فهرست کتاب


زن در تفسیر نمونه

آیت الله مکارم شیرازی تهیه و تنظیم : سعید داودی

اینها همه از یکسو

اما ببینیم در کاخ فرعون چه خبر؟ در اخبار، آمده: فرعون دخترى داشت و تنها فرزندش همو بود، او از بیمارى شدیدى رنج مى برد، دست به دامن اطباء زد نتیجه اى نگرفت، به کاهنان متوسل شد، آنها گفتند: اى فرعون ما پیش بینى مى کنیم از درون این دریا انسانى به این کاخ گام مى نهد که اگر از آب دهانش به بدن این بیمار بمالند، بهبودى مى یابد!
«فرعون» و همسرش «آسیه» در انتظار چنین ماجرائى بودند که، ناگهان روزى صندوقچه اى را که بر امواج در حرکت بود، نظر آنها را جلب کرد، دستور داد مأمورین فوراً به سراغ صندوق بروند، و آن را از آب بگیرند، تا در آن چه باشد؟
صندوق مرموز، در برابر فرعون قرار گرفت، دیگران نتوانستند، در آن را بگشایند، آرى مى بایست در صندوق نجات موسى (علیه السلام) بدست خود فرعون گشوده شود، وگشوده شد! هنگامى که چشم همسر «فرعون» به چشم کودک افتاد، برقى از آن جستن کرد و اعماق قلبش را روشن ساخت و همگى ـ مخصوصاً همسر فرعون ـ مهر او را به دل گرفتند، و هنگامى که آب دهان این نوزاد مایه شفاى بیمار شد، این محبت فزونى گرفت».
اکنون به قرآن باز مى گردیم و خلاصه این ماجرا را از زبان قرآن مى شنویم :
قرآن مى گوید: «خاندان فرعون، موسى را (از روى امواج نیل) بر گرفتند تا دشمن
آنان و مایه اندوهشان گردد»! (فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّآ وَحَزَنآ).
«الْتَقَطَ» از ماده «الْتِقاط» در اصل، به معنى رسیدن به چیزى بى تلاش و کوشش است، و این که به اشیاء گم شده اى که انسان پیدا مى کند، «لقطه» مى گویند نیز، به همین جهت است.
بدیهى است، فرعونیان قنداقه این نوزاد را از امواج به این منظور نگرفتند که دشمن سرسختشان را در آغوش خود پرورش دهند، بلکه آنها به گفته همسر فرعون، مى خواستند نور چشمى براى خود برگزینند.
اما سرانجام و عاقبت کار چنین شد، و به اصطلاح علماى ادب «لام» در اینجا «لام عاقبت» است نه «لام علت» و لطافت این تعبیر در همین است، که خدا مى خواهد قدرت خود را نشان دهد، که چگونه این گروه را که تمام نیروهاى خود را براى کشتن پسران بنى اسرائیل بسیج کرده بودند، وادار مى کند، همان کسى را که این همه مقدمات براى نابودى او است چون جان شیرین در بر بگیرند و پرورش دهند!.
ضمناً تعبیر به «آل فرعون» نشان مى دهد که، نه یک نفر، بلکه گروهى از فرعونیان براى گرفتن صندوق از آب شرکت کردند و این شاهد آن است که چنین انتظارى را داشتند.
و در پایان آیه، اضافه مى کند: «مسلماً فرعون و هامان و لشکریان آن دو خطاکار بودند» (إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ).
آنها، در همه چیز خطاکار بودند، چه خطائى از این برتر که راه حق و عدالت را گذارده، پایه هاى حکومت خود را بر ظلم و جور و شرک بنا نموده بودند؟
و چه خطائى از این روشن تر که آنها هزاران طفل را سر بریدند تا کلیم اللَّه را نابود کنند، ولى خداوند او را به دست خودشان سپرد و گفت: بگیرید و این دشمنتان را پرورش دهید و بزرگ کنید!. (430)
از آیه بعد استفاده مى شود که مشاجره و درگیرى میان فرعون و همسرش، و احتمالاً بعضى از اطرافیان آنها، بر سر این نوزاد درگرفته بود، چرا که قرآن مى گوید :«همسر فرعون گفت: این نور چشم من و تو است، او را نکشید، شاید براى ما مفید باشد، یا او را به عنوان پسر انتخاب کنیم»! (وَقَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَى أَنْ یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدآ).
به نظر مى رسد، فرعون از چهره نوزاد و نشانه هاى دیگرـ از جمله گذاردن او در صندوق و رها کردنش در امواج «نیل»ـ دریافته بود، که این نوزاد از بنى اسرائیل است، ناگهان کابوس قیام یک مرد بنى اسرائیلى و زوال ملک او به دست آن مرد، بر روح او سایه افکند، و خواهان اجراى قانون جنایت بارش، درباره نوزادان بنى اسرائیل، در این مورد شد!.
اطرافیان متملق و چاپلوس نیز، فرعون را در این طرز فکر تشویق کردند و گفتند : دلیل ندارد که قانون درباره این کودک اجرا نشود؟!
اما «آسیه» همسر فرعون که نوزاد پسرى نداشت و قلب پاکش که از قماش درباریان فرعون نبود، کانون مهر این نوزاد شده بود، در مقابل همه آنها ایستاد و از آنجا که در این گونه کشمکش هاى خانوادگى غالباً پیروزى با زنان است، او در کار خود پیروز شد؟
و اگر داستان شفاى دختر فرعون نیز، به آن افزوده شود، دلیل پیروزى «آسیه» در این درگیرى روشن تر خواهد شد.
ولى قرآن با یک جمله کوتاه و پر معنى در پایان آیه مى گوید: «آنها نمى دانستند چه مى کنند» «وَ هُمْ لایَشْعُرُونَ».
آرى، آنها نمى دانستند که فرمان نافذ الهى و مشیت شکست ناپذیر خداوند، بر این قرار گرفته است که، این نوزاد را در مهم ترین کانون خطر پرورش دهد، و هیچ کس را یاراى مخالفت با این اراده و مشیت نیست! (ر.ک: ج 16، ص 34ـ 42).

امداد الهى به مادر موسى

(وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغآ إِنْ کَادَتْ لَتُبْدِى بِهِ لَوْلاَ أَنْ رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ * وَقَالَتْ لاِخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَهُمْ لاَیَشْعُرُونَ * وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى أَهْلِ بَیْتٍیَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ * فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ کَىْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ)
(سرانجام) قلب مادر موسى از همه چیز (جز یاد فرزندش) تهى گشت؛ و اگر دل او را (به وسیله ایمان و امید) محکم نکرده بودیم، نزدیک بود مطلب را افشا کند. * و (مادر موسى) به خواهر او گفت: «وضع حال او را پى گیرى کن!» او نیز از دور ماجرا را مشاهده کرد در حالى که آنان بى خبر بودند. * ما همه زنان شیرده را از پیش بر او حرام کردیم (تا تنها به آغوش مادر برگردد)؛ و خواهرش (به مأموران فرعون) گفت: «آیا شما را به خانواده اى راهنمائى کنم که مى توانند این نوزاد را براى شما کفالت کنند و خیرخواه او باشند»؟! * ما او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده الهى حق است؛ ولى بیشتر آنان نمى دانند! (سوره قصص، آیات 10-13)
تفسیر :

بازگشت موسى به آغوش مادر

در این آیات، «صحنه دیگرى» از این داستان مجسم شده است :
مادر موسى (علیه السلام) فرزندش را، به ترتیبى که قبلاً گفتیم، به امواج نیل سپرد، اما بعد از این ماجرا، طوفانى شدید در قلب او وزیدن گرفت، جاى خالى نوزاد که تمام قلبش را پر کرده بود، کاملاً محسوس بود.
نزدیک بود فریاد کشد، و اسرار درون دل خود را برون افکند.
نزدیک بود نعره زند، و از جدائى فرزند ناله سر دهد.
اما لطف الهى، به سراغ او آمد، و چنانکه قرآن گوید: «قلب مادر موسى از همه چیز، جز یاد فرزندش تهى گشت، و اگر ما قلب او را با نور ایمان و امید محکم نکرده بودیم، نزدیک بود این مطلب را افشا کند» (وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغآ إِنْ کَادَتْ لَتُبْدِى بِهِ لَوْلاَ أَنْ رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ).
«فارِغ» به معنى خالى است، و در اینجا منظور، خالى از همه چیز، جز از یاد موسى (علیه السلام) است، هر چند بعضى از مفسران آن را به معنى خالى بودن از غم و اندوه گرفته اند، و یا خالى از الهام و مژده اى که قبلاً به او داده شده بود، ولى با توجه به جمله ها، این تفسیرها صحیح به نظر نمى رسد.این کاملاً طبیعى است مادرى که نوزاد خود را با این صورت از خود جدا کند، همه چیز را جز نوزادش فراموش نماید، و آن چنان هوش از سرش برود که بدون در نظر گرفتن خطراتى که خود و فرزندش را تهدید مى کند، فریاد کشد، و اسرار درون دل را فاش سازد.
اما خداوندى که این مأموریت سنگین را به این مادر مهربان داده، قلب او را آن چنان استحکام مى بخشد، که به وعده الهى ایمان داشته باشد، و بداند کودکش در دست خدا است، سرانجام به او باز مى گردد و پیامبر مى شود!
«رَبَطْنا» از ماده «رَبْط» در اصل به معنى بستن حیوان یا مانند آن به جائى است تا مطمئناً در جاى خود محفوظ بماند، و لذا محل این گونه حیوانات را «رباط» مى گویند، و سپس به معنى وسیع ترى که همان حفظ و تقویت و استحکام بخشیدن است، آمده و منظور از «ربط قلب» در اینجا، تقویت دل این مادر است، تا ایمان به وحى الهى آورد و این حادثه بزرگ را تحمل کند.
مادر، بر اثر این لطف پروردگار، آرامش خود را بازیافت، ولى مى خواهد از سرنوشت فرزندش با خبر شود، لذا «به خواهر موسى سفارش کرد که وضع حال او را پى گیرى کن» (وَقَالَتْ لاِخْتِهِ قُصِّیهِ).
«قُصِّیه» از ماده «قَصّ» (بر وزن نَصّ) به معنى جستجو از آثار چیزى است و این که «قصّه» را «قصّه» مى گویند، به خاطر این است که پى گیرى از اخبار و حوادث گوناگون در آن مى شود.
خواهر موسى (علیه السلام) دستور مادر را انجام داد، و از فاصله قابل ملاحظه اى، به جستجو پرداخت «و او را از دور دید که صندوق نجاتش را فرعونیان از آب مى گیرند، و موسى را از صندوق بیرون آورده در آغوش دارند» (فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ).
«اما آنها از وضع این خواهر بى خبر بودند» (وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ).
بعضى گفته اند: خدمتکاران مخصوص فرعون، کودک را با خود از قصر بیرون آورده بودند، تا دایه اى براى او جستجو کنند، و درست در همین لحظات بود که خواهر موسى از دور برادر خود را دید.
ولى تفسیر اول نزدیک تر به نظر مى رسد، بنابراین، بعد از بازگشت مادر موسى به خانه خویش، خواهر از فاصله دور در کنار نیل ماجرا را زیر نظر داشت، و با چشم
خود دید که چگونه فرعونیان او را از آب گرفتند، و از خطر بزرگى که نوزاد را تهدید مى کرد رهائى یافت.
براى جمله (هُمْ لاَ یَشْعُرُونَ) تفسیرهاى دیگرى نیز شده: مرحوم «طبرسى» مخصوصاً این احتمال را بعید نمى داند، که تکرار این جمله در آیات قبل و اینجا درباره فرعون، براى اشاره به این حقیقت باشد، او که تا این اندازه از مسائل بى خبر بود، چگونه دعوى الوهیت مى کرد؟ چگونه مى خواست با اراده پروردگار و مشیت الهى بجنگد؟
به هر حال اراده خداوند، به این تعلق گرفته بود، که این نوزاد به مادرش به زودى برگردد و قلب او را آرام بخشد، لذا مى فرماید: «ما همه زنان شیرده را از قبل بر او تحریم کردیم» (وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِنْ قَبْلُ).(431)

طبیعى است نوزاد شیرخوار، چند ساعت که مى گذرد، گرسنه مى شود، گریه مى کند، بى تابى مى کند، باید دایه اى براى او جستجو کرد، به خصوص که ملکه «مصر»، سخت به آن دل بسته، و چون جان شیرینش دوست مى دارد!
مأموران حرکت کرده و در به در، دنبال دایه مى گردند، اما عجیب این که نوزاد پستان هیچ دایه اى را نمى گیرد.
شاید از دیدن قیافه آنها وحشت مى کند، و یا طعم شیرشان که با ذائقه او آشنا نیست، تلخ و نامطلوب جلوه مى کند، گوئى مى خواهد خود را از دامان دایه ها پرتاب کند، این همان تحریم تکوینى الهى بود که همه دایه ها را بر او حرام کرده بود.
کودک، لحظه به لحظه گرسنه تر و بى تاب تر مى شود، پى در پى گریه مى کند
و سر و صداى او در درون قصر فرعون مى پیچید، و قلب ملکه را به لرزه در مى آورد.
مأمورین بر تلاش خود مى افزایند، ناگهان در فاصله نه چندان دور، به دخترى برخورد مى کنند، که «مى گوید: من خانواده اى را مى شناسم که مى توانند این نوزاد را کفالت کنند، و خیرخواه او هستند آیا مى خواهید شما را راهنمائى کنم»؟ (فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ).
من زنى از بنى اسرائیل را مى شناسم که پستانى پر شیر، و قلبى پر محبت دارد، او نوزاد خود را از دست داده، و حاضر است شیر دادن نوزاد کاخ را بر عهده گیرد.
مأمورین، خوشحال شدند، و مادر موسى (علیه السلام) را به قصر فرعون بردند، نوزاد هنگامى که بوى مادر را شنید، سخت پستانش را در دهان فشرد، و از شیره جان مادر، جان تازه اى پیدا کرد، برق خوشحالى از چشم ها جستن کرد، مخصوصاً مأموران خسته و کوفته که به مقصد خود رسیده بودند، از همه خوشحال تر بودند، همسر فرعون نیز نمى توانست خوشحالى خود را از این امر کتمان کند.
شاید به دایه گفتند: «تو کجا بودى که این همه ما به دنبالت گردش کردیم، کاش زودتر مى آمدى! آفرین بر تو و بر شیر مشکل گشاى تو»!
در بعضى از روایات، آمده است: وقتى موسى پستان این مادر را قبول کرد، «هامان» وزیر «فرعون» گفت: «من فکر مى کنم تو مادر واقعى او هستى! چرا در میان این همه زن، تنها پستان تو را پذیرفت»؟ گفت: «اى پادشاه! به خاطر این است که من زنى خوشبو هستم، و شیرم بسیار شیرین است، تاکنون هیچ کودکى به من سپرده نشده، مگر این که پستان مرا پذیرفته است»! حاضران این سخن را تصدیق کردند، و هر کدام هدیه و تحفه گران قیمتى به او دادند! (432)

در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم که فرمود: «سه روز بیشتر طول نکشید که خداوند نوزاد را به مادرش بازگرداند»!
بعضى گفته اند: این تحریم تکوینى شیرهاى دیگران براى موسى (علیه السلام) ، به خاطر این بود که خدا نمى خواست از شیرهائى که آلوده به حرام، آلوده به اموال دزدى و جنایت و رشوه و غصب حقوق دیگران است، این پیامبر پاک بنوشد، او باید از شیر پاکى همچون شیر مادرش، تغذیه کند، تا بتواند بر ضد ناپاکى ها قیام کند، و با ناپاکان بستیزد.
و به این ترتیب «ما موسى را به مادرش بازگرداندیم، تا چشمش روشن شود و غم و اندوهى در دل او باقى نماند، و بداند وعده الهى حق است اگر چه اکثر مردم نمى دانند» (فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ کَىْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَیَعْلَمُونَ).(433)
در اینجا سوالى مطرح است، و آن این که: آیا فرعونیان موسى (علیه السلام) را به مادر سپردند که او را شیر دهد و در خلال این کار، همه روز، یا گاه به گاه، کودک را به دربار فرعون بیاورد، تا ملکه «مصر» دیدارى از او تازه کند؟ و یا کودک را در دربار نگه داشتند و مادر موسى در فواصل معین مى آمد و به او شیر مى داد؟
دلیل روشنى بر هیچ یک از این دو احتمال نداریم، اما احتمال اول نزدیک تر به نظر مى رسد.
و نیز بعد از پایان دوران شیرخوارگى، آیا موسى به کاخ فرعون منتقل شد، یا رابطه خود را با مادر و خانواده نگه مى داشت، و میان این دو در رفت و آمد بود؟
بعضى گفته اند: بعد از دوران شیرخوارگى، او را به «فرعون» و همسرش «آسیه» سپرد، و موسى (علیه السلام) در دامن آن دو، و با دست آن دو پرورش یافت، و در اینجا داستان هاى دیگرى از کارهاى کودکانه، اما پر معنى موسى (علیه السلام) نسبت به فرعون نقل کرده اند، که ذکر همه آنها به درازا مى کشد، اما این جمله که فرعون بعد از مبعوث شدن موسى (علیه السلام) به نبوت، به او گفت: (أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیدآ وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ) «آیا تو را در کودکى در دامان مهر خود پرورش ندادیم؟ و سال هائى از عمرت را در میان ما نبودى»؟(434) نشان مى دهد که موسى (علیه السلام) مدتى در کاخ فرعون زندگى کرده، و سال هائى
در آنجا درنگ نموده است.
از تفسیر «على بن ابراهیم» چنین استفاده مى شود که، موسى (علیه السلام) با نهایت احترام تا دوران بلوغ در کاخ فرعون ماند، ولى سخنان توحیدى او، فرعون را سخت ناراحت مى کرد، تا آنجا که تصمیم قتل او را گرفت، موسى کاخ را رها کرد و وارد شهر شد، که با نزاع دو نفر، یکى از قبطیان و دیگرى از سبطیان بود (که شرح آن در آیات آینده مى آید) روبرو گشت(435) (ر.ک: ج 16، ص 43 ـ 49).