فهرست کتاب


زن در تفسیر نمونه

آیت الله مکارم شیرازی تهیه و تنظیم : سعید داودی

بخش هفتم: زنان پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله)

سفارش ها، احکام و حکایت هایی درباره زنان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)

ماجراى افك و رفع اتهام از همسر پیامبر

(إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالاْفْکِ عُصْبَةٌ مِّنْکُمْ لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّآ لَّکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ لِکُلِّ امْرِءٍ مِّنْهُمْ مَّا اکْتَسَبَ مِنَ الاْثْمِ وَالَّذِى تَوَلَّى کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ * لَّوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْرآ وَقَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ * لَّوْلاَ جَاءُوا عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُوْلَئِکَ عِنْدَ اللهِ هُمُ الْکَاذِبُونَ * وَلَوْلاَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِى الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِى مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ * إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُمْ مَّا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنآ وَهُوَ عِنْدَ اللهِ عَظِیمٌ * وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مَّا یَکُونُ لَنَا أَنْ نَّتَکَلَّمَ بِهَذَا سُبْحَانَکَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ)
به یقین کسانى که آن تهمت عظیم را عنوان کردند گروهى (متشکّل و توطئه گر) از شما بودند؛ امّا گمان نکنید این ماجرا به زیان شماست، بلکه خیر شما در آن است؛ هر یک از آنها سهم خود را از این گناهى که مرتکب شدند دارند؛ و آن کس از آنان که بخش مهمّ آن را بر عهده داشت عذاب عظیمى براى اوست! * چرا هنگامى که این (تهمت) را شنیدید، مردان و زنان باایمان نسبت به کسى که از خودشان بود، گمان خیر نبردند و نگفتند این دروغ بزرگِ آشکارى است؟! * چرا چهار شاهد بر آن نیاوردند؟! و هنگامى که گواهان را نیاوردند، آنان در پیشگاه خدا دروغگویانند. * و اگر فضل و رحمت الهى در دنیا و آخرت شامل حال شما نمى شد، به خاطر این گناهى که کردید عذاب سختى به شما مى رسید! * (به یاد آورید) زمانى را که این شایعه را از زبان یکدیگر مى گرفتید، و با دهان خود سخنى مى گفتید که به آن یقین نداشتید؛ و آن را ساده و کوچک مى پنداشتید در حالى که نزد خدا بزرگ است! * چرا هنگامى که آن را شنیدید نگفتید: «ما حق نداریم که به این سخن تکلّم کنیم؛ خداوندا منزّهى تو، این بهتان بزرگى است»؟!
(سوره نور، آیات 11-16)

شأن نزول :

براى آیات فوق دو شأن نزول نقل شده است :
شأن نزول اوّل که مشهورتر است، در کتاب هاى تفسیر اهل سنّت آمده و در تفاسیر شیعه نیز بالواسطه نقل شده، چنین است:
عایشه همسر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) مى گوید: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) هنگامى که مى خواست سفر برود، در میان همسرانش قرعه مى افکند، قرعه به نام هر کس مى آمد او را با خود مى برد، در یکى از غزوات(548) قرعه به نام من افتاد. من با پیامبر (صلی الله علیه و آله) حرکت کردم و چون آیه حجاب نازل شده بود، در هودجى قرار داشتم. جنگ به پایان رسید و بازگشتیم نزدیک مدینه رسیدیم شب بود، من از لشکرگاه براى انجام حاجتى کمى دور شدم هنگامى که بازگشتم متوجّه شدم گردنبندى که از مهره هاى یمانى داشتم پاره شده است. به دنبال آن بازگشتم و معطّل شدم هنگامى که بازگشتم دیدم لشکر حرکت کرده، هودج مرا بر شتر گذارده اند و رفته اند، در حالى که گمان مى کرده اند من در آن هستم، زیرا زنان در آن زمان بر اثر کمبود غذا سبک جثه بودند به علاوه من سنّ و سالى نداشتم. به هر حال در آنجا تک و تنها ماندم و فکر کردم هنگامى که به منزلگاه برسند و مرا نیابند به سراغ من بازمى گردند. شب را در آن بیابان ماندم.
اتّفاقاً صفوان یکى از افراد لشکر مسلمین که او هم از لشکرگاه دور مانده بود شب در آن بیابان بود. به هنگام صبح مرا از دور دید، نزدیک آمد هنگامى که مرا شناخت بى آنکه یک کلمه با من سخن بگوید جز اینکه «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون» را بر زبان جارى ساخت، شتر خود را خواباند و من بر آن سوار شدم. او مهار ناقه را در دست داشت تا به لشکرگاه رسیدیم. این منظره سبب شد که گروهى درباره من شایعه پردازى کنند و خود را بدین سبب هلاک (و گرفتار مجازات الهى) سازند.
کسى که بیش از همه به این تهمت دامن مى زد، عبداللّه بن ابى سلول بود.
ما به مدینه رسیدیم و این شایعه در شهر پیچید در حالى که من هیچ از آن خبر نداشتم. در این هنگام بیمار شدم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دیدن من مى آمد ولى لطف سابق را در او نمى دیدم و نمى دانستم قضیه از چه قرار است. حالم بهتر شد. بیرون آمدم و کم کم از بعضى از زنان نزدیک، از شایعه سازى منافقان آگاه شدم. بیماریم شدّت گرفت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دیدن من آمد. از او اجازه خواستم به خانه پدرم بروم. هنگامى که به خانه پدرم رفتم از مادرم پرسیدم مردم چه مى گویند؟
او به من گفت: غصّه نخور به خدا سوگند زنانى که امتیازى دارند و مورد حسد دیگران هستند، درباره آنها سخن بسیار گفته مى شود.
در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله) با علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) و اسامة بن زید مشورت کرد که در برابر این گفت وگوها چه کنم؟
اسامة گفت: اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او خانواده تو است و ما جز خیر از او ندیده ایم (اعتنایى به سخنان مردم نکن).
و على (علیه السلام) گفت: اى پیامبر، خداوند کار را بر تو سخت نکرده است، غیر از او همسر بسیار است، از کنیز او در این باره تحقیق کن.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) کنیز مرا فرا خواند و از او پرسید: آیا چیزى که شکّ و شبهه اى پیرامون عایشه برانگیزد هرگز دیده اى؟
کنیز گفت: به خدایى که تو را به حق مبعوث کرده است، من هیچ کار خلافى از او ندیده ام.
در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله) تصمیم گرفت این سخنان را با مردم در میان بگذارد. بر سر منبر رفت و رو به مسلمانان کرده، گفت: اى گروه مسلمین، آیا من معذورم مردى (منظورش عبداللّه بن ابى سلول بود) را مجازات کنم که مرا در مورد خانواده ام ـ که جز پاکى از او ندیده ام ـ ناراحت کند؟
و همچنین اگر دامنه این اتّهام دامان مردى را بگیرد که من هرگز بدى از او ندیده ام، تکلیف چیست؟
سعد بن معاذ انصارى برخاست و عرض کرد: تو حق دارى چنین کسى را مجازات کنى، اگر او از طایفه اوس باشد من گردنش را مى زنم (سعد بن معاذ بزرگ طایفه اوس بود) و اگر از برادران ما از طایفه خزرج باشد تو دستور بده تا دستورت را اجرا کنیم.
سعد بن عباده که بزرگ خزرج و مرد صالحى بود در اینجا تعصّب قومیّت او را فرو گرفت (عبداللّه بن ابى که این شایعه دروغین را دامن مى زد از طایفه خزرج بود) رو به سعد کرد و گفت: تو دروغ مى گویى. به خدا سوگند توانایى بر کشتن چنین کسى را اگر از قبیله ما باشد نخواهى داشت. اسید بن خضیر که پسر عموى سعد بن معاذ بود رو به سعد بن عباده کرده، گفت : تو دروغ مى گویى به خدا قسم ما چنین کسى را مى کشیم، تو منافقى، و از منافقان دفاع مى کنى.
در این هنگام چیزى نمانده بود که قبیله اوس و خزرج به جان هم بیفتند و جنگ شروع شود، در حالى که پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر منبر ایستاده بود. حضرت بالاخره آنها را خاموش و ساکت کرد.
این وضع همچنان ادامه داشت. غم و اندوه شدید وجود مرا فرا گرفته بود. یک ماه بود که پیامبر هرگز در کنار من نمى نشست.
من خود مى دانستم که از این تهمت پاکم و بالاخره خداوند مطلب را روشن خواهد کرد.
سرانجام روزى پیامبر (صلی الله علیه و آله) نزد من آمد در حالى که خندان بود، و نخستین سخنش این بود: بشارت باد بر تو که خداوند تو را از این اتّهام مبرّا ساخت. این هنگامى بود که آیات «إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُ بِالاْفْکِ...» تا آخر آیات نازل گردیده بود.
(و به دنبال نزول این آیات آنها که این دروغ را پخش کرده بودند، بر همگى حدّ قذف جارى شد). (549)
شأن نزول دوم که در بعضى از کتاب ها در کنار شأن نزول اوّل ذکر شده چنین است : ماریه قبطیه یکى از همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) از سوى عایشه مورد اتّهام قرار گرفت، زیرا او فرزندى از پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نام ابراهیم داشت. هنگامى که ابراهیم از دنیا رفت پیامبر (صلی الله علیه و آله) شدیداً غمگین شد. عایشه گفت: چرا این قدر ناراحتى؟ او در حقیقت فرزند تو نبود، فرزند جریح قبطى بود.
هنگامى که رسول (صلی الله علیه و آله) خدا این سخن را شنید، على (علیه السلام) را مأمور کشتن جریح کرد که به خود اجازه چنین خیانتى را داده بود.
هنگامى که على (علیه السلام) با شمشیر برهنه به سراغ جریح رفت و او آثار غضب را در چهره حضرت مشاهده کرد، فرار کرده از درخت نخلى بالا رفت و زمانى که احساس
کرد ممکن است على (علیه السلام) به او برسد خود را از بالاى درخت به زیر انداخت در این هنگام پیراهن او بالا رفت و معلوم شد او اصلاً آلت جنسى ندارد.
على (علیه السلام) به خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمده، عرض کرد: آیا باید در انجام دستورهاى شما قاطعانه پیش روم یا تحقیق کنم؟
فرمود: باید تحقیق کنى. على (علیه السلام) جریان را عرض کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) شکر خدا را به جاى آورد و فرمود: شکر خدا را که بدى و آلودگى را از دامان ما دور کرد.
در این هنگام آیات فوق نازل شد و اهمّیّت این موضوع را بازگو کرد. (550)