فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

واقعیت مراقبه از زبان جامی

واقعیت مراقبه را بهتر از هر صوفی و مورخ و شارح تصوفی، عبدالرحمن جامی، توضیح می دهد درباره آن که از پیر و شیخش، خواجه بهاء الدین محمد بن بخاری، معروف به نقشبند آموخته می گوید که این، بهترین سلوک و اقرب سبل یا نزدیکترین راه به خداست. و البته آنچه را با لفظ خدا تعبیر می کند همان آگاهی محض است که دیگر سیاله آگاهی نیست و از محتویاتش تهی شده است، و همان خلأ - ملأ است.
آنگاه می نویسد: طریقه توجه حضرت خواجه و خلفای ایشان، و پرورش نسبت باطنی ایشان چنان است که هر گاه بخواهند بدان اشتغال نمایند اولا صورت آن شخص را که این نسبت را از او یافته اند در خیال می آورند(60) تا آز زمان که اثر حرارت و کیفیت معهوده ایشان پیدا شود. پس ملازم آن کیفیت بوده با آن صورت و خیال که آئینه روح مطلق است متوجه به قلب (ذهن) شوند که عبارت است از حقیقت جامعه انسانی که مجموع کائنات از علوی و سفلی مفصل آن است. اگر چه آن از حول در اجسام منزه است اما چون نسبتی میان او و میان این قطعه لحم صنوبری هست پس توجه به این لحم صنوبری باید نمونه و چشم و فکر و خیال و همه قوا را بدان باید گماشت و حاضر آن بودن و بر در دل نشستن. ما شک نداریم که در این حالت کیفیت غیبت و بیخودی (خلسه روی می نماید. آن کیفیت (یعنی حال خلسه) را راهی فرض باید کرد و از پی آن رفتن. و هر فکری که در آید باید متوجه(61) به حقیقت قلب خود نفی آن کردن و به آن جزوی (فکر در آمدن به ذهن) مشغول نشدن و در آن مجمل (قلب یا ذهن) بکلی در گریختن تا آن (فکری که به ذهن آمده و آن را مشغول گردانیده است) نفی شود (فراموش شود) و زمان کیفیت و بیخودی (خلسه) امتداد یابد و از هم نگسلد. چنانکه گفته اند:
وصل اعدام گر توانی کرد - کار مردان مرد دانی کرد
درباره ترقی حال این کیفیت و زیاده شدن این نسبت و مقدمه ظهور صفت بیخودی (خلسه) حضرت خواجه (بهاء الدین محمد نقشبند) می فرموده اند: مرامان و خود را به آن بیخودی ده. اگر خواطرش تشویش دهد (افکار و یادها و ذهنش را متشتت و به خود مشغول گرداند) به وسیله احضار خیال حضرت مرشد امید است که دفع شود، والا باید که سه نوبت نفس خود را به قوت بزند چنانکه از دماغ چیزی می راند و خود را خالی سازد. و بعد از آن به طریقه مذکوره مشغول شود. اگر همچنان خواطر عود کند باید که بعد از تخلیه به طریق مذکور سه نوبت بگوید: استغفرالله من جمیع ماکره الله قولا و فعلا و خاطراً و سامعاً و ناظراً، و لا حول و لا قوة الا بالله. و دل (ذهن) را در این استغفار با زبان موافق دارد، و به اسم یا فعال به حسب معنی در دل مشغول شدن در دفع وساوس، اصلی (پایه ای) تمام دارد. و اگر به این (وسیله یا روش) نیز دفع نشود در دل چند نوبت تأمل کلمه لا اله الا الله بکند به این طریقه که لاموجود الا الله تصور کند (تصور وحدت وجود یا وحدت موجود). و اگر به این (وسیله یا روش) نیز دفع نشود چند نوبت به جهر (صدای بلند) بگوید (همان جمله را) و الله را مد دهد و به دل فرو برد، و آن مقدار (مدت) مشغول شود که ملول نشود، و چون ببیند که ملول خواهد شد ترک کند. و اگر آن وسوسه و خیال که مایه تشتت فکر و ذهن او شده موجودی باشد از موجودات ذهنی، آن را بالحقیقه قائم به حق بلکه عین حق بداند، زیرا که باطل نیز بعضی (یکی) از ظهورات حق است چنانکه شیخ ابومدین گفته است:
لا تنکر الباطل فی طوره - فانه بعض ظهوراته
واعطه منک بمقداره - حتی توفی حق اثباته
و شیخ مویدالدین جندی آن ابیات را چنین تکمیل کرده است:
فالحق قدیظهر فی صورة - ینکرها الجاهل فی ذاته
شک نیست که بدین ملاحظه، ذوقی حاصل شود و نسبت عزیزان قوت گیرد. و باید که آن زمان آن فکر را نیز نفی کند (فکر وحدت وجود و وحدت موجود را هم از خاطر بزداید)، و به حقیقت بیخودی (خلسه) متوجه شود و خود را به آن باز دهد (بسپارد) و از پی آن برود. تا وقتی این نسبت غیبت و بیخودی در ترقی باشد فکر در حقایق اشیاء و توجه به جزئیات، عین کفر است. مصراع: با خودی کفر، و بیخودی دین است. حتی فکر درباره اسماء و صفات حق هم نباید کرد؛ و اگر برسد آن را نیز نفی باید کرد (از ذهن بیرون کرد). زیرا مطلب روحانیه این طایفه صوفیان نحله مراقبه - خلسه) توجه به نیستی است که سر حد وادی حیرت است و مقام تجلی انوار ذات است. و شک نیست که فکر درباره اسماء و صفات از این مرتبه فروتر است.
مثنوی
تو مباش اصلاً، کمال این است و بس - زود گمشو وصال این است و بس
وزش (تمرین) این نسبت می باید کرد به نوعی که به هیچ وجه از این نسبت خالی نشود؛ و اگر دمی غافل شود باز به همان طریق که گفته شده به سر کار رود و دائماً حاضر بوده گوشه چشم دل (توجه ذهن) را در خانه و بازار و خرید و فروش و خوردن و آشامیدن و همه حالات به حقیقت جامعه خود دارد و او را نصب العین خود سازد و حاضر داند و به صور جزئی (صور حسی و تصور اشیاء و اشخاص و امور) از وی غافر نشود بلکه همه اشیاء را به وی قائم داند، و سعی کند که آن را در همه موجودات مستحسنه (خوب و پسندیده) و غیر مستحسنه (بدو ناپسندیده) مشاهده کند تا به جایی برسد که خود را در همه ببیند و همه اشیاء را آینه جمال با کمال خود داند، بلکه همه را اجزاء خود بیند. مصراع: جزء درویش است جمله نیک و بد. در حالت سخن گفتن نیز از این مشاهده غافل نشود بلکه گوشه چشم دل را به آن سو دارد، و اگر چه بظاهر به امر دیگری مشغول باشد.
و هر چند صمت (سکوت) بیشتر باشد این نسبت قوی تر گردد. و باید که خود را از غضب راندن (خشم گرفتن) نگاه دارد. زیرا راندن غضب (خشم گرفتن) ظرف باطن را از نور معنی تهی می سازد. اگر نعوذ بالله (خدای نکرده) غضبی واقع شود یا قصوری دست دهد که کدورتی قوی طاری گردد و سررشته گم گردد یا ضعیف شود غسلی بکند. اگر قوت مزاج وفا کند به آب سرد، که بسیار صفا می دهد وگرنه به آب گرم. و جامه پاک بپوشد. و در جای خالی دو رکعت نماز بگذارد، و چند نوبت به قوت نفس بکشد (تنفس عمیق) و خود را خالی سازد (یعنی با تنفس عمیق ذهن خود را از تشتت بیرون آورده روی موضوع تمرکز بدهد)، و به طریقه معهوده (همان تمرین معمولی) مشغول شود. در ظاهر نیز پیش حضرت جامعه خود (ذهن یا آگاهی خود) تضرع نماید و بکلی به او توجه کند و بداند که این حقیقت جامعه (یعنی همان ذهن یا آگاهی او) مظهر مجموع ذات و صفات خدا است نه آنکه خدا در وی حلول کرده، بلکه بمنزله ظهور صورت است در مرآت (آئینه). پس این تضرع در واقع تضرع به درگاه حق باشد. اگر بخواهد که به مهمی مشغول شود با تضرعی هر چند تمامتر در حضرت جامعه خود (در حضور ذهن یا آگاهی خود) این دعا را بخواند: اللهم کن وجهتی فی کل وجهة، و مقصدی فی کل قصد، و غایتی فی کل سعی، و ملجائی و ملاذی فی کل شدة، و مهمی و وکیلی فی کل امر. و تولنی تولی محبة و عنایة فی کل حال. و بعد از ذکر حق سبحانه و تسمیه، با توجه و حضور با حضرت او سبحانه در آن مهم شروع کند.
بعضی از این طائفه (صوفیان نحله مراقبه - خلسه) به جای توجه به شیخ و نگاهداشت صورت او توجه به صورت کتابی و نگاهداشت هیأت رقمی کلمه لا اله الا الله یا اسم مبارک الله را ستور فرموده اند خواه آن را در محلی خارج از خوش نوشته به نظر حس یا خیال فرمایند و خواه در حوالی سینه و دل تخیل کنند. چه، مقصود از توجه به بعضی از امور کونیه، دفع خواطر متفرقه است و تفریغ دل از کثرت صور کونیه (خالی کردن ذهن از صور حسی) تا آثار کثرت در غلبه توجه، محو گردد و طالب متوجه را به سر حد نسبت غیبت و کیفیت بیخودی (حال خلسه) بکشد و صورت آن جزئی متوجه الیه (صورت ذهنی آن کتاب یا شماره و عدد یا شیخ) نیز بکلی زایل شود. شک نیست که آن امر متوجه الیه از هر جنس که باشد مقصود حاصل است تا چه رسد به این که میان آن و مطلوب نوعی مناسبت وجود داشته باشد.
بعضی از اهل طریق که منسوبند به سلطان ابراهیم ادهم، در ابتدا، توجه به یکی از محسوسات چون سنی یا کلوخی و غیر آن می کند بدان طریق که چشم ظاهر بر آن می دوزد و اصلا مژه برهم نمی زنند و با جمیع قوای ظاهری و باطنی متوجه آن می شوند تا آن غایت که خواطر بکلی دفع می شود و کیفیت نسبت بیخود (خلسه) دست می دهد.
یکی دیگر از ایشان (صوفیان نحله مراقبه - خلسه) گفته است: نوع عالی از توجه، آن است که طالب متوجه، ملاحظه حضرت عزت را مجرد از لباس حرف و صورت و عربی و فارسی طرف توجه خود سازد و نگذارد که ملابسات حوادث از جسم و عرض و جوهر زحمت آورد (مزاحمت ذهنی ایجاد کند) و اگر بسبب قصور نتواند بنابر حدیث رأیت ربی نورانیاً(62) (پروردگارم را نورانی دیدم) حضرت عزت را بر صفت نوری نامتناهی برابر بصیرت بدارد (خدا را به صورت یک نور نامتناهی در نظر بگیرد).
یکی از بزرگان (همین نحله) گفته است: اتم توجهات به حضرت حق، و اکمل مراتب حضور مع المطلوب المطلق، آن است که بعد از تعطیل قوای جزئیه ظاهره و باطنه از تصرفات مختلفه (متوقف کردن کار حواس، و مسدود کردن روزنه حواس به روی تحریکات خارجی و تعطیل ادراکات حسی) و فارغ گردانیدن خاطر از هر علمی و اعتقادی حتی از هر چه که غیر حق باشد) توجه به حضرت حق کنی بر وجهی که معلوم حق است یعنی چنانکه اوست در واقع جمیع صور و امور است که از حضرت حق بر وی فایض گردد، و پاک از نقش اعتقادات مستحسن و مستنکر مع توجه العزیمه و الجمعیة و الاخلاص التام، و المواظبة علی هذه الحال علی الدوام او فی اکثر اوقات دون فترة و لا توزع خاطر و لاتشتت عزیمة (در حالی که ذهن از همهه عقاید پسندیده و ناپسند و باطل پاک و خالی باشد و اراده و میل به هیچ چیز تعلق نداشته باشد، و این وضعیت ذهنی دائماً یا بیشتر اوقات حفظ بشود و کمترین سستی در تداوم آن نشود و نه بگذارد ذهنش متوجه چیز یا امر دیگری گردد یا تصمیمش به کار دیگری معطوف شود) با جزم به آنکه کمال حق تعالی ذاتی است و مستوعب جمیع اوصاف، خواه حسن آن اوصاف پیدا باشد و خواه پنهان، و با جزم به آنکه هیچ عقلی و فکری و وهمی به سر حق تعالی محیط نتواند شد بلکه او (حق) چنان است که از خود خبر داد و گفت: کل یوم هو فی شأن. اگر خواهد در هر صورتی از صور عالم ظاهر گردد و اگر خواهد از همه منزه باشد و هیچ صورتی و اسمی و رسمی با وی اضافت نتوان کرد و اگر خواهد تمام احکام و اسما و صفات بر وی صادق و محمول باشد؛ و با این همه ذات پاک او منزه است از هر چه لایق عظمت و جلالت او نیست نه از صفاتی که برهان و عیان اضافت آن با ذلت او پاک کند. اگر کسی وجود را از مبدأ تا منتهای مراتب تجلیات حضرت حق ملاحظه نماید و این معنی را علی الدوام برابر بصیرت بدارد پس نبیند در واقع مگر وجودی مطلق و وجودی مقید؛ و حقیقت وجود را در هر دو یکی شناسد و اطلاق و تقیید را از نسب و اعتبارات او داند. شک نیست که این ملاحظه او را حلاوتی عظیم بخشد و ذوقی تمام دهد. و از این قبیل است ملاحظه معنی اتحاد و اتصال در عرف این طایفه. فالاتحاد هو شهود الحق الواحد المطلق الذی الکل به موجود بالحق فیتحد به الکل من حیث کون کل شی ء موجوداً به معدوماً بنفسه لا من حیث ان له وجوداً خاصاً اتحد به، فانه محال). والاتصال (هو ملاحظة العبد عینه متصلا بالوجود الاحدی بقطع النظر عن تقیید وجوده بعینه و اسقاط اضافته الیه فیری الاتصال مدد الوجود و نفس الرحمن علیه علی الدوام بلا انقطاع حتی یبقی موجوداً به(63).

و از زبان عارف مسیحی

اینک که مراقبه را از زبان صوفیان و نیز مورخان نحله شنیدیم حقیقت آن را از زبان یکی از عرفای مسیحی به نام خوان دلاکروث (1542 - 1591 میلادی) بشنویم. استیس می نویسد: او عمق فلسفی و استعدادی را که اکهارت (عارف مسیحی متوفای 1327 میلادی، حدود 700 هجری) در اندیشه های انتزاعی داشت، فاقد بود. ولی ذهنش از قدیسه ترسا تیزتر و تحلیلی تر و فرهیخته تر بود. و در توصیفات روانشناختی، دستی داشت. به همین جهات، با مهارت تمام و با جزئیات دقیق داد سخن می دهد که برای رسیدن به اتحاد (خلسه) ذهن سالک باید تمامی حسیات، خیالات و افکار و اعمال ارادی را در خود مهار کند. این همان پرداختن لوح ضمیر از محتویات تجربی است که در سخن اکهارت، و نزد عرفای اوپانیشادی و عارفانی که تمرکز و تعقل کافی برای تحلیل جریانهای ذهنی خود داشته اند. می یابیم. خالی کردن ذهن از همه تصورات و اندیشه ها دقیقاً همان محو کردن تکثرات است که ماندوکیه اوپانیشاد از آن سخن می گوید. چه، تکثراتی که به آن اشاره شد چیزی جز صور گوناگون حس و خیال و اندیشه که عادتاً در ضمیر انسان جریان دارد، نیست. و تنها نتیجه آزاد شدن از قید محتویات ذهن فقط می تواند وحدت بی تعین و بی تمایز باشد. می توان چند عبارت مناسب از خوان دلاکروث نقل کرد که موید این نظر است:
نفس باید از همه این صور خیالی، از همه شکلها و شبحها عاری شود و به مرحله محق برسد. همچنین نفس باید:
بدون اشتغال به هیچ تأمل خاص و تعمد بکار گرفتن قوه ذاکره و فاهمه و اراده، آرام یابد.
آنگاه به این مقام خواهد رسید:
بیگانگی و اعتزال نفس از همه اشیا، صور، اشکال، و خاطره آنها.
و در بند دیگری می گوید: هر چه نفس بیشتری در روحانیت بیارامد، بیشتر می تواند فعالیت قوای ذهن را در کار و کنشهای گوناگونش مهار کند، و از آن بیشتر از پیش می تواند در عمل واحد و بی تفرقه ای جمعیت یابد.
عمل واحد و بی تفرقه عبارتی است که اگر دقیقاً به معنای وحدت بی تمایز نباشد، کاملا نزدیک به آن است. تنها تفاوت در بکار بردن کلمه عمل است. ولی خوان دلاکروث در جای دیگر مانند اکهارت به توقف همه فعالیتهای ذهن تصریح کند.(64)

راه دل [ ذهن ] - نزدیکترین راه

دیدیم که عین القضات همدانی، مراقبه - یا به قول او راه خدا - را راه دل می خواند یعنی یک حرکت ذهنی؛ و نیز راهی که یک قدم است، یا نزدیکترین راه رسیدن به خداست. می گویند: راه خدا در دل (ذهن) است و یک قدم است: دع نفسک و تعال. خودت را بگذار و بیا. یعنی با وانهادن خود به تجربه عرفانی می رسی.
از آثار و اقوال صوفیان این نحله، و نیز شارحان و مورخان آن استنباط می توان کرد که صوفیان اعضای بدن را ظاهر انسان، و دل رایگانه عضو باطنی می پندارند و بر همین اساس علم فقه را علم مربوط به رفتار عملی یا فعالیتهای مربوط به اعضای بدن دانسته تصوف را علم باطن یا علم به رفتار ذهنی می شمارند.(65) تفکر، عاطفه، اراده، و شهود را به قلب - یا دل - نسبت می دهند. اما از آنچه در وصف مراقبه یا راه خدا می گویند بروشنی و بی هیچ التباسی پیداست که نظر به کار ذهن دارند.
کار ذهن، در مراقبه، این است که خود شخص را وانهد، یعنی فراموش کند. لازمه اش این است که قبلا دنیا و آخرت را فراموش کند: زن و فرزند و مردم و کسب و کار و علم و سیاست و دین و پیامبر و معاد و بهشت و دوزخ و همه چیز را. در فراموش کردن خود نیز چند پله هست. آخرین پله ها فراموش کردن کار یا سلوک تقویتی است که برای تمرکز دادن ذهن به منظور فراموشی چیزهای دیگر انجامی می دهد. ذکر، رقص و سماع، ورد، و... همچنین حضور خود را: خودت را بگذار و بیا که رسیدی به آگاهی محض که به خود هم استشعار ندارد.
پس از عین القضات همدانی که جان بر سر راه ذهن یا راه نزدیک، باخت دیگر صوفیان این نحله، بر همین دو خصوصیت این راه تأکید می ورزند. نجم الدین کبری (540 - 618) رساله دو صفحه ای خود را چنین آغاز می کند: الطرق الی الله تعالی بعدد انفاس الخلائق. و طریقنا الذی نشرع فی شرحه اقرب الطرق الی الله تعالی و اوضحها و ارشدها. راههایی که به سوی... هست بیشمارند. و راه ما که اینک به شرحش می پردازیم نزدیکترین راه، روشنترین راه، درست ترین راه به سوی... است. و ذلک لان الطرق مع کثرة عددها محصورة فی ثلاثة انواع زیرا راهها با وجود کثرت شماره شان سه نوع بیش نیستند: یکیشان راه ارباب معاملات است با کثرت روزه و نماز و تلاوت قرآن و حج و جهاد و سایر اعمال ظاهری. این، راه اخیار است. کسانی که از این راه آنهم در یک مدت طولانی به... می رسند از کم هم کمتر است. دومین راه، راه ارباب مجاهدات و ریاضت است که برای تغییر اخلاق و تزکیه نفس و تصفیه ذهن و درخشندگی روح و آباد کردن باطن انجام می دهند. و این، راه ابرار است. کسانی که از این راه به... می رسند بیشتر از کسانی هستند که از راه اول، به... می رسند. اما باز، این رسیدن نادر است، چنان که (حسین) بن منصور (حلاج) از ابراهیم خواص پرسید: در چه مقامی ریاضت می کشی؟ گفت: سی سال است که در مقام توکل ریاضت می کشم. گفت: عمرت را به پای آباد کردن باطن گذاشته ای، بنابراین تو کجا و فنای فی الله کجا؟!
راه سوم، راه سیر کنندگان به سوی خدا و پرواز کنندگان بمدد خدا است. و این راه فرزانگان عاشق است که به مدد جذبه سلوک می کنند. کسانی از ایشان که در آغاز سلوک به وصال خدا می رسند بیشتر از کسانی است که از آن دو راه آنهم در پایان سلوک به خدا واصل می شوند.
این را که ما برگزیده ایم براساس مرگ ارادی استوار است... این راه فقط ده قاعده دارد.(66)
فخر رازی (متوفای 606) معاصر نجم الدین کبری به جای این که درباره سالکان راه خدا گفتگو کند درباره سالکان طریق حقیقت سخن می گوید؛ و بر خلاف نجم الدین کبری که آنان را سه دسته می داند دو دسته می شمارد:
1 - جماعتی که به حرکت در پی حقیقت اند
2 - جماعتی که از راه سکون، حقیقت را می جویند.
و محققانه می گوید. دسته اول مدعی اند که با اعمالی نظیر ریاضت یا خود آزاری به رهایی می رسند، در حالی که دسته دوم رهایی از چرخه را با خاموش کردن تمایلات و ذهن، و گرفتن حالت مردگی یا مرگ، می جویند.
آنگاه درباره دسته دوم که همان اهل نحله مراقبه - خلسه اند چنین یاد می کند: جماعت دوم از جویندگان، راه دل را برگزیدند و آن را جلوه گاه اشراق الهی ساختند. ایشان بر در حجره دل [ ذهن ] ساکن شدند. و هر چه ماسوی الله بود از دل بیرون کردند تا درون دل [ ذهن ] ایشان از همه ظواهر خالی ماند. نه به آسمان التفاتی ماند و نه به زمین.- به بهشت و نه به دوزخ. نه به ارواح نه به اجسام. نه به ماضی نه به مستقبل. همه نفی شد مگر هستی او و طلب او و مطلوب او. و آن سه چیز بود: طلب و طالب و مطلوب. پس چون بدین مقام رسیدند و در نگریستند، زنار ترسایی ثالث ثلاثه بر گردن وجود خود دیدند. از سرادقات عزت، خطاب و لاتقولوا ثلاثة بشنیدند. پس چندانی دیده عقل در راه مطلوب بداشتند که طب در آن طلب فانی شد و طالب در آن طلب نیست گشت. چون آن هر دو زایل شد، فرد مطلق ماند. از این است که حسین منصور (حلاج) گوید:
الوجد لطرب من فی الوجد راحته - والوجد عند وجود الحق مفقود
قد کان یطربنی وجدی فغیبنی - عن رویة الوجد من فی الوجد موجود.(67)
بهاء الدین محمد نقشبند (718 - 791) پیر جامی معتقد است که اقرب طرق، طریق مراقبه است(68). و می گوید: مراقبه، دولتی بزرگ است... و دوام دولت مراقبه بی مقدمه قطع علایق و عوایق، و صبر بر مخالفت نفس، و احتراز از صحبت اغیار، میسر نگردد.(69)
عبدالرحمن جامی - متوفای 898 - اشاره به بهاء الدین محمد نقشبند می نویسد: طریقت ایشان، اقرب سبل است الی المطلب الاعلی و المقصد الاسنی و هوالله سبحانه و تعالی... و به حقیقت، نهایت سیر مشایخ بدایت طریق ایشان (بهاء الدین محمد نقشبند) است. چه، اول در آمد ایشان در حد فناست، و سلوک بعد از جذبه است.(70)