فهرست کتاب


زن در تفسیر نمونه

آیت الله مکارم شیرازی تهیه و تنظیم : سعید داودی

ملكه سبا و سلیمان

(وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقَالَ مَا لِى لاَ أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ * لاَعَذِّبَنَّهُ عَذَابآ شَدِیدآ أَوْ لاَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِى بِسُلْطَانٍ مُّبِینٍ * فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ * إِنِّى وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَأُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَىْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ * وَجَدْتُهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللهِ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لاَ یَهْتَدُونَ * أَلاَّ یَسْجُدُوا للهِالَّذِى یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِى السَّماوَاتِ وَالاْرْضِ وَیَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَمَا تُعْلِنُونَ * اللهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ)
(سلیمان) جویاى حال پرندگان شد و گفت «چرا هدهد را نمى بینم، آیا او از غایبان است؟! * به یقین او را کیفر شدیدى خواهم داد، یا او را ذبح مى کنم، مگر آنکه دلیل روشنى (براى غیبتش) براى من بیاورد!» * چندان درنگ نکرد (که هُدهُد آمد و) گفت: «من بر چیزى آگاهى یافتم که تو بر آن آگاهى نیافتى؛ من از سرزمین «سبا» خبرى قطعى براى تو آورده ام. * من زنى را دیدم که بر آنان حکومت مى کند، و همه چیز به او داده شده، و(به خصوص) تخت سلطنتى بزرگى دارد! * او و قومش را دیدم که براى خورشید سجده مى کنند نه براى خدا؛ و شیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، و آنها را از راه (حق) بازداشته؛ ازاین رو هدایت نمى شوند * تا براى خداوندى سجده کنند که آنچه را در آسمان ها و زمین پنهان است خارج (و آشکار) مى سازد، و آنچه را پنهان مى دارید یا آشکار مى کنید مى داند؟! * خداوند یگانه اى که معبودى جز او نیست، و پروردگار عرش عظیم است».
(سوره نمل، آیات 20-26)
تفسیر :

داستان هدهد و ملکه سبا

در این قسمت از آیات به فراز دیگرى از زندگى شگفت انگیز سلیمان اشاره کرده و ماجراى هدهد و ملکه سبا را بازگو مى کند.
نخست مى گوید: «سلیمان هدهد را ندید، و در جست وجوى او برآمد» (وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ).این تعبیر به وضوح بیانگر این حقیقت است که او به دقّت مراقب وضع کشور و اوضاع حکومت خود بود و حتّى غیبت یک مرغ از چشم او پنهان نمى ماند.
بدون شک منظور از پرنده در اینجا همان هدهد است، چنانکه در ادامه سخن، قرآن مى افزاید: سلیمان «گفت: چه شده است که هدهد را نمى بینم» (فَقَالَ مَا لِىَ لاَ أَرَى الْهُدْهُدَ).
«یا اینکه او از غایبان است» (أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ).
در اینکه سلیمان (علیه السلام) از کجا متوجّه شد که هدهد در جمع او حاضر نیست، بعضى گفته اند: به خاطر این بود که هنگام حرکت کردن او، پرندگان بر سرش سایه مى افکندند و او از وجود روزنه اى در این سایبان گسترده از غیبت هدهد آگاه شد.
و بعضى دیگر مأموریّتى براى هدهد در تشکیلات او قائل شده اند و او را مأمور یافتن مناطق آب مى دانند، لذا هنگام نیاز به جست وجوگرى براى آب او را غایب دید.
به هر حال این تعبیر که ابتدا گفت: «من او را نمى بینم» سپس افزود: «یا اینکه او از غایبان است» ممکن است اشاره به این باشد که آیا او بدون عذر موجّهى حضور ندارد و یا با عذر موجّهى غیبت کرده است؟
در هر صورت یک حکومت سازمان یافته و منظّم و پرتوان، چاره اى ندارد جز اینکه تمام فعل و انفعالاتى را که در محیط کشور وقلمرو او واقع مى شود زیر نظر بگیرد، و حتّى بود و نبود یک پرنده، یک مأمور عادى را از نظر دور ندارد، و این یک درس بزرگ است.
سلیمان براى اینکه حکم غیابى نکرده باشد و در ضمن، غیبت هدهد روى بقیّه پرندگان اثر نگذارد ـ چه رسد به انسان هایى که پست هاى حسّاسى برعهده داشتند ـ افزود: «من او را قطعاً کیفر شدیدى خواهم کرد» (لاَعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِیدًا).
«و یا او را ذبح مى کنم» (أَوْ لاَذْبَحَنَّهُ).
«یا براى غیبتش باید دلیل روشنى به من ارائه دهد» (أَوْ لَیَأْتِیَنِّى بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ).
منظور از «سلطان» در اینجا دلیلى است که مایه تسلّط انسان بر اثبات مقصودش گردد، و تأکید آن به وسیله «مبین» براى این است که این فرد متخلّف حتماً باید دلیل کاملاً روشنى بر تخلّف خود اقامه کند.
در حقیقت، سلیمان (علیه السلام) بى آنکه غایبانه داورى کند، تهدید لازم را در صورت
ثبوت تخلّف نمود، و حتّى براى تهدید خود دو مرحله قائل شد که متناسب با مقدار گناه بوده باشد: مرحله مجازات بدون اعدام، و مرحله مجازات اعدام.
ضمناً نشان داد که او حتّى در برابر پرنده ضعیفى تسلیم دلیل و منطق است و هرگز تکیه بر قدرت و تواناییش نمى کند.
«ولى غیبت هدهد چندان به طول نینجامید» (فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ).
بازگشت و رو به سلیمان کرد «گفت: من بر چیزى آگاهى یافتم که تو بر آن آگاهى ندارى، من از سرزمین سبا خبرى قطعى (و دست اوّل) براى تو آورده ام» (فَقَالَ أَحَطْتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ).
هدهد گویا آثار خشم را در چهره سلیمان مشاهده کرد، و براى برطرف کردن ناراحتى او، نخست به صورت کوتاه و سربسته خبر از مطلب مهمّى داد که حتّى سلیمان با تمام علم و دانشش از آن آگاهى ندارد. و هنگامى که خشم سلیمان فرو نشست، به شرح آن پرداخت که در آیات بعد خواهد آمد.
قابل توجّه اینکه لشکریان سلیمان و حتّى پرندگانى که مطیع فرمان او بودند آن قدرعدالت سلیمان به آنها آزادى و امنیّت و جسارت داده بود که هدهد بدون ترس، بى پرده و با صراحت به او مى گوید: «من به چیزى آگاهى یافتم که تو از آن آگاه نیستى».
برخورد او با سلیمان همچون برخورد درباریان چاپلوس با سلاطین جبّار نبود که براى بیان یک واقعیّت، نخست مدّتى تملّق مى گویند و خود را ذرّه ناچیزى قلمداد کرده، سپس به خاک پاى ملوکانه مطلب خود را در لابه لاى صد گونه چاپلوسى عرضه مى دارند و هرگز در سخنان خود صراحت به خرج نمى دهند و همیشه از کنایه هاى نازک تر از گل استفاده مى کنند، مبادا گرد و غبارى بر قلب سلطان بنشیند.
آرى، هدهد با صراحت گفت: غیبت من بى دلیل نبوده، خبر مهمّى آورده ام که تو از آن باخبر نیستى.
ضمناً این تعبیر درس بزرگى است براى همگان که ممکن است موجود کوچکى چون هدهد مطلبى بداند که داناترین انسان هاى عصر خویش از آن بى خبر باشد تا آدمى به علم و دانش خود مغرور نگردد، هر چند سلیمان باشد و با علم وسیع نبوّت.
به هر حال هدهد در شرح ماجرا چنین گفت: «من به سرزمین سبا رفته بودم، زنى را در آنجا یافتم که بر آنها حکومت مى کند، و همه چیز را در اختیار دارد مخصوصاً تخت عظیمى داشت» (إِنِّى وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَىْءٍ وَ لَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ).«هدهد» با این سه جمله تقریباً تمام مشخّصات کشور سبا و طرز حکومت آن را براى سلیمان بازگو کرد.
نخست اینکه کشورى است آباد داراى همه گونه مواهب و امکانات.
دیگر اینکه یک زن بر آن حکومت مى کند و دربارى بسیار مجلّل دارد حتّى شاید مجلّل تر از تشکیلات سلیمان، زیرا هدهد تخت سلیمان را مسلّماً دیده بود، با این حال از تخت ملکه سبا به عنوان «عرش عظیم» یاد مى کند.
و با این سخن، به سلیمان فهماند که مبادا تصوّر کنى تمام جهان در قلمرو حکومت تو است و تنها عظمت و تخت بزرگ در گرو تو مى باشد.
سلیمان از شنیدن این سخن در فکر فرو رفت ولى هدهد به او مجال نداد ومطلب دیگرى بر آن افزود، مسأله عجیب وناراحت کننده اى که من در آنجا دیدم این بود که : «مشاهده کردم آن زن، قوم و ملّتش در برابر خورشید ـ نه در برابر اللّه ـ سجده مى کنند» (وَجَدْتُهَا وَ قَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ).
«شیطان بر آنها تسلّط یافته و اعمالشان را در نظرشان زینت داده» و افتخار مى کنند که در برابر آفتاب سجده مى کنند (وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ).
و به این ترتیب، «شیطان آنها را از راه حق بازداشته» (فَصَدَّهُمْ عَنِالسَّبِیلِ).
آنها چنان در بت پرستى فرو رفته اند که من باور نمى کنم به آسانى از این راه برگردند «آنها هدایت نخواهند شد» (فَهُمْ لاَ یَهْتَدُونَ).
و به این ترتیب، وضع مذهبى و معنوى آنها را نیز مشخّص ساخت که آنها سخت در بت پرستى فرو رفته اند و حکومت، ترویج آفتاب پرستى مى کند و مردم بر دین ملوکشان اند.
بتکده هاى آنها و اوضاع دیگرشان چنان نشان مى دهد که آنان در این راه غلط پافشارى دارند، به آن عشق مى ورزند و مباهات مى کنند، و در چنین شرایطى که توده مردم و حکومت در یک خط قرار گرفته اند هدایت یافتن آنها بسیار بعید است.
سپس افزود: «آنها چرا براى خداوندى سجده نمى کنند که آنچه در آسمان ها و زمین پنهان است خارج مى کند،و آنچه را مخفى مى دارید و آشکار مى سازید مى داند» (أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِى یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِى السَّمَـوَاتِ وَالاَْرْضِ وَ یَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَ مَا تُعْلِنُونَ).(519)
واژه «خبء» (بر وزن صبر) به معنى هر چیز پنهانى و پوشیده است و در اینجا اشاره به احاطه علم پروردگار به غیب آسمان و زمین است، یعنى چرا براى خداوندى سجده نمى کنند که غیب آسمان و زمین و اسرار نهفته آن را مى داند.
و اینکه بعضى آن را به خصوص باران (در مورد آسمان ها) و گیاه (در مورد زمین) تفسیر کرده اند، در حقیقت از قبیل بیان مصداق روشن است.
و همچنین آنها که به معنى خارج ساختن موجودات از غیب عدم به وجود تفسیر کرده اند.
جالب اینکه نخست از علم خدا به اسرار نهفته زمین و آسمان سخن مى گوید و سپس از اسرار نهفته درون قلب انسان ها.
امّا اینکه چرا هدهد از تمام صفات پروردگار روى مسأله عالم بودن او به غیب وشهود در جهان کبیر و صغیر تکیه کرد؟ ممکن است به تناسب این باشد که سلیمان با همه توانایى و قدرتش از وجود کشور «سبا» با آن ویژگى هایش بى خبر بود، او مى گوید: باید دست به دامن لطف خدایى زد که چیزى از او پنهان نیست.
و یا به تناسب اینکه ـ طبق معروف ـ هدهد داراى حسّ ویژه اى بود که از وجود آب در درون زمین باخبر مى شد، لذا سخن از خداوندى مى گوید که از همه آنچه در عالم هستى پنهان است آگاهى دارد.
و سرانجام سخن خود را چنین پایان مى دهد: «همان خداوندى که معبودى جز او نیست و پروردگار و صاحب عرش عظیم است» (اللَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ).
و به این ترتیب، روى «توحید عبادت» و«توحید ربوبیّت» پروردگار، و نفى هر گونه شرک تأکید کرده و سخن خود را به پایان مى برد.
نکته :

درس هاى آموزنده

آنچه در این بخش از آیات خواندیم نکته هاى فراوانى دارد که مى تواند در زندگى
همه انسان ها و روند همه حکومت ها مؤثّر باشد :
1. رئیس حکومت یا یک مدیر باید آن چنان در سازمان تشکیلاتى خود دقیق باشد که حتّى غیبت یک فرد عادى و کوچک را احساس و پیگیرى کند.
2. حتّى مراقب تخلّف یک فرد باشد و براى اینکه روى دیگران اثر نگذارد، محکم کارى کند و پیشگیرى لازم را به عمل آورد.
3. هرگز نباید کسى را غیاباً محاکمه کرد، باید اجازه داد در صورت امکان از خودش دفاع کند.
4. باید جریمه به مقدار جرم باشد و براى هر جرمى مجازات متناسبى در نظر گرفته شود و سلسله مراتب رعایت گردد.
5. باید هر کس، هرچند بزرگ ترین قدرت هاى اجتماعى، تسلیم دلیل و منطق باشند، هر چند دلیل از دهان فرد کوچکى بیرون آید.
6. در محیط جامعه باید آن قدر صراحت و آزادى حکمفرما گردد تا حتّى یک فرد عادى بتواند در موقع لزوم به رئیس حکومت بگوید: من از چیزى آگاهم که تو نمى دانى.
7. ممکن است کوچک ترین افراد از مسائلى آگاه شوند که بزرگ ترین دانشمندان و قدرتمندان از آن بى خبر باشند، تا انسان هرگز به علم و دانش خود مغرور نگردد.
8. در سازمان اجتماعى بشر نیازهاى متقابل آن قدر زیاد است که گاه سلیمان ها محتاج یک پرنده مى شوند.
9. گرچه در جنس زنان شایستگى ها بسیار است و حتّى خود این داستان نشان مى دهد که ملکه سبا از فهم و درایت فوق العاده اى برخوردار بود، ولى با این همه رهبرى حکومت چندان با وضع روح و جسم آنها سازگار نیست که هدهد نیز از این مسأله تعجّب کرد و گفت: من زنى را بر آنها حکمران دیدم.
10. مردم غالباً بر همان آیینى هستند که زمامدارانشان مى باشند، لذا در این داستان مى خوانیم که هدهد مى گوید: من آن زن و قوم و ملّت او را دیدم که براى خورشید سجده مى کنند (نخست سخن از سجده ملکه، سپس از ملّتش مى گوید) (ر.ک: ج 15، ص 467 ـ 475).