فهرست کتاب


زندگی پرماجرای نوح علیه السلام(آموزه ها و عبرت ها)

آیت الله مکارم شیرازی تهیه و تنظیم: ابوالقاسم علیان نژادی

تهدیدها و نفرین ها

حضرت نوح(علیه السلام) پس از یک دوره طولانى تبلیغ و انذار و بشارت، و مواجه شدن با تهدیدهاى جدّى مشرکان و بت پرستان، از ایمان آوردن افراد دیگر مأیوس و ناامید شد. لذا، بناچار آنها را نفرین کرد; البتّه نفرین حساب شده و معنى دار، که شرح آن خواهد آمد.
ابتدا به بیان تهدیدهاى مشرکان و بت پرستان پرداخته، سپس به سراغ نفرین حضرت نوح(علیه السلام) مى رویم.
تهدیدهاى مشرکان و بت پرستان
خداوند متعال در دو آیه از قرآن تهدیدهاى آنان را ذکر کرده است:
1. در آیه شریفه 32 سوره هود تهدید آن قوم لجوج و عنود را چنین بیان مى کند:
«قَالُواْ یَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَکْثرَْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ; گفتند: اى نوح! با ما جرّ و بحث کردى، و زیاد مجادله نمودى! (بس است!) اکنون اگر راست مى گویى، آنچه را (از عذاب الهى) به ماوعده مى دهى بیاور!»
آدم هاى بى منطق، آنقدر از خود راضى هستند که با دست خودشان هیزم آتش خود
﴿صفحه 137 ﴾
را فراهم مى کنند. اگر کمى عقل و منطق داشتند، حداقل باید احتمال بسیار کمى مى دادند که حضرت نوح(علیه السلام) در گفتارش صادق است و تقاضاى عذاب نکنند.
2- در آیه شریفه 116 سوره شعراء تهدیدات خشن ترى از آنها نقل شده است:
«قَالُواْ لَئِنْ لَّمْ تَنتَهِ یَا نُوحُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِینَ; گفتند: اى نوح! اگر (از ادّعاهاى خود) دست برندارى، سنگسار خواهى شد».
طبق این آیه شریفه، مشرکان بى منطق و بت پرستان لجوج و جاهل، پیامبر خدا را به مجازاتى سخت یعنى رجم و سنگار تهدید کردند.
از این آیه شریفه استفاده مى شود که سنگسار سابقه زیادى داشته و در میان قوم نوح رایج بوده است.
نفرین هاى مستدّل حضرت نوح(علیه السلام)
حضرت نوح(علیه السلام) تمام تلاش خود را به کار گرفت و از تمام ظرفیّتها استفاده کرد و تعداد قلیلى از مردم قومش را هدایت کرد(143)، و اضافه بر آن کسى ایمان نیاورد. با توجّه به این که دیگر هیچ امیدى به ایمان آوردن بقیّه نبود، علاوه بر این، بر اثر تبلیغات و فعالیّتهاى اکثریّت مشرک، احتمال گمراه شدن افراد مؤمن نیز وجود داشت، حضرت نوح(علیه السلام)دست به نفرین بلند کرد تا با از بین رفتن مشرکان، گروه اندک مؤمنان جایگزین آنها شده و جامعه سالمى را بنیان کنند. نفرین حضرت در دو آیه قرآن آمده است:
1- خداوند متعال در آیه 24 سوره نوح، به نقل از آن حضرت مى فرماید:
«وَ قَدْ أَضَلُّواْ کَثِیرًا وَ لَا تَزِدِ الظَّالِمِینَ إِلَّا ضَلَالا; و آنها بسیارى را گمراه کردند. خداوندا! ستمکاران را جز گمراهى میفزا!»
﴿صفحه 138 ﴾
همانگونه که گذشت، مشرکان و بت پرستان قوم نوح نه تنها خود گمراه و فاسد بودند، که دیگران را نیز به گمراهى و فساد مى کشاندند. و لذا، حضرت نوح(علیه السلام) آنها را نفرین کرد که بر گمراهى شان افزوده شود تا به پرتگاه نزدیک شده و سقوط کنند، تا دیگران از فساد آنها در امان باشند.
2- در آیه 26 سوره نوح نفرین آن حضرت شدّت بیشترى به خود گرفته است. مى فرماید:
«وَ قَالَ نُوحٌ رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلىَ الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّارا; و نوح گفت: پروردگارا هیچ کس از کافران را بر روى زمین باقى مگذار».
علّت نفرین نوح و تقاضاى مرگ براى طاغیان و سرکشان و مفسدان، انتقام شخصى و خنک شدن دل آن حضرت نبود; بلکه این نفرین هم در راستاى رسالت الهى و در رابطه با هدایت مردم بود. لذا در آیه بعد، که در حقیقت علّت آن نفرین بیان شده، مى فرماید:
«إِنَّکَ إِن تَذَرْهُمْ یُضِلُّواْ عِبَادَکَ وَ لَا یَلِدُواْ إِلَّا فَاجِرًا کَفَّارا; «چرا که اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مى کنند و جز نسلى فاجر و کافر به دنیا نمى آورند».
تبلیغات آنان آن قدر وسیع و گسترده، و وسوسه هایشان به قدرى زیاد و مداوم بود که اگر ادامه پیدا مى کرد ممکن بود همان گروه اندک مؤمنان در ایمانشان متزلزل شده و به آنها بپیوندند.
سؤال: حضرت نوح(علیه السلام) از کجا مى دانست که نسل آنها نیز نسل کافر و بى ایمانى خواهند شد؟
جواب: آنها اصرار عجیبى داشتند که بغض و کینه و نفرت خود از نوح پیامبر را به فرزندانشان منتقل کنند. بدین جهت، دست بچّه ها را گرفته و حضرت نوح را به آنها
﴿صفحه 139 ﴾
نشان مى دادند و او را فردى دیوانه معرّفى مى کردند.(144) و لذا امیدى به هدایت آنها نبود. خلاصه جمعیّتى که در جهل و نادانى و لجاجت به انتهاى آن رسیده و نسلى کافر و بى ایمان خواهند داشت و دیگران را نیز به گمراهى مى کشند، جز مرگ و نیستى استحقاق چیز دیگرى ندارند. به قول شاعر:
نه شکوفه و نه برگى، نه ثمر نه سایه دارم *** متحیّرم که دهقان، به چه کار کشت ما را(145)
بنابراین، زنده ماندن آن قوم هیچ توجیه منطقى و معقولى نداشت، و جز مرگ هیچ مجازاتى سزاى آنها محسوب نمى شود. شاعر مى گوید:
بسوزند چوب درختان بى بر *** سزا خود همین است مر بى برى را(146)
و نفرین حضرت مستجاب شد و خداوند دستور ساخت کشتى را به آن حضرت داد.

دعا آرى، نفرین نه!

پیامبران تا زمانى که کارد به استخوانشان نمى رسید و چاره اى داشتند، نفرین نمى کردند. بنابراین، این که در بعضى خانوادهها دیده مى شود که با کمترین مشکل، همدیگر را نفرین مى کنند کار درستى نیست، و با معارف دینى و سیره پیشوایان سازگارى ندارد.
کار صحیح آن است که در چنین مواردى براى اصلاح و هدایت آنان دست به دعا برداشت، تا خداوند آنها را مشمول هدایتش کند.
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) در جنگ احد از ناحیه مشرکان مکّه بسیار آزاردید. پیشانى حضرت
﴿صفحه 140 ﴾
را مجروح کرده، و دندانهاى مبارکش را شکستند، و تعداد زیادى از مسلمانان از جمله عموى بزرگوارش حضرت حمزه سیدالشهداء را به شهادت رساندند، امّا حضرت آنان را نفرین نکرد، بلکه دست به دعا برداشت و فرمود:
«اَلّلهُمَّ اهْدِ قَوْمى فَاِنَّهُمْ لایَعْلَمُونَ»;(147) خدایا! قوم و قبیله ام را به راه راست هدایت کن; آنها جاهل و نادانند».
در مورد حضرت ابراهیم(علیه السلام) نیز مطلب عجیبى در تاریخ ثبت شده است. فرستادگان خداوند به صورت افراد ناشناس میهمان آن حضرت شدند. حضرت ظاهراً آنها را نشناخت. غذاى مفصّلى براى آنها تهیّه دید; امّا آنها دست به سوى غذا دراز نکردند. در آن زمان معمول و مرسوم بود که اگر میهمان غذاى میزبان را نخورد نیّت شومى در سر دارد و شخص خطرناکى است، ولى اگر غذا بخورد نمک گیر مى شود و نمکدان را نمى شکند. حضرت ابراهیم(علیه السلام) وقتى مشاهده کرد که آنها غذا نمى خورند ترسید.
میهمانان که ترس را در چهره میزبان مشاهده کردند، گفتند: اى ابراهیم! نترس. ما فرستادگان پروردگارت هستیم و دو مأموریّت داریم:
نخست این که به تو بشارت فرزندى را بدهیم. حضرت باتعجّب گفت: آیا من در این سن و سال پیرى و در حالى که همسرم عقیم است صاحب فرزندى مى شوم؟ گفتند: تعجّب نکن. این خواسته خداست.
و مأموریّت دوم ما، نابودى قوم لوط است. قرآن مجید مى فرماید:
«فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِیمَ الرَّوْعُ وَ جَاءَتْهُ الْبُشْرَى یُجَادِلُنَا فىِ قَوْمِ لُوط;(148) هنگامى که ترس ابراهیم فرو نشست، و بشارت به او رسید، درباره قوم لوط با ما مجادله مى کرد; (و تقاضاى عفو آنان را داشت)».
﴿صفحه 141 ﴾
از قوم لوط کثیف تر وجود نداشت; ولى حضرت ابراهیم نه تنها آنها را نفرین نکرد، که براى به تأخیر انداختن عذابشان با مأموران عذاب آنها چانه زد; هر چند این شفاعت نتیجه اى نداشت و خداوند در جوابش فرمود:
«یَا إِبْرَاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ ءَاتِیهِمْ عَذَابٌ غَیْرُ مَرْدُود;(149) یا ابراهیم! از این (درخواست) صرفنظر کن، که فرمان پروردگارت فرا رسیده; و به یقین عذاب بدون بازگشت (الهى) به سراغ آنها مى آید».
آرى، سیره انبیاى الهى این بود که حتّى الامکان نفرین نمى کردند; مگر در مواردى که به آخر خط مى رسیدند، و در مقابل آدمهاى لجوج و عنود و بى منطق چاره اى جز نفرین نداشتند; کسانى که همواره تکیه بر زور مى کردند و جز زبان زور نمى فهمیدند. چنین انسانهایى همواره وجود داشته و در عصر و زمان ما وهّابى هاى تند رو سلفى مصداق آن هستند. علّت این که این انسانهاى خشن اینقدر دست به کشتار مى زنند این است که منطق ندارند و تنها تکیه بر زور دارند. آنها حتّى حاضر نیستند به طور آشکار نبرد کنند، بلکه کمین کرده و ناجوانمردانه بمبى را در مسجد یا حسینیّه یا مرکز تجمّع دیگرى منفجر نموده و بزرگ و کوچک و زن و مرد را به شهات مى رسانند.
آرى، کسانى که به سخنان منطقى گوش نمى دهند، و همواره متوسّل به زور مى شوند، و جز زبان زور نمى فهمند، مستحقّ لعن و نفرینند.

نفرینى که تحقّق نیافت!

حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) هرگز کسى را نفرین نکرد و تنها در یک مورد تصمیم بر نفرین گرفت که آن هم انجام نشد. و آن زمانى بود که تمام راههاى منطقى و معقول را براى هدایت جمعى از مسیحیان عصر و زمان خود طى کرد و آنها سر سختى و لجاجت نموده و تسلیم حق نشدند. خداوند در این زمینه چنین مى فرماید:
﴿صفحه 142 ﴾
«فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَکُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللَّهِ عَلىَ الْکَاذِبِینَ;(150) هرگاه بعداز علم و دانشى که به تو رسیده، (باز) کسانى درباره مسیح با تو به ستیز برخیزند، بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما نیز فرزندان خود را; ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما نیز زنان خود را، ما از نفوس خود (و کسى که همچون جان ماست) دعوت مى کنیم، شما نیز از نفوس خود، آنگاه مباهله (و نفرین) کنیم; و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم».
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) به آنها پیشنهاد داد که ما شما را لعن و نفرین کنیم و شما هم نسبت به ما همین کار را انجام دهید، تا خداوند دعاى هر یک از ما که بر حقّیم را به اجابت برساند و بدین ترتیب حق آشکار گردد. مسیحیان پذیرفتند و به خانه هایشان بازگشتند تا براى مراسم مباهله در روز بعد آماده شوند. شب هنگام جلسه اى گرفتند که فردا چه کنند؟ بالاخره به این نتیجه رسیدند که اگر پیامبراسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) با خدم و حشم و جمعیّت زیادى از مسلمانان و ثروتمندان و صاحب منصبان براى مباهله آمد در مباهله شرکت مى کنیم و پیروز مى شویم. امّا اگر چنین نبود، بلکه کودکان و زنان را با خود همراه کرد، حاضر به مباهله نمى شویم; چون شکستمان قطعى است.
لحظه موعود فرا رسید، جمعیّت مسلمانان در یک سو و گروه مسیحیان در سوى دیگر. مسیحیان منتظر بودند ببینند پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) چگونه در مباهله حاضر مى شود.
ناگهان مشاهده کردند که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به همراه گروه کوچک چهار نفرى پا به میدان مباهله گذاشت. امام حسین کوچولو در بغل حضرت و دست امام حسن(علیه السلام)را نیز گرفته و حضرت على(علیه السلام)در سمت دیگر آن حضرت و حضرت فاطمه(علیها السلام) در پشت سرش حرکت مى کند.
﴿صفحه 143 ﴾
حضرت رسول(صلى الله علیه وآله وسلم)خطاب به هیئت چهار نفره همراهش فرمود: «مباهله که شروع شد من نفرین مى کنم شما آمین بگویید».
بزرگان مسیحیّت هنگامى که این ترکیب را دیدند گفتند: «چهره هایى را مى بینیم که اگر نفرین کنند آسمان بر زمین فرو مى ریزد». و لذا از مباهله صرفنظر کرده، و حاضر شدند همانند یک اقلیّت سالم در کنار مسلمانان زندگى نموده، و جزیه بپردازیند.
اگر در فضیلت على(علیه السلام) و خانواده اش جز این آیه نباشد کافى است.(151) مرحوم قاضى نور الله شوشترى(رضی الله عنه) از شصت نفر از علماى بزرگ اهل سنّت نقل مى کند که این آیه شریفه درباره على و فاطمه و حسن و حسین(علیهم السلام)است.(152)
ضمناً منظور از «ابنائنا» امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) و منظور از «نسائنا» حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) و منظور از «انفسنا» على(علیه السلام) است. آرى، على(علیه السلام)جان پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) است.
بعضى از بهانه گیران(153) مى گویند: این تفسیر با آیه سازگار نیست، چون امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)دو نفر بودند، ولى «ابنائنا» جمع است. و «نسائنا» نیز به صیغه جمع شده، در حالى که فاطمه زهرا(علیها السلام) یک نفر است. «انفسنا» نیز جمع است، امّا حضرت على(علیه السلام) یک نفر است.
در پاسخ این بهانه مى گوییم: اوّلا: علماى خودتان که آیه شریفه را بر افراد مذکور تطبیق داده اند نیز باید پاسخ این سوال را بدهند و این اشکال تنها متوجّه ما نیست. ثانیاً: جمع در این آیه به معنى جنس است، یعنى جنس فرزند، جنس زن و جنس نفس، و جنس با تحقّق یک مصداق هم محقّق مى شود. و لذا اگر در روایتى بگوید: «چنانچه مردان شک بین سه چهار کنند باید فلان عمل را به جا آورند» چنین روایتى
﴿صفحه 144 ﴾
شامل حال مردى که چنین شکى کرده نیز مى شود و باید مطابق آن عمل کند، با این که جمع نیست.
نتیجه این که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) تنها در این مورد تصمیم بر نفرین کردن داشت، که آن هم انجام نشد.