فهرست کتاب


زن در تفسیر نمونه

آیت الله مکارم شیرازی تهیه و تنظیم : سعید داودی

شأن نزول :

براى آیات فوق دو شأن نزول نقل شده است :
شأن نزول اوّل که مشهورتر است، در کتاب هاى تفسیر اهل سنّت آمده و در تفاسیر شیعه نیز بالواسطه نقل شده، چنین است:
عایشه همسر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) مى گوید: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) هنگامى که مى خواست سفر برود، در میان همسرانش قرعه مى افکند، قرعه به نام هر کس مى آمد او را با خود مى برد، در یکى از غزوات(548) قرعه به نام من افتاد. من با پیامبر (صلی الله علیه و آله) حرکت کردم و چون آیه حجاب نازل شده بود، در هودجى قرار داشتم. جنگ به پایان رسید و بازگشتیم نزدیک مدینه رسیدیم شب بود، من از لشکرگاه براى انجام حاجتى کمى دور شدم هنگامى که بازگشتم متوجّه شدم گردنبندى که از مهره هاى یمانى داشتم پاره شده است. به دنبال آن بازگشتم و معطّل شدم هنگامى که بازگشتم دیدم لشکر حرکت کرده، هودج مرا بر شتر گذارده اند و رفته اند، در حالى که گمان مى کرده اند من در آن هستم، زیرا زنان در آن زمان بر اثر کمبود غذا سبک جثه بودند به علاوه من سنّ و سالى نداشتم. به هر حال در آنجا تک و تنها ماندم و فکر کردم هنگامى که به منزلگاه برسند و مرا نیابند به سراغ من بازمى گردند. شب را در آن بیابان ماندم.
اتّفاقاً صفوان یکى از افراد لشکر مسلمین که او هم از لشکرگاه دور مانده بود شب در آن بیابان بود. به هنگام صبح مرا از دور دید، نزدیک آمد هنگامى که مرا شناخت بى آنکه یک کلمه با من سخن بگوید جز اینکه «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون» را بر زبان جارى ساخت، شتر خود را خواباند و من بر آن سوار شدم. او مهار ناقه را در دست داشت تا به لشکرگاه رسیدیم. این منظره سبب شد که گروهى درباره من شایعه پردازى کنند و خود را بدین سبب هلاک (و گرفتار مجازات الهى) سازند.
کسى که بیش از همه به این تهمت دامن مى زد، عبداللّه بن ابى سلول بود.
ما به مدینه رسیدیم و این شایعه در شهر پیچید در حالى که من هیچ از آن خبر نداشتم. در این هنگام بیمار شدم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دیدن من مى آمد ولى لطف سابق را در او نمى دیدم و نمى دانستم قضیه از چه قرار است. حالم بهتر شد. بیرون آمدم و کم کم از بعضى از زنان نزدیک، از شایعه سازى منافقان آگاه شدم. بیماریم شدّت گرفت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دیدن من آمد. از او اجازه خواستم به خانه پدرم بروم. هنگامى که به خانه پدرم رفتم از مادرم پرسیدم مردم چه مى گویند؟
او به من گفت: غصّه نخور به خدا سوگند زنانى که امتیازى دارند و مورد حسد دیگران هستند، درباره آنها سخن بسیار گفته مى شود.
در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله) با علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) و اسامة بن زید مشورت کرد که در برابر این گفت وگوها چه کنم؟
اسامة گفت: اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او خانواده تو است و ما جز خیر از او ندیده ایم (اعتنایى به سخنان مردم نکن).
و على (علیه السلام) گفت: اى پیامبر، خداوند کار را بر تو سخت نکرده است، غیر از او همسر بسیار است، از کنیز او در این باره تحقیق کن.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) کنیز مرا فرا خواند و از او پرسید: آیا چیزى که شکّ و شبهه اى پیرامون عایشه برانگیزد هرگز دیده اى؟
کنیز گفت: به خدایى که تو را به حق مبعوث کرده است، من هیچ کار خلافى از او ندیده ام.
در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله) تصمیم گرفت این سخنان را با مردم در میان بگذارد. بر سر منبر رفت و رو به مسلمانان کرده، گفت: اى گروه مسلمین، آیا من معذورم مردى (منظورش عبداللّه بن ابى سلول بود) را مجازات کنم که مرا در مورد خانواده ام ـ که جز پاکى از او ندیده ام ـ ناراحت کند؟
و همچنین اگر دامنه این اتّهام دامان مردى را بگیرد که من هرگز بدى از او ندیده ام، تکلیف چیست؟
سعد بن معاذ انصارى برخاست و عرض کرد: تو حق دارى چنین کسى را مجازات کنى، اگر او از طایفه اوس باشد من گردنش را مى زنم (سعد بن معاذ بزرگ طایفه اوس بود) و اگر از برادران ما از طایفه خزرج باشد تو دستور بده تا دستورت را اجرا کنیم.
سعد بن عباده که بزرگ خزرج و مرد صالحى بود در اینجا تعصّب قومیّت او را فرو گرفت (عبداللّه بن ابى که این شایعه دروغین را دامن مى زد از طایفه خزرج بود) رو به سعد کرد و گفت: تو دروغ مى گویى. به خدا سوگند توانایى بر کشتن چنین کسى را اگر از قبیله ما باشد نخواهى داشت. اسید بن خضیر که پسر عموى سعد بن معاذ بود رو به سعد بن عباده کرده، گفت : تو دروغ مى گویى به خدا قسم ما چنین کسى را مى کشیم، تو منافقى، و از منافقان دفاع مى کنى.
در این هنگام چیزى نمانده بود که قبیله اوس و خزرج به جان هم بیفتند و جنگ شروع شود، در حالى که پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر منبر ایستاده بود. حضرت بالاخره آنها را خاموش و ساکت کرد.
این وضع همچنان ادامه داشت. غم و اندوه شدید وجود مرا فرا گرفته بود. یک ماه بود که پیامبر هرگز در کنار من نمى نشست.
من خود مى دانستم که از این تهمت پاکم و بالاخره خداوند مطلب را روشن خواهد کرد.
سرانجام روزى پیامبر (صلی الله علیه و آله) نزد من آمد در حالى که خندان بود، و نخستین سخنش این بود: بشارت باد بر تو که خداوند تو را از این اتّهام مبرّا ساخت. این هنگامى بود که آیات «إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُ بِالاْفْکِ...» تا آخر آیات نازل گردیده بود.
(و به دنبال نزول این آیات آنها که این دروغ را پخش کرده بودند، بر همگى حدّ قذف جارى شد). (549)
شأن نزول دوم که در بعضى از کتاب ها در کنار شأن نزول اوّل ذکر شده چنین است : ماریه قبطیه یکى از همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) از سوى عایشه مورد اتّهام قرار گرفت، زیرا او فرزندى از پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نام ابراهیم داشت. هنگامى که ابراهیم از دنیا رفت پیامبر (صلی الله علیه و آله) شدیداً غمگین شد. عایشه گفت: چرا این قدر ناراحتى؟ او در حقیقت فرزند تو نبود، فرزند جریح قبطى بود.
هنگامى که رسول (صلی الله علیه و آله) خدا این سخن را شنید، على (علیه السلام) را مأمور کشتن جریح کرد که به خود اجازه چنین خیانتى را داده بود.
هنگامى که على (علیه السلام) با شمشیر برهنه به سراغ جریح رفت و او آثار غضب را در چهره حضرت مشاهده کرد، فرار کرده از درخت نخلى بالا رفت و زمانى که احساس
کرد ممکن است على (علیه السلام) به او برسد خود را از بالاى درخت به زیر انداخت در این هنگام پیراهن او بالا رفت و معلوم شد او اصلاً آلت جنسى ندارد.
على (علیه السلام) به خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمده، عرض کرد: آیا باید در انجام دستورهاى شما قاطعانه پیش روم یا تحقیق کنم؟
فرمود: باید تحقیق کنى. على (علیه السلام) جریان را عرض کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) شکر خدا را به جاى آورد و فرمود: شکر خدا را که بدى و آلودگى را از دامان ما دور کرد.
در این هنگام آیات فوق نازل شد و اهمّیّت این موضوع را بازگو کرد. (550)

تحقیق وبررسى

با اینکه نخستین شأن نزول ـ همان گونه که گفتیم ـ در بسیارى از منابع اسلامى آمده ولى جاى گفت وگو، چون و چرا و نقاط مبهم در آن وجود دارد، از جمله :
1. از تعبیرات مختلف این حدیث ـ با تفاوت هایى که دارد ـ به خوبى استفاده مى شود که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تحت تأثیر موج شایعه قرار گرفت تا آنجا که با یارانش در این زمینه به گفت وگو و مشاوره نشست، و حتّى برخورد خود را با عایشه تغییر داد و مدّت طولانى از او کناره گیرى کرد و رفتارهاى دیگرى که همه حاکى از این است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) طبق این روایت شایعه را تا حدّ زیادى پذیرفت.
این موضوع نه تنها با مقام عصمت سازگار نیست، بلکه یک مسلمان باایمان و ثابت قدم نیز نباید این چنین تحت تأثیر شایعات بى دلیل قرار گیرد، و اگر شایعه در فکر او تأثیر ناخودآگاهى بگذارد در عمل نباید روش خود را تغییر دهد و تسلیم آن گردد، چه رسد به معصوم که مقامش روشن است.
آیا مى توان باور کرد عتاب ها و سرزنش هاى شدیدى که در آیات بعد خواهد آمد شامل شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز بشود که چرا گروهى از مؤمنان تحت تأثیر این شایعه قرار گرفتند و مطالبه چهار شاهد نکردند؟
این یکى از ایرادهاى مهمّى است که ما را در صحّت این شأن نزول، لااقل گرفتار تردید مى کند.
2. با اینکه ظاهر آیات چنین نشان مى دهد که حکم مربوط به «قذف» (نسبت اتّهام عمل منافى عفّت) قبل از داستان «افک» نازل شده است، چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله) در همان روز که چنین تهمتى از ناحیه عبداللّه بن ابى سلول و جمعى دیگر پخش شد، آنها را احضار نفرمود و حدّ الهى را در مورد آنها اجرا نکرد؟ (مگر اینکه گفته شود آیه قذف و آیات مربوط به افک همه یک جا نازل شده و یا به تعبیر دیگر، آن حکم نیز به تناسب این موضوع تشریع گردیده که در این صورت این ایراد منتفى مى شود ولى ایراد اوّل کاملاً به قوّت خود باقى است). (551)
و امّا در مورد شأن نزول دوم، مشکل از این بیشتر است، چرا که :
اوّلاً مطابق این شأن نزول، کسى که مرتکب تهمت زدن شد، یک نفر بیشتر نبود، در حالى که آیات با صراحت مى گوید گروهى در این مسأله فعّالیّت داشتند، و شایعه را آن چنان پخش کردند که تقریباً محیط را فراگرفت، و لذا ضمیرها در مورد عتاب و سرزنش مؤمنانى که در این مسأله درگیر شدند، همه به صورت جمع آمده است و این با شأن نزول دوم به هیچ وجه سازگار نیست.
ثانیاً این سؤال باقى است که اگر عایشه مرتکب چنین تهمتى شده بود و بعداً خلاف آن ثابت گردید، چرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) حدّ تهمت بر او اجرا نکرد؟
ثالثاً چگونه امکان دارد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تنها با شهادت یک زن حکم اعدام را در مورد یک متّهم صادر کند، با اینکه رقابت در میان زنان یک مرد عادى است، این امر ایجاب مى کرد احتمال انحراف از حقّ و عدالت یا حدّاقل اشتباه و خطا در حقّ او بدهد.
به هر حال، آنچه براى ما مهم است این شأن نزول ها نیست مهم آن است که بدانیم از مجموع آیات استفاده مى شود شخص بیگناهى را به هنگام نزول این آیات متّهم به عمل منافى عفّت نموده بودند، و این شایعه در جامعه پخش شده بود.
و نیز از قراین موجود در آیه استفاده مى شود که این تهمت درباره فردى بود که از اهمّیّت ویژه اى در جامعه آن روز برخوردار بوده است.
و نیز گروهى از منافقان و به ظاهر مسلمان ها مى خواستند از این حادثه بهره بردارى غرض آلودى به نفع خویش و به زیان جامعه اسلامى کنند که آیات فوق نازل شد و با
قاطعیّت بى نظیرى با این حادثه برخورد کرد، و منحرفان بدزبان و منافقان تیره دل را محکم بر سر جاى خود نشاند.
بدیهى است، این احکام شأن نزولش هر که باشد انحصار به او و آن زمان و مکان نداشته، و در هر محیط و هر عصر و زمان جارى است.
بعد از همه این گفت وگوها به سراغ تفسیر آیات مى رویم تا ببینیم چگونه قرآن با فصاحت و بلاغت تمام، این حادثه خاص را پیگیرى و موشکافى نموده و در نهایت حلّ و فصل کرده است.
تفسیر :

داستان پرماجراى افک (تهمت عظیم)

نخستین آیه مورد بحث بى آنکه اصل حادثه را مطرح کند، مى گوید: «کسانى که آن تهمت عظیم را مطرح کردند گروهى از شما بودند» (إِنَّ الَّذِینَ جَاءوُ بِالاْفْک عُصْبَةٌ مِنْکُمْ).
زیرا از فنون فصاحت و بلاغت آن است که جمله هاى زاید را حذف کنند و به دلالت التزامى کلمات قناعت نمایند.
واژه «افک» (بر وزن فکر) بنا به گفته راغب به هر چیزى گفته مى شود که از حالت اصلى و طبیعیش دگرگون شود. مثلاً بادهاى مخالف را که از مسیر اصلى انحراف یافته «مؤتفکه» مى نامند، سپس به هر سخنى که انحراف از حق پیدا کند و متمایل به خلاف واقع گردد ـ و از جمله دروغ و تهمت ـ «افک» گفته مى شود.
مرحوم طبرسى در مجمع البیان معتقد است که «افک» به هر دروغ ساده اى نمى گویند، بلکه دروغ بزرگى است که مسأله اى را از صورت اصلیش دگرگون مى سازد؛ بنابراین کلمه «افک» خود بیانگر اهمّیّت این حادثه و دروغ و تهمتى است که در این زمینه مطرح بود.
واژه «عُصبَه» (بر وزن لقمه) در اصل از مادّه «عصب» به معنى رشته هاى مخصوصى است که عضلات انسان را به هم پیوند داده و مجموعه آن سلسله اعصاب نام دارد، سپس به جمعیّتى که با هم متّحدند، پیوند، ارتباط، همکارى و همفکرى دارند «عصبه» گفته شده است.
به کار رفتن این واژه نشان مى دهد که توطئه گران در داستان «افک» ارتباط نزدیک
و محکمى با هم داشته و شبکه منسجم و نیرومندى را براى توطئه تشکیل مى دادند.
بعضى گفته اند: این تعبیر معمولاً در مورد ده تا چهل نفر به کار مى رود. (552)
به هر حال قرآن به دنبال این جمله به مؤمنانى که از بروز چنین اتّهامى نسبت به شخص پاکدامنى سخت ناراحت شده بودند دلدارى مى دهد که «گمان نکنید این ماجرا براى شما شرّ و بد است بلکه براى شما خیر خواهد بود» (لاَ تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ).
چرا که پرده از روى نیّات پلید جمعى از دشمنان شکست خورده و منافقان کوردل برداشت، و این بدسیرتان خوش ظاهر را رسوا ساخت، و چه خوب است که محک تجربه به میان آید تا آنان که غش دارند سیه رو شوند.
و چه بسا اگر این حادثه نبود و آنها همچنان ناشناخته مى ماندند، در آینده ضربه سخت تر و خطرناک ترى مى زدند.
این ماجرا به مسلمانان درس داد که پیروى از شایعه سازان آنها را به روزهاى سیاه مى کشاند، باید در برابر این کار به سختى بایستند.
درس دیگرى که این ماجرا به مسلمانان آموخت این بود که تنها به ظاهر حوادث ننگرند، چه بسا حوادث ناراحت کننده و بدظاهرى که «خیر کثیر» در آن نهفته است.
جالب اینکه با ذکر ضمیر «لَکُم» همه مؤمنان را در این حادثه سهیم مى شمرد و به راستى چنین است، زیرا مؤمنان از نظر حیثیت اجتماعى از هم جدایى و بیگانگى ندارند و در غم ها و شادى ها شریک و سهیم هستند.
آن گاه در دنبال این آیه به دو نکته اشاره مى کند نخست مى گوید: «اینها که دست به چنین گناهى زدند، هر کدام سهم خود را از مسؤولیّت و مجازات آن خواهند داشت» (لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَااکْتَسَبَ مِنَ الاْثْمِ).
اشاره به اینکه مسؤولیّت عظیم سردمداران و بنیانگذاران یک گناه، هرگز مانع از مسؤولیّت دیگران نخواهد بود، بلکه هر کس به هر اندازه و به هر مقدار در یک توطئه سهیم و شریک باشد، بار گناه آن را بر دوش مى کشد.
نکته دوم اینکه: «از میان آنها کسى که بخش عظیم این گناه را بر عهده گرفت عذاب
عظیم و دردناکى دارد» (وَالَّذِى تَوَلَّى کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ).
مفسّران گفته اند: این شخص عبداللّه بن ابى سلول بود که سرسلسله اصحاب افک محسوب مى شد.
بعضى دیگر نیز مسطح بن اثاثه و حسان بن ثابت را به عنوان مصداق این سخن نام برده اند.
به هر حال کسى که بیش از همه در این ماجرا فعّالیّت مى کرد، نخستین شعله هاى آتش افک را برافروخت و رهبر این گروه محسوب مى شد به تناسب بزرگى گناهش مجازات بزرگ ترى دارد (بعید نیست تعبیر به «تَوَلّى» اشاره به مسأله رهبرى او باشد).
سپس روى سخن را به مؤمنانى که در این حادثه فریب خوردند و تحت تأثیر واقع شدند کرده، آنها را شدیداً طى چند آیه مورد سرزنش قرار داده مى گوید: «چرا هنگامى که این تهمت را شنیدید مردان و زنان باایمان نسبت به خود گمان خیر نبردند؟» (لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُوْمِنُونَ وَالْمُوْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا).
یعنى چرا هنگامى که سخن منافقان را درباره افراد مؤمن استماع کردید با حسن ظن به دیگر مؤمنان که به منزله نفس خود شما هستند برخورد نکردید؟
«و چرا نگفتید این یک دروغ بزرگ و آشکار است» (وَ قَالُوا هَـذَا إِفْکٌ مُبِینٌ).
شما که سابقه زشت و رسواى این گروه منافقان را مى دانستید.
شما که از پاکدامنى فرد مورد اتّهام به خوبى آگاه بودید.
شما که از روى قراین مختلف اطمینان داشتید چنین اتّهامى امکان پذیر نیست.
شما که به توطئه هایى که بر ضدّ پیامبر (صلی الله علیه و آله) از ناحیه دشمنان صورت مى گرفت واقف بودید.
با این همه جاى ملامت و سرزنش است که این گونه شایعات دروغین را بشنوید و سکوت اختیار کنید چه رسد به اینکه خود آگاهانه یا ناآگاه عامل نشر آن شوید.
جالب اینکه در آیه فوق به جاى اینکه تعبیر کند شما درباره متّهم به این تهمت باید حسن ظن داشته باشید، مى گوید: شما نسبت به خودتان باید حسن ظن مى داشتید.
این تعبیر ـ چنانکه گفتیم ـ اشاره به این است که جان مؤمنان از هم جدا نیست و همه به منزله نفس واحدند که اگر اتّهامى به یکى از آنها متوجّه شود گویى به همه متوجّه شده است و اگر عضوى را روزگار به درد آورد قرارى براى دیگر عضوها باقى
نمى ماند، و همان گونه که هر کس خود را موظّف به دفاع از خویشتن در برابر اتّهامات مى داند، باید به همان اندازه از دیگر برادران و خواهران دینى خود دفاع کند. (553)
استعمال کلمه «انفس» در چنین مواردى در آیات دیگر قرآن نیز دیده مى شود، از جمله آیه 11 سوره حجرات که مى فرماید: وَ لاَ تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ: «غیبت و عیبجویى از خودتان نکنید».
و اینکه تکیه بر روى مردان و زنان باایمان شده، اشاره به این است که ایمان صفتى است که مى تواند مانع و رادع در برابر گمان هاى بد باشد.
تا اینجا سرزنش و ملامت آنها جنبه هاى اخلاقى و معنوى دارد، یعنى به هر حساب جاى این نبود که مؤمنان در برابر چنین تهمت زشتى سکوت کنند و یا آلت دست شایعه سازان کوردل گردند.
سپس به بُعد قضایى مسأله توجّه کرده مى گوید: «چرا آنها را موظّف به آوردن چهار شاهد کردید؟» (لَوْلاَ جَاوُ عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ).
«اکنون که چنین گواهانى را نیاوردند آنها نزد خدا دروغگویانند» (فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولَـئِکَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذِبُونَ).
این مؤاخذه و سرزنش نشان مى دهد که دستور اقامه شهود چهارگانه و همچنین حدّ قذف در صورت عدم آن، قبل از آیات «افک» نازل شده بود.
امّا این سؤال که چرا شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله) اقدام به اجراى این حدّ نکرد پاسخش روشن است، زیرا تا همکارى از ناحیه مردم نباشد، اقدام به چنین امرى ممکن نیست زیرا پیوندهاى تعصّب آمیز قبیله اى گاهى سبب مى شد که مقاومت هاى منفى در برابر اجراى بعضى از احکام هرچند به طور موقّت ابراز شود، چنانکه طبق نقل تواریخ در این حادثه چنین بود.
سرانجام تمام این سرزنش ها را جمع بندى کرده مى گوید: «اگر فضل و رحمت خدا در دنیا و آخرت شامل حال شما نبود، به خاطر این کارى که در آن وارد شدید عذاب عظیمى دامانتان را مى گرفت» (وَ لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِى الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِیمَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ).
با توجّه به اینکه «أفَضتُم» از مادّه «افاضه» به معنى خروج آب با کثرت و فزونى است، و نیز گاهى به معنى فرو رفتن در آب آمده است، از این تعبیر چنین برمى آید که شایعه اتّهام مزبور آن چنان دامنه یافت که مؤمنان را نیز در خود فروبرد.
آیه بعد در حقیقت توضیح و تبیین بحث گذشته است که چگونه آنها در این گناه بزرگ بر اثر سهل انگارى غوطه ور شدند، مى گوید: «به خاطر بیاورید هنگامى را که به استقبال این دروغ بزرگ مى رفتید، و این شایعه را از زبان یکدیگر مى گرفتید»
(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ).
«و با دهان خود سخنى مى گفتید که به آن علم و یقین نداشتید» (وَ تَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُمْ مَا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ).
«و گمان مى کردید این مسأله کوچکى است در حالى که در نزد خدا بزرگ است» (وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ).
در واقع این آیه به سه قسمت از گناهان بزرگ آنها در این رابطه اشاره مى کند :
نخست به استقبال این شایعه رفتن و از زبان یکدیگر گرفتن (پذیرش شایعه).
دوم منتشر ساختن شایعه اى را که هیچ گونه علم و یقین به آن نداشتند و بازگو کردن آن براى دیگران (نشر شایعه بدون هیچ گونه تحقیق).
سوم آن را عملى ساده و کوچک شمردن در حالى که نه تنها با حیثیت دو فرد مسلمان ارتباط داشت، بلکه با حیثیت و آبروى جامعه اسلامى گره خورده بود (کوچک شمردن شایعه و به عنوان یک وسیله سرگرمى از آن استفاده کردن).
جالب اینکه در یک مورد تعبیر «بِألسِنَتِکُم» (با زبانتان).
و در جاى دیگر «بِأفواهِکُم» (با دهانتان) آمده است، با اینکه همه سخنان با زبان و از طریق دهان صورت مى گیرد.
اشاره به اینکه شما نه در پذیرش این شایعه مطالبه دلیل کردید و نه در پخش آن تکیه بر دلیل داشتید، تنها سخنانى که باد هوا بود و نتیجه گردش زبان و حرکات دهان، سرمایه شما در این ماجرا بود.
و از آنجا که این حادثه بسیار مهمّى بود که گروهى از مسلمانان آن را سبک و کوچک شمرده بودند، بار دیگر در آیه بعد روى آن تکیه کرده و موجى تازه از سرزنش بر آنها مى بارد، و تازیانه اى محکم تر بر روح آنها نواخته، مى گوید: «چرا
هنگامى که این دروغ بزرگ را شنیدید، نگفتید: ما مجاز نیستیم از این سخن بگوییم (چرا که تهمتى است بدون دلیل)، منزّهى تو، اى پروردگار، این بهتان بزرگى است»
(وَ لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مَا یَکُونُ لَنَا أَنْ نَتَکَلَّمَ بِهَـذَا سُبْحَانَکَ هَـذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ).
در واقع قبلاً تنها به خاطر این ملامت شده بودند که چرا با حسن ظن نسبت به کسانى که مورد اتّهام واقع شده بودند نگاه نکردند، امّا در اینجا مى گوید: علاوه بر حسن ظن، شما مى بایست هرگز به خود اجازه ندهید لب به چنین تهمتى بگشایید، چه رسد که عامل نشر آن شوید.
شما باید از این تهمت بزرگ غرق تعجّب مى شدید و به یاد پاکى و منزّه بودن پروردگار مى افتادید، و از اینکه آلوده نشر چنین تهمتى شوید به خدا پناه مى بردید.
امّا مع الاسف شما به سادگى و آسانى از کنار آن گذشتید ـ سهل است ـ به آن نیز دامن زدید، و ناآگاهانه آلت دست منافقان توطئه گر و شایعه ساز شدید.
در مورد اهمّیّت گناه شایعه سازى، انگیزه ها و راه مبارزه با آن، و همچنین نکته هاى دیگر پیرامون این موضوع در ذیل آیات آینده به خواست خدا بحث خواهیم کرد (ر.ک: ج 14، ص 414 ـ 429).