فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

حال، و وقت

صوفیان این نحله برای تعبیر از خلسه و مراقبه، و تفسیر آنها اصطلاحات ویژه ای بکار می برند که رمزی و به قول خودشان اشاره و چند پیچیده و فنی است که بزرگ ترین مورخان تصوف و شارحان مصطلحان عرفانی و مولفان فرهنگ های عرفانی را به اشتباه یا گمراهی انداخته است. در این کتاب به تدریج و به مناسبت، مهم ترین آنها را توضیح می دهیم.
حال، و وقت، دو اصطلاحی است که صوفیان این نحله برای تعبیر از خلسه بکار برده اند. فخرالدین عراقی (610 - 688 ه) می نویسد: مادام که محب [ سالک ] را شهود جمال محبوب در آئینه صورت رونماید لذت و الم صورت بندد و... اما چون لباس صورت برکشد و در محیط احدیت [ حال خلسه - تجربه واحد بلاثانی ]غوطه خورد او راه نه از عذاب خبر بود و نه از نعیم [ حال فراموشی دوزخ و بهشت و عقاب و پاداش و همه پدیدارهای قیامت ]... او در بحری غرق است که آنجا نه ماضی است نه مستقبل [ احساس بی زمانی یا قدم ] آنجا همه حال در حال است و وقت در وقت.(72)
مورخان، شارحان، و مفسران تصوف بارها اشاره کرده اند به این که از خصوصیات حال زودگذری و ناپایداری آن است و نامش بر همین زودگذری دلالت دارد. مثلا می گویند: و از آن سبب، احوال خوانند که بیاید و نپاید.(73) حال را به علت تحولی که در اوست حال گویند، و مقام را به جهت ثبوت و استقرارش مقام نامند.(74) و می دانیم که زودگذری از ویژگی های خلسه است. از لفظ خلسه که به معنای ربایش یا حال زودگذر و فرار کردنی یا ربوده شدنی است پیداست که چند ثانیه ای بیش نمی پاید. تعریفهای دیگر حال حکایت از رویت یا شهود برق و نور دارد؛ و این برخلسه، منطبق است. آنچه عزالدین نسفی - متوفای نزدیک 700 - درباره حال و سبب آن نوشته از واقع امر دور نیست: اهل وحدت می گویند که سبب حال یک چیز است و همان است که روح [ آگاهی - ذهن ] از بیرون به اندرون روی نهد و در اندرون رود. بدین سبب، حواس ظاهر از عمل خود معزول گردند، مانند خواب... و در اندرون رفتن روح (ذهن) را چهار سبب است. یکی تعب و خستگی و ملامت است و این نوع را خواب می گویند. دوم، فکری قوی است، و این نوع را حال - ولی مع الله وقت -(75) می گویند. سیم، فرح و ذوق مفرط. چهارم، خوف و رنج مفرط است و این هر دو را غشی (صرع) می گویند.(76)
ملا محمد بلخی می گوید:
بگو احوال ما برق جهان است - دمی پیدا و دیگر دم نهان است
حال را از زودگذری به برق جهنده تشبیه می کند.
جنید بغدادی (متوفای 297)، از صوفیان این نحله، می گوید: حال، نازله ای است که به قلب [ ذهن ] نزول کند و دوام نداشته باشد.(77) حمدون قصار نیشابوری (متوفای 271) از همین نحله، می گوید: هر که تحقیق در حال کند از آن خبری نیاید.(78) و این همان خصوصیت بیان ناپذیری خلسه یا تجربه عرفانی است که نه تنها صوفیان بلکه بسیاری در اقالیم و ادوار تاریخی و فرهنگیهای مختلف بر آن تأکید می ورزند. سعدی شیرازی (متوفای 591) در مقدمه گلستان از زبان کسی که به خلسه فرو رفته و بعد بیرون آمده از بیان ناپذیری آن چنین یاد می کند: یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت (مراقبه) فروبرده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده، حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: از این بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: بخاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز - کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش، بی خبرانند - کانرا که خبر شد خبری بازنیامد.
سعدی یا همان صاحبدل - که کنایه از اهل خلسه باشد - به درستی رابطه آن را که بیان ناپذیر هم هست با مراقبه، و مکاشفه، و استغراق، در می یابد.
هجویری (متوفای 464) در کشف المحجوب، بیان ناپذیری حال را از زبان یک پیر طریقت چنین یاد می کند: آن پیر گفت، رضی الله عنه، عبارت از حال، محال بود، از آنچه حال فنای مقام بود.(79) همین معنا را ابوالحسن خرقانی (متوفای 425) بر زبان می آورد: از حال خبر نیست، و اگر بود آن علم بود نه حال.(80)
روزبهان بقلی شیرازی (522 - 606) می نویسد: حقیقت حال، جوان نور در دل (ذهن) است.(81) و حال خاص الخاص آن است که پرتو عزت بر جبین روح (لوح ضمیر) افتد. خود را در بقا باقی داند و از فنا بری داند. لباس سعادت درپوشد و به تخت سرمدی بنشیند.(82) مرادش از خاص الخاص اهل مراقبه و خلسه است ، چنان که خاص را صوفیان اهل ریاضت می داند و سایر مردم را عام قلمداد می کند. پرتوی که بر صفحه ذهن یا به قول او بر جبین عزت می افتد نوری است که در خلسه تجربه می شود، و بیشمار از آن یاد کرده اند. احساس بقا کردن یا به تخت سرمدی نشستن، همان احساس جاودانگی و بیمرگی است که از خصوصیات مشهور و ثابت و مشترک تجربه های عرفانی است. لباس سعادت در پوشیدن احساس ابتهاج یا سروری است که صاحبان تجربه عرفانی در تمام اقالیم و ادوار تاریخی و فرهنگهای مختلف از آن یاد می کنند.
باز می نویسد: هرگاه محب (سالک این نحله) به کمک وسایط از تزکیه اصل فطرت از عوارضی که حاجب لطیفه قدسیه از مرکز اصیلش می باشند فارغ شود... و به نعمت سرمدیت مرکز سر خود را از خواطر مشغول کننده در منازل مراقبه نگه دارد... از ابر مشاهده پس از روشنایی برقهای مکاشفه باران خطاب را بر او می باراند... و هر که به این صفت باشد مجذوب می شود و وقت و حال وی مقرون به مکاشفه های صفات و انوار ذات می گردد.(83)
محمد بلخی در بیتی از اهل نحله مراقبه با وصف طایران قدس یاد کرده می گوید:
ای طایران قدس را عشقت فزوده بال ها - در حلقه سودای تو روحانیان را حال ها
وصفی را که وی برای اهل این نحله می آورد در جای خود مورد بحث قرار داده ایم. عطار نیشابوری، از خلسه ای که در نهایت مراقبه دست می دهد با حال تعبیر کرده می گوید:
حال چیست از نفس متواری شدن - پس به استقبال جباری شدن(84)
اما کسانی که به واقع حال پی نبرده و رابطه اش را با مراقبه درک نکرده و مراقبه را به دقت نشناخته اند
لاجرم احتمالات مختلف درباره حقیقت حال داده پس از ذکر اقوال مختلف و متناقض از تشخیص واقع عاجز آمده اند. از آن میان به اشاره به نی چند از معاریفشان اکتفا می کنیم. ابونصر سراج طوسی - متوفای 378 - که کتاب اللمع او از قدیمی ترین تاریخهای تصوف است چون اهل این نحله نیست واقف به حقیقت حال هم نیست(85). هجویری (متوفای 464) مولف کشف المحجوب(86)، و شهاب الدین عمر سهروردی (539 - 632) مولف عوارف المعارف(87) نیز از آن جمله اند. محی الدین عربی می نویسد: حال، ظهور عبد به صفت حق است در تکوین و وجود آثار از همت عبد. و آن تشبه بالله است که از آن تعبیر به تخلق به اسماء حق می شود. و آن چیزی است که اهل زمان ما مرادشان از آن به حال است. ما هم قایل به ظهور عبد در صفت حق هستیم، اما به اثرش قایل نیستیم. می گوییم: حال آن است که عبد متمکن آن باشد به حیثیتی که اگر بخواهد ظاهر شود آشکار می گردد، اما ادب او مانع آن است. کسی که به آنچه ما می گوییم عالم نباشد، می گوید: ولی، صاحب حال است که تکوین و فعل در همت اوست و در عالم تحکم دارد(88) و خای، علم را جز به کسی که دوست دارد عطا نمی کند، ولی حال را به کسی که دوست دارد و یا ندارد می دهد، چه آنکه علم ثابت است و حال زوال ناپذیر.(89)
یکی از جهاتی که سبب گشته صوفیان این نحله، خلسه را حال بنامند این است که در حال خلسه از ادراک گذشته و آینده فارغند و در زمان حال بسر می برند، حال را درک می کنند. خود مکرر گفته اند که شرط شهود حق و تحقق مکاشفه نیندیشیدن به ماضی و مستقبل، و از یاد بردن هر دو است. بعلاوه واقع امر این است که ذهن بکلی متوقف می گردد و گاهی محض می ماند آگاهی بدون متعلقات. و می دانیم که امور گذشته و آینده، امور دنیا و آخرت و متعلقات این آگاهی هستند که طرد گشته و به فراموشی سپرده شده اند. سالک منتهی که به حال می رسد فارغ از گذشته و آینده می شود. حال یا خلسه، همان واقع شدن در زمان حال است. به همین جهت، از خلسه با وقت نیز یاد کرده اند یا آن را به وقت ربط داده اند ربطی وثیق.
نعمت الله ولی، می گوید:
بگذر از ماضی و مستقبل بمان - حاصل عمر عزیزت حال دان(90).
ملاحظه می شود که وقت و حال به صورت مترادف بکار برده می شوند. این هم که صوفی، ابن الوقت خوانده می شود به این دلیل است که همه تلاش یا سلوکش برای رسیدن به خلسه یعنی وقت و حال است. حافظ چه خوب می گوید آنجا که صوفی را وقت پرست می خواند:
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست - صلای سرخوشی ای صوفیان وقت پرست
صوفیان این نحله، مرده وقت یا خلسه اند. عین القضات همدانی از شیخ جنید نقل می کند که لیس شی ء أعز من ادراک الوقت. فان الوقت اذا فات لایستدرک.(91) چیزی عزیزتر از رسیدن به وقت نیست، و اگر از دست برود جبران پذیر نیست.
ابوالحسن غزنوی هجویری - متوفای 464 - که میان وقت و حال فرق می نهد، باز برای آن دو ربطی وثیق قایل می شود: حال، واردی بود بر وقت که او را مزین کند چنان که روح مرجسد را. ولامحاله وقت به حال محتاج باشد که صفای وقت به حال باشد و قیامش بدان. پس چون صاحب حال، صاحب وقت شود تغییر از وی منقطع شود و اندر روزگار خود مستقیم گردد، که با وقت بی حال، زوال روا بود، چون حال بدو پیوست روزگارش وقت گردد و زوال بر آن روا نبود.(92)
عزالدین محمود کاشانی در شرحش بر وقت می نویسد: صوفیان، لفظ وقت را بر سه معنی اطلاق می کنند. گاهی وقت می گویند و مرادشان وصفی بود که بر بنده غالب باشد، مانند قبض یا بسطی یا حزنی یا سرودی. و صاحب آن وقت از غایت غلبه حال و امتلاء از آن، ادراک حالی دیگر نتواند کرد. چنانکه صاحب قبض که از غلبه حال قبض چنان متأثر و ممتلی بود که نه از بسط گذشته اثری یابد و نه از بسط آینده خبری، بلکه جمله اوقات را به رنگ وقت حال بیند، و نیز تصرف او در حال دیگران بر وصف حال خود باشد. و منشأ غلط او در تعرف احوال دیگران از اینجا بود که هر حال که او را موافق حال خود بیند و بر صحت آن حکم کند، و اگر بر خلاف آن یابد آن را مختل داند. و معنی وقت بدین تفسیر، عام بود که هم سالک را وهم غیر سالک را متناول باشد.
و گاهی اطلاق لفظ وقت کنند و مرادشان هر حال بود که بر سبیل هجوم و مفاجات از غیبت روی نماید، و به غلبه تصرف، سالک را از حال خود بستاند، و منقاد و مستسلم حکم خود گرداند. این وقت، خاصه سالکان است؛ و اشارت بدوست آنچه گفته اند: الصوفی ابن وقته. و آنچه گویند: فلان بحکم الوقت. یعنی به مراد حق از مراد خود مسلوب است و به اختیارش از اختیار خود محجوب...
اما مراد از وقت به معنی سوم، زمان حال است که متوسط بود میان ماضی و مستقبل. گویند: فلان صاحب الوقت، یعنی اشتغال به ادای وظایف زمان حال و اهتمام به چیزی که اهم و اولی بود در زمان، او را از تذکر ماضی و تفکر مستقبل مشغول می دارد و اوقات ضایع نمی گذارد. از یکی از فقرا پرسیدند که ماالوقت؟ گفت: أن لاتلاحظ ما قسم لک فی الازل و لا الی ما تصیر الیه فی الابد، و ان تحفظ مراد الحق فیک بین النفسین. [یعنی وقت این است که به آنچه در ازل قسمت تو شده است ننگری یا نیندیشی و نه به آنچه در ابد و آینده خواهی گشت، و این که مراد حق را در مورد خودت بین دو نفس خودت نگاه داری ]. و فترت و زوال بدین وقت متطرق نشود الا به نسبت با سالکان، که به سبب تلوین حال، این وقت ایشان را گاهی موجب بود و گاهی مفقود، و ایشان در آن زمان که وقت موجود باشد به حساب عمر آرند. اما به نسبت با واصلان و اصحاب تمکین این وقت دایم و سرمد بود و زوال و فترت را بدان، طریق مسدود. چنانکه شبلی گفته است: وقتی سرمد، و بحری بلاشاطی [یعنی وقت یا حال من دایمی است و دریای من بی ساحل و کرانه ]. و صاحب این وقت از تحت تصرف حال خارج بود. و وقت به معنی دوم در او متصرف نباشد، بلکه او در وقت متصرف بود، بدان معنی که هر وقتی را در اهم و اولی مصروف دارد. و او را بعضی متصوفه ابوالوقت خوانند نه ابن الوقت.(93)
فهم قسمت اخیر مطالب وی مستلزم مطالعه توضیحاتی است که ذیل اصول عقاید و شرعیات این نحله درباره تلوین و تمکین داده ام.

اهل حال

از آنجا که مراد و مقصد صوفیان این نحله، فرو رفتن به خلسه است و سعیشان جمله معطوف به تحقق آن حال، ایشان را اهل حال لقب می دهند. شیخ یا پیر که به اصطلاح، و اصل و منتهی بشمار می آید حال را در اختیار گرفته حاکم بر آن است، چنان که هر گاه بخواهد و اراده کند بیدرنگ به خلسه فرو می رود. چون حال خلسه یا وقت چون مومی در دست اوست پیران یا مشایخ و منتهیان و واصلان را سادات وقت می نامند.(94)
ابوعبدالرحمن سلمی - متوفای 412 - که برخلاف ابونصر سراج طوسی و دیگر مورخان تصوف با حقیقت مراقبه - خلسه آشنایی دارد صوفیان متمرس این نحله را ارباب احوال می خواند و بایزید بسطامی را از جمله آنان می شمارد.(95)
افلاکی در مناقب العارفین حکایت می کند که چون شیخ شهاب الدین عمر سهروردی به روم رفت قصد زیارت سید محقق ترمذی نمود و می خواست که زیارت سید را دریابد. صاحب از بندگی سید اجازت حاصل کرده چون به حضرت سید در آمد دید که سید بر خاک نشسته بود. اصلا حرکت نفرمود. شیخ از دور سر نهاد و بنشست. هیچگونه قیل و قال در میانه نرفت. شیخ زاری کنان برخاست و روانه شد. مریدان گفتند: در میان شما اصلا سوال و جوابی و کلماتی نرفت، مبنی بر چه بود؟ شیخ گفت: پیش اهل حال، زبان حال می باید نه زبان قال. چه بی آن حال بمجرد قال، مشکلات در وقت حل نمی شود.(96)
چون - به شرحی که گفته آمد - صوفیان این نحله، برای تأمین تمرکز ذهن از سلوک تقویتی سماع و رقص استفاده می کنند حال و اهل حال، سماع و رقص را تداعی می کند و این دو در ذهن مرتبط می گردند. چنانکه شارحان و مورخان، به خطا می پندارند که اهل حال وصفی برای اهل اهل سماع و رقص است. تهانوی می نویسد: حالیه، فرقه ای از متصوفه اند که می گویند: رقص، سماع، دست زدن، و چرخ رفتن و سرود شنیدن، حال است. آنها با این افعال حالتی می آورند که بیهوش می شوند و مریدان آنها می گویند: شیخ تصرف کرده حال آورده است.(97) در حقیقت، سماع و دست زدن و چرخ رفتن را حال نمی دانند بلکه منتهی به حال می دانند همان حالتی که بیهوش می شوند و جز حال خلسه نیست. ملا محمد بلخی، از صوفیان اهل حال، می گوید: سماعی است که مباح است، و آن سماع اهل ریاضت و زهد است که ایشان را آب دیده و رقت آید. و سماعی است که فریضه است و آن سماع اهل حال است که آن فرض عین است، چنانکه پنج نماز و روزه رمضان؛ و چنانکه آب و نان خوردن بوقت ضرورت فرض عین است اصحاب حال را، زیر مدد حیات ایشان است. اگر اهل سماعی را به مشرق سماعی است صاحب سماع دیگر را به مغرب سماع باشد. و ایشان را از حال یکدیگر خبر باشد.(98)
سلوک تقویتی سماع و رقص برای این صوفیان چنان کار واجبی است که نمازهای یومیه و روزه رمضان برای مومنان پرهیزگار متشرع. زیرا به حکم قرآن و سنت، نماز و روزه و سایر عبادات واجب، موجب تقرب است و به عقیده صوفیان این نحله، وقتی در واقع امر، سلوک سماع و رقص موجب تحقق خلسه است که سالک را به شهود واحد بلاثانی یا نیروانا یا حال و همانچه فارغ از ادراک زمان و ماضی و مستقبل است، نائل می گرداند.

احوال اثنای مراقبه

در اثنای مراقبه، و پیش از آن که سالک به حال خلسه در آید، گاهی چیزهایی در ذهنش ظاهر می شود. عارفان، این ها را نشانه های مقدماتی جلوه برهمن یا نفس کیهانی می شمارند. از این نشانه های دیدنی ذهنی، در اوپانیشادها که در نیمه اول نخستین هزاره پیش از میلاد تدوین شده است سخن می رود؛ چنان که در شویت اشواتر در شرح آداب مراقبه و حبس نفس و تمرکز حواس و تمرکز ذهن بر روی یک چیز، آمده است: نشانه ظاهر شدن برهمن [ نفس کیهانی ]بر دل [ ذهن ]سالک در اول سلوک این چیزهاست: گاهی در تصور او مثل مه غلیظی در آید. گاهی در تصور او ظلمتی چون دود درآید گاهی در تصور او چیزی مثل پرتو آفتاب در آید. گاهی در تصور او چیزی مثل روشنی آتش درآید. گاهی در تصور او چیزی مثل وزش باد در آید. گاهی در تصور او چیزی مثل کرم شبتاب در آید. گاهی در تصور او چیزی مثل درخشش رعد و برق در آید. گاهی در تصور او چیزی به صافی و سفیدی بلور در آید. بالاخره گاهی در تصور او چیزی مثل پرتو ماهتاب در آید.(99)
یک هزار و پانصد سال پس از روایت اوپانیشادی درباره احوال اثنای مراقبه و بدایت سلوک، صوفیان این نحله، از همین نشانه های دینی - یا لوامع - سخن می گویند. ابونصر سراج طوسی - متوفای 377 هجری - در یکی از کهن ترین تواریخ تصوف، می نویسد: معنای لوامع به لوایح نزدیک است و از درخشیدن برق آنگاه که در ابرها می درخشد (آذرخش) و تشنه را به باران امیدوار می سازد، گرفته شده است. عمروبن عثمان مکی (متوفای 291 هجری) گت: خدای تعالی در صفای اوهام [ اذهان ]اشراق می کند مانند درخشش پیاپی برق و آن را برای دلهای دوستانش بدون توهمی آشکار می سازد بر اساس آنچه که دلها از تصدیق و ایمان به غیب بر آن استوارند. و آنچه بر دلها از لوامع ظاهر می گردد از زیادی نور آن چنان است که نفوس را امکان توهم این نور در صفای اوهام نخواهد بود، و اگر خود آن نور را توهم کنند قطع شود.(100)
روزبهان بقلی - متوفای 606 هجری - می نویسد: لوامع برقهایی اند که در ابتدای مشاهده تجلی می کنند و هر لمعه ای اندک مدتی در وجد می پاید. لذا پیش از هر وجدی برقی است، و برای هر وجدی خلقی است، و هر خلقی را رسمی در سلوک است. و این رسم آئینه ای است در روی محب که صفت حال وی از آن می درخشد. عارف (حسین بن منصور حلاج) گفت: لوامع انوار صفاتند که از سرچشمه ذات آشکار می شوند به واسطه آنچه که در مکانهای محبت انجام می گیرد.(101)
شاه نعمت الله ولی - متوفای 834 - می نویسد: انوار ساطعه که پیدا شود اهل بدایات را از ارباب نفوس ضعیفه طاهره، و منعکس شود آن نور از خیال به حس مشترک، و مشاهده نمایند به حواس ظاهره و ببیند انوار همچو انوار شهب و قهر و آفتاب، و روشن شود حوالی ایشان. و آن انوار ساطعه اگر از غلبه انوار قهر و وعید بود سرخ رنگ نماید، و اگر از غلبه انوار لطف و وعد باشد به رنگ سبز برآید.
می صافی چو در ساغر در آید - به رنگ جام می می را نماید.(102)
نجم الدین رازی - متوفای 645 - در مرصاد العباد - نگاشته حدود 630 هجری - ذیل در بیان مشاهدات انوار و مراتب آن می نویسد: بدان که چون آئینه دل [ ذهن ] بتدریج از تصرف مصقل لا اله الا الله صقالت یابد و زنگار طبیعت و ظلمت صفات بشریت از او محو شود پذیرای انوار غیبی گردد. و سالک به حسب صقالت دل [ ذهن ] و ظهور انوار، مشاهد آن انوار شود. و بدایت حال انوار بیشتر بر مثال بروق و لوامع و لوایح پدید آید... بعد از بروق بر مثال چراغ و شمع و مشعله و آتشهای افروخته مشاهده شود و آنگه انوار علوی پدید آید. ابتدا در صورت کواکب خرد و بزرگ، و آنگه به مثال قمر مشاهده افتد و بعد در شکل شمس پیدا گردد.(103)