دری را که راه بر آمدن باد است حبس کند [ ببندد]. در پایین را با دو پاشنه پا [سوراخ مقعد را با پاشنه پای چپ و سوراخ جلو را با پاشنه پای راست ] و دو گوش را با دو انگشت شست، و دو چشم را با دو انگشت میانی، و دو لب را با چهار انگشت آخری ببندد. و نام این بستن سوراخ ها کم بهک بزرگ است یعنی حبس بزرگ (باد). و بوسیله این حبس بزرگ (باد) مشغول [ سالک را مراقبه ]رستگاری می یابد [به شهود آگاهی محض و فنای در نفس کیهانی نائل گشته از چرخه توالد و تناسخ می دهد و دیگر بار روحش پس از مردن در کالبد جدیدی حلول نمی کند]. زیرا بعلت حبس حواس، چراغی که در کوزه بدن است از باد محفوظ گشته تمام کوزه بدن را روشن می کند. نه در بدن را بسته، در خلت و سکون نشسته، اراده را محکم ساخته، بقیه منازل سلوک را فقط بوسیله نفس کیهانی طی می نماید.(181)

نحله مراقبه و خلسه عریان

این نحله در هند باستان و در سیر تطور خود به جایی می رسد که رابطه اش را با آیین ودایی و فلسفه اش قطع می کند و به اصطلاح شریعت را پشت سر می نهد. در صورت تازه اش، دیگر اثر و خبری از ذکر اوم یا اسم اعظم، نیست. عمل قرانی که در اوپانیشاد مندک - کهند دوم - به آن توصیه شده و می گوید طبق مقرر در وداها باید به آن عمل کرد در این صورت، دیگر متروک است. آموختن وداها که در آن اوپانیشاد علم ادنی و مقدمه ضروری برای عرفان یا علم اعلی خوانده می شود در این صورت تازه مانع و حجاب سالک به شمار می آید و ترک و طرد آن سفارش می شود. در این صورت، نه ذکر اوم و نه قربانی، و نه دانش شریعت و تفسیر و دانش ودا بکار می آید و نه برای مراقبه توجیه های مستند به ودا و مصطلحات و احکام شریعت صورت می پذیرد. اوپانیشاد ارنک که از اوپانیشادهای منعکس کننده این مرحله از تطور نحله مراقبه است با این عبارت آغاز می شود: اودالک پسر درویش ارن به عالم پرجاپت [ عالم قدس ] رفته از پرجاپت پرسید که از سزاوار تعظیم! جمیع عمل ها را چگونه ترک کنم که هیچ باقی نماند؟ پرجاپت گفت که پسران و برادران و تمام قبیله و کاکل و زنار قربانی ها و خواندن وداها و خواندن جمیع علم ها [ علوم شریعت و تفسیر و فقه و علوم تجربی ]و هفت طبقه آسمان و هفت طبقه زمین را با تمام عالم طبیعت ترک کند واگذارد؛ و آنچه نگاهداشتنی است یک چوبدستی و یک تکه پارچه (برای ستر عورت) است و بس و باقی را واگذارد.
و آتشی را که برای سه قوم مقرر است... در معده خود بیندازد (یعنی دور بیفکند و به آن نیندیشد) و ورد و ذکر را در آتش زبان بسوزاند و به زبان نیاورد و فقط در دل نگاه دارد (فقط ذکر خفی داشته باشد) و زنار را کنده در خاک یا در آب بیندازد. و چوبدستی را هم انداخته آتش دنیوی را ترک کند... و هیچ دعایی نخواند و دعوتی نکند... و چوبدستی را هم انداخته آتش دنیوی را ترک کند... و هیچ دعایی نخواهد و دعوتی نکند... و به جای سندهیا [یعنی نماز و دعا] همیشه محو در نفس کیهانی شده (در حال خلسه) بماند. و اگر میل خواندن چیزی او را بهم رسد اوپانیشادها را مکرر بخواند (و نه وداها و علم تفسیر و علم حدیث و علم فقه را)...
و اعمال (مقرر) ودا را و قرائت ودا را ترک کند ودا همه قبیله ودا همه نسبت ها را واگذارد... ودا برای گدایی در شهر نماند ودا به صحرا برود ودا اگر چیزی نیابد گرسنه بماند، ودا با این قسم ترک دنیا ودا درویشی مرتبه بلند بشن [خدای ربوبیت - رب ]که برترین مقامات است بیابد، ودا آن مقامی است که بغیر عارفان کس دیگر نمی یابد ودا نمی بیند.(182)
ذیل این عبارات، حکایت از مقام عارفی است که به مقام قطبیت رسیده یا ربوبیت ودا پرورش خلق برای رسیدن به همین مقام، نائل آمده است. بعضی از صوفیان این نحله، از همین مقام چنین یاد می کنند که وی در سیر روحانی به سیر من الحق الی الخلق رسیده است صوفیانی هم هستند که برای چهار سیر روحانی، معانی دیگری قائل اند.

آیین بودایی

آیین بودایی یکی از صور عریان این نحله است، ودا شاید برترین آنها. چه وی مقدس بودن متون وداها، خدایان ودایی، وجود متعال ودا قابل ستایش ودا پرستش، عبادات مقبول شریعت ودایی، ودا رسم قربانی برهماناها را تخطئه کرده مردود می داند. به همین جهت ودا دلیل، هیچ دینشناس ودا محققی آیین وی را یک دین نمی شناسد حتی دین ساخته بشر. منزیس می نویسد: آیین بودا ویژگی های لازم برای این که به عنوان یک دین قلمداد شود را ندارد، ودا شایسته این نام نیست.(183) مونیر ویلیامز - از صاحبنظران این رشته - می نویسد: بودایی گری - حداقل به شکل قدیمی تر ودا واقعی تر آن - به هیچ وجه یک دین نیست، بلکه یک نظام اخلاقی ودا فلسفی صرف است که بر مبنای نگرش بدبینانه ای به زندگی [چرخه توالد و تناسخ ] بنا شده است.(184)
در نظر بودا، زندگی در هر مرحله از چرخه توالد و تناسخ یک فرسایش و محو شدن تدریجی و نوعی بدبخت شدن است، و شخص چون گرفتار چنین چرخه ای است فاقد شخصیت و کرامت است. تن آدمی، پست و بی ارزش و! همین علت مایه رنج و بدبختی روح است. آدمی تا وقتی در قید و بند تن و تمایلات آن است گرفتار چرخه بوده و پس از هر مردن دوباره در کالبد جدیدی حلول و دور عمر تازه ای از بدبختی را شروع می کند. برای رهایی از چرخه راهی جز رهایی از قید تن و تمایلات طبیعی آن نیست، و این راه هما مراقبه منتهی به خلسه و وصل به نیروانا است. بودا مدعی این نیست که سالک اهل مراقبه و خلسه، متصف به کمالات انسانی شده تحول رفتاری در جهت کمال پیدا می کند. حتی زمانی که پشت پا به زندگی اشرافی زده راه آوارگی و عزلت و ریاضت را پیش گرفت در پی چنین هدف والایی نبود. فقط می خواست راهی پیدا کند برای خلاصی خود و دیگران از چرخه موهوم و خرافی مورد اعتقادش. هر چند در کتاب های احکام آداب بودایی راجع به شرح حال بودا جز اطلاعات مختصری یافت نمی شود روایت مهم و جالبی درباره انگیزه او از رفتن به دنبال راه مراقبه به دست می دهد. می گویند: شاهزاده گوتاما در حالی که برای گردش بیرون رفته تحت تأثیر چهار منظر قرار می گیرد: پیرمردی فرتوت، بیماری بیچاره، جنازه ای، و بالاخره یک درویش خونسرد که هیچ نوع نگرانی ندارد. او از این اندیشه که عاقبت، خودش مثل سایر افراد بشر پیر و بیمار خواهد شد و خواهد مرد نگران و متقاعد می شود که مثل آن درویش می توان با مجاهده به آرامش نائل آمد. پس، علی رغم تعلق خاطری که به همسر و تنها فرزند نوزادش دارد ترک خانه و زندگی و ثروت و تاج و تخت پدری گفته موی سرش را تراشیده جامع درویشی به تن می کند.(185)
این دقیقاً همان مشکل همگانی هندوان باستان و معتقدان به چرخه، و تنها عاملی است که سی سال پیشتر مهاویرا را به اندیشه وامی دارد تا نظریه ای در باب ساختار آدمی و علت گرفتاری و مصائبش تعبیه کرده راه ریاضت را پیشنهاد نماید و آیین جینی بظهور پیوندد. او نیز شاهزاده است و تا سی سالگی در کاخ سلطنتی غرق ناز و نعمت و دامان پرستاران و خدمتکاران بسر می برد.
بودا برای حل مشکل موهوم رنج بدبختی بشر ابتدا به قابل قبول ترین روشی که در آیین باستانی هندویی متداول است یعنی اندیشه فلسفی دوباره رابطه فرد انسان با هستی متعال متوسل می گردد اما وجود این نمی تواند از باتلاق رنج و بدبختی بیرون آید(186). پس از آن، ریاضت سخت را پیشه می سازد راهی که سی سال پیشتر مهاویرا پیش گرفته است. لکن از ریاضت هم نتیجه نگرفته نجات نمی یابد. او هر روزش را با یک دانه کنجد و یا برنج بسر می آورد. شش سال تمام آن وجود بزرگوار با این زهد و ریاضت بسر می برد. اما مثل این است که عمرش را صرف گره زدن باد کرده است.(187)
سرانجام در سی و پنجسالگی، شبی که تنها و خاموش در تأملات خویش فرو رفته است، در حالی که چهارزانو زیر یک درخت بو نشسته است به چهار حقیقت اساسی دست می یابد.
1 - هرگونه بودن و زیستن همراه با رنج و بدبختی است.
2 - منشأ و علت همه رنجها و بدبختی ها تمایلات نفسانی است که پایان پذیر نیست.
3 - با سرکوبی تمایلات نفسانی است که می توان به رنجها و بدبختی خاتمه داد.
4 - راهی که رنجها و بدبختی زندگی را خاتمه می دهد هشت مرحله دارد:
... توجه درست، تمرکز ذهنی درست (مراقبه).(188)
از سلوک منتهی به نجات یا رهایی خود که همان وصول به نیروانا باش چنین پرده بر می دارد: من بدبختی را روشن ساخته ام. من منشأ رنج و بدبختی را روشن کرده ام. من توقف رنج و گرفتار را توضیح داده ام، و راه دستیابی به این توقف را نیز روشن نموده ام... زیرا که این مطلب مربوط به اساس آیین بوده و به بیزاری از هوی و هوس و ترک آن، به توقف رنج و دردها، به آرامش درونی، به عرفان، به نیروانا، می انجامد.(189)
این راهی است که هر کس بخواهد به نیروانا برسد و از چرخه تناسخ ارواح و رنج و گرفتاری زندگی با این کالبد مادی برهد باید بپیماید. مراقبه منتهی به نیروانا یا شهود عرفانی راهی فردی آن هم تجربه ای انفسی یا درون نگرانه است. به همین جهت این سلوک یا راه به تعداد افراد بشر متعدد است. الطرق الی الله بعدد نفوس الخلائق راههای منتهی به خدا به شماره نفوس آدمیان می باشد همین معناست، و نه چیزی که شارحان تصوف پنداشته و گفته اند.
باز به همین جهت، در آیین بودایی مکرر تأکید می شود به این که هیچ کس نمی تواند دیگری را به نیروانا برساند. شخص باید خودش و به تنهایی، آن هم در خلوت، در عزلت که مقدمه خلوت است، و در سکوت - یا صمت - به مراقبه بپردازد تا به توقف ذهن و به خالی کردن آن از ادراکات و صور حسی نائل آید. وقتی جنین کرد خودش یک بودا شده است؛ زیرا تجربه بودا را تکرار کرده است. رابرت. ا. هیوم می نویسد: از نقطه نظر تعلیمات اصلی و اولیه آیین بودایی، فرد باید بدون کمک هیچ موجود خارج از خود، به نجات و رستگاری برسد.(190)
متون آیین بودایی می گوید: خوب است که ذهن خود را رام و مطیع سازد. البته مشکل است آن را از حالت بوالهوسی درآورده و ثابت و در کنترل نگاه داشت. ذهن مطیع و رام، ابتهاج را به ارمغان می آورد.(191) نه حتی یک خدا، نه یک روح، و نه شیطان، می توانند مانع آن شوند که کسی که بر نفس خود مسلط گشته و ذهن را تحت سیطره خود در آورده به نیروانا برسد.(192)
سلوک بودایی را که منتهی به تجربه عرفانی - یا به قول بودا وصول به نیروانا - می گردد می توان ترکیب از دو حرکت یا دو تجربه عملی دانست: یکی ترک هر گونه تعلق و میلی جز عشق به نیروانا، که در علم تصوف به آن تجرید می گویند. دیگری ترک هر گونه ادراک حسی، و طرد صور حسی موجود در حافظه یا ذهن که به توقف کار ذهن منتهی می شود، و در علم تصوف، آن را تفرید اصطلاح کره اند. می گوید: علاقه به خود را، با دست خویش از میان بردار، مثل نیلوفر آبی که در فصل خزان کاملاً از بین می رود.(193) فرزندان، ثروت، و خویشاوندی را فراموش کنید.(194) این دو، دستور به تجرید است؛ گر چه دومی را می توان جزئی از تفرید - یا مراقبه به معنای اخص آن - هم گرفت. می گوید: ابتدا همه زمینه های خود را دور گردان (ترک تعلقات و شاید صور ذهنی). این فکر درباره خود از هر گونه هدف نیک و عالی جلوگیری می کند، حتی مثل خاکستری است که روی آتش را پوشانده و انسان وقتی پا روی آن بگذارد پا را می سوزاند.(195)
نیروانا که در پایان مراقبه، دست می دهد همان فنا یا خاموشی کامل شخصیت، و توقف آگاهی و تنها ماندن آگاهی نسبت به نفس آگاهی است، که با یک احساس شادمانی، آرامش یا ابتهاج همراه می باشد. بودا می گوید: کسانی که ذهنشان را از وجود در آینده پیراسته اند، فرزانگانی که تخم وجود را نابود ساخته اند، و تمایلاتشان هرگز افزوده نمی شود، مثل این چراغ بیرون می روند.(196)
آیین بودا به دو شاخه یا نحله تقسیم شده است: نحله هینایانا، و نحله ماهایانا. بودایی های نحله هینایانا عقیده دارند که اصول عقاید و سلوک آنان همان عقاید و سلوک بوداست و نحله ماهایانا از آن انحراف یافته است. اختلاف این دو نحله بودایی در واقع در تعبیر و تفسیر تجربه اشراقی بودا و تجربه خوشان است نه در اصل و واقع تجربه ای که بودا داشته یا خودشان برای خویشتن پیش می آورند. بنابر این،، نباید گمان برد که چند مراقبه یا سلوک و چند تجربه اشراقی در طول هزاران سال در هند و سایر اقالیم وجود داشته است. واقعاً یک سلوک هست که به یک تجربه منتهی می شود هر جند این تجربه مراتبی داشته باشد اما در سنخیت یکی هستند.
تجربه عرفانی بودا که اصول عقاید هینایانا تعبیر و تفسیر از آن است نوعاً و ماهیتاً همان تجربه اشراقی هند و تجربه مورد بحث و اشاره اوپانیشادها، و تجربه فلوطین اسکندرانی، و عرفای مسیحی و یهودی و صوفیان نحله مراقبه جهان اسلامی است. در متون مقدس پالی که متعلق به نحله هینایاناست عباراتی هست که از خلسه های متوالی بودا که احتمالا پیش از مرگ و نیل به نیروانای نهائی به او دست داده است حکایت می نماید. همچنین توصیفاتی از حالتی موسوم به خلسه مدام هست. خلسه مدام را توقف ذهنیات، با وقفه ای تدریجی تعریف کرده اند، که با سایر توصیفاتی که در کشورها، زمانها، و فرهنگهای دیگر از تجربه عرفانی یا صوفیانه کرده اند کاملاً وفاق دارد. ولی این تعریف بر خلسه صدق می کند که چند ثانیه ای بیش دوام ندارد، و خلسه مدام به سالک منتهی دست می دهد عارفی که بر ذهن خویش سیطره و تمکن یافته و به تعبیر صوفیان قلمرو اسلام به حال تمکین رسیده است.
تعبیری که در متون مقدس هیانایانا برای تجربه اشراقی بودا می آید این است که بودا به چیزی نقطه مقابل سنساره - یا چرخه تناسخ ارواحی که آدمی در زندگی دنیا به آن گرفتار است - نائل گشته است. نیروانا صرفاً یک حالت گذاری ذهنی مایه ابتهاج نیست. بلکه علاوه بر آن تنها گریز ممکن از سنساره است. اگر نیروانا صرفاً حالت ذهنی بدانیم آن را جزئی از زندگی دنیا و کون و فساد چرخه سنساره شمرده ایم؛ و این درست نیست. مطابق این متون مقدس، نیروانا از آگاهی فردی و جهان زمانی - مکانی فراتر است. این، تعبیر بودایی از ابدای است که با زمانمند فرق دارد. بودای این متون، می گوید: ای رهروان! نازاده ناشده ناساخته نامرکبی هست که اگر ای رهروان، این نازاده ناشده ناساخته نامرکب نبود، راه گریزی از آنچه زاده و شده و ساخته و مرکب است نمی برد. به همین جهت، متون مقدس هیانایانا مکرر تاکید می کنند بر این که نیروانا با تکلف فراهم نمی آید. و بی سبب است. سالک مجذوبی که بر اثر تمرینهای یوگا و مجاهده مهارکردن ذهن و تمرکز حواس به نیروانا می رسد، خود نیروانا را نمی سازد بلکه آن را بر خود منکشف و خود را در آن فانی می گرداند.
وقتی از بودا می پرسند: آیا در نیروانای نهایی پس از مرگ، سالکی که به آن نائل شده هستی اش خواهد پایید یا نه - یعنی آیا نیروانا عدم است یا نه؟ - پاسخ می دهد که نیروانا فراتر از ادراک فهم است، و هیچ پاسخی که در ادراک انسانی بگنجد نمی توان یافت. و می افزاید: هر سوالی که در قلب قضیه منطقی این - یا - آن ریخته شود - از جمله این که سالک پس از مرگ وجود دارد یا وجود ندارد - گنجایش این موضوع را ندارد.(197) این، سخنی است که همه صاحبان تجربه عرفانی در مورد تجربه خویش می گویند.
بودا از تجربه خود یا نیروانا با وصف نازاده ناشده ناساخته نامرکب یعنی مفهوم لابشرطی تعبیر می کند که به صورت بارقه زودگذری از اشراق نیست بلکه مقام و منزلی پایدار و برتر از جهان مادی محسوس، است.
مرتاض دوره گردی موسوم به واکچا با حالتی مدعیانه از بودا می پرسد: آیا سالک بودایی که پس از مرگ به نیروانای نهایی می رسد موجودیت خود را حفظ می کند یا وامی نهد. آیا نیروانا نیستی است؟ نظر بودا در این باب چیست؟ بودا در پاسخ می گوید که از بند همه نظرها و نظریه ها آزاد است و قائل به این نیست که سالک واصل وقتی به نیروانا رسید وجود دارد یا ندارد. معنای این سخن این نیست که بودا منزلت نیروانا را نمی داند. منظورش این است که قول به وجود داشتن یا وجود نداشتن او به یک اندازه ناصواب است. واکچا بناچار سوالش را از نو به شکل دیگر طرح می کند. سالک واصل پس از مرگ در کجاست؟ و در پاسخ می شنود که طرح سوالی به این شکل، مناسب مقام نیست. سرانجام بودا می گوید علم به این امر صرفاً با دلیل و برهان به دست نمی آید و کسانی می توانند سر از این راز در آورند که حالت اشراق را دریافته باشند.
نیروانا تعبیر بودایی همان چیزی است که بعدها فلسفه و آیین ودانتا همسانی و یگانگی با نفس کلی یا برهمن می خواهد، و فلوطین اتحاد با واحد می خواند، و صوفیان مسیحی اتحاد یا خدا، و صوفیان جهان اسلامی فنای فی الله و بقای بالله می نامند و گاهی هم بعضی آن را لقاء الله مورد اشاره در قرآن مجید می شمارند.
هسته واصل تجربه اشراق یا عرفانی که با سلوک مراقبه حاصل می شود این است که با طرد شواغل تجربی سیاله آگاهی، به من بسیط یا آگاهی محض مجرد می رسند؛ و ظهور من بسیط همانا تجربه یا حال عرفانی است. تجربه اشراق یا عرفانی، در واقع و بدور از تعبیر و تفسیرهای مختلفی که در طول هزاران سال از آن شده است از ودانتا تا صوفیان تا عصر ما در غرب شرق - یک تجربه کاملاً ذهنی است و به هیچ وجه دلالت بر چیزی فراتر از آگاهی صاحب تجربه ندارد. بعضی از فلسفه های عرفانی هند، همین را می گویند. و نظر درست همین است. لکن همین تجربه عرفانی واحد واقعی در سراسر تاریخ، فرایندی دارد که در هر سالکی تمام و کامل نیست، بلکه ممکن است ناقص باشد. هرگاه توجه و تامل نماییم که مراقبه اساساً نفی الخواطر است و خواطر متعدد و متنوع اند پی می بریم به این که تجربه عرفانی می تواند تجربه ای نسبی باشد. به این معنا که وقتی طرد شواغل تجربی یا خواطر سیاله آگاهی به نقطه ای رسید که من بسیط یا آگاهی محض مجرد ماند، همین ظهور من بسیط، تحقق تجربه عرفانی است. و این همان است که در تصوف، فنای فی الله یا فنا می خوانند. حال اگر ظهور من بسیط هم از بین رفت و توقف زیادی روی داد حالتی پیش می آید که در تصوف به آن فنای فنا می گویند. همین است که بودا در دیاموندسوترای مشهور از شوبوتی می پرسد: تو چه می اندیشی شوبوتی؟ آیا شیخ عارفت در آن منت مقدس، تعلیمی روشن به تو داده است؟ شوبوتی پاسخ می دهد: نه، سرور خجسته! شیخ عارفم تعلیم روشنی در آن متن مقدس به ما نداده است. و در همان سوترا، بودا می پرسد: چه اندیشی، شوبوتی؟ گیریم سالکی به مقام آرهات (اشراق) برسد، آیا دل به این خیال، خوش می کند که من به اشراق کامل رسیده ام؟ و در جواب چنین می شنود: نه، ای فخر جهان! زیرا بحق کسی نیست که از اشراق کامل برخوردار باشد. و چنین می شنود: نه، ای فخر جهان! زیرا بحق کسی نیست که از اشراق کامل برخوردار باشد. و چنین داستانی مایه می گیرد: سالکان (بودایی) در قایقی بزرگ (ماهایانا) نشستند که آنان را از کرانه این جهان، بر می گرفت و از رود سنساره می گذشت و راهی کرانه در که نیروانا است می شد. همچنان که پیش می روند کرانه ای که ترکش می کنند محو و محوتر و سرانجام در مه ناپدید می شود. کرانه دور، رفته رفته پدیدار می گردد. قایق بزرگ به مقصد می رسد و سالکان پا به ساحل می گذراند. ولی در وجود آنان، که اینک به نیروانا واصل شده اند تعلق و تعینی نیست، و لذا فرقی بین نیروانا و نا - نیروانا، این جهان و آن جهان، این کرانه و آن کرانه، باقی نیست. کرانه ای که از آن رهسپار شده بودند بر جا نیست و هرگز نبوده است، هرگز نه قایقی بوده است، نه سالکی و نه نیروانایی، و نه واصلی به نیروانا. نیروانا نیز همه هیچ است، خلا است.(198)
بودا با این تعبیر از تجربه عرفانی خود، در واقع، از تعبیر تجربه اش خودداری می کند، یا برای آن تعبیری نمی یابد. و این مشخصه مهمی از آیین و فلسفه اوست. او فقط بر این اصرار می ورزد که تجربه عرفانی، انسان را از رنج و گردونه تسلسل تولد - یا چرخه تناسخ - می رهاند؛ و رستگاری همین است. بودا مدعی نیست که پاسخگوی مسائل فلسفی است.
وظیفه او چنان که به آن استشعار هم دارد تنها این است که طبیب روحانی نوع بشر باشد و به انسانها راه درمان رنجهایی را که ذاتی زندگی در چرخه می پنداشت نشان بدهد. برای برآوردن این مقصود تنها کارش این است که به آنان بگوید چگونه به تجربه ای که نجات از چرخه در آن است نایل شوند.(199) روان پزشکی پیشرفته امروزی هم به اینجا رسیده که ساختمان بدن و ذهن چنان است که وقتی با شداید و مصائب تحمل ناپذیر و مهلک روبرو بشود حافظه طی یک فرایند و بطور خودکار و طبیعی تمام صور حسی و خواطر را طرد و نفی می کند تا بیماری فراموشی پیش آمده و شداید و مصائب هم از خاطر برود و شخص تسکین پیدا کند. این تسکین، متناظر با ابتهاج است که در تجربه عرفانی دست می دهد.
طبق متون نحله ماهایانی آیین بودایی، آنچه در شهود یا تجربه عرفانی رخ می دهد شونیاتا یا خلا محض خواند می شود. و این همان حالت بی تمایز و بی تعین است که درونمایه اصلی تجربه عرفانی همه اعصار را تشکیل می دهد. سوترای مشهور به بیداری ایمان - که در قرن اول میلادی تصنیف شده و سنتاً منسوب به آشواگوشاست - پس از فرق نهادن بین آگاهی تفرقه اندیش که آگاهی روزمره عادی است و آگاهی شهودی که اشراق نهادن بین آگاهی تفرقه اندیش که آگاهی روزمره عادی است و آگاهی شهودی که اشراق در گرو آن است، می گوید: دل آگاهی، به مفاهیم جزئی پدیدارها یا ناپدیدارها توجه نمی یابد و تعلق نمی گیرد... و آگاهی تخصیصی به جزئیات ندارد. و فطرتش به وصف نمی گنجد. جزئی نگری یا آگاهی از جزئیات، هنگامی به وجود می آید که هوشمندان به شبهه تفاوتها و تمایزها دچار شوند. و در همان سوترا چنین می یابیم: دل آگاهی از جنبه اشراقیش از هر گونه تجزی و تفرقه اندیشی فارغ است و هر موجود هوشمندی اگر بتواند بالمره از تفرقه اندیشی خلاص یابد، همانا به فرزانگی بودا راه برود است. در سورانگاما سوترا توصیفی از بودا هست که به مرید محرم و عزیزش آناندا می گوید: آناندا، اگر هوای آن داری که اشراق والا را به کمال دریابی... باید بیاموزی که هر پرسشی را بدون توسل به تفرقه اندیشی پاسخ گویی. زیرا واصلان... از گردونه همواره گردان مرگها و زادنها [ چرخه ]، به همین طریق یعنی با اتکا به شهود دل، رهایش یافته اند.
به گفته پروفسور سوزوکی - بوداشناس معروف - شونیاتا، یا خلا بودایی، عبارت است از خلا محض که از هر نوع اضافه و تضایفی فراتر است... در خلا بودایی نه زمان هست و نه مکان، نه صیرورت و نه شیئیت. نفس در این تجربه محض مجرد، انعکاس خود را در خود می نگرد... و این هنگامی میسر است که نفس خود شونیاتا است، یعنی آنگاه که نفس از همه محتویات ممکنش جز خویش خالی باشد.(200)
در این وصف و شرح، به خصوصیات مشترک تجربه عرفانی بودا با سایر تجربه های عرفانی برمی خوریم. مثلاً این که نفس از همه محتویات ممکنش جز خویش خالی است خصوصیتی است که در تجربه عرفانی همه فرهنگها و اقالیم و اعصار یافت می شود. در این حالت چه باقی می ماند؟ آنچه می ماند ناآگاهی و ناهشیواری نیست، بلکه من بسیط است، خود نفس است که خود را چنان که در خود انعکاس یافته می نگرد. نیل به شونیاتا، یا خلا، فقط وقتی میسر است که ذهن خود شونیاتا شده باشد.
سوزوکی که عارف بودایی کاملی است درباره حالت اشراق یا تجربه عرفانی بودا چنین می نویسد: حالتی از آنچنانی مطلق و خلا مطلق است که همانا ملا مطلق است.(201) هم او درباره لحظه ساتوری که در نحله ذن آیین بودا برای تجربه عرفانی یا حالت اشراق اصطلاح شده است می گوید: قالب فردیت که شخصیت من در آن آشیانه پابرجایی یافته است، در لحظه ساتوری شکفته می شود. لزوماً با وجودی فراتر از خویش اتحاد نمی یابم یا در آن جذب نمی شوم، ولی فردیت من که فروبسته و از وجودهای منفرد دیگر بکلی گسسته است... در چیزی توصیف ناپذیر، چیزی که سامانی کاملاً متفاوت با سامان معهود و مأنوس من دارد، منحل می شود.(202)
مراقبه منتهی به خلسه، در زمان بودا و اقلیمی که در آن بسر می برد آشکار و بی پرده، و کاملاً عریان تبلیغ و تعلیم می شود. دیگر مانند عصر اوپانیشادهای قدیمی و اولیه، و زمانی که هنوز تدوین و نوشته نشده است یا نوشته شده ولی در معرض دید همگان قرار نمی گیرد، نیست. از صورت راز آموزی، خارج شده است. بودا، عارف حقیقی را کسی نمی داند که به خلسه فرورفته یا به مقام تمکین رسیده و صاحب خلسه مدام باشد بلکه کسی می داند که علاوه بر آن کمر به تبلیغ و تعلیم مراقبه و عرفان نظری الحادی وی بسته باشد. می گوید: آن کس را من به سزا برهمن [ عارف - نفس کیهانی ] خوانم که از همه امیال چشم پوشیده، بی آنکه خانه و کاشانه ای داشته باشد! هر سو سفر کند و آواره باشد... وی، عده ای را آموزش نظری و عملی داده مأمور ترویج این نحله می گرداند تا به مناطق مختلف هند سفر کرده به نشر و تعلیم آیینش همت می گمارند. بوداییان تا به امروز، اهل این نحله و سالک این طریقت اند. و بخش اعظم اهل نحله مراقبه را تشکیل می دهند.