فهرست کتاب


زن در تفسیر نمونه

آیت الله مکارم شیرازی تهیه و تنظیم : سعید داودی

بازگشت موسى به آغوش مادر

در این آیات، «صحنه دیگرى» از این داستان مجسم شده است :
مادر موسى (علیه السلام) فرزندش را، به ترتیبى که قبلاً گفتیم، به امواج نیل سپرد، اما بعد از این ماجرا، طوفانى شدید در قلب او وزیدن گرفت، جاى خالى نوزاد که تمام قلبش را پر کرده بود، کاملاً محسوس بود.
نزدیک بود فریاد کشد، و اسرار درون دل خود را برون افکند.
نزدیک بود نعره زند، و از جدائى فرزند ناله سر دهد.
اما لطف الهى، به سراغ او آمد، و چنانکه قرآن گوید: «قلب مادر موسى از همه چیز، جز یاد فرزندش تهى گشت، و اگر ما قلب او را با نور ایمان و امید محکم نکرده بودیم، نزدیک بود این مطلب را افشا کند» (وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغآ إِنْ کَادَتْ لَتُبْدِى بِهِ لَوْلاَ أَنْ رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ).
«فارِغ» به معنى خالى است، و در اینجا منظور، خالى از همه چیز، جز از یاد موسى (علیه السلام) است، هر چند بعضى از مفسران آن را به معنى خالى بودن از غم و اندوه گرفته اند، و یا خالى از الهام و مژده اى که قبلاً به او داده شده بود، ولى با توجه به جمله ها، این تفسیرها صحیح به نظر نمى رسد.این کاملاً طبیعى است مادرى که نوزاد خود را با این صورت از خود جدا کند، همه چیز را جز نوزادش فراموش نماید، و آن چنان هوش از سرش برود که بدون در نظر گرفتن خطراتى که خود و فرزندش را تهدید مى کند، فریاد کشد، و اسرار درون دل را فاش سازد.
اما خداوندى که این مأموریت سنگین را به این مادر مهربان داده، قلب او را آن چنان استحکام مى بخشد، که به وعده الهى ایمان داشته باشد، و بداند کودکش در دست خدا است، سرانجام به او باز مى گردد و پیامبر مى شود!
«رَبَطْنا» از ماده «رَبْط» در اصل به معنى بستن حیوان یا مانند آن به جائى است تا مطمئناً در جاى خود محفوظ بماند، و لذا محل این گونه حیوانات را «رباط» مى گویند، و سپس به معنى وسیع ترى که همان حفظ و تقویت و استحکام بخشیدن است، آمده و منظور از «ربط قلب» در اینجا، تقویت دل این مادر است، تا ایمان به وحى الهى آورد و این حادثه بزرگ را تحمل کند.
مادر، بر اثر این لطف پروردگار، آرامش خود را بازیافت، ولى مى خواهد از سرنوشت فرزندش با خبر شود، لذا «به خواهر موسى سفارش کرد که وضع حال او را پى گیرى کن» (وَقَالَتْ لاِخْتِهِ قُصِّیهِ).
«قُصِّیه» از ماده «قَصّ» (بر وزن نَصّ) به معنى جستجو از آثار چیزى است و این که «قصّه» را «قصّه» مى گویند، به خاطر این است که پى گیرى از اخبار و حوادث گوناگون در آن مى شود.
خواهر موسى (علیه السلام) دستور مادر را انجام داد، و از فاصله قابل ملاحظه اى، به جستجو پرداخت «و او را از دور دید که صندوق نجاتش را فرعونیان از آب مى گیرند، و موسى را از صندوق بیرون آورده در آغوش دارند» (فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ).
«اما آنها از وضع این خواهر بى خبر بودند» (وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ).
بعضى گفته اند: خدمتکاران مخصوص فرعون، کودک را با خود از قصر بیرون آورده بودند، تا دایه اى براى او جستجو کنند، و درست در همین لحظات بود که خواهر موسى از دور برادر خود را دید.
ولى تفسیر اول نزدیک تر به نظر مى رسد، بنابراین، بعد از بازگشت مادر موسى به خانه خویش، خواهر از فاصله دور در کنار نیل ماجرا را زیر نظر داشت، و با چشم
خود دید که چگونه فرعونیان او را از آب گرفتند، و از خطر بزرگى که نوزاد را تهدید مى کرد رهائى یافت.
براى جمله (هُمْ لاَ یَشْعُرُونَ) تفسیرهاى دیگرى نیز شده: مرحوم «طبرسى» مخصوصاً این احتمال را بعید نمى داند، که تکرار این جمله در آیات قبل و اینجا درباره فرعون، براى اشاره به این حقیقت باشد، او که تا این اندازه از مسائل بى خبر بود، چگونه دعوى الوهیت مى کرد؟ چگونه مى خواست با اراده پروردگار و مشیت الهى بجنگد؟
به هر حال اراده خداوند، به این تعلق گرفته بود، که این نوزاد به مادرش به زودى برگردد و قلب او را آرام بخشد، لذا مى فرماید: «ما همه زنان شیرده را از قبل بر او تحریم کردیم» (وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِنْ قَبْلُ).(431)

طبیعى است نوزاد شیرخوار، چند ساعت که مى گذرد، گرسنه مى شود، گریه مى کند، بى تابى مى کند، باید دایه اى براى او جستجو کرد، به خصوص که ملکه «مصر»، سخت به آن دل بسته، و چون جان شیرینش دوست مى دارد!
مأموران حرکت کرده و در به در، دنبال دایه مى گردند، اما عجیب این که نوزاد پستان هیچ دایه اى را نمى گیرد.
شاید از دیدن قیافه آنها وحشت مى کند، و یا طعم شیرشان که با ذائقه او آشنا نیست، تلخ و نامطلوب جلوه مى کند، گوئى مى خواهد خود را از دامان دایه ها پرتاب کند، این همان تحریم تکوینى الهى بود که همه دایه ها را بر او حرام کرده بود.
کودک، لحظه به لحظه گرسنه تر و بى تاب تر مى شود، پى در پى گریه مى کند
و سر و صداى او در درون قصر فرعون مى پیچید، و قلب ملکه را به لرزه در مى آورد.
مأمورین بر تلاش خود مى افزایند، ناگهان در فاصله نه چندان دور، به دخترى برخورد مى کنند، که «مى گوید: من خانواده اى را مى شناسم که مى توانند این نوزاد را کفالت کنند، و خیرخواه او هستند آیا مى خواهید شما را راهنمائى کنم»؟ (فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ).
من زنى از بنى اسرائیل را مى شناسم که پستانى پر شیر، و قلبى پر محبت دارد، او نوزاد خود را از دست داده، و حاضر است شیر دادن نوزاد کاخ را بر عهده گیرد.
مأمورین، خوشحال شدند، و مادر موسى (علیه السلام) را به قصر فرعون بردند، نوزاد هنگامى که بوى مادر را شنید، سخت پستانش را در دهان فشرد، و از شیره جان مادر، جان تازه اى پیدا کرد، برق خوشحالى از چشم ها جستن کرد، مخصوصاً مأموران خسته و کوفته که به مقصد خود رسیده بودند، از همه خوشحال تر بودند، همسر فرعون نیز نمى توانست خوشحالى خود را از این امر کتمان کند.
شاید به دایه گفتند: «تو کجا بودى که این همه ما به دنبالت گردش کردیم، کاش زودتر مى آمدى! آفرین بر تو و بر شیر مشکل گشاى تو»!
در بعضى از روایات، آمده است: وقتى موسى پستان این مادر را قبول کرد، «هامان» وزیر «فرعون» گفت: «من فکر مى کنم تو مادر واقعى او هستى! چرا در میان این همه زن، تنها پستان تو را پذیرفت»؟ گفت: «اى پادشاه! به خاطر این است که من زنى خوشبو هستم، و شیرم بسیار شیرین است، تاکنون هیچ کودکى به من سپرده نشده، مگر این که پستان مرا پذیرفته است»! حاضران این سخن را تصدیق کردند، و هر کدام هدیه و تحفه گران قیمتى به او دادند! (432)

در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم که فرمود: «سه روز بیشتر طول نکشید که خداوند نوزاد را به مادرش بازگرداند»!
بعضى گفته اند: این تحریم تکوینى شیرهاى دیگران براى موسى (علیه السلام) ، به خاطر این بود که خدا نمى خواست از شیرهائى که آلوده به حرام، آلوده به اموال دزدى و جنایت و رشوه و غصب حقوق دیگران است، این پیامبر پاک بنوشد، او باید از شیر پاکى همچون شیر مادرش، تغذیه کند، تا بتواند بر ضد ناپاکى ها قیام کند، و با ناپاکان بستیزد.
و به این ترتیب «ما موسى را به مادرش بازگرداندیم، تا چشمش روشن شود و غم و اندوهى در دل او باقى نماند، و بداند وعده الهى حق است اگر چه اکثر مردم نمى دانند» (فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ کَىْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَیَعْلَمُونَ).(433)
در اینجا سوالى مطرح است، و آن این که: آیا فرعونیان موسى (علیه السلام) را به مادر سپردند که او را شیر دهد و در خلال این کار، همه روز، یا گاه به گاه، کودک را به دربار فرعون بیاورد، تا ملکه «مصر» دیدارى از او تازه کند؟ و یا کودک را در دربار نگه داشتند و مادر موسى در فواصل معین مى آمد و به او شیر مى داد؟
دلیل روشنى بر هیچ یک از این دو احتمال نداریم، اما احتمال اول نزدیک تر به نظر مى رسد.
و نیز بعد از پایان دوران شیرخوارگى، آیا موسى به کاخ فرعون منتقل شد، یا رابطه خود را با مادر و خانواده نگه مى داشت، و میان این دو در رفت و آمد بود؟
بعضى گفته اند: بعد از دوران شیرخوارگى، او را به «فرعون» و همسرش «آسیه» سپرد، و موسى (علیه السلام) در دامن آن دو، و با دست آن دو پرورش یافت، و در اینجا داستان هاى دیگرى از کارهاى کودکانه، اما پر معنى موسى (علیه السلام) نسبت به فرعون نقل کرده اند، که ذکر همه آنها به درازا مى کشد، اما این جمله که فرعون بعد از مبعوث شدن موسى (علیه السلام) به نبوت، به او گفت: (أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیدآ وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ) «آیا تو را در کودکى در دامان مهر خود پرورش ندادیم؟ و سال هائى از عمرت را در میان ما نبودى»؟(434) نشان مى دهد که موسى (علیه السلام) مدتى در کاخ فرعون زندگى کرده، و سال هائى
در آنجا درنگ نموده است.
از تفسیر «على بن ابراهیم» چنین استفاده مى شود که، موسى (علیه السلام) با نهایت احترام تا دوران بلوغ در کاخ فرعون ماند، ولى سخنان توحیدى او، فرعون را سخت ناراحت مى کرد، تا آنجا که تصمیم قتل او را گرفت، موسى کاخ را رها کرد و وارد شهر شد، که با نزاع دو نفر، یکى از قبطیان و دیگرى از سبطیان بود (که شرح آن در آیات آینده مى آید) روبرو گشت(435) (ر.ک: ج 16، ص 43 ـ 49).

دختران شعیب

(وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ
امْرَأتَیْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِى حَتَّى یُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ * فَسَقَى لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّى لِمَا أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ * فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِى عَلَى اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِى یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَالَ لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ)
و هنگامى که به (چاه) آب «مدین» رسید، گروهى از مردم را در آنجا دید که چهارپایان خود را سیراب مى کنند؛ و در کنار آنان دو زن را دید که مراقب گوسفندان خویشند (و به چاه نزدیک نمى شوند؛ موسى) به آن دو گفت: «منظور شما (از این کار) چیست؟ * گفتند: «ما آنها را آب نمى دهیم تا چوپان ها همگى خارج شوند؛ و پدر ما پیر مرد کهنسالى است». * موسى براى (گوسفندان) آن دو آب کشید؛ سپس رو به سایه آورد و عرض کرد: * «پروردگارا! هر خیر و نیکى بر من فرستى، به آن نیازمندم»! * ناگهان یکى از آن دو (زن) به سراغ او آمد در حالى که با نهایت حیا گام برمى داشت، و گفت: «پدرم از تو دعوت مى کند تا مزد آب دادن (به گوسفندان) را که براى ما انجام دادى به تو بپردازد». هنگامى که موسى نزد او (شعیب) آمد و سرگذشت خود را شرح داد گفت: «نترس، از قوم ظالم نجات یافتى»!
(سوره قصص، آیات 23-25)

تفسیر :

«هنگامى که موسى در کنار چاه آب مدین قرار گرفت گروهى از مردم را در آنجا دید که چارپایان خود را از آب چاه سیراب مى کنند» (وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ یَسْقُونَ).
«و در کنار آنها دو زن را دید که گوسفندان خود را مراقبت مى کنند، اما به چاه نزدیک نمى شوند» (وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ امْرَأتَیْنِ تَذُودَانِ). (436)

وضع این دختران با عفت، که در گوشه اى ایستاده اند و کسى به داد آنها نمى رسد، و یک مشت شبان گردن کلفت، تنها در فکر گوسفندان خویشند، و نوبت به دیگرى
نمى دهند، نظر موسى را جلب کرد، نزدیک آن دو آمد «گفت: کار شما چیست»؟! (قَالَ مَا خَطْبُکُمَا). (437)
چرا پیش نمى روید و گوسفندان را سیراب نمى کنید؟
براى موسى (علیه السلام) این تبعیض و ظلم و ستم، این بى عدالتى و عدم رعایت حق مظلومان، که در پیشانى شهر «مدین» به چشم مى خورد، قابل تحمل نبود، او مدافع مظلومان بود، و به خاطر همین کار، به کاخ فرعون و نعمت هایش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود، او نمى توانست راه و رسم خود را ترک گوید، و در برابر بى عدالتى ها سکوت کند.
دختران در پاسخ او «گفتند: ما گوسفندان خود را سیراب نمى کنیم، تا چوپانان همگى حیوانات خود را آب دهند و خارج شوند» و ما از باقیمانده آب استفاده مى کنیم (قَالَتَا لاَ نَسْقِى حَتَّى یُصْدِرَ الرِّعَاءُ). (438)
و براى این که این سوال براى موسى (علیه السلام) بى جواب نماند که چرا باید پدر این دختران عفیف آنها را به دنبال این کار بفرستد؟ افزودند: «پدر ما پیرمرد کهنسالى است» پیرمردى شکسته و سالخورده، (وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ).
نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد، و نه برادرى داریم که این مشکل را متحمل گردد، و براى این که سربار مردم نباشیم چاره اى جز این نیست که این کار را ما انجام دهیم.
موسى (علیه السلام) از شنیدن این سخن، سخت ناراحت شد، چه بى انصاف مردمى هستند که تمام در فکر خویشند، و کمترین حمایتى از ضعیف نمى کنند؟!
جلو آمد، دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند، دلوى که مى گویند: چندین نفر مى بایست آن را از چاه بیرون بکشند، با قدرت بازوان نیرومندش، یک تنه آن را از چاه بیرون آورد، و «گوسفندان آن دو را سیراب کرد» (فَسَقَى لَهُمَا).
مى گویند: هنگامى که نزدیک آمد و جمعیت را کنار زد، به آنها گفت: «شما چه مردمى هستید که به غیر خودتان نمى اندیشید»؟ جمعیت کنار رفتند و دلو را به او
دادند و گفتند: «بسم اللَّه»! اگر مى توانى آب بکش، چرا که مى دانستند دلو به قدرى سنگین است که تنها با نیروى ده نفر از چاه بیرون مى آید، آنها موسى (علیه السلام) را تنها گذاردند، ولى موسى (علیه السلام) با این که خسته و گرسنه و ناراحت بود، نیروى ایمان به یاریش آمد، و بر قدرت جسمیش افزود و با کشیدن یک دلو از چاه، همه گوسفندان آن دو را سیراب کرد.
«سپس به سایه، روى آورد، و به درگاه خدا عرض کرد: خدایا هر خیر و نیکى بر من فرستى من به آن نیازمندم» (ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّى لِمَا أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ).
آرى، او خسته و گرسنه بود، او در آن شهر، غریب و تنها بود، و پناهگاهى نداشت، اما در عین حال، بى تابى نمى کند، آن قدر مودب است که حتى به هنگام دعا کردن، صریحاً نمى گوید: خدایا چنین و چنان کن، بلکه مى گوید: «هر خیرى که بر من فرستى، به آن نیازمندم» یعنى، تنها احتیاج و نیاز خود را بازگو مى کند و بقیه را به لطف پروردگار وامى گذارد.
اما کار خیر را بنگر که چه قدرت نمائى مى کند؟ چه برکات عجیبى دارد؟
یک قدم براى خدا برداشتن و یک دلو آب از چاه براى حمایت ضعیف ناشناخته اى کشیدن، فصل تازه اى در زندگانى موسى (علیه السلام) مى گشاید، و یک دنیا برکات مادى و معنوى براى او به ارمغان مى آورد و گمشده اى را که مى بایست سالیان دراز به دنبال آن بگردد، در اختیارش مى گذارد.
و آغاز این برنامه زمانى بود که ملاحظه کرد «یکى از آن دو دختر که با نهایت حیا گام برمى داشت، و پیدا بود از سخن گفتن با یک جوان بیگانه شرم دارد به سراغ او آمد، و تنها این جمله را گفت: پدرم از تو دعوت مى کند، تا پاداش و مزد آبى را که از چاه براى گوسفندان ما کشیدى به تو بدهد»! (فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِى عَلَى اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِى یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا).
برق امیدى در دل او جستن کرد، گویا احساس کرد واقعه مهمى در شرف تکوین است، و با مرد بزرگى روبرو خواهد شد، مرد حق شناسى که حتى حاضر نیست زحمت انسانى، حتى به اندازه کشیدن یک دلو آب، بدون پاداش بماند، او باید یک انسان نمونه، یک مرد آسمانى و الهى باشد، اى خداى من! چه فرصت گران بهائى!
آرى، آن پیرمرد کسى جز «شعیب» (علیه السلام) پیامبرِ خدا نبود، که سالیان دراز، مردم را دراین شهر به خدا دعوت کرده و نمونه اى از حق شناسى و حق پرستى بود، امروز که مى بیند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند، جویا مى شود، و هنگامى که از جریان کار آگاه مى گردد، تصمیم مى گیرد: دین خود را به این جوان ناشناس، هر که باشد، ادا کند.
موسى، حرکت کرد و به سوى خانه «شعیب» (علیه السلام) آمد، طبق بعضى از روایات، دختر براى راهنمائى، از پیش رو حرکت مى کرد و موسى (علیه السلام) از پشت سرش، باد بر لباس دختر مى وزید و ممکن بود لباس را از اندام او کنار زند، حیا و عفت موسى (علیه السلام) اجازه نمى داد چنین شود، به دختر گفت: «من از جلو مى روم بر سر دو راهى ها و چند راهى ها مرا راهنمائى کن»(439)(ر.ک: ج 16، ص 66 ـ 71).