فهرست کتاب


زن در تفسیر نمونه

آیت الله مکارم شیرازی تهیه و تنظیم : سعید داودی

5. آصف بن برخیا چگونه تخت ملکه را حاضر ساخت؟

این نخستین خارق عادتى نیست که در داستان سلیمان، یا در زندگى پیامبران به طور کلّى مى بینیم، و آنها که فکر مى کنند باید این گونه تعبیرات را با توجیه ها و تفسیرهایى از ظاهرش دگرگون ساخت و جنبه هاى کنایى و معنوى به آن داد، باید حساب خود را یک جا با معجزات انبیا روشن سازند.
آیا آنها به راستى انجام دادن کارهاى خارق عادت از پیامبران یا جانشینان آنها را محال مى دانند و آن را به کلّى منکرند؟
چنین چیزى نه با اصل توحید و قدرت پروردگار که حاکم بر قوانین هستى است سازگار است، و نه با صریح قرآن در آیات بسیار.
امّا اگر بپذیرند که چنین چیزى ممکن است تفاوتى نمى کند که بحث از زنده کردن مردگان و شفاى کورمادرزاد به وسیله حضرت مسیح (علیه السلام) باشد، یا حاضر کردن تخت ملکه سبا به وسیله آصف بن برخیا.
بدون شک در اینجا روابط مرموز و علل ناشناخته در کار است که ما با علم محدودمان از آن آگاه نیستیم، ولى همین قدر مى دانیم که این کار محال نیست.آیا آصف با قدرت معنوى خود تخت ملکه سبا را تبدیل به امواج نور کرد و در یک لحظه در آنجا حاضر کرد و بار دیگر آن را مبدّل به مادّه اصلى ساخت؟ بر ما درست روشن نیست.
همین قدر مى دانیم که امروز انسان از طرق علمى متداول روز کارهایى انجام مى دهد که دویست سال قبل ممکن بود جزءِ محالات محسوب شود. فى المثل اگر به کسى در چند قرن قبل مى گفتند زمانى فرا مى رسد که انسانى در شرق دنیا سخن مى گوید و در غرب جهان درست در همان لحظه سخنانش را مى شنوند و چهره اش را همگان مى نگرند، آن را هذیان یا خواب آشفته مى پنداشتند.
این به خاطر آن است که انسان مى خواهد همه چیز را با علم و قدرت محدود خود ارزیابى کند، در حالى که در ماوراى علم و قدرت او اسرار فراوانى نهفته است (ر.ک : ج 15، ص 495 ـ 505).

ادامه داستان ملکه سبا

(قَالَ نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِى أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لاَ یَهْتَدُونَ * فَلَمَّا جَاءَتْ قِیلَ أَهَکَذَا عَرْشُکِ قَالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ * وَصَدَّهَا مَا کَانَتْ تَّعْبُدُ مِنْ دُونِ اللهِ إِنَّهَا کَانَتْ مِنْ قَوْمٍ کَافِرِینَ * قِیلَ لَهَا ادْخُلِى الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَکَشَفَتْ عَنْ سَاقَیْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّنْ قَوَارِیرَ قَالَتْ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ للهِرَبِّ الْعَالَمِینَ)
سلیمان گفت: «تخت او را برایش ناشناس سازید؛ ببینیم آیا متوجّه مى شود یا از کسانى است که هدایت نمى شوند؟!» * هنگامى که (ملکه سبا) آمد، به او گفته شد: «آیا تخت تو این گونه است؟» گفت: «گویا خود آن است! و ما پیش از این هم آگاه بودیم و اسلام آورده بودیم.» * و(سلیمان) او را از آنچه غیر از خدا مى پرستید بازداشت، که او ]= ملکه سبا[ از قوم کافران بود. * به او گفته شد: «داخل قصر شو!» هنگامى که نظر به آن افکند، پنداشت نهر آبى است و ساق پاهاى خود را برهنه کرد (تا از آب بگذرد؛ امّا سلیمان) گفت: «این (آب نیست، بلکه) قصرى است از بلور شفاف.» (ملکه سبا) گفت: «پروردگارا! من به خود ستم کردم؛ و(اینک) با سلیمان به خداوندى که پروردگار جهانیان است اسلام آوردم».
تفسیر :

نور ایمان در دل ملکه سبا

در این آیات به صحنه دیگرى از ماجراى عبرت انگیز سلیمان و ملکه سبا برخورد مى کنیم.
سلیمان براى اینکه میزان عقل و درایت ملکه سبا را بیازماید و نیز زمینه اى براى ایمان او به خداوند فراهم سازد، دستور داد تخت او را که حاضر ساخته بودند دگرگون و ناشناس سازند «گفت: تخت او را برایش ناشناس سازید ببینیم آیا هدایت مى شود یا از کسانى خواهد بود که هدایت نمى یابند» (قَالَ نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنْظُرْ أَتَهْتَدِى أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لاَ یَهْتَدُونَ).
گرچه آمدن تخت ملکه از کشور سبا به شام کافى بود که به آسانى نتواند آن را بشناسد، ولى با این حال سلیمان دستور داد تغییراتى در آن نیز ایجاد کنند. این تغییرات ممکن است از نظر جابه جا کردن بعضى از نشانه ها و جواهرات و یا تغییر بعضى از رنگ ها و مانند آن بوده است.
امّا این سؤال پیش مى آید که هدف سلیمان از آزمایش هوش و عقل و درایت ملکه سبا چه بود؟
ممکن است آزمایش به این منظور انجام شده که بداند با کدامین منطق باید با او روبه رو شود، و چگونه دلیلى براى اثبات مبانى عقیدتى براى او بیاورد.
یا در نظر داشته پیشنهاد ازدواج به او کند، و مى خواسته است ببیند آیا راستى شایستگى همسرى او را دارد یا نه؟
و یا واقعاً مى خواسته مسؤولیّتى بعد از ایمان آوردن به او بسپارد، باید بداند تا چه اندازه استعداد پذیرش مسؤولیّت هایى را دارد.
براى جمله «أَتَهتَدِى» (آیا هدایت مى شود) نیز دو تفسیر ذکر کرده اند: بعضى گفته اند مراد شناختن تخت خویش است، و بعضى گفته اند منظور، هدایت به راه خدا به خاطر دیدن این معجزه است.
ولى ظاهر همان معنى اوّل است، هر چند معنى اوّل خود مقدّمه اى براى معنى دوم بوده است.
به هر حال «هنگامى که ملکه سبا وارد شد کسى اشاره به تخت کرد و گفت: آیا تخت تو این گونه است؟» (فَلَمَّا جَاءَتْ قِیلَ أَهَـکَذَا عَرْشُکِ).
ظاهر این است که گوینده سخن خود سلیمان نبوده است و گرنه تعبیر به «قیل» (گفته شد) مناسب نبود، زیرا نام سلیمان قبلاً و بعداً آمده و سخنان او به عنوان «قال» مطرح شده است.
به علاوه مناسب ابّهت سلیمان نبوده است که در بدو ورود او چنین سخنى را آغاز کند.
امّا به هر صورت ملکه سبا زیرکانه ترین و حساب شده ترین جواب ها را داد و «گفت: گویا خود آن تخت است» (قَالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ).
اگر مى گفت شبیه آن است راه خطا پیموده بود و اگر مى گفت عین خود آن است سخنى برخلاف احتیاط بود، چرا که با این بعد مسافت، آوردن تختش به سرزمین سلیمان از طرق عادى امکان نداشت، مگر آنکه معجزه اى صورت گرفته باشد.
از این گذشته در تواریخ آمده است که او تخت گرانبهاى خود را در جاى محفوظى در قصر مخصوص خود در اتاقى که مراقبان زیاد از آن حفاظت مى کردند و درهاى محکمى داشت قرار داده بود.
ولى با این همه، ملکه سبا با تمام تغییراتى که به آن تخت داده بودند توانست آن را بشناسد.
و بلافاصله افزود: «و ما پیش از این هم آگاه بودیم و اسلام آورده بودیم» (وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَ کُنَّا مُسْلِمِینَ).
یعنى اگر منظور سلیمان از این مقدّمه چینى ها این است که ما به اعجاز او پى ببریم ما پیش از این با نشانه هاى دیگر از حقّانیّت او آگاه شده بودیم و حتّى قبل از دیدن این خارق عادت عجیب ایمان آورده بودیم، و چندان نیازى به این کار نبود.
و به این ترتیب سلیمان «او را از آنچه غیر از خدا مى پرستید بازداشت» (وَصَدَّهَا مَا کَانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ).(543)
هر چند «پیش از آن از قوم کافر بود» (إِنَّهَا کَانَتْ مِنْ قَوْمٍ کَافِرِینَ).
آرى او با دیدن این نشانه هاى روشن، با گذشته تاریک خود وداع گفت و در مرحله تازه اى از زندگى که مملو از نور ایمان و یقین بود گام نهاد.
در آخرین آیه مورد بحث صحنه دیگرى از این ماجرا بازگو مى شود و آن ماجراى داخل شدن ملکه سبا در قصر مخصوص سلیمان است.
سلیمان دستور داده بود صحن یکى از قصرها را از بلور بسازند و در زیر آن آب جارى قرار دهند.
هنگامى که ملکه سبا به آنجا رسید «به او گفته شد: داخل حیاط قصر شو» (قِیلَ لَهَا ادْخُلِى الصَّرْحَ).(544)
«ملکه آن صحنه را که دید گمان کرد نهر آبى است، ساق پاهاى خود را برهنه کرد تا از آن آب بگذرد» در حالى که سخت در تعجّب فرو رفته بود که نهر آب در اینجا براى چیست (فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ سَاقَیْهَا). (545)
امّا «سلیمان به او گفت: حیاط قصر از بلور صاف ساخته شده» این آب نیست که بخواهد پا را برهنه کند و از آن بگذرد (قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوَارِیرَ). (546)
در اینجا سؤال مهمّى پیش مى آید و آن اینکه سلیمان که یک پیامبر بزرگ الهى بود، چرا چنین دم و دستگاه تجمّلاتى فوق العاده اى داشته باشد؟ درست است که او سلطان بود و حکمران، ولى مگر نمى شد بساطى ساده همچون سایر پیامبران داشته باشد؟
امّا چه مانعى دارد که سلیمان براى تسلیم کردن ملکه سبا که تمام قدرت و عظمت خود را در تخت و تاج زیبا و کاخ باشکوه و تشکیلات پرزرق و برق مى دانست صحنه اى به او نشان دهد که تمام دستگاه تجمّلاتیش در نظر او حقیر و کوچک شود، و این نقطه عطفى در زندگى او براى تجدید نظر در میزان ارزش ها و معیار شخصیّت گردد.
چه مانعى دارد که به جاى دست زدن به یک لشکرکشى پرضایعه و توأم با خونریزى، مغز و فکر ملکه را چنان مبهوت و مقهور کند که اصلاً به چنین فکرى نیفتد، به خصوص اینکه او زن بود و به این گونه مسائل تشریفاتى اهمّیّت مى داد.
مخصوصاً بسیارى از مفسّران تصریح کرده اند که سلیمان پیش از آنکه ملکه سبا به سرزمین شام برسد دستور داد چنین قصرى بنا کردند و هدفش نمایش قدرت براى تسلیم ساختن او بود.
این کار نشان مى داد که قدرت عظیمى از نظر نیروى ظاهرى در اختیار سلیمان است که او را به انجام دادن چنین کارهایى موفّق ساخته است.
به تعبیر دیگر این هزینه در برابر امنیّت و آرامش یک منطقه وسیع و پذیرش دین حق، و جلوگیرى از هزینه فوق العاده جنگ مطلب مهمّى نبود.
و لذا هنگامى که ملکه سبا این صحنه را دید «گفت: پروردگارا، من بر خویشتن ستم کردم» (قَالَتْ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى).
«و با سلیمان در پیشگاه اللّه، پروردگار جهانیان، اسلام آوردم» (وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَـنَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ).
من در گذشته در برابر آفتاب سجده مى کردم، بت مى پرستیدم، غرق تجمّل و زینت بودم، و خود را برترین انسان در دنیا مى پنداشتم.
امّا اکنون مى فهمم که قدرتم تا چه حد کوچک بوده و اصولاً این زر و زیورها روح انسان را سیراب نمى کند.
خداوندا، من همراه رهبرم سلیمان به درگاه تو آمدم، از گذشته پشیمانم و سر تسلیم به آستانت مى سایم.
جالب اینکه او در اینجا واژه «مع» را به کار مى برد (همراه سلیمان) تا روشن شود در راه خدا همه برادرند و برابر، نه همچون راه و رسم جبّاران که بعضى بر بعضى

مسلّط و گروهى در چنگال گروهى اسیرند. در اینجا غالب و مغلوبى وجود ندارد و همه بعد از پذیرش حق در یک صف قرار دارند.
درست است که ملکه سبا قبل از آن هم ایمان خود را اعلام کرده بود، زیرا در آیات گذشته از زبان او شنیدیم که گفت: (وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَ کُنَّا مُسْلِمِینَ) «ما پیش از اینکه تخت را در اینجا ببینیم آگاهى یافته بودیم و اسلام را پذیرفته بودیم».
ولى در اینجا اسلام ملکه به اوج خود رسید، لذا با تأکید بیشتر اسلام را اعلام کرد.
او نشانه هاى متعدّدى از حقّانیّت دعوت سلیمان را قبلاً دیده بود.
آمدن هدهد با آن وضع مخصوص.
عدم قبول هدیه کلان که از ناحیه ملکه فرستاده شده بود.
حاضر ساختن تخت او از آن راه دور در مدّتى کوتاه.
و سرانجام مشاهده قدرت و عظمت فوق العاده سلیمان، و در عین حال اخلاق مخصوصى که هیچ شباهتى با اخلاق شاهان نداشت.
نکته ها :