فهرست کتاب


وصال خویشان

اقبال حسینی نیا

پیوند با قاطع رحم

هارون الرشید، خلیفه عباسی، با امام موسی بن جعفر (علیه السلام) دشمنی داشت و برای اینکه ایشان را زیر نظر بگیرد، دستور داد که شخصی از آل ابی طالب را انتخاب کنند تا درباره حضرت از او خبرهایی بگیرند. یحیی برمکی، وزیر هارون و برخی درباریان دیگر، علی بن اسماعیل، برادر زاده امام رامعرفی کردند. به دستور خلیفه، نامه ای برای اسماعیل نوشته شد و از او خواستندبه بغداد بیاید. چون امام از سفر او آگاه شد، او را خواست و فرمود: می خواهی کجابروی؟ گفت: به بغداد می روم. حضرت فرمود: برای چه کاری می روی؟ گفت: قرض بسیار دارم. موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود: من قرض تو راادامی کنم و خرجت را می دهم!، ولی او نپذیرفت و گفت: مرا وصیتی کن!
حضرت فرمود: تو را وصیت می کنم که در خون من شریک نشوی و اولاد مرا یتیم نکنی. {و این سخن را} تا سه مرتبه تکرار کرد و سیصد دینار طلا و چهار هزار درهم به وی بخشید. یاران امام پرسیدند: چرا به او احسان و صله رحم می کنی، با وجود آنکه او قطع رحم کرده است؟ حضرت فرمود: از جدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیده ام که چون صله رحم بریده شود، باید آن را وصل کرد.(180)
سرانجام پیش از آنکه اسماعیل از هدیه های هارون بهره مند شود، بر اثر گلو درد شدید از دنیا رفت.

رضایت خداوند در گرو رضایت مادر

امام صادق (علیه السلام) فرمود: روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) بر بالین جوانی که در حال احتضار بود، رفت و کلمه شهادتین را به او تلقین فرمود، ولی جوان نتوانست آن را بر زبان بیاورد. حضرت پرسید: آیا مادر دارد؟ زنی که آنجا بود، گفت: بله، من مادر او هستم. پیامبر فرمود: آیا از او غضبناکی؟ زن عرض کرد: بله، شش سال است که با او سخن نگفته ام. پس حضرت از مادر خواست تا از پسرش راضی شود. مادر گفت: به خاطر رضایت تو راضی شدم، خدا نیز از او راضی شود. در همین حال زبان آن جوان به گفتن کلمه توحید باز شد.
حضرت از او پرسید: چه می بینی؟ جوان گفت: مردی سیاه چهره، زشت رو و بدبو مرا رها نمی کند. حضرت این کلمات را به او یاد داد: یا من یقبل الیسیر و یعفو عن الکثیر اقبل منی الیسیر و اعف عنی الکثیر انک انت الغفور الرحیم و جوان آنها را تکرار کرد. پس پیامبر فرمود: چه می بینی؟ عرض کرد: آن شخص اولی از من دور شد و محو گردید و مردی سفید رو، زیبا و خوش بو به طرف من می آید. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: همان جمله را تکرار کن. مرد تکرار کرد و با همین حال از دنیا رفت. پس حضرت شاد شد و فرمود: خدا او را آمرزید.(181)

کفاره گناهان

از ابو خدیجه نقل شده است که امام صادق (علیه السلام) فرمود: مردی خدمت حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) آمد و عرض کرد: دختری داشتم. او را پرورش دادم تا بالغ شد.
روزی به او جامه و زیور پوشانیدم و بر سر چاهی بردم و به چاه انداختم.
آخرین سخن که از او شنیدم کلمه پدر جان، پدر جان بود. اکنون پشیمانم.
برای جبران این کار چه باید بکنم؟ حضرت فرمود: آیا مادرت زنده است؟
عرض کرد: خیر. پیامبر پرسید: خاله ات زنده است؟ مرد گفت: آری!
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: برو و به او نیکی کن که او نیز به منزله مادر است تا کفاره آن کارت شود.