فهرست کتاب


زن در تفسیر نمونه

آیت الله مکارم شیرازی تهیه و تنظیم : سعید داودی

دختران شعیب

(وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ
امْرَأتَیْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِى حَتَّى یُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ * فَسَقَى لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّى لِمَا أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ * فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِى عَلَى اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِى یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَالَ لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ)
و هنگامى که به (چاه) آب «مدین» رسید، گروهى از مردم را در آنجا دید که چهارپایان خود را سیراب مى کنند؛ و در کنار آنان دو زن را دید که مراقب گوسفندان خویشند (و به چاه نزدیک نمى شوند؛ موسى) به آن دو گفت: «منظور شما (از این کار) چیست؟ * گفتند: «ما آنها را آب نمى دهیم تا چوپان ها همگى خارج شوند؛ و پدر ما پیر مرد کهنسالى است». * موسى براى (گوسفندان) آن دو آب کشید؛ سپس رو به سایه آورد و عرض کرد: * «پروردگارا! هر خیر و نیکى بر من فرستى، به آن نیازمندم»! * ناگهان یکى از آن دو (زن) به سراغ او آمد در حالى که با نهایت حیا گام برمى داشت، و گفت: «پدرم از تو دعوت مى کند تا مزد آب دادن (به گوسفندان) را که براى ما انجام دادى به تو بپردازد». هنگامى که موسى نزد او (شعیب) آمد و سرگذشت خود را شرح داد گفت: «نترس، از قوم ظالم نجات یافتى»!
(سوره قصص، آیات 23-25)

تفسیر :

«هنگامى که موسى در کنار چاه آب مدین قرار گرفت گروهى از مردم را در آنجا دید که چارپایان خود را از آب چاه سیراب مى کنند» (وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ یَسْقُونَ).
«و در کنار آنها دو زن را دید که گوسفندان خود را مراقبت مى کنند، اما به چاه نزدیک نمى شوند» (وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ امْرَأتَیْنِ تَذُودَانِ). (436)

وضع این دختران با عفت، که در گوشه اى ایستاده اند و کسى به داد آنها نمى رسد، و یک مشت شبان گردن کلفت، تنها در فکر گوسفندان خویشند، و نوبت به دیگرى
نمى دهند، نظر موسى را جلب کرد، نزدیک آن دو آمد «گفت: کار شما چیست»؟! (قَالَ مَا خَطْبُکُمَا). (437)
چرا پیش نمى روید و گوسفندان را سیراب نمى کنید؟
براى موسى (علیه السلام) این تبعیض و ظلم و ستم، این بى عدالتى و عدم رعایت حق مظلومان، که در پیشانى شهر «مدین» به چشم مى خورد، قابل تحمل نبود، او مدافع مظلومان بود، و به خاطر همین کار، به کاخ فرعون و نعمت هایش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود، او نمى توانست راه و رسم خود را ترک گوید، و در برابر بى عدالتى ها سکوت کند.
دختران در پاسخ او «گفتند: ما گوسفندان خود را سیراب نمى کنیم، تا چوپانان همگى حیوانات خود را آب دهند و خارج شوند» و ما از باقیمانده آب استفاده مى کنیم (قَالَتَا لاَ نَسْقِى حَتَّى یُصْدِرَ الرِّعَاءُ). (438)
و براى این که این سوال براى موسى (علیه السلام) بى جواب نماند که چرا باید پدر این دختران عفیف آنها را به دنبال این کار بفرستد؟ افزودند: «پدر ما پیرمرد کهنسالى است» پیرمردى شکسته و سالخورده، (وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ).
نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد، و نه برادرى داریم که این مشکل را متحمل گردد، و براى این که سربار مردم نباشیم چاره اى جز این نیست که این کار را ما انجام دهیم.
موسى (علیه السلام) از شنیدن این سخن، سخت ناراحت شد، چه بى انصاف مردمى هستند که تمام در فکر خویشند، و کمترین حمایتى از ضعیف نمى کنند؟!
جلو آمد، دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند، دلوى که مى گویند: چندین نفر مى بایست آن را از چاه بیرون بکشند، با قدرت بازوان نیرومندش، یک تنه آن را از چاه بیرون آورد، و «گوسفندان آن دو را سیراب کرد» (فَسَقَى لَهُمَا).
مى گویند: هنگامى که نزدیک آمد و جمعیت را کنار زد، به آنها گفت: «شما چه مردمى هستید که به غیر خودتان نمى اندیشید»؟ جمعیت کنار رفتند و دلو را به او
دادند و گفتند: «بسم اللَّه»! اگر مى توانى آب بکش، چرا که مى دانستند دلو به قدرى سنگین است که تنها با نیروى ده نفر از چاه بیرون مى آید، آنها موسى (علیه السلام) را تنها گذاردند، ولى موسى (علیه السلام) با این که خسته و گرسنه و ناراحت بود، نیروى ایمان به یاریش آمد، و بر قدرت جسمیش افزود و با کشیدن یک دلو از چاه، همه گوسفندان آن دو را سیراب کرد.
«سپس به سایه، روى آورد، و به درگاه خدا عرض کرد: خدایا هر خیر و نیکى بر من فرستى من به آن نیازمندم» (ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّى لِمَا أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ).
آرى، او خسته و گرسنه بود، او در آن شهر، غریب و تنها بود، و پناهگاهى نداشت، اما در عین حال، بى تابى نمى کند، آن قدر مودب است که حتى به هنگام دعا کردن، صریحاً نمى گوید: خدایا چنین و چنان کن، بلکه مى گوید: «هر خیرى که بر من فرستى، به آن نیازمندم» یعنى، تنها احتیاج و نیاز خود را بازگو مى کند و بقیه را به لطف پروردگار وامى گذارد.
اما کار خیر را بنگر که چه قدرت نمائى مى کند؟ چه برکات عجیبى دارد؟
یک قدم براى خدا برداشتن و یک دلو آب از چاه براى حمایت ضعیف ناشناخته اى کشیدن، فصل تازه اى در زندگانى موسى (علیه السلام) مى گشاید، و یک دنیا برکات مادى و معنوى براى او به ارمغان مى آورد و گمشده اى را که مى بایست سالیان دراز به دنبال آن بگردد، در اختیارش مى گذارد.
و آغاز این برنامه زمانى بود که ملاحظه کرد «یکى از آن دو دختر که با نهایت حیا گام برمى داشت، و پیدا بود از سخن گفتن با یک جوان بیگانه شرم دارد به سراغ او آمد، و تنها این جمله را گفت: پدرم از تو دعوت مى کند، تا پاداش و مزد آبى را که از چاه براى گوسفندان ما کشیدى به تو بدهد»! (فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِى عَلَى اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِى یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا).
برق امیدى در دل او جستن کرد، گویا احساس کرد واقعه مهمى در شرف تکوین است، و با مرد بزرگى روبرو خواهد شد، مرد حق شناسى که حتى حاضر نیست زحمت انسانى، حتى به اندازه کشیدن یک دلو آب، بدون پاداش بماند، او باید یک انسان نمونه، یک مرد آسمانى و الهى باشد، اى خداى من! چه فرصت گران بهائى!
آرى، آن پیرمرد کسى جز «شعیب» (علیه السلام) پیامبرِ خدا نبود، که سالیان دراز، مردم را دراین شهر به خدا دعوت کرده و نمونه اى از حق شناسى و حق پرستى بود، امروز که مى بیند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند، جویا مى شود، و هنگامى که از جریان کار آگاه مى گردد، تصمیم مى گیرد: دین خود را به این جوان ناشناس، هر که باشد، ادا کند.
موسى، حرکت کرد و به سوى خانه «شعیب» (علیه السلام) آمد، طبق بعضى از روایات، دختر براى راهنمائى، از پیش رو حرکت مى کرد و موسى (علیه السلام) از پشت سرش، باد بر لباس دختر مى وزید و ممکن بود لباس را از اندام او کنار زند، حیا و عفت موسى (علیه السلام) اجازه نمى داد چنین شود، به دختر گفت: «من از جلو مى روم بر سر دو راهى ها و چند راهى ها مرا راهنمائى کن»(439)(ر.ک: ج 16، ص 66 ـ 71).

ادامه قصه دختران شعیب

(قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنْ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِىُّ الاْمِینُ * قَالَ إِنِّى أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَىَّ هَاتَیْنِ عَلَى أَنْ تَأْجُرَنِى ثَمَانِىَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرآ فَمِنْ عِنْدِکَ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِى إِنْ شَاءَ اللهُ مِنَ الصَّالِحِینَ * قَالَ ذَلِکَ بَیْنِى وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الاْجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَىَّ وَاللهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَکِیلٌ)
یکى از آن دو (دختر) گفت: پدرم! او را استخدام کن، زیرا بهترین کسى را که مى توانى استخدام کنى آن کس است که قوى و امین باشد (و او همین مرد است)! * (شعیب) گفت : «من مى خواهم یکى از این دو دخترم را به همسرى تو در آورم به این شرط که هشت سال براى من کار کنى؛ و اگر آن را تا ده سال افزایش دهى، محبتى از ناحیه توست؛ من نمى خواهم کار سنگینى بر دوش تو بگذارم؛ و ان شاء اللَّه مرا از صالحان خواهى یافت»! * (موسى) گفت: « (مانعى ندارد،) این قراردادى میان من و تو باشد؛ البته هر کدام از این دو مدت را انجام دهم ستمى بر من نخواهد بود (و من در انتخاب آن آزادم)! و خدا بر آنچه ما مى گوئیم گواه است»! (سوره قصص، آیات 26-28)