فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

ردپایش در تاریخ

اهالی بومی هندوستان در هزاره سوم پیش از میلاد به چرخه تولد و تناسخ معتقد بوده و سلوک مراقبه منتهی به خلسه را در پیش دارند. لکن هجوم مردم آریائی، آنان را پس زده و جهان بینی و سلوکشان را برای مدتی از آبادترین و سهل زیست ترین مناطق آن شبه قاره دور می سازد.
اولین موج مهاجمان آریائی در فاصله میان 3000 تا 1500 سال پیش از میلاد به هندوستان می رسد و پس از آن متوالیاً دسته هایی از این مردم به این سرزمین در می آیند. اینان مردمی جنگجو، شاداب، و مشروبخوارند که پس از فتح این سرزمین تشکیل حکومت داده به اربابی می رسند و ساکنان سیاه چرده مغلوب محلی را بدیده تحقیر می نگرند، و آنان را داسیه یا داسیو، می خوانند.
موج های مهاجمین آریائی، مانند سایر مهاجمان غالب، ساکنان مغلوب هندوستان را به سمت جنوب می رانند. ساکنان بومی و اصلی ناگزیر از انقیاد سیاسی می شوند. و مهاجمان غالب و حاکم با تشکیل حکومت ترویج زبان و فرهنگ خود در سرتاسر شمال هند و فلات دکن استقرار می یابند و حتی بتدریج تا دورترین خطه جنوبی هند پیش می روند.
مهاجمان آریائی فرهنگ و معتقدان و سلوکشان را پس از آن که بیش از یکهزار سال دهان به دهان و سینه به سینه می چرخد در چهار کتاب مذهبی تدوین می کنند. ریگ ودا، یاجورودا، وسام ودا، در قرن های نهم تا هشتم پیش از میلاد نگاشته می شود. بعدها ودای چهارمی به نام اتهروا ودا، نوشته می شود که به احتمال قوی، مربوط به مرحله دیگری از فرهنگ هند و نه متعلق به مهاجمان آریائی است. زیرا جهان بینی و سلوک و آیین پرستش غیر از آن سه ودا را دربردارد.
ریگ ودا، به ستایش آتش، یا جور ودا به ستایش هوا یا باد، و سام ودا به ستایش آفتاب اختصاص دارد. در ریگ ودا، ستایش های منظومی خطاب به مظاهر طبیعت هست. اساساً ریگ به معنای ستایش است. با این سرودها مظاهر طبیعت که همان خدایان ودایی باشند ستایش می شوند. پیش از این که سرودهای ریگ ودا، نوشته شده به صورت کتابی مقدس تدوین گردد مدت ها سینه به سینه و دهان به دهان نقل شده و حفظ می شده است. از این سروده ها استنباط می شود که گویندگان آنها مراحل اولیه تمدن را می پیموده اند مردم معتقد به این فرهنگ و جهان بینی، با ستایش آتش و آفتاب و هوا و باد و آسمان، برای خود طلب سلامت و ثروت و طول عمر و رمه و فرزند و پیروزی در جنگ و گاهی بخشش گنه می کرده اند.
این فرهنگ و جهان بینی و ادبیات که زاییده ذهن قوم آریایی است تا 800 قبل از میلاد فرهنگ غالب بر هند است و حتی تا 500 قبل از میلاد هم - که به عصر براهمنی شناخته می شود - حاکمیتش را حفظ می کند.
آیین ودایی - که آیین هندو هم خوانده می شود - پیروان خود را به طبقه تقسیم می کند و سایر ساکنان هند را که شامل مردم بومی و اصلی هند می شوند طبقه پنجمی به نام نجس ها قرار می دهد. چهار طبقه پیروان آیین ودایی که در این آیین تحت عنوان چهار رنگ نامیده می شود همان چهار طبقه یا چهار پیشه ایرانیان قدیم است. اوستا از چهار طبقه: 1 - موبدان یا نگهبانان آتش 2 - جنگاور یا نظامی 3 - کشاورز 4 - صنعتگر یاد می کند. البته در بیشتر موارد از کشاورز و صنعتگر بعنوان یک طبقه یاد می کند و طبقات را به سه طبقه منحصر می داند. طبقات آیین ودایی عبارتند از: 1 - براهمن، یا روحانی 2 - کشاتریا، یا نظامیان و حکام 3 - ویش، یا بازرگان و پیشه ور 4 - سودرا، یا کشاورز. این تقسیم بندی طبقاتی همان است که فردوسی در شاهنامه آورده و طبق داستان های حماسی ایران، جمشید بنیادش نهاده است.
طبق سنن و شعائر ودایی، براهمن ها تنها کسانی هستند که لیاقت فهم و درک وداها و کتاب های تابعه را دارند. همه روحانیون ودائی از طبقه براهمن ها هستند، ولی همه براهمن ها به کار روحانیت همت نمی گمارند، بلکه به کارهای آزاد و سیاسی نیز اشتغال می ورزند.
نجس ها، همان مردم مقهور و بردگان هجوم های اولیه اقوام آریایی هستند یا اختلاف آنان یا کسانی که به دلایل مختلف از طبقه خود اخراج شده اند.
طبقه براهمنان یا طبقه روحانیون آیین ودایی، سروران مخلوقات شمرده می شوند و از هر تعرضی مصونند و در خور هر گونه تکریم و احترام بحساب می آیند و حقوق و امتیازاتی بیحساب برای خود تراشیده اند. در شت پت براهمن آمده است که خدایان دو نوع اند: یکی خدایان اصلی، و دیگری براهمنان که وداها را آموخته و تکرار می نمایند و محفوظ می دارند؛ و اینان خدایان بشری هستند. وظیفه اصلی براهمنان، مطالعه و تدریس وداها، و انجام دادن تشریفات قربانی و خواندن ورد و سرود و سایر مراسم مذهبی است.
سرودهای ریگ ودا را روحانیون متصدی تشریفات قربانی - که هوتا خوانده می شوند - در مواقع قربانی به آهنگ می خوانند، سرودهایی که خطاب به خدایان متعدد و مظاهر مختلف طبیعت اند. سرودهای سام ودا را براهمنانی که اودگاتا نام دارند در مراسم افشاندن شیره گیاه شیرین بیان - سوم - بر آتش به آواز می خوانند. شربت شیرین بیان یا سوم را در نذرها به خدایان تقدیم می کنند و براهمنان آن را می نوشند. خواص سکرآورش مطلوب طبع براهمنان است و بدین جهت می گویند خدایان ودایی آن را دوست می دارند. بخش بزرگی از ریگ ودا راجع به همین شربت است و تقریباً یک ماندلای تمام آن در ستایش و منافع شربت شیرین بیان است.
یاجورودا، حاوی قطعات منظوم و منثور و سرودها و اورادی است که در موقع قربانی های مختلف یا افشاندن شربت شیرین بیان بر آتش، توسط براهمنان که ادو اریو نام دارند خوانده می شود. تقریباً نیمی از بخش منظوم این ودا از ریگ ودا گرفته شده و نیم دیگرش اصلی است.
بعضی از قطعات ریگ ودا بایستی در نقاط اصلی خود در زمانی سروده شده باشد که اقوام آریائی هنوز کمر به فتح هندوستان نبسته اند و با طوایف دیگر آریائی که در ایران مستقر گردیدند باهم زندگی می کنند. موفقیت در عبور از مناطق صعب العبور و غلبه بر دشمنانی که سد راه آنها می شوند و پیروزی بر مردمی که مانع استقرارشان می شوند یا حاضر نیستند تن به اسارتشان بدهند شأن و احترام خاصی برای خدایان و برای براهمنان بوجود می آورد و عقیده این مردم را به تأثیر سرودهای مذهبی و رسم قربانی و شراب افشانی بر آتش راسخ تر می گرداند. این سرودها و اشعار طبعاً صورت اعتقاد و مطالب مقدس به خود می گیرد.
اما پس از استقرار در هندوستان و برقراری حاکمیت و سیادت بر مردم مغلوب، طبقه براهمنان و آیین ودایی و رسم قربانی و شربت و شراب افشانی بر آتش را نه یک عقیده بلکه برتر از آن یک وسیله برای ابقای سلطه سیاسی و دارایی سرشار خویش می بینند. براهمنان و رسم قربانی و آداب دینی، وسیله ای است برای نیل به آرزوها و کامیابی و کامرانی، و تحمیل اراده سیاسی این طبقه بر توده های مستضعف.
براهمنان هم بر تشریفات دینی ترسیخ عقیده به آن می کوشند و برای خویشتن تعظیم و تکریم فوق العاده می طلبند. نتیجه آن، براهمن پرستی و غرقه شدن در خرافات و اهمیت بیش از حد به رسم و سلوک قربانی است. آداب عجیب و غریب قربانی ها ایجاب می نماید که رساله هایی در شرح جزئیات مراسم آن نوشته شود و دستور اجرای آنها را معین نماید. این رساله ها که همه به نثر است بنام براهمانا خوانده می شود، به طوری که هر یک از وداها یک یا چند براهمانا دارد.
سلوک و رسم قربانی که برجسته ترین مشخصه آیین ودایی است و تشریفات و آداب مفصلی دارد جز توسط طبقه براهمنان انجام پذیر نیست. هر جزء از کارها و تشریفات و آداب مفصلی دارد جز توسط طبقه براهمنان پذیر نیست. هر جزء از کارها و تشریفات آن را دسته ای از این روحانیون بر عهده دارند و متخصص آنند. هوتری ها، اشعار آن را که هوتا نام دارد می خوانند. اودگاتری ها، سرودهای سوم یا شربت شیرین بیان را می سرایند. ادهوریوها مراسم قربانی را انجام می دهند. و براهمن بر همه این تشریفات نظارت و ریاست دارد. علاوه بر این ها، جمعی کمک روحانی هستند که کارهای دست دوم را انجام می دهند. روحانی خاص بنام پوروهیت هست که منتسب به شاه یا سایر افراد متشخص طبقات مختلف است و ریاست و نظارت بر همه مراسم دینی را بر عهده دارد و بموجب فرمان شاه به این مقام منصوب می گردد و بر دادگستری هم ریاست عالیه دارد و در مساله جانشینی شاه و امر ولایت عهدی اظهارنظر می کند، و حتی در رکاب شاه به جنگ می رود.
هر یک از طبقات، قوانین و حقوق و وظایف خاص خود را دارند. طبقه براهمنان نیز همین گونه اند. براهمن حق ندارد از طبقات دیگر زن بگیرد و اگر بگیرد فرزندی که بدنیا می آید از طبقه پایین بشمار می رود. در کتاب مانو آمده است: مرد نجیب و پاک نژاد اگر با طبقات پایین معاشرت و آمیزش کند نژادش را تباه کرده است. اما اگر کسی از طبقات پایین بدنیا آمده باشد محال است با آمیزش با طبقه عالی به بلندی دست یابد. طبقات پایین حق ندارند به تلاوت ودا بپردازند. این کار حق براهمنان است. براهمن هر جزمی را مرتکب شود حتی قتل عدوانی را اعدام نمی شود و شاه فقط می تواند او را تبعید کند و در عین حال حق ندارد دست به دارایی او دراز کند. اگر کسی بخواهد براهمنی را بزند به صد سال عذاب گرفتار می آید و اگر عمداً او را بزند هزار سال در عذاب خواهد بود، اما اگر یک کشاورز به همسر یک براهمن دست درازی کند املاکش مصادره و خودش اخته می شود؛ و اگر یک کشاورز دیگر را بکشد باید ده گاو به براهمنان - و نه خانواده مقتول - تقدیم کند؛ و هر گاه یک بازرگان را بکشد مکلف است صد گاو به براهمنان - و نه خانواده مقتول - بپردازد؛ و در صورتی که یکی از افراد طبقه نظامی و حاکم را بکشد مجبور است یکهزار گاو به طبقه براهمنان تحویل بدهد. اما اگر یک براهمن را کشت اعدام خواهد گشت.
طبقه براهمن ها، علاوه بر انجام امور مذهبی، متصدی منشیگری و امور دیوانی و تربیتی و فرهنگی است. قانون را می آموزد و کتاب های ودا را حفظ می کند و به افراد طبقه خود و طبقات دیگر آموزش می دهد.
در آیین ودایی دو چیز مقدس است یکی کتاب های ودا و دیگری نظام طبقاتی. هر کس درستی و اصالت مطالب و نوشته های وداها را بپذیرد و تن به نظام طبقاتی بدهد مصون و در امان است و وجودش قابل تحمل می باشد.
از اقوام مهاجم هند و اروپایی که شبه جزیره هند را تصرف می کنند عده ای در مرکز آن یعنی نواحی دهلی استقرار می یابند و آن خطه پهناور را کشور میانه می خوانند. نظام طبقاتی و آیین ودایی در این کشور پهناور حاکمیت پیدا می کند. لکن امواج دیگری از مهاجمان هند و اروپایی در شرق و غرب و جنوب هندوستان مستقر می شوند. در بخش هایی از این مناطق آیین بومی به حیات خود ادامه می دهد و از سلطه طبقه براهمنان آزاد می ماند. طبقه نظامیان - یا کشاتریا - که در این مناطق حاکمیت می یابند رفته رفته جهان بینی مردم بومی و سلوک آنان را می پذیرند. بر اثر آن، حاکمیت سیاسی آنان خارج از نفوذ طبقه براهمنان، و بسیار مطلوب تر از حاکمیتی است که شاه و طبقه نظامیان در مرکز هند و آن کشور پهناور میانه، دارند. چنان که جهان بینی و سلوک بومیان را مفید به حال خود و دوام اقتدار خویش می یابند؛ و از این که به سرنوشت حکام و طبقه نظامی تابع براهمنان و آیین ودایی گرفتار آیند پرهیز دارند.
آیین بومی این امتیاز را بر آیین ودایی دارد که تمامی اقشار و طبقات مردم می توانند آن را بیاموزند و بدون دخالت آن همه روحانی و کارشناس صاحب امتیاز، بکار بندند. پس حکام نظامی این مناطق همراه با دو مردم بومی و فاتح، از نفوذ و سلطه طبقه براهمنان آزاد می مانند و سعی بر این می نمایند تا دیگران را به کیش خود در آورد. برای انجام این مقصود شیوه های هوشمندانه ای بکار می بندند. نه نظام طبقاتی را در می کنند و نه صحت کتاب های ودا و نه سلطه طبقه براهمنان را، و نه فایده شریعت ودایی و سلوک قربانی را. اما برای محو این جمله، تدابیری موثر می اندیشند که در دراز مدت به نفی و محو همه این ها می انجامد.
جهان بینی آیین بومی هند، چرخه توالد و تناسخ است که هر کس می تواند فراگیرد و به آن معتقد شود. سلوک آن، مراقبه منتهی به خلسه است که هر کس باید از مرشد یا شیخ و پیری فراگیرد و چون فرا گرفت به تنهایی و بدون دخالت براهمن یا طبقه ای ممتاز می تواند انجامش بدهد. اتفاقاً شرط انجام مراقبه منتهی به خلسه تنهایی و عزلت و خلوت است و فراموشی کردن همه امور و اشیاء و مفاهیم حتی خدایان و غیبت و شهود.
در مرحله اول نشر آیین بومی در میان معتقدان به آیین ودایی، خدایان ودایی در چهارچوبه نظام چرخه توالد و تناسخ جای داده می شوند و البته جایی پایین تر از جای برهمن [ نفس کیهانی ]و آتمن [ نفس فردی ] که خود ذره ای از وجود نفس کیهانی و قطره ای از آن دریا است. سلوک ورد و قربانی و دعا که به آیین ودایی اختصاص دارد مقدمه ای برای مراقبه منتهی به خلسه معرفی می گردد. بدینسان، برای رسیدن به خلسه که فایده اش نجات از چرخه توالد و تناسخ و رهایی از بند زندگی پر رنج دنیایی است طریقی دو مرحله ای یا راهی با دو منزل تعبیه می گردد. اولی شریعت یاس لوک ورد و قربانی است و دومی طریقت یا مراقبه. نظریه ای پیدا می شود در باب سلوک منتهی به نجات بدین شکل: شریعت - »طریقت - »حقیقت. غرض از حقیقت، همان خلسه است که در آن آگاهی محض بدون متعلق تجربه می شود که عرفان، معرفت، واحد، و وحدت، و حقیقت خوانده می شود.
وداها و براهماناها که آثار مقدس یا ادبیات طبقه براهمنان را تشکیل می دهند فقط در دسترس طبقه ممتاز براهمنان اند. حتی کشاتریا یعنی طبقه جنگاوران حاکم حق استفاضه از آن را ندارند. اما ادبیات آیین بومی که مجموعه چرخه توالد و تناسخ، با سلوک مراقبه باشد در دسترس همه است و باید در دسترس همه باشد. این ادبیات عامی و عمومی که در حاشیه آیین ودایی و نظام طبقاتی و طبقه و ممتاز براهمنان گسترش می یابد و نشر می گردد سرانجام به قالب حماسه بزرگ مهابهاراتا ریخته می شود. به موازات این حماسه بزرگ، یک سلسله آثار اساطیری پدید می آید که به پوراناها معروف است و در آن جمله افسانه های کهن و عقاید و آراء فلسفی و جهان شناسی منعکس شده است. مهم ترین اثر این ادبیات علاوه بر حماسه بزرگ مهابهاراتا رساله بهاگاوادگیتا است. آنگاه نوبت به اوپانیشادها می رسد.
در رساله بهاگاوادگیتا از سلوک محبت و عشق و از عبادت کریشنا سخن می رود که شاهزاده قبیله یاداوا است و آیین جدیدی به نام آیین بهاگاواتا بظهور می رسد که ساخته طبقه نظامیان یا کشاتریا است، طبقه دوم نظام ودایی، طبقه ای که می خواهد سلطه طبقه اول یعنی براهمنان را بتدریج براندازد خود جای آن را بگیرد. مورخان، مرحله اول تکامل آیین بهاگاواتا یا مرحله ظهورش را سده سوم پیش از میلاد دانسته اند. مرحله دوم آیین بهاگاواتا را دوره امتزاج و تلفیق آن با آیین ودایی دانسته اند، دوره ای که در آن کریشنا با ویشنو که یکی از خدایان ودایی است درهم می آمیزند و یکی می شوند بطوری که کریشنا یکی از مظاهر ویشنو بحساب می آید. مرحله سوم را تبدیل این آیین ویشنوئی دانسته اند و این همان صورتی است که تاکنون باقی می باشد و سلوک مراقبه منتهی به خلسه، عبادت اصلی آن است.
بنیانگذار آیین بهاگاوادا، کریشنا، فرزند واسودوا از طبقه نظامیان یا کشاتریا است که او را بهاگاوات یعنی ستودنی می خوانده اند. چند اصلی که جهان بینی یا کیهان - انسان شناسی آن را تشکیل می دهند بدین قرارند:
1 - نفس کیهانی، مبداً هستی است. او که واری کائنات و هستی هاست و نور بی پایان و جاودانی و مبدأ ابدی و لایتناهی است با فیض خود کائنات و هستی ها را پدید آورده است. او برهمن و شیوا و خدایان بسیار دیگر را پدید می آورد تا احکام او را به آدمیان بیاموزند و شریعت او را بسیط ترویج دهند و بر کائنات حکمفرمائی کنند. گاهی هم بعلت فیض خود ظاهر شده عینیت می پذیرد تا آدمیان را از چرخه توالد و تناسخ برهاند. کامل ترین مظاهر نفس کیهانی، شخص کریشنا است که در یک شاهزاده و حاکم نظامی ظهور کرده تا سلوک مراقبه منتهی به خلسه را به مردم بیچاره و گرفتار در چرخه توالد و تناسخ بیاموزد و آنان را نجات دهد به طوری که نفوس فردی آنان در نفس کیهانی فانی و سپس باقی گردد.
2 - نزول نفس کیهانی در عالم محسوسات، که آن را آواتارا می خوانند. این نزول، چیزی نیست جز آنچه در ذهن هر انسانی صورت می گیرد، وطی آن، آگاهی محض به چهار حالت معروف ذهنی که روان شناسان مشخص نموده و درباره هر یک به تفصیل سخن گفته اند در می آید. این آیین، برای تمامی موجودات عالم، چهار نوع یا طبقه قائل می شود که هر یک متناظر است با یکی از حالات ذهنی. اولین مظهر نفس کیهانی را واسودوا می داند که آن را عین ویشنو می شمارد و منشأ کل تجلیات آفرینش معرفی می نماید. از واسودوا، برادر او بوجود می آید که تجلی اول است و با جوهر اولیه و هیولای اولی در فلسفه سانکهیه یعنی پراکرتی یکی انگاشته شده است. این دو باتفاق، پسر کریشنا را که با عقل و ذهن جهانی یکی می پندارند پدید آورده اند. نوه کریشنا، همان خود آگاهی یا انیت است. سپس بر وجه ترتیب متنازل سه صفت متشکله یا سه جوهر که در مکتب سانکهیه مذکور است بوجود می آید، و بعد برهمن پروردگار کائنات پا بر عرصه هستی می نهد.
3 - کارهای آدمی به دو دسته خوب و بد تقسیم می شود. کار خوب، ثمره خوب در همین دنیا دارد و کار بد، نتیجه بدبار می آورد. شادی و غم حاصل از این دو نوع کار، گذران است. زیرا صاحب و عامل آنها پس از مرگ، مدتی را در عالم دیگر می گذراند، ولی سپس روحش در کالبد دیگری فرود می آید و تناسخ جدیدی رخ می دهد. راه نجات از این ماجرا این است که انسان به مراقبه منتهی به خلسه همت گمارد. همین که به خلسه در آمد نفس فردی او در نفس کیهانی فانی می گردد فنایی که به بقا منتهی می شود. او با این طریقت عارف گشته به حقیقت می رسد. پس از مرگ، دیگر در کالبد جدیدی حلول نخواهد کرد و از چرخه توالد و تناسخ خواهد رست. او به اقیانوس نفس کیهانی می پیوندد.
آیین بهاگاوادا سراسر جنوب هند را که کشوری تامیل زبان است فرا می گیرد. با پیدایش ادبیات جدید و آیین بهاگاواتا که در حقیقت احیای آیین بومی هندوستان توسط طبقه نظامیان یا کشاتریا دوره ای در تاریخ هند گشوده می شود که به دوره حماسی معروف است. اوپانیشادها، در همین دوره پیدا شده و سپس نوشته و تدوین می گردند. این دوره از سد ششم پیش از میلاد آغاز شده تا سده دوم میلادی ادامه می یابد. ادبیات دوره حماسی از لحاظ مندرجات و محتوایی همان آیین بومیان هند است که با چرخه توالد و تناسخ، و با سلوک مراقبه منتهی به خلسه، مشخص می گردد، و از نظر شیوه نگارش نیز با وداها و براهماناها بکلی فرق دارد. خاستگاه جغرافیایی آن نیز غیر از خاستگاه وداها و براهماناهاست. اگر اینها در مرکز شبه قاره هند که مقر حکومت براهمنان و کانون فرهنگ ودائی است پدید آمده و نضج گرفته اند، ادبیات دوره حماسی از مناطق دیگری که نشیمنگاه بومیان رانده شده و مغلوب است بر می خیزند.
سپس غائله ضد ودایی به همین جا ختم نمی شود، بلکه در هفت قرنی که از پایان دوره ودایی تا آغاز دوره سوتراها می گذرد چندین سلوک و چندین کیهان شناسی و چندین جوهر و مبدأ و خالق در برابر آیین ودایی قد علم می نمایند. از تعداد بیشمار خدایان به سه خدایی می رسند! بعد، سه خدایی که در یک خدا جمع اند و شبیه تثلیث مسیحیان است پیدا می شود. سپس، نفس کیهانی که به صورت قطره های آتمن یا نفس فردی در نفوس یکایک آدمیان ریخته است!
مهم ترین آثار ادبی دوره حماسی، دوره پیشتازی و حکمروایی فرهنگ طبقه نظامیان، اوپانیشادها هستند. کهن ترین اوپانیشادها به نثر نگاشته شده اند. دومین گروه اوپانیشادها که در پی دسته اول ظاهر شدند منظوم اند و از لحاظ ساخت دستور زبان خیلی به سانسکریت کلاسیک حماسه بزرگ یعنی مهابهاراتا شباهت دارند. به لحاظ محتوایی، یک کیهان - انسان شناسی خاصی و یک سلوک را که راه نجات از چرخه دوباره زایی باشد می آموزند. کیهان - انسان شناسی خاصی که می آموزند توجیه فلسفی و باصطلاح علمی همین سلوک است نه چیزی دیگر. مولفان آنها سلوک را با یک جهان بینی چرخ از بومیان جنگل نشین آموخته اند و در مناطق شهری ترویج می کنند و آموزش می دهند. دیرینه ترین اوپانیشادها، در سالهای 800 تا 500 پیش از میلاد نوشته شده است. اکنون حدود 200 اوپانیشاد، در دست داریم که کهن ترین آنها عبارتند از: ایشا، کنا، کاتها، پراشنا، موندک، ماندوکیه، تی تیریا، ایتاریا، چاندوگیه، و بریهد آرنیک. این یازده اوپانیشاد باضافه کوشتیکی، ماهانارایانا، و میتری، اوپانیشادهای اساسی را تشکیل می دهند.(104)
نباید گمان برد که محتوای اصلی آیین بهاگاواتا، همانچه در بهاگاوادگیتا ریخته شده چیزی جز کیهان - انسان شناسی و سلوک اوپانیشادها است. این آثار، ادبیاتی است که می خواهد آیین بومی هند را احیا کرده سلوک مراقبه منتهی به خلسه را بتدریج جایگزین ورد، و قربانی وداها گرداند و برای توجیه این سلوک و این که چگونه یگانه راه نجات از چرخه توالد و تناسخ و رنج های بی پایان زندگی دنیاست و چگونه کسی که به خلسه فرو رود نفس فردیش در نفس کیهانی که مبدأ هستی است فانی و باقی می گردد کیهان شناسی و انسان شناسی و فیزیولوژی خاصی تعبیه می کنند. طی این حرکت فرهنگی دراز مدت است که کشاتریا، یعنی طبقه دوم نظام طبقاتی ودایی جای طبقه اول آن را که اختصاص به براهمنان دارد می گیرد و در صدر هرم طبقات می نشیند.
در این ادبیات گاهی نظام طبقاتی تأیید و تحکیم می شود. و این بدان علت است که طبقه کشاتریا می خواهد ضمن حفظ آن در صدر هرمش جای گیرد. گاهی هم نقد و ردی نسبت به آن به چشم می خورد؛ و این بدان دلیل است که سلوک مراقبه منتهی به خلسه جز به شیخ و مرشدی که آن را بیاموزد نیاز ندارد، و همه سالکان طریقت می توانند به تساوی و بی آن که سلطه ای بر آنان اعمال گردد همزیستی کنند. در اولین آثار دوره حماسی و در محیطی که حاکمیت فرهنگی و سیاسی آیین ودایی برقرار است تأیید نظام طبقاتی و نوعی سازشکاری با وداها و خدایانش، و شیوه تلفیق ورد و قربانی با مراقبه در شکل فرمول: شریعت - »طریقت [ مراقبه ] -» حقیقت [ خلسه ]دیده می شود. بعدها شریعت ودایی و ورد و قربانی کمرنگ می شوند. سرانجام آیین های الحادی که در رأس آنها آیین بودا قرار دارد همراه با شدیدترین تخطئه نسبت به وداها و خدایان آن، و سلوک ورد و قربانی ظهور می یابد.
رساله بهاگاوادگیتا حول جنگ بزرگ مهابهاراتا دور می زند. در میدان جنگ دو قوم کوروها و پاندوها صف آرایی کرده جنگاوران را برای کارزار می آرایند. قهرمان این جنگ، راجونا است. او یک کشاتریا یعنی سلحشور و نظامی و متعلق به قوم پاندوها است. قدم به میدان جنگ نهاده تا با پادشاه غاصبی که خویشاوند اوست بجنگد. گیتا، سخن از ساختار و فیزیولوژی ارجونا به میان می آورد که نمونه یک آدمی است. وجود ارجونا - مثل هر آدمی - را به یک ارابه تشبیه می کند. این ارابه، عالم صغیر است که نمونه ای از عالم کبیر یا مجموعه کیهان بشمار می آید. عالم کبیر یا کیهان همه چیزش متناظر است با اجزاء ساختار آدمی یعنی همین ارابه. گیتا ارابه ران وجود آدمی یا وجود ارجونا را کریشنا می نامد که همانا نفس کیهانی است یا قطره ای از آن که هویت ارجونا را تشکیل می دهد. ارجونا دارای انیتی است که در اصطلاح اوپانیشادها، جیوآتمن یا نفس فردی خوانده می شود. ارجونا دارای انیتی است که عمل می کند و می جنگد و فعالی دارد ولی آتمن وجودش که قطره ای از دریای بیکران هستی یا نفس کیهانی باشد و گیتا از آن با کریشنا تعبیر می نماید هیچ حرکت و فعلی ندارد و منزه از فعل و انفعال است.
این همان کیهان - انسان شناسی است که در اوپانیشاد کتهه می آید، اوپانیشادی منثور و کهن که قدمش را را 500 تا 800 پیش از میلاد دانسته اند و آن را مطلقاً ماقبل بودایی می شمارند.
در آنجا می خوانیم: در بدن، میان سوراخ دل [ ذهن ] که در آن دانایی [آگاهی و شعور ]است دو نفس هست: یکی جیوآتما [ نفس فردی(105)] و دوم پرم آتما [ نفس کیهانی ]. لذت گیرنده نتیجه اعمال (اعمالی که انسان انجام می دهد) هر دو هستند. اما در حقیقت، نفس فردی لذت گیرنده نتیجه اعمال است و نفس کیهانی بیننده تماشا. لکن چون هر دو [ نفس کیهانی و نفس فردی ] عین یکدیگرند از این جهت گفته شد که هر دو لذت می گیرند. و عارفان نسبت این دو نفس را با هم نسبت روشنی و سایه دانسته و گفته اند نفس کیهانی بمنزله روشنی و نفس فردی بمنزله سایه است.
ای نچیکتا! آتش قربانی (سلوک قربانی) پلی است که عامل [ قربانی کننده ] را از این عالم به کناره می رساند؛ ولی نفس کیهانی که مبدأ هستی است و بیخوف و بی نقصان است به کنار رساننده کسانی است که از این عالم خواهش رستگار می شوند. این مبدأ هستی و این سلوک بزرگ [ مراقبه که رهاننده سالک از چرخه توالد و تناسخ است ] را من می شناسم.
برای رسیدن به نفس کیهانی، بدن، ارابه است و حواس، اسبان کشنده ارابه، و دل [ ذهن یا اراده ] ریسمان کشیدن اسب ها، عقل راننده ارابه است و نفس فردی صاحب ارابه که بر آن سوار است.
و محسوسات، راه راندن ارابه [ جاده ] است. و از همین جهت است که نفس فردی را که صاحب و سوار این ارابه است گیرنده نتایج اعمال، می گویند.
آن کس که عقل و وقوف نداشته و بی علم باشد حواس او زیر فرمانش نیستند. مانند اسب های سرکش که بفرمان راننده نیستند.
آن کس که عقل و وقوف داشته و با علم باشد حواس او زیر فرمایش باشند مانند اسبان خوب و رام که بفرمان راننده اند.
آن کس که با فهم نیست و دل پاک ندارد و دل [ ذهن ] او را اختیارش نیست او به مقام اعلی نمی رسد و به دنیا بر می گردد (همچنان در چرخه توالد و تناسخ گرفتار خواهد ماند). آن کس که با فهم است و دل پاک دارد و دل او در اختیار اوست او به مقام اعلی [ نفس کیهانی ] می رسد و به دنیا برنمی گردد [ از چرخه توالد و تناسخ می رهد].
آن کس که فهم صاحب ارابه دارد و بر دل خود اختیار دارد او به منزلی که پایان راه است می رسد و آن مقام بزرگ ویشنو است.
(راه وصال نفس کیهانی یا رسیدن به مقام بزرگ ویشنو، مراقبه است و آن محو حجاب های موجود میان او با وصال است) حجاب اول او حواس است. حجاب دیگرش عناصر است که حواس از آنها بهم رسیده است. از آن بالاتر، حجاب دل [ خواهش ها] است. و از آن بالاتر حجاب عقل است و از آن بالاتر حجاب هرن گربهه [ تخم زرین هستی ]. و از آن بالاتر، حجاب غیر ظاهر است. و از آن بالاتر، نفس است که در همه جا محیط است و همین حد مرتبه هاست. و منزل بزرگ وصال همین است و از آن بالاتر مرتبه ای نیست.
همین نفس فردی در همه عناصر و جانداران، پنهان است و ذات بحت او ظاهر نیست. کسانی که تیزبین و تیزفهم اند او را می بینند [در حال خلسه. و راه مراقبه منتهی به خلسه این است:] اول حواس خود را جمع کرده در دل [ ذهن ] خود محو می سازند، و بعد از آن، دل را در عقل محو می سازند و عقل را در نفس فردی [ آگاهی محض ] محو می سازند و نفس فردی را در مجمع ارواح محو ساخته و مجمع ارواح را در آگاهی محو می سازند.
هوشیار باشید، بیار شوید، بخشش ها را یافته خوب بفهمید. مرشدان [معلمان مراقبه منتهی به خلسه ] می گویند که راه رسیدن به نفس کیهانی مثل دم تیغ برنده است و عبور از آن بسی دشوار است.
و این [ مراقبه ] راه رسیدن به ذاتی است که آن ذات خاموش مطلق است و به حرف و صورت و لمس و رنگ در نمی آید و بی نقصان است و از منزه است و همیشه هست و بو ندارد و اول و آخر ندارد، و از عقل برتر است، و قائم است. هر که او را دریابد و تجربه کند از دهن مرگ خلاص شود [ از چرخه توالد و تناسخ نجات یابد و باقی بنفس کیهانی گردد].
این گفتگو که میان ملک الموت و نچیکتا شده است همیشه ماندنی است. هر که بگوید و بشنود، آن دانا به عالم ذات [ عالم نفس کیهانی، و جهان غیر زمانی - مکانی ]رسیده و در سرور دائمی [ وجد ابدی ] بمان. و هر که ظاهر و باطن خود را پاک کرده به طالبان عرفان و نفس کیهانی این راز [ راز مراقبه منتهی به خلسه ] را بیاموزد و در اوقات متبرکه به غیر طالبان هم بیاموزد نتیجه بی نهایت بیابد.(106)
بنابراین کیهان - انسان شناسی، کیهان یا وجود بتمامی، دارای یک هویت و یک انیت است. آدمی نیز که عالم صغیر است دارای یک هویت و یک انیت است. هویت او، همانا نفس کیهانی، و انیت وی نفس فردی است. در وجود آدمی، هم کریشنا [ هویت - نفس کیهانی ] هست و هم ارجونا [ انیت - فس فردی ]؛ یعنی آدمی دارای دو وجه واجب و ممکن را در خود جمع دارد. این هر دو وجود آدمی که به ارابه ای می ماند هست. مثال ارابه که در اوپانیشاد کتهه آمده و در سایر اوپانیشادها تکرار شده مانند مثال دو مرغ است که در اوپانیشاد از آن سخنی می رود و یکی میوه درخت را می خورد و لذت می برد و دیگری از خوردن می پرهیزد. اولی نفس فردی است و دوم نفس کیهانی، یا اولی نفس ممکن و دومی ذات واجب.
در بهاگاوادگیتا نفس فردی با نفس کیهانی - یا دو جنبه وجود آدمی بر حسب کیهان و انسان شناسی مورد بحث - با یکدیگر گفتگو می کنند تا راه صحیح زندگی را نشان دهند. ارجونا که تعبیری از نفس فردی است در میدان جنگ چون ناچار از کشتن خویشاوندانش می شود به تزلزل و تردید می افتد. ولی کریشنا که نماینده نفس کیهانی است به او چنین دلداری و قوت قلب می دهد که یک کشاتریا یعنی جنگاور و نظامی و حاکم باید بداند که وظیفه طبقاتی او حکم می کند بجنگ خواه با بیگانه و خواه با خویشاوند. چه کشته بشود و چه بکشد چون عارف است و از طریق مراقبه به خلسه در آمده و نفس فردی او در نفس کیهانی فانی گشته است به محض مردن، دیگر از چرخه توالد و تناسخ رسته و هرگز به دنیا باز نخواهد گشت و چون قطره ای در دریای نفس کیهانی محو خواهد گشت. شمشیر و زخم و مرگ، کم ترین ضرر و لطمه ای به او نمی زنند.
این ادبیات، از شریعت ودایی برای تثبیت نظام طبقاتی و نقش کشاتریا و وجوب جنگیدن و کشتن و لشکرکشی استفاده می کند و کشتن مادر ناتنی و برادران و خویشاوندان را تجویز بلکه واجب می گرداند. چنین تلقین می کند که اگر کسی از طریق مراقبه به خلسه نائل آمد و نفس ردی او در نفس کیهانی فانی گشت هیچ خوف و غمی ندارد و مطمئن است که به محض کشته شدن به سعادت ابدی می رسد. سلوک مراقبه و فرو رفتن به حالت خلسه به عنوان راه نجات از چرخه توالد و تناسخ موهوم، مردم و سربازان و لشکریان را برای فداکاری در جنگ آماده می گرداند؛ و این تکاملی در مبارزه یا دفاع ملی بشمار می آید، و بیش از هر کس به طبقه سلحشوران یا کشاتریا سود می رساند.
در بهاگاوادگیتا از مراقبه با لفظ یوگا یاد می شود. و چون هنوز کشاتریا در مرحله پنهان کاری و دورویی بسر می برد و ناچار است با شریعت ودایی - که تحکیم کننده موقعیت سلحشوران به عنوان دومین طبقه نظام اجتماعی است - سازگاری داشته باشد به کارمایوگا یا طریق کردار و انجام وظایف شرعی هم به عنوان مقدمه طریقت یا مراقبه، قائل می شود ولی می گوید پس از آن باید گام از شریعت در طریقت نهاد که دیانایوگا باشد همانچه سالک را به حقیقت یعنی حالت خلسه می رساند، حالتی که در آن آگاهی نسبت به آگاهی تحقق یافته سپس آگاهی محض رخ می نماید همانکه معرفت یا عرفان یا حقیقت خوانده می شود. در مرحله طریقت یا مراقبه، حتماً باید اعمال شریعت ترک شود، زیرا این یکی از شرایط تحقق خلا ذهنی یا خلسه است و باید با ترک و فراموشی همه امور و اشیاء و اشخاص تکمیل گردد. کریشنا در فصل دوم بهاگاوادگیتا می گوید: آنچه را ترک اعمال می گویند آن را یوگا [ مراقبه ] بدان ای پاندو. چه هر آنکس که از مراتب خیالی و ذهنی آزاد نگردیده هرگز یوگی [ عارف، فرو رفته در خلسه ] نمی تواند شد.(107)
گیتا، می آموزد: یوگا [ مراقبه ] برای آنکس که در خوردن افراط می ورزد میسر نیست و نه برای آنکسی میسر است که از خوردن می پرهیزد [ اهل ریاضت و خودآزاری ] و نه مناسب حال آنکسی است که زیاد می خوابد و نه مناسب حال آنکه شب زنده دار است. ولی برای آنکه در خوراک و تفریح و همت و کوشش و خواب و بیداری، معتدل باشد مراقبه طریق انهدام کلیه مصائب [فراموشی همه غم ها و امور ]است. و سالک باید در محلی پاک و ناهموار خلوت گزیند و ذهن خویش را متوجه نقطه ای واحد گرداند و بر ذهن و حواس تسلط یابد، و برای زدودن پلیدی های دل [ ذهن ] به آداب مراقبه متوسل شود.(108) و سر و گردن و جسم بایستی قرار یابد و سالک سکون اختیار کند و توجه ذهنی را به نوک بینی معطوف بسازد و از پراکندگی حواس به جهات گوناگون بپرهیزد.(109)
گیتا می آموزد که سالک باید خود را به زندگی در خلوت [ چله نشینی ]عادت دهد - و چنان که شانکارا توضیح می دهد - باید در خدمت مرشد همت بگمارد و طعام خود را از راه گدایی تأمین کند. باید با ذهنی قرار یافته به مراقبه در آگاهی درون ذهن بپردازد، و هنگامی که ذهن خاموش وی در واقعیت عمق ذهن قرار یافت و خواهش ها او را ترک گفتند، آنگاه حالت خلسه رخ خواهد داد و او واحد یا نفس کیهانی یا استغراق در نفس کیهانی را تجربه خواهد کرد. چون به این حالت فرو رفت می توان او را واصل خواند. و بدان گونه که شعله چراغی در پناه صخره ای یا چیزی از حرکت باز می ماند و آرام و قرار می یابد بهمان گونه ذهن این سالک آرام و قرار می یابد و به مراقبه واقعیت درون ذهنش اشتغال می ورزد.(110) در این حالت، حال خلسه، سالک خویشتن را بوسیله خویش می بیند و در باطن خویش مسرور است.(111) یعنی به نهایت وجد و شادی درونی رسیده و از عذاب روزگار رسته است. و این مقام را حالت گسستگی از پیوند رنج ها می گویند.(112)
مقام وصال در گیتا مقام تجربه واحد است. با این تجربه از این که می پندارد فانی در نفس کیهانی گشته و به مقام وصل به آن رسیده ابتهاجی به او دست می دهد که از علائم هر خلسه یا تجربه عرفانی است. شدت ابتهاج وی بستگی به این دارد که تا چه اندازه کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی را که یک فلسفه و جهان بینی وحدت وجودی است پیشتر به خود تلقین مستمر، و به آن باور است که او گمان می برد نفس فردیش چون قطره که به دریا بپیوندد در نفس کیهانی غرق گشته است. چون در خالت خلسه هیچ چیز و امر و مفهوم و صورت حسی و ذهنی و احساس را ادراک نمی کند و ذهنش متوقف گشته و جز آگاهی محض باقی نمانده کلیه موجودات را با دیدی یکرنگ مشاهده خواهد کرد و متعاقب حالت خلسه یگانگی نفس کیهانی با نفس فردی را احساس می نماید. کریشنا به ارجونا می گوید: هر آنکس که مرا در همه چیز و همه چیز را در من ببیند، نه من از او منفصل می شود و نه او از من جدا می گردد.(113) سالکی که این حالت را بارها تجربه کرده باشد گاهی وحدت آگاهی محض و انتشار آن را به صورت اندیشه و خیال و یاد و خاطره و مفاهیم و صور ذهنی و ادراکات حسی تجربه می کند و زمانی که از خلسه در آید و جدایی و انفصال اندیشه از خیال و یاد و مفهوم و صورت ذهنی و ادراک حسی را دریابد و وجود موجودات مختلف را به یاد آورد در عالم کثرات افتد، و وقتی در نتیجه فلسفه وحدت وجودی و کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی نفس کیهانی را به صورت قطراتی در موجودات رنگارنگ بپندارد گمان می برد که خودش از سایر موجودات جدا نیست و همه آنها با او و او با نفس کیهانی یکی است. پس همه چیز و همه موجودات را با نگاهی یکرنگ و یکدست و متجانس می نگرد. میان خودش با دیگران وحدت می بیند و من و او و تو را اعتبارهایی بی پایه می داند. خوب و بد، سردی و گرمی، دوست و دشمن، کافر و مومن، و کلیه تضادها و متضادها را باطل و بیهوده می پندارد. و این را یوگای همانندی می خوانند.
چنان که بعد بتفصیل خواهیم گفت و خواهید دریافت، کانون کیهان - انسان شناسی اوپانیشادی، فیزیولوژی آن است، یعنی ساختاری که برای آدمی فرض کرده است. برپایه این ساختار، باد، اعم از نفس و بادروده، نقش مهمی در مراقبه و در فنای نفس فردی در نفس کیهانی، بازی می کند. بر همین اساس، حبس دم یا حبس نفس مهم ترین شگرد مراقبه را تشکیل می دهد. هر کس این راز را نشناسد از عرفان عملی هیچ ندانسته و به فهم عرفان نظری راه نبرده است و سر از کیهان - انسان شناسی اوپانیشاد و فلسفه وحدت وجود درنیاورده است. این فیزیولوژی از زمان های قدیم و پیش از سرودن و نگاشتن بهاگاوادگیتا در هند باستان مورد قبول و باور قرار داشته است. چنان که در این اثر ادبی و عقیدتی مهم، نشانه هایی از آن یافت می شود. مثلا گیتا می گوید: برخی از سالکان، اشیای مادر را در راه خدایان (ودایی) قربانی می کنند. پاره ای دیگر دارایی خود را قربانی می کنند؛ عده ای ریاضت را قربانی می کنند [ دست از ریاضت می کشند یا آن را به فراموشی می سپارند]؛ برخی علم به وداها را قربانی می کند [ دست از علم دین ودائی می شویند و اوراق دفتر را به آب می شویند]؛ و گروهی دم های حیاتی را قربانی نفس کیهانی می کنند و به حبس دم [ حبس نفس ] می پردازند.
این اثر ادبی دلالت بر آن دارد که نظریه اوپانیشادی در باب فیزیولوژی و ساختار آدمی، کهن تر از اوپانیشادها است و حبس نفس در اثنای مراقبه از قدیم معمول بوده است. به طوری که طبقه کشاتریا وقتی تصمیم به حذف تدریجی شریعت ودایی و براندازی سلطه طبقه براهمنان می گیرد حبس نفس را کاری معادل سلوک قربانی ودایی قلمداد نموده و به این طریق بیگانگی مراقبه را از نظر هندوان پیرو وداها می پوشاند. در گیتا از حبس نفس که یکی از اجزاء متشکله مراقبه است به عنوان قربانی باطنی یاد می شود. حبس نفس بعد از بهاگاوادگیتا در اوپانیشادها می آید. سپس پاتنجلی آن را از اجزاء هشتگانه مراقبه می شمارد.
تردیدی در این نمی توان کرد که بهاگاوادگیتا اثری است مربوط به دوره ای که طبقه کشاتریا هنوز قدرت براندازی طبقه براهمنان و حذف شریعت ودایی را نداشته و ناچار بوده با آن مماشات نماید. در این دوره، مقدس بودن وداها مورد انکار نیست و قربانی هم بظاهر مورد قبول واقع می شود، لکن قربانی بر مراحل مختلف و متوالی مراقبه اطلاق می گردد اعمال شرعی مورد انکار واقع نمی شود اما اموری ابتدایی و مقدماتی و کم فایده شمرده می شود. همین روش در اوپانیشادها نیز معمول است. در اوپانیشادها، اشیائی که در قربانی ودایی بکار می رود کنایه از اعضای داخلی سالک بحساب می آید اعضائی که به کار مراقبه می آیند. در گیتا هم کلمه قربانی با احترام یاد می شود لکن بر اموری گوناگون اطلاق می گردد که ربطی به سلوک قربانی ودایی و آداب و تشریفات مشخص و معین آن ندارند. مثلا می گویند: مراد از قربانی، برهمن است. نثار هدایایی چون کره پاک به آتش، همان برهمن است؛ و این قربانی یا افشاندن کره پاک به آتش مقدس را خود برهمن تقدیم می کند.(114)
می دانیم که مراقبه، فعالیتی ذهنی است که طی آن طور متعددی و مفاهیم و صور ذهنی و ادراکات حسی و خاطره های گوناگونی که مربوط به اشیاء و امور و اشخاص می شوند از یاد می روند و محو می گردند تا حالت خلسه - یا آگاهی محض بی متعلق - رخ دهد. گیتا محو یا فراموشی هر یک از این انواع را یک قربانی قلمداد می کند، و مثلا می گوید قربانی خدایان، و مقصودش فراموشی یا محو شدن یاد خدایان ودایی در ذهن سالک است. یا می گوید قربانی حواس در آتش تزکیه نفس و مقصودش محو شدن صور حسی یا مدرکات حسی در ذهن سالک مشغول مراقبه است. وقتی می گوید قربانی وداها یعنی سالک باید خاطره خویش از یاد وداها بپیراید. بطور کلی در گیتا از پنج نوع قربانی یاد می شود: 1 - قربانی مادی. و مراد ترک دارایی و کسب و کار به جهت تسهیل محو یاد آنها بهنگام مراقبه است. 2 - قربانی حواس و ریاضت. و مراد از آن ترک مدرکات حسی و یاد و صور مربوط به ریاضت است. 3 - قربانی مراقبه. و مراد از آن فراموش کردن سلوک مراقبه، و عدم توجه به آن است که پس از محو سایر صور حسی و مدرکات و مفاهیم صورت می گیرد، و طی آن حبس نفس و تجرد ذهن از محسوسات را نیز از یاد می برد. 4 - قربانی وداها و احکام شریعت. و مراد از آن فراموش کردن ورد اوم است که در بعضی مراقبه ها برای تمرکز دادن به ذهن یا طرد صور و مفاهیم دیگر، مورد استفاده واقع می شود، و برای حصول خلسه چاره ای جز فراموش کردن آن نیست. در میان صوفیان این نحله، از این کار به این عبارت یاد می شود که سالک باید سرانجام ذکر را فراموش کند تا ذکر و ذاکر در مذکور فانی گردد. یا می گویند: ذکر و ذاکر و مذکور، یکی می شود. 5 - قربانی علم و معرفت. و مراد از آن گاهی علم به متون وداها و معرفت دینی است، و زمانی مقصود از آن، محو آگاهی نسبت به شعور است تا آگاهی محض بی متعلق حاصل آید و سالک از مرحله یا مقام استشعار به آگاهی خود فراتر رفته به آگاهی خود هم شاعر نباشد و آگاهی محض رخ دهد.
با توجه به همین شگرد است که گیتا واژه قربانی را برای سیر سالک در مراحل مراقبه بکار می برد و مراتب تجرید و تفرید را با استعمال آن بیان می نماید.
در برخی از اوپانیشادها - که طبعاً باید قدیمی تر باشد - همین روش مماشات با شریعت ودایی به چشم می خورد. لکن در مناطقی که طبقه کشاتریا به قدرت سیاسی می رسد دیگر روش مماشات با شریعت ودایی متروک می ماند. مکتب ودانتا نمودار مرحله ای است که در آن فقط بر مراقبه و خلسه - که از آن با معرفت یا عرفان یاد می شود - تأکید است و طریق کردار و اعمال شرعی ودایی با استخفاف نگریسته می شود. آیین و فلسفه بودایی که بالاترین مرحله این راه است و هنگامی است و در جامعه ای که سلطه طبقه براهمنان برافتاده است و نفوذ شریعت ودایی و اعتبار وداها بر باد رفته.
در عصر حماسی که دوره روی کار آمدن طبقه سلحشوران یا کشاتریا است و این طبقه ابتدا با نشر و آموزش کیهان - انسان شناسی و سلوک مردم بومی هند نفوذ فرهنگی می یابند و بعد اقتدار سیاسی را قبضه می کنند جهان بینی خاصی که از آن با چرخه توالد و تناسخ یاد می کنیم رواج می یابد. این جهان بینی که متعلق به بومیان هند و مردمی است که پیش از تهاجم قوم هند و اروپایی به آن شبه قاره در آنجا می زیسته اند از طریق بهاگاوادگیتا و اوپانیشادها منتشر می شود. این جهان بینی مستند عقلی برای اتخاذ سلوک مراقبه به خلسه است. لکن پس از باور شدن جهان بینی مستند عقلی برای اتخاذ سلوک مراقبه منتهی به خلسه است. لکن پس از باور شدن جهان بینی چرخه توالد و تناسخ و پیش گرفته شدن سلوک مراقبه منتهی به خلسه، یک کیهان - انسان شناسی دیگر - که خود اشکال مختلفی می گیرد - که بعد مورد بحث قرار خواهیم داد - بظهور می رسد برای توجیه این مدعا که هر کس از طریق مراقبه به خلسه فرو رود از چرخه توالد و تناسخ خواهد رست و دیگر راهی را که نیاکان یعنی مردم غیر عارف پس از مرگ طی می کنند نخواهد پیمود بلکه راه خدایان را خواهد پیمود.
جهان بینی چرخه توالد و تناسخ از این بحث می کند که افراد بشر پس از مرگ چه حالی خواهند یافت و کارشان به کجا خواهد کشید و رخت به کجا خواهند کشید و چه برسرشان خواهد آمد. هم بهاگاوادگیتا و هم اوپانیشادها، این چرخه و راه نیاکان یعنی راه مردم عادی را همان گونه که بومیان هند عقیده داشته اند باز می گویند: ارواح مردم پس از مردن ابتدا به دود تبدیل می شود و از دود وارد شب می گردد و بعد به نیمه تاریک شب می رود و سرانجا به جهان نیاکان می پیوندد و از آنجا به اثیر اتصال می یابد و از اثیر به ماه می رود. روح هر کس تا هنگامی در ماه می ماند که از توشه کرداری که در قید حیات اندوخته است بهره دارد و به مجرد این که ذخیره و توشه کرداریش تمام شد از همان راهی که آمده بود باز میگردد. به این ترتیب که ابتدا به اثیر، و بعد به هوا می رود و سپس تبدیل به دود و مه می شود؛ آنگاه ابر و باران می گردد؛ و بعد چون دانه، روی زمین سبز گشته می روید و بعد خورده و تغذیه می شود، و در بطن جدیدی ظاهر می گردد این مرگ و ظهور جدید یا حلول در کالبد تازه همان چرخه باز پیدایی یا سامسارا است.
بومیان هند، پس از قرن ها اعتقاد به جهان بینی چرخه توالد و تناسخ، به گمان خود راهی برای نجات از آن کشف می کنند که همان طریقت مراقبه منتهی به خلسه است. و ادعا می کنند که اگر کسی به خلسه فرو رفت به معرفت یا عرفان رسیده است و چون بمیرد یا کشته شود از چرخه توالد و تناسخ رسته است و دوباره به زمین و جهان مادی یا طبیعت برنگشته روحش در کالبد جدیدی حلول نخواهد کرد بلکه در نفس کیهانی غرقه می ماند. ولی در ابتدای ترویج این توجیه و ای راه، و در جو فرهنگی خاص حاکمیت آیین ودایی، چنین بیان می نمودند که او به خدایان - خدایان ودایی - می پیوندد. پس راهی را که مدعی بودند عارف و اهل مراقبه منتهی به خلسه پس از مرگ می پیماید راه خدایان می خواندند و آن را متمایز از راه نیاکان می شمردند.
گیتا و اوپانیشادها هر دو، سخن از راه نیاکان و راه خدایان دارند. در چاندوکیه اوپانیشاد، کهند پنجم، از آن سخن می رود، و گیتا از آن دو با وصف راه شمالی و راه جنوبی یاد می کند.(115)

جهان بینی چرخه توالد و تناسخ

در وداها و در سرودهای ریگ ودا، سخنی از چرخه توالد و تناسخ نیست. زیرا قبائل مهاجم آریائی که بخش های بزرگی از هند را تسخیر کرده و در آنجا اقامت گزیدن به چنین جهان بینی یی عقیده نداشتند. این عقیده و جهان بینی به بومیان هند تعلق داشته است. به همین سبب در آثاری که به غیر پیروان آیین ودایی متعلق است نشان و اثری از آن یافت می شود. چنان که در شت پت براهمن و در اوپانیشاد بریهد آرنیک با توالد و تناسخ و مساله نوزایی و حلول بر می خوریم(116). در بهاگاوادگیتا و در آثار آیین جاینی و آیین بودایی و آیین پاتنجلی یا جوگ [ یوگا] از آن سخن می رود و پایه اعتقادی و مستند سلوک مورد پسند آنها قرار می گیرد و مکاتب فلسفی نیایه، وی شیشیکه، سانکهیه، پوروامیمانسا، و ودانتا آن را قبل دارند و اساس کار فلسفی خود کرده اند.
این که ابتدا در قدیمی ترین اوپانیشادها از چرخه توالد و تناسخ سخن می رود موید آن است که طبقه کشاتریا این جهان بینی را که مستند عقلی سلوک مراقبه منتهی به خلسه است از بومیان هند اخذ کرده و نشر داده اند تا بتدریج آن را جایگزین آیین ودایی و رسم قربانی و ورد اوم کنند و سلطه طبقه اول نظام طبقاتی هندویی را براندازند. پیروان بیشتر مذاهب بومی هندوستان بر این عقیده بوده اند که هنگام مردن، روح از بدن شخص بیرون می رود. این بیرون رفتن روح از بدن، چنان که اوپانیشاد بریهد آرنیک از عقیده بومیان هند حکایت می کند امکان دارد از سه راه صورت بگیرد: 1 - راه چشم 2 - راه مغز یا مخ 3 - راه سوراخ های بدن که مهم ترین آن راه بینی و راه مقعد است.(117) لکن روح پس از اندک زمانی بر حسب اعمالی که انجام داده به قالب جدیدی در آمده از نو تولد می یابد. تمامی گناهان آدمی همچنین اعمال نیکش در دوره زندگی قبلی در دوره حیات بعدی او اثر می گذارند به طوری که هر کس کیفر یا پاداش اعمال خود را در دوره های تولد و تناسخ بعدی خواهد دید. تا وقتی که آثار کردار خوب و بد کسی باقی است و خواهش و میل او به دنیا و مقام و مال دوام دارد از چرخه توالد و تناسخ رهایی ندارد و همواره در آن گرفتار می ماند.
در جوگ باسشت(118) آمده است: باید دانست که در اول حال که خلق پیدا می آید و از عالم غیب در این عالم ظاهر جا می کند علت پیدایی آن خلق و سبب آفرینش، همان خواهش و اندیشه برهمن است که یکایک خودبخود آن خواهش و آن اندیشه ذات برهمن را رو می نماید. و بعد از آن هر موجود و هر مخلوق را عمل و کردار همان موجود و مخلوق سبب پیدایی و علت وجود گرفتن او می شود که او موافق عمل و کردار نیک و بد خود که در نشأت زندگی سابق کرده باشد در این دنیا بار دیگر موجود می شود، و سرشت و تولد می گیرد. اگر عمل نیک و کردار پسندیده کرده باشد در خاندان شرف و بزرگی زاده می شود و اگر کردار زشت از او واقع شده باشد همان عمل و کردار او را رهنمونی کرده و آورده در قوم رذل و طایفه خسیس مثل چندال و بهیل، تولد می دهد، و همین نوع اگر اعمال بسیار خوب باشد او را از جمله فرشته ها و خدایان طبقه پایین می سازد. و اگر کردار بسیار زشت باشد و بدی های او جمع شده توبرتو نشسته باشد او از جمله جانوران بگردد و درختان و روییدگی های دیگر شود. ای رامچند! من با تو حقیقت آفرینش و حلول و تولد جدید در این دنیا، و سبب آن را... برایت بیان نمودم و شرح کردم. و حالا با تو بگویم که آدمی چه کار و کدام عمل [ سلوک ] باید کرد که بدان سبب از تولد جدید و زاده گشتن و مردن خلاص گردد و دیگر به این دنیا نیاید، و علت وجود گرفتن و سبب موجود شدن او برطرف گردد. بشنو که: زنجیر تولد تازه یافتن، و به تناسخ در این دنیا آمدن، و رفتن، از گردن جان وقتی دور شود که آدمی محو مشاهده حق [ آگاهی محض ]گردد و عمل و کردار او که سبب و علت پیدایی اوست از او برود. ناچار چون جان [ روح ] از سبب مراقبه و کثرت ذکر و یاد حق [ آگاهی محض ] از آثار و خاصیت های نفسانی باز ماند محو ذات برهمن گردد [ به خلسه فرو رود] و مانند قطره ای شود که در دریا افتد، و همیشه در ذوق و سرور ابدی [ ابتهاج ] مستغرق گردد.(119)

راه های نجات از چرخه

طبیعی است که در چنین جو فرهنگی راه هایی برای نجات از چرخه موهوم توالد و ناسخ ارائه شود. ظاهراً معروف ترین و رایج ترین راهی که پیشنهاد می شود خود آزاری یا ریاضت است. آیین مدونی که این راه را بر گزیده آیین جاینی است. این آیین را وردهه مان گیافی پوتر ملقب به مهاویرا [ قهرمان بزرگ ] و جاینا [فاتح ]معاصر بودا، ساخته است. او که میراث بر نحله ریاضت و خودآزاری است حکایت می کند که این سلوک یا راه نجات را از اشخاص متعدد دوره های پیش آموخته، دورانی که از لحاظ مدت و طول، غیر متناهی است و از زمان شخصی به نام رشبادوا شروع و به زمان وی - عصر بودا - ختم می شود. برحسب متون آیین جاینی، پیش از جاینا یا مهاویرا، بیست و سه شخصیت متسلسل وجود داشته اند که سلوک ریاضت را بعنوان راه نجات از چرخه توالد و تناسخ پیش گرفته و به مردم آموخته اند. ولی این متون اطلاعات درست و دقیقی از آنها بدست نمی دهد جز درباره بیست و سومین نفر که او را پاراشواناتهه می خواند و ظاهراً در حدود قرن هشتم پیش از میلاد می زیسته است. مهاویرا که نفر بیست و چهارم است در سالهای 599 تا 540 پیش از میلاد در یکی از خانواده های طبقه کشاتریا، زندگی کرده است.
راه های دیگری هم برای نجات از این چرخه پیشنهاد شده و به عمل آمده است که اطلاع ما از آنها اندک است. مهم ترین راه در این میان، مراقبه منتهی به خلسه است. کهن ترین و مطمئن ترین اطلاعی که درباره آن داریم در قدیمی ترین اوپانیشادها درج است. این اطلاعات مربوط می شود به چگونگی تبلیغ و آموزش مراقبه منتهی به خلسه در مناطقی که تحت نفوذ آیین ودایی و حاکمیت طبقه براهمنان است. تبلیغ و آموزش آن توسط حکامی از طبقه کشاتریا صورت می گیرد که خود پیشتر ای سلوک را پیش گرفته و عارف شده اند. آنان بشیوه ای محتاطانه و با تظاهر به قبول آیین ودایی یا شریعت به آموزش و ترویج آن همت می گمارند. گفتگوی جنک با جاگنوالک که در اوپانیشاد بریهد آرنیک آمده است از جمله اولین گام ها در طریق آموزش و ترویج نحله مراقبهاست که همراه با آموزش جهان بینی چرخه توالد و تناسخ انجام می گیرد. عارفانی که مراقبه را به دیگران می آموزند راجه یا حاکم و فرمانروایند. پس از رسیدن به فرمانروایی و اقتدار سیاسی است که به سراغ براهمنان می روند و یکایک را بتدریح و با حیله معتقد به این سلوک می کنند و از شریعت وارد طریقت کرده به خلسه در آورده و به اصطلاح به حقیقت [ شهود آگاهی محض - تجربه واحد - عرفان ]می رسانند.
در همین اوپانیشاد می خوانیم جنک که راجه و فرمانروایی است با ترتیب دادن مراسم یک قربانی، عده ای از براهمنان استان کروپانچال را دعوت می کند و با طرح سوال های حساب شده و تعیین یک جایزه هنگفت نقدی، به آنان ثابت می نماید که نمی توانند از روی علم وداها و علم شریعت پاسخی به آن مجموعه مسأله حیاتی بدهند. پس از آن که عجز و حقارتشان را ثابت می نماید یکی از ابتدایی ترین اشکال جهان بینی وحدت وجود را که توجیه کننده سلوک مراقبه است القا می کند آن هم با استفاده از اصطلاحات و آداب و رسوم ودایی، و تحت عنوان توجیه این که چگونه عمل ودایی قربانی موجب می شود که قربانی کننده به معرفت برسد و پس از مردن از چرخه توالد و تناسخ برهد.
از اولاد بدیه، راجه ای بود جنک نام. او مراسم قربانی که مشتمل بر خیرات فراوان است ترتیب داد (یعنی قربانی اسب). و در آن مراسم، از کشور کروپانچال جمعی انبوه از براهمنان (علمای آیین ودایی) فراهم آمدند. و جنگ بسیاری از براهمنان را دیده خواست سوالی چند از معرفت [عرفان - خلسه ] بنماید، پس گفت: در میان شما بزرگان (دین) کیست که سوال های مرا از روی تحقیق جواب تواند داد؟ آنگاه در محلی (که جای برگزاری مراسم قربانی بود) یکهزار گاو جمع کرد و بر هر شاخ گاوی پنج ماشه طلا بست. و اعلام کرد که این جایزه تعلق به کسی می گیرد که صاحب معرفت باشد. هیچ کس جرأت برگرفتن آن جایزه را نکرد مگر جاگنوالک... از این کار، همه براهمنان به خشم آمده به او اعتراض کردند که مگر در میان ما همین تو صاحب معرفت هستی و بس؟! در این ضمن، اشوال روحانی خاص برگزاری قربانی به جاگنوالک اعتراض نمود که این همه براهمنان صاحب معرفت را به استناد کدام کمال خویش مستثنی ساخته خود را عارف پنداشته ای؟! جاگنوالک گفت: ما در برابر اهل معرفت تواضع می کنیم... اشول سوال کرد: ای جاگنوالک! هر چه می بینی فناپذیر و در معرض فنا است. پس کسی که رسم قربانی بجا می آورد به چه چیز از مرگ [ چرخه توالد و تناسخ ]نجات می یابد؟ جاگنوالک در جواب این براهمنی که به گمان من همدست راجه اهل نحله مراقبه بوده و سوالی را حسابشده طرح کرده است با استفاده از اصطلاحات ودائی برای فریب و از ره نفاق بکار می برده طرحی از وحدت وجود را القا می کند که پای عقلی اثبات این معناست که هر کس مراقبه منتهی به خلسه را انجام دهد پس از مرگ از چرخه توالد و تناسخ نجات خواهد یافت و او با این معرفت یا عرفان، ساختار جدید پیدا می کند که به روحش قدرت تمرد از این که به چرخه دوباره زدایی بازگردد را عطا می کند. آنگاه اشول براهمنی که همدست طبقه کشاتریا شده و در ظاهر نقش یک براهمن برگزار کننده مراسم قربانی را ایفا می کند براهمنی که هوتا لقب دارد، با طرح سوال هایی که بظاهر مربوط به اجزاء قربانی است مجالی برای القای بیشتر عقاید بومی هند و کیهان - انسان شناسی و فیزیولوژی اوپانیشادی فراهم می آورد. و جاگنوالک در جواب این سوالش که امروز اوگاتا با چند ورد مداحی فرشته کند؟ می گوید: با سه ورد! و در جواب این که آن سه ورد یا صدا کدام است؟ می گوید: با سه ورد بآهنگ که هر سه ورد بصورت آهنگدار برآیند و این سه ورد آهنگدار به صورت نفس و گوز و خون ظاهر گشته اند. می پرسد که از اینها (از نفس و گوز و خون - حبس نفس که طی مراقبه انجام می گیرد) به چه چیز ظفر یابد؟ جواب می دهد: بر جمیع متنفس (بر هستی بتمامی).(120)
در دنباله همین مطلب، اوپانیشاد بریهد آرنیک می گویند: بعد از آن، ارت بهاگ نامی از نسل جرتکار از جاگنوالک پرسید: ادراک کننده، چند تا است و موضوع ادراک، یا مستدرک چند نوع است؟ جاگنوالک گفت: مدرک هشت تا است و مستدرک همه هشت تا است او گفت: ای جاگنوالک! بیان کن آنها را. جاگنوالک گفت: نفس مدرک است یعنی نفس که از راه بین بیرون می آید. و گوز یعنی که از راه بینی به درون می رود مستدرک است. و بو گرفتن به گوز تعلق دارد... باز پرسید: وقتی که شخص بمیرد نفس او بر می آید یا نه؟ گفت: اگر عارف [ اهل مراقبه منتهی خلسه ] باشد نفس او بدر نمی رود و در نفس کیهانی محو [ فانی ] می شود، و بدن او آماس می کند زیرا که باد بیرونی در آن بدن در می آید و پر می شود، از پر شدن آن باد بیرون، بدن بی حس و حرکت می گردد و افتاده می شود.(121)
فیزیولوژی خاصی که در این یکی از کهن ترین اوپانیشادها برای آدمی ذکر می شود و داستان القا و طرح آن در میان طبقه علمای آیین ودایی نشان می دهد که در ابتدایی ترین شکل تبلیغ و نشر آیین بومیان هند و نحله مراقبه منتهی به خلسه وجود داشته است، فیزیولوژی خاص که در آن دو باد به اصطلاح این نحله حیاتی نفس و گوز بزرگ ترین نقش را ایفا می کنند و اساس عروج نفس فردی به سوی نفس کیهانی، و فنای نفس فردی در نفس کیهانی یا مبداً هستی، شمرده می شوند کانون کیهان - انسان شناسی این نحله را تشکیل می دهد و بدون فهم این فیزیولوژی مخصوصاً نقش نفس و نقش گ... در آن نه کیهان - انسان شناسی آن یعنی عرفان نظری فهمیده می شود و نه سلوک مراقبه و توجیه این مدعا که چگونه مراقبه و حبس نفس آن موجب فنای نفس فرد در نفس کیهانی و لقاء نفس کیهانی و بقای به آن می گردد.
باز اوپانیشاد بریهد آرنیک در داستان شویت کیت براهمن، مطالبی نقل می کند که ثابت می نماید راجه ها یا حکامی از طبقه کشاتریا آیین بومیان هند یعنی نحله مراقبه را داشته اند و به براهمنان با دیده حقارت نگریسته آنان را بی علم واقعی و غیر عارف می شمرده اند و در مناظره با آنان، برایشان چیره می شده اند. شویت کیت به کشور پانچال آمده در مناظره با عده ای از براهمنان آنجا تفوق علمی خود را در آیین ودایی بر آنان به اثبات می رساند. ولی همین که با راجه سلحشور عارفی که بر آن خطه فرمانرواست روبرو می گردد در جواب به سوال های مهمی که مطرح می سازد در می ماند. ناچار نزد پدر خود که یکی از براهمنان بزرگ است رفته همان سوال ها را مطرح ساخته ماجرای مغلوبیت و عجز خویش را داستان می کند. پدرش اعتراف می نماید که هر چه از آیین ودایی می دانسته به او آموخته است و جواب این سوال ها در وداها و کتاب های تابعه آنها یافت نمی شود. پس باید هر دو نفر نزد آن راجه که خارج از طبقه براهمنان و عضو طبقه کشاتریا است بروند و علمی را که در آیین ودایی یافت نمی شود از او فراگیرند. بدینسان، دو براهمن که پدر و فرزنداند به نحله مراقبه و آیین بومیان هند در می آیند، به آیینی که در مناطق تحت نفوذ براهمنان و آیین ودایی بشکل مخفی و زیر زمینی در آمده و از طریق حکمرانان سلحشور تبلیغ شده نشر می یابد.
شویت کیت نام، براهمنی که نبیره ارن بود به کشور پانچال آمد و پیش راجه رفت و راجه که با چندی از خواص خود نشسته بود او را دیده از روی حقارت گفت ای خردسال! بیا. شویت کیت گفت: ای راجه! می آیم. بعد از آن، راجه به شویت کیت گفت: پدرت چیزی به تو تعلیم کرده است؟ او، از کتاب ودا مطالبی خواند. پس راجه پرسید: آن راهی که مردم بعد از گذشت تن [ مردن ] به آن عالم می روند، می دانی؟ گفت: ای راجه! نمی دانم. باز راجه پرسید: هر چند که مردم بسیار تن می گذارند (می میرند) اما به این عالم هرگز برنگردند (و از چرخه توالد و تناسخ برهند). سبب این را می دانی؟ گفت: ای راجه! نمی دانم...
پس راجه خواست که او را بالای مجلس بنشاند و بگذارد تا با آب دست و پایش شستشو داده شود. ولی شویت کیت از شدت شرمندگی نظر از پشت پایش برنداشته یکباره برگشته و دویده پیش پدر آمد و گفت: ای سرور! پیش از این مکرر فرموده اید که ما جمیع علوم (دین) را به تو تعلیم کرده ایم. پدر گفت: ای خردمند، چه می گویی. مگر تعلیم نکرده ایم؟ شویت کیت گفت: این که از جمله راجه ها [و طبقه کشاتریا و غیر براهمن ] است پنج سوال از من کرد و من یکی از سوال های او را نفهمیدم و بر جواب او قادر نگشتم. پدر پرسید: آن سوال ها کدام است؟ شویت کیت آن سوال ها را برای پدر بیان کرد. پدر گفت: ای پسر! بیقین دان که علمی که می دانستم به تو تعلیم کرده ام. بیا تا من و تو به خدمت راجه رفته حالت شاگردی به خود گرفته کسب این علم [ عرفان نظری و عملی ] کنیم. پس شیت کیت (از روی خشم) گفت: ای سرور! تو برو. پس پدر به خدمت راجه متوجه شد و خود را به جایی که راجه پراواهن بود رسانید... راجه گفت:... این علم در این وقت پیش هیچ براهمنی نیست، و در زمان سابق نیز کسی از ایشان این علم را ندانسته است. اما بواسطه صدق طلب تو آن را به تو می آموزم... آنها که با قربانی ها و خیرات بر عالم ها ظفر یافته اند و نظر به نتیجه اعمال (تکالیف شریعت ودایی) داشته اند بعد از مردن به موکل دود می رسند و موکل دود آنها را به موکل شب می رساند و موکل شب به موکل ایام نقصان نور ماه می رساند و او به موکل شش ماهی که آفتاب به جانب جنوب میل می کند می رساند و او به موکل ارواح نیاکان می رساند و او به ماه می رساند و در آنجا اینها خدمت فرشته ها می کنند، و هرگاه نتیجه اعمال نیک آنها تمام شود از آنجا به فضا می آیند از فضا به باد و از باد به باران و از باران به زمین رسیده برای جزای اعمال بد که در مدت عمرشان واقع شده است در تولد دیگری که در این عالم است می آیند و در آنجا به صورت کرم و پروانه و سگ و مار و عقرب و غیره خواهند بود. و آنهایی که عارف (و اهل مراقبه و خلسه) شده اند از این هر دو راه منزه و رهایند و آنها خود عین نفس کیهانی اند و آنها را راهی نیست که به آن راه بروند.
تمام شد اوپانیشاد بریهد آرنیک که کلان ترین اوپانیشادهای یاجورودا است.(122) جاگنوالک عارف مشهوری که جهان بینی چرخه توالد و تناسخ، و راه رهایی مراقبه منتهی به خلسه را از دیگران و سلسله ای از عرفایی آموخته که خود از بومیان هند باستان فراگرفته اند در دربار یک پادشاه، سلحشوری از طبقه کشاتریا، به نام جنک بسر می برد و با اتکا به قدرت او در سرزمین ودیهه به تبلیغ و تعلیم این آیین و نحله همت می گمارد. او که اوپانیشاد بریهد آرنیک و شت پت براهمن، و مجموعه قانون یا جناوالکیا سمرتی را تدوین کرده و نگاشته بعد از مانو و قبل از کاتیاین می زیسته است. در حماسه مهابهارات آمده که هنگام قربانی راجویا حضور داشته است. وی فلسفه وحدت وجود و طریقت مراقبه را به همسر خویش میتری می آموزد. جاگنوالک به زن خود، میتری، گفت ای میتری! من جزم کرده ام که ترک خانمان کرده ترک دنیا بگویم و متاع خانه خود را میان تو و اتباعت قسمت کنم... میتری گفت: مال و متاعی را که از فنا شدن خلاصی نبخشد چکنم؟ ای حضرت! از چیزی که با آن زندگی، جاوید شود به من بگو. جاگنوالک گفت: ای زن رضاجوی من! موافق مدعای من آرزو کردی. پیش بیا و بنشین و هر چه به تو گویم گوش کن و در دل ثابت دار (حفظ کن)... چنانچه در وقتی که نقاره نواخته می شود و آوازهایی که از آن اصول در نقاره ظاهر می شود، و اسلوب و هنرها و مهارتی که نقاره چی در نواختن بروز می دهد، هر چند اینها در اعتبار از آواز نقاره جداست اما چون در ذات از آن جدا نیست بی آواز نقاره شنیده نمی شود، و هر گاه شنیده می شود به آواز نقاره شنیده می شود.
چنانچه در وقتی که نی نواخته می شود آوازهایی که از آن اصول در نی ظاهر می شود و اسلوب و هنرها و مهارتی که نوازنده نی در نواختن نشان می دهد هر چند اینها در اعتبار از آواز نی جداست اما چون در ذات از آن جدا نیست، بی آوازنی شنیده نمی شود و هرگاه شنیده شود به آواز نی شنیده می شود.
چنانچه در وقتی که عود نواخته می شود آوازهایی که از آن اصول در عود ظاهر می شود و اسلوب و هنرها و مهارتی که نوازنده عود نشان می دهد هر چند اینها در اعتبار از آواز عود جداست اما چون در ذات از آن جدا نیست، بی آواز عود شنیده نمی شود، و هرگاه شنیده شود به آواز عود شنیده می شود...
و چنانچه سنگ نمک را در آب می اندازند حل می شود و چیزی از آن باقی نمی ماند لکن آب همه جا نمکین است، همین طور این عنصر بسیط یعنی نفس نامحدود، بی نهایت و علم محض می باشد. او از این عناصر ظاهر می شود و نیز در این محو میگردد، و آنکه ناپدید شده اسم ندارد...
ای میتری! چون نفس، فناپذیر نیست بیقین جایی که در نمود بصورت دوگانگی و جدانمایی است یکی دیگری را می بیند و یکی از دیگری بو می گیرد، و از یکی دیگری مزه می گیرد، و یکی با دیگری حرف می زند، و از یکی دیگر می شنود، و یکی درباره دیگری فکر می کند، و یکی دیگری را می داند، و یکی دیگری را لمس می کند. و جایی که نفس صرف [ آگاهی محض بی متعلق ] باشد آن نفس به چه چیز، چیز دیگر را می بیند؟ و به چه چیز، چیز دیگری را بو می کند؟ و به چه چیز و با که حرف می زند؟ و به چه چیز، چه چیز را می شنود؟ و به چه چیز، همه چیز را می داند؟ و آنکه همه چیزها به او دانسته می شود (یعنی آگاهی و شعوری که در ذهن آدمی هست) آن علم به چه چیز دانسته شود؟ ای میتری! به چه چیز دانسته شود؟ به روشی که ترا گفتم. در دل ثابت دار.(123)
اوپانیشادکتهه، نیز حکایت می کند که نچیکتا در جستجوی دانشی است که راه نجات از چرخه توالد و تناسخ را به او بیاموزد. گیتا هم در پی یاد دادن همین راه است که مراقبه منتهی به خلسه را می آموزد.
براهمنانی که مادرشان خارج از طبقه براهمنان است به نحله مراقبه می گروند و اصالت و تمایز و امتیازات آن طبقه را انکار می کنند، و براهمنان اصیل را برای درک حقایقی که در آیین ودایی یافت نمی شود به سراغ عارفان و اهل نحله مراقبه می فرستند. در اوپانیشاد چهاگلی آمده است: علمای آیین ودایی بالای دریای سرستی، شروع به انجام قربانی کردند. یکی از براهمنان به نام کوش الوش که کنیززاده بود در آنجا نشسته بود. علمای ودایی گفتند که این را دور باید کرد بجهت این که نشستن وی در مراسم قربانی خلاف حکم ودا است. آن براهمن (کوش الوش) گفت: ای بزرگان سزاوار تعظیم! شما که قربان می کنید و وداها را می خوانید در شما کدام بزرگی هست که در من نیست؟ گفتند: ما از این جهت بزرگیم که براهمنان اصلی ایم. او گفت: در شما کدام چیز هست که براهمن هستید و در من کدام چیز نیست که براهمن نیستم؟ گفتند: هر که در خانه براهمن تولد یافت و عمل براهمنان کرد و عمل هایی را که در ودا مقرر است بجا آورد، براهمن می شود. آن براهمن، اشاره به براهمن مرده ای که در کنار دریا افتاده بود کرده به آنان گفت که این مرده افتاده هم براهمن است و همه عمل های ودا را بجا آورده است، این مرده را براهمن می گویند؟ اگر بدن را براهمن می گویید پس این لاشه را هم براهمن بدانید که عمل ها از بدن این فرونرفته است. علمای ودایی گفتند: نمی دانیم که چه چیز از این رفته است که بسبب رفتن آن اکنون این لاشه را براهمن نمی گوییم. او گفت: در شهر نیمکهر معبدی بود که در آنجا براهمنان قربان کرده بودند، و این مرده در میان آن براهمنان در وقت قربان بود، و جمیع علم ها (ی مربوط به شریعت ودایی) را می دانست و عمل قربانی و وردهای گوناگون را بجا می آورد. ثانی او که باشد؟ علمای ودایی حیران شده بطریق شاگرد پیش او رفته گفتند که ما این را نمی دانیم، ما را شاگرد خود کرده تعلیم بکن. او خنده کرد و گفت که شما آیین و نظام طبقاتی خود را وامگذارید... در کرکهت جماعتی از درویشان هستند که مثل خردسالان زندگی می کنند. شما جمع شده پیش آنها بروید که آنها این حقیقت را به شما خواهند فهمانید. علمای ودایی یکجا شده به کرکهت پیش آنهایی که مثل کودکان می گذرانیدند رفتند... درویشانی که اهل مراقبه اند با نشان دادن یک ارابه که پس از رسیدن به مقصد اسبش را از آن جدا می کنند تا بیحرکت برجا می ماند به آنها می فهمانند که ذهن آدم وقتی از کار افتاد آدم تبدیل به لاشه بیحرکتی می شود. مرگ، توقف ذهن است. آنگاه می افزایند: همچنین نفس فردی که بیداری را گذاشته به خواب در می آید و خواب را گذاشته به رویا یا خواب آرام که حالتی عین دانائی است در می آید، وقتی که این حالت را گذاشته جدا شود باز به این طرف برنگردد که وقت گذاشتن بدن است، این ارابه بدن بیحرکت می شود و آواز نمی کند و بدن بدبو می شود و کسی دست به طرف آن دراز نمی کند و سگان و زاغان و گرگان و شغالان او را می درند. به مجرد این گفتگو، علمای ودایی فهمیدند که حقیقت چیست و آن که از رفتن او بدن، مردار می شود نفس فردی است. پس کمیته، بدن است و اصل، جان. هیچ بدنی را اصیل نتوان گفت و هیچ نفس فردی را کمینه نتوان گفت.(124)
صدر اوپانیشاد کوشیتکی حکایت از همین واقعیت تاریخی دارد که در میان طبقه براهمنان، کسانی هستند که اصالت نسب نداشته و یا از طریق پدر نسب به براهمنی نمی رسانند یا مادرشان کنیز و از غیر طبقه براهمنان است و به همین جهت تمایل شدیدی به عرفان نظری و عملی که توسط کشاتریا ترویج می شود نشان می دهند. به ظن قوی، چتر از همین نوع براهمنان است و به همین علت می کوشد تا براهمنان صحیح النسب را نسبت به کارآیی و فایده ورد اوم و قربانی و سایر مناسک ودایی به شک و تردید بیندازد تا بتدریج آنان را از شریعت وارد طریقت کند. در این کار، موفق هم می شود. کوشیتکی که عارف است و اوپانیشاد نسبتاً قدیمی خود تحریکات چتر براهمن را که از لایه زیرین و غیراصیل طبقه براهمنان است چنین داستان می کند: چترنام، براهمنی، خواهش قربان کرد. به ارن که از علمای شریعت ودایی بود گفت: برای من مراسم قربانی ترتیب بده. ارن به شویت کیت پسر خود، گفت که تو رفته ترتیب قربانی را بده. وقتی که شویت کیت آمد چتر براهمن از او پرسید: ای شویت کیت! در این عالم، عالمی پنهان است. آیا می توانی که از طریق انجام عمل قربانی مرا به آن عالم برسانی؟ بیرون همه عالم ها عالمی است که چنانچه چوبی به چوبی بپیوندد هرگز از هم جدا نشود. همچنان من هم اگر به آن عالم بروم و عین آن عالم شده و دیگر از آن جدا نشوم. آیا می توانی با انجام عمل قربانی مرا به وصال آن عالم برسانی؟ پس شویت کیت پرسید که چتر براهمن از من چنین سوالی کرده به او چه جواب بدهم؟ پدر گفت: من هم این را نمی دانم! بیا هر دو برویم به مجلس درس همان چتر براهمن از روی ودا تحقیق کرده این علم را بیاموزیم.
پس هر دو روانه شدند و به طریق شاگردی پیش چتر براهمن رفتند... چتر که در نهان به نحله مراقبه گرویده و شریعت ودایی را پوششی برای پیشبرد آیین خویش گردانیده مطلبی را برای این دو دانشجوی جدید شرح می دهد که معمولا همه عرفای کهن هند در مقدمه تعلیم نحلی خویش می گفته اند. و آن این است که پس از مرگ دو راه وجود دارد: یکی راه نیاکان یا پیروان شریعت ودایی و همه کسانی که خارج از نحله مراقبه اند؛ و دیگری راه عارفان یا خدایان. هر غیر عارف و غیر اهل مراقبه ای، پس از مردن، به عالم ماه می رود و وقتی به همان مقدار که عمل نیک از قبیل ورد اوم و انجام قربانی یا افشاندن شربت شیرین بیان بر آتش انجام داده است در آنجا توقف خواهد کرد، و همین که توشه اش تمام شد تنزل کرده بار دیگر به زمین آمده در یک جنین یا در یک تخم کرم یا حشره یا زهدان یک جانور حلول می کند و تناسخی جدید را می گذراند و در آنجا به صورت کرم و پروانه و جانوران دیگر مثل شیر و ماهی و مور و مار و سگ و پشه و مگس و غیره می شوند و موافق اخلاق و صفات ذمیمه صورت ها می گیرند. اما هر سالک اهل مراقبه ای که به حالت خلسه فرو رود و به عرفان نائل آید پس از مردن راهی دیگر خواهد پیمود که همانا راه عارفان یا خدایان است.(125)
در همین اوپانیشاد، می خوانیم که باز راجه ای، یکی از طبقه کشاتریا که پسر راجه دیگری است به زور جنگ و مجاهدت به خانه اندر درمی آید، به خانه خدایی که طبق افسانه های ودایی پادشاه خدایان فضا است و بوسیله صاعقه که اسلحه اوست با دیوان می جنگد تا تاریکی و خشکسالی را از بین ببرد. و چون به خانه اندر وارد می شود اندری که بزعم این اوپانیشاد با نفس کیهانی یکی است اندر به وی می گوید که هر کس نفس کیهانی را نشناسد و به عرفان نائل نیاید، همچنین هر کس به سلوک ریاضت بپردازد بدبخت و سیه روز می شود و به دست نفس کیهانی - که همان اندر است - به هلاکت می رسد. اما هر کس از طریق مراقبه به خلسه در آید نه تنها از چرخه توالد و تناسخ می رهد از حملات خونین اندر نجات پیدا می کند بلکه از هر گناهی و بدی که بکند گناهکار نشود و از مقام اعلای خود نیفتد و اگر احیاناً مادرش را بکشد یا پدرش را بکشد یا طلا را دزدی کند و حتی براهمن را که عالم وداها و فقیه شریعت است بکشد و هر قدر گناه بکند روشنی و نور چهره او کم نشود.(126) سپس، کیهان - انسان شناسی عرفانی را که نوعی فلسفه وحدت وجود است به وی می آموزد و سرانجام سلوک مراقبه را به وی تعلیم می دهد، و در خاتمه می گوید: ... پس اگر آگاهی [ شعور نباشد عقل هیچ کار نمی تواند کرد؛ و بدون آگاهی هیچ دانسته نشود. می باید گویایی را خواهش نکند. گوینده [ آگاهی که در ذهن است و عامل گفتار و کردار و اندیشه و تعقل و ادراک و... است ] را باید خواست. و باید بویایی را خواهش نکند. بوینده [ آگاهی ] را باید خواست و باید بینایی را خواهش نکند. بیننده [ آگاهی ] را باید خواست... و ده حصه آگاهی در این ده حسن است و این ده حسن در آگاهی نهفته است. و در حقیقت اگر حصه حس نبود حصه آگاهی هم نتوانست بود و اگر حصه آگاهی نبود حصه حس نتوانست بود. اگر این هر دو - آگاهی و حس - با هم نباشند هر دو معطل و بیکار خواهند ماند. و این هر دو عین یکدیگرند و از یکدیگر جدا نیستند. پایه های ارابه که چوب های آن باشد به ناف ارابه مربوط است و ناف ارابه به آن چوب ها بسته است؛ همچنین حواس به آگاهی که عین روح است مربوطاند و آگاهی به حواس وابسته است. و آگاهی عین روح است و آن روح عین نفس است و آن نفس عین ابتهاج است. نفس، پیری ندارد و زوال ندارد و از نیکی و بدی منزه است. همین نفس اگر خواهان نفس کیهانی یا عالم کبیر باشد عمل های نیک می کند و اگر می خواهد که به عالم های پست ببرد عمل های بد می کند. همین نفس، پروردگار همه عالم هاست و صاحب [ مالک ] همه عالم ها است و حاکم همه است. اندر گفت: ای راجه پرتردن! این نفس، نفس من است؛ و آن که به تو گفته بودم که هر که مرا بشناسد [با خلسه در نفس کیهانی غرقه شود و عارف گردد] هر گناهی که کند گناهکار نمی شود، اشاره به این بود که من همین نفس ام.(127)
از همین اوپانیشاد، و ادهیای سوم آن، دانسته می شود که طبقه کشاتریا برای ترویج سلوک مراقبه، به قلع و قمع سلوک ریاضت نیز همت گماشته است. در بخش دیگر آن، حکایت راجه دیگری است که براهمنی به نام درپت بالاک یا گارگیه را به نحله مراقبه در می آورد. این راجه که اجات شترو نام داشته حاکم بنارس است پس از آن که نارسایی علمی درپت بالاک را به خود او ثابت می نماید و او را وادار به سکوت می کند از او می پرسد: مقدمات شناسایی نفس را به همین مقدار منحصر دانسته ای؟ درپت می گوید که من همین مقدار دانسته ام. راجه می گوید: از این مقدمات که تو برشمردی همه صفات نفس کیهانی دانسته نشود. در اینجا درپت براهمن از راجه ای که خارج از طبقه براهمنان است تقاضای ارشاد می نماید. راجه تذکار جالب و مهمی به او می دهد. می گوید: آمدن براهمن به جهت طلب نفس کیهانی شناسی پیش پادشاهان [طبقه کشاتریا] مخالف قرار داد سلف است. ولی بلافاصله آمادگی خود را برای نقض این رکن رکین نظام طبقاتی ودایی اعلام داشته زبان به تبلیغ و تعلیم نحله مراقبه و عرفان به وی می گشاید، آن هم به شیوه مشاهده. از جا برخاسته و او را به جایی می برد که شخصی در آنجا خوابیده است. آنگاه حالاتی را که نفس یا آگاهی ذهنی در شخص پیدا می کند و حالات چهارگانه بیداری، خواب به آرام یا رویا، خواب عمیق، و خلسه را برایش شرح می دهد. سرانجام می افزاید اندر - خدای جنگ و سلحشوری - تا راه و رسم فرو رفتن به خلسه را نیاموخته و عارف نگشته بد مغلوب دیوان و پریان می شد و چون نفس کیهانی را بشناخت بر همه جنیان غالب شد، بزرگ تر از همه پریان شده پادشاهی خود را یافت و بر همه فرمانروا گردید. هر کس این نفس کیهانی را بشناسد [به عرفان نائل می آید] بر همه غالب شود و بزرگ تر از همه شده پادشاهی یابد و بر همه فرمانروا گردد.(128)
همین نظامیان وقتی به سلطنت می رسند و راجه می شوند این سلطنت را که توام با مرشدی و پیری طریقت است به پسر ارشد خود وامی گذارد؛ و بدین شیوه، سلطنت عرفانی را موروثی می گردانند. در پایان فصل دوم اوپانیشاد کوشیتکی، وصیت یکی از این سلاطین عارف را به پسر ارشدش در هنگام احتضار می خوانیم که پدر ضمن آن می گوید: نیکنامی یا سلطنتی را که از شمشیر زدن حاصل کردم و نوری را که از معرفت [ عرفان - خلسه ] حاصل کردم و تمام دولت خود را به تو دادم. بر تو مبارک باشد. پسر قبول کرده سر به زیر می افکند و دست های خود را بر پارچه ای که بالای پدر افتاده بود گذاشته در حق وی آرزوی خیر می کند و اگر پدر بعد از این وصیت صحت یابد باید که در اختیار و تحت سلطنت پسر بماند و آنچه را که در وقت وصیت به پسر سپرده است همه را از او بداند و اگر چنین نتواند گذرانید خود فقیر شده ترک دنیا گزیند؛ و وقتی که نزدیک مردن برسد این چنین تمام باید کرد.(129)
این جریان سیاسی - نظامی - فرهنگی که بشرح آمد به ظهور سلطنت های قومی - میهنی در اروپا که با ظهور مذهب پروتستان و انفصال از امپراتوری کلیسا و تضعیف اقتدار پاپ همراه است شباهت بسیار دارد. در تمدن باستانی ایتالیا و یونان هم جریان مشابهی دیده می شود که عبارت باشد از ظهور پادشاهان و همدستی آنان با طبقات پایین یا پلبس ها علیه اشراف مذهبی و علیه اشرافیت مذهبی - سیاسی که متناظر است با نظام طبقاتی ودایی و حاکمیت طبقه راهمنان. دین بودا که از آیین های دوره حماسی است در دوران سلطنت سلسه موریا خاصه امپراتور بزرگ آشوکا به مقام دین ملی یک امپراتوری پهناور ارتقا می یابد.
تحولات فرهنگی و عقیدتی در مناطق مختلف هند نیز با تحول نظامی - سیاسی آنها هماهنگ است. اوپانیشادها به مرحله آغاز کشمکش و جابه جایی و انتقال طبقه کشاتریا در مقام حاکمیتی که به طبقه براهمنان اختصاص داشته است تعلق دارد، و آیین الحادی بودا به مرحله نهایی که زوال فرهنگی - سیاسی - نظامی طبقه براهمنان باشد وابسته است.
در اوپانیشادها، عمل قربانی و ورد و آنچه در شریعت ودایی توصیه یا واجب شده است مورد انکار واقع نمی شد بلکه تا اندازه ای و بعنوان مقدمه نجات مورد قبول قرار می گیرد. لکن در بهاگاوادگیتا به مراقبه ارج نهاده می شود و عمل به شریعت ودایی به مردم نادان و غیر عارف واگذار می گردد. و این مرحله ای تاریخی است در هر اقلیم از هند که در آن طبقه کشاتریا توانسته است طبقه براهمنان را از قدرت به زیر آورد و حاکمیت بلامنازع داشته باشد.
ظهور دو آیین جاینی و بودایی، عمل به شریعت ودایی را متروک می گذارد. بودا، نماینده مرحله ای از تاریخ اقلیم خاصی از هند است که در آن حاکمیت آیین ودایی و طبقه براهمنان برافتاده است و وداها بی اعتبار، و خدایان آنها بی مقدارند. این دو آیینه که الحادی محض اند آخرین مرحله سیر نحله های رهایی از چرخه توالد و تناسخ و دوری از وداها و ترک سلوک ورد و قربانی و آتش پرستی بشمار می آیند.
سومین مرحله سیاسی - نظامی که در تاریخ اقالیم آن کشور پیش می آید مرحله قیام طبقه براهمنان علیه سرکشی و حاکمیت طبقه کشاتریا است، قیامی که تلاش برای باز پس گیری اقتدار سیاسی و فرهنگی صورت می گیرد. ظهور ویشنو به صورت رامای تبر به دست انعکاس این مرحله بشمار می آید. آیین ویشنوی حکایت از این دارد که ویشنو به صورت رامای تبر بدست ظهور می کند تا طبقه کشاتریا را که ارباب اسلحه اند و در برابر براهمنان قد علم کرده اند درهم بشکند و از قدرت به زیر آورد. طغیان طبقه کشاتریا علیه طبقه براهمنان سبب شده است که به زعم پیروان آیین ودایی نظام دارما برهم بخورد و نظام طبقاتی به تزلزل افتد و طومار ارزش های شریعت ودایی درهم پیچید و عالم در معرض انهدام قرار گیرد. رامای تبر بدست فرزند براهمنی به نام جاماداگنی است که بدست پادشاه کارتاویرا و پسرانش کشته شده است. راما به انتقام خون پدر علیه این پادشاه که از طبقه کشاتریا و اهل نحله مراقبه است قیام کرده تمام شاهزادگان آن خطه را با تبر خویش به قتل می رساند. مهابهاراتا داستان می کند که این دلاور، بیست و یک بار زمین را از شر و شور کشاتریاها آزاد گرداند و با خون آنان پنج دریاچه بزرگ سامانتا را پر کرد.(130) راما پس از براندازی آن طبقه در یک منطقه، نظام طبقاتی ودایی را برقرار می سازد و براهمنان را در رأس حاکمیت قرار می دهد و خود به کوه بزرگ ماهندرا رفته خلوت می گزیند.
پس از این حادثه، طبقه کشاتریا، در مناطق دیگر به اقتدار سیاسی دست می یابد. از این دستیابی، با ظهور ویشنو به صورت کریشنا، یاد می شود. و داستان آن در بهاگاوادگیتا درج شده است.