فهرست کتاب


زن در تفسیر نمونه

آیت الله مکارم شیرازی تهیه و تنظیم : سعید داودی

مسیح فرستاده خدا بود

به دنبال بحثى که در آیات گذشته درباره غلوّ مسیحیان درباره حضرت مسیح و اعتقاد به الوهیّت او گذشت، در این آیات با دلایل روشنى در چند جمله کوتاه این اعتقاد آنها را ابطال مى کند. نخست مى فرماید: چه تفاوتى در میان مسیح و سایر پیامبران بود که عقیده به الوهیّت او پیدا کرده اید؟! «مسیح بن مریم فقط فرستاده خدا بود و پیش از او رسولان و فرستادگان دیگرى از طرف خدا آمدند» (مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ).
اگر رسالت از ناحیه خدا دلیل بر الوهیّت و شرک است، پس چرا درباره سایر پیامبران این مطلب را قائل نمى شوید؟
ولى مى دانیم مسیحیان منحرف هرگز قانع نیستند که عیسى را فرستاده خدا بدانند، بلکه عقیده عمومى آنها فعلاً بر این است که او را فرزند خدا و به یک معنى خود خدا مى دانند که براى بازخرید گناهان بشر (نه براى هدایت و رهبرى آنها) آمده است، و لذا به او لقب «فادى» (فداشونده در برابر گناهان بشر) مى دهند.
پس از آن، براى تأیید این سخن مى فرماید: «مادر او، زن بسیار راستگویى بود» (وَأُمُّهُ صِدِّیقَةٌ).
اشاره به اینکه اوّلاً کسى که مادر دارد و در رحم زنى پرورش مى یابد و این همه نیاز دارد، چگونه مى تواند خدا باشد؟ ثانیآ اگر مادرش محترم است به خاطر این استکه او هم در مسیر رسالت مسیح با او هماهنگ بود و از رسالتش پشتیبانى مى کرد، و به این ترتیب بنده خاصّ خدا بود و نباید او را همچون یک معبود ـ آن طور که در میان مسیحیان رایج است و در برابر مجسّمه او تا سرحدّ پرستش خضوع مى کنند ـ عبادت کرد (ر.ک: ج 5، ص 54 ـ 55).

بشارت به ساره

(وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلاَمآ قَالَ سَلاَمٌ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ * فَلَمَّا رَءَا أَیْدِیَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قَالُوا لاَتَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ * وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ * قَالَتْ یَا وَیْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِى شَیْخآ إِنَّ هَذَا لَشَىْءٌ عَجِیبٌ * قَالُوا أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللهِ رَحْمَتُ اللهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَّجِیدٌ)
فرستادگان ما ]= فرشتگان [براى ابراهیم بشارت آوردند؛ گفتند: «سلام!» (او نیز) گفت : «سلام!» و چندان درنگ نکرد که گوساله بریانى (براى آنها) آورد. * (امّا) هنگامى که دید دست آنها به آن نمى رسد (و از آن نمى خورند) آنها را ناآشنا (و دشمن) شمرد؛ واز آنان احساس ترس نمود. به او گفتند: «نترس! ما به سوى قوم لوط فرستاده شده ایم.» * و همسرش ایستاده بود، (از خوشحالى) خندید؛ پس او را به اسحاق، و بعد از اسحاق به یعقوب بشارت دادیم. * گفت: «اى واى بر من! آیا من فرزند مى آورم در حالى که پیرزنم، و این شوهرم پیرمردى است؟! این راستى چیز عجیبى است!» * گفتند: «آیا از فرمان خدا تعجّب مى کنى؟! این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است؛ چرا که او ستوده و داراى مجد وعظمت است». (سوره هود، آیات 69-73)

تفسیر :

فرازى از زندگى بت شکن

اکنون نوبت سرگذشت ابراهیم (علیه السلام) قهرمان بت شکن مى رسد. البتّه شرح زندگى پرماجراى این پیامبر بزرگ در سوره هاى دیگر قرآن مفصّل تر آمده (مانند سوره بقره،آل عمران، نساء، انعام، انبیاء و جز اینها) و در اینجا فقط بخشى از سرگذست او که به داستان قوم لوط و مجازات آن گروه آلوده عصیانگر مربوط مى شود اشاره شده است. آیه مى گوید: «فرستادگان ما ]= فرشتگان[ براى ابراهیم بشارت آوردند» (وَ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرهِیمَ بِالْبُشْرَى).
همان گونه که از آیات بعد استفاده مى شود، این فرستادگان الهى همان فرشتگانى بودند که مأموریّت داشتند شهرهاى قوم لوط را نابود کنند، ولى قبلاً براى دادن پیامى به ابراهیم (علیه السلام) نزد او آمدند.
در اینکه بشارت آنها چه بوده است، دو احتمال وجود دارد که جمع میان آن دو نیز بى مانع است: نخست بشارت به تولّد اسماعیل و اسحاق، زیرا عمر طولانى بر ابراهیم (علیه السلام) گذشته بود و هنوز فرزندى نداشت در حالى که آرزو مى کرد فرزند یا فرزندانى که حامل لواى نبوّت باشند داشته باشد؛ بنابراین اعلام تولّد اسحاق و اسماعیل بشارت بزرگى براى او محسوب مى شد.
و دیگر اینکه ابراهیم از فساد قوم لوط و عصیانگرى آنها سخت ناراحت بود و چون آگاهى یافت که آنها چنین مأموریّتى دارند شادمان شد.
به هر حال هنگامى که رسولان بر او وارد شدند «گفتند: سلام» (قَالُوا سَلاَمًا).
او نیز «گفت: سلام» (قَالَ سَلاَمٌ).
«وطولى نکشید که گوساله بریانى (براى آنها) آورد» (فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ).
«عِجل» به معنى گوساله، و«حَنیذ» به معنى بریان است.
بعضى احتمال داده اند «حَنیذ» به هر نوع بریانى اطلاق نمى شود، بلکه فقط به گوشتى گفته مى شود که در کنار آتش روى سنگ ها مى گذارند و بى آنکه شعله آتش به آن برسد، پخته و بریان مى شود.
از این جمله استفاده مى شود که یکى از آداب میهماندارى آن است که غذا را هر چه زودتر براى میهمان آماده کنند، زیرا مهمان وقتى که از راه مى رسد ـ به خصوص اگر مسافر باشد ـ غالبآ خسته و گرسنه است، هم نیاز به غذا دارد و هم نیاز به استراحت؛ باید زودتر غذاى او را آماده کرد تا بتواند استراحت کند.
ممکن است بعضى خرده گیران بگویند براى چند میهمان یک گوساله بریان زیاد است. ولى با توجّه به اینکه اوّلاً در مورد میهمانان که قرآن عددشان را صریحآ بیان
نکرده گفت وگوست، برخى سه و برخى چهار و بعضى نُه و بعضى یازده نفر نوشته اند، و از این بیشتر هم احتمال دارد.(401)
ثانیآ ابراهیم هم پیروان و دوستانى داشت و هم کارکنان و آشنایانى، و معمول است که گاه براى میهمان غذایى درست مى کنند چند برابر نیاز میهمان و همه از آن استفاده مى کنند.
در اینجا واقعه عجیبى اتّفاق افتاد. ابراهیم مشاهده کرد میهمانان دست به سوى غذا دراز نمى کنند، امّا «هنگامى که دید دست آنها به آن نمى رسد (و از آن نمى خورند، کار) آنان را زشت شمرد و در دل احساس ترس کرد» (فَلَمَّا رَءَا أَیْدِیَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً).
این موضوع از یک رسم و عادت دیرینه سرچشمه مى گرفت که هم اکنون نیز در میان اقوامى که به سنّت هاى خوب گذشته پایبندند وجود دارد که اگر کسى از غذاى دیگرى تناول کند و به اصطلاح نان و نمک او را بخورد، قصد سوئى درباره او نخواهد کرد؛ به همین دلیل اگر کسى واقعآ قصد سوئى نسبت به دیگرى داشت باشد سعى مى کرد نان و نمک او را نخورد. بدین سبب ابراهیم با این کار میهمانان، نسبت به آنها بدگمان شد و فکر کرد ممکن است قصد سوئى داشته باشند.
رسولان که به این موضوع پى برده بودند به زودى ابراهیم را از این فکر بیرون آوردند و «به او گفتند: نترس! ما به سوى قوم لوط فرستاده شده ایم» یعنى ما فرشته ایم و مأمور عذاب یک قوم ستمگر، و فرشته غذا نمى خورَد (قَالُوا لاَ تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ).
«و همسرش (ساره) ایستاده بود، (ازخوشحالى) خندید»(وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ).
این خنده ممکن است به خاطر آن باشد که او نیز از فجایع قوم لوط سخت ناراحت و نگران بود و آگاهى از نزدیک شدن مجازات آنها مایه خوشحالى و سرور او گشت.
این احتمال نیز هست که خنده او از روى تعجّب و یا حتّى وحشت بوده، زیرا خنده مخصوص به حوادث سرورانگیز نیست، بلکه گاه مى شود که انسان از شدّت وحشت و ناراحتى مى خندد. در میان عرب ضرب المثل معروفى است که شَرَّ الشَّدائِدِ ما یُضحِکُ: «بدترین شداید آن است که انسان را به خنده آورَد».
یا خنده به خاطر این بود که چرا میهمانان با اینکه وسیله پذیرایى آماده شده، دست به سوى طعام نمى برند.
این احتمال نیز داده شده است که خنده او از جهت خوشحالى به خاطر بشارت بر فرزند بوده باشد، هر چند ظاهر آیه این تفسیر را نفى مى کند زیرا بشارت به اسحاق بعد از آن خنده به او داده شد. مگر اینکه گفته شود نخست به ابراهیم بشارت دادند که صاحب فرزندى خواهد شد و ساره احتمال داد که او چنین فرزندى را براى ابراهیم خواهد آورد، ولى تعجّب کرد که مگر ممکن است پیرزنى در این سن براى شوهر پیرش فرزند بیاورد لذا با تعجّب از آنها پرسید و آنان صریحآ به او گفتند: آرى، این فرزند از آنِ تو خواهد شد.
دقّت در آیات سوره ذاریات نیز این احتمال را تأیید مى کند.
قابل توجّه اینکه بعضى از مفسّران اصرار دارند «ضَحِکَت» را از مادّه «ضَحک» (بر وزن درک) به معنى عادت ماهیانه بگیرند و گفته اند درست در همین لحظه بود که ساره در آن سن و بعد از رسیدن به حدّ یأس، بار دیگر عادت ماهیانه شد، که نشانه امکان تولّد فرزند است. ازاین رو وقتى او را به تولّد اسحاق بشارت دادند کاملاً توانست این موضوع را باور کند. آنها به این استدلال کرده اند که در لغت عرب این جمله گفته مى شود ضَحَکَتِ الأرانِبُ: «خرگوش ها عادت شدند».
ولى این احتمال از جهات مختلفى بعید است، زیرا اوّلاً این مادّه در مورد انسان در لغت عرب به کار نرفته است و لذا راغب در کتاب مفردات هنگامى که این معنى را ذکر کرده صریحآ مى گوید این تفسیر جمله «فَضَحِکَت» نیست چنانکه بعضى از مفسّران پنداشته اند، بلکه معنى جمله همان خندیدن است، ولى مقارن حالت خنده، عادت ماهیانه شد و این دو با هم اشتباه شده است.
ثالثآ اگر این جمله به معنى ظهور آن حالت زنانه باشد نباید ساره بعد از آن از بشارت به اسحاق تعجّب کند زیرا با وجود این حالت، فرزند آوردن عجیب نیست، در حالى که از جمله هاى بعد همین آیه استفاده مى شود که او نه تنها تعجّب کرد، بلکه صدا زد: واى بر من مگر ممکن است منِ پیرزن فرزند آورم؟
به هر حال این احتمال در تفسیر آیه بسیار بعید به نظر مى رسد.
آیه اضافه مى کند: «پس او را به اسحاق، و بعد از اسحاق به یعقوب بشارت دادیم» (فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَـقَ وَ مِنْ وَرَاءِ إِسْحَـقَ یَعْقُوبَ).در حقیقت، هم به او بشارت فرزند دادند و هم نوه؛ یکى اسحاق و دیگرى یعقوب که هر دو از پیامبران خدا بودند.
ساره همسر ابراهیم که با توجّه کهولت سنّ خود و همسرش از دارا شدن فرزند مأیوس بود، با لحنى بسیار تعجّب آمیز «گفت: اى واى بر من! آیا من فرزند مى آورم در حالى که پیرزنم، و این شوهرم پیرمردى است؟ این راستى چیز عجیبى است!» (قَالَتْ یَا وَیْلَتَا ءَأَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هَـذَا بَعْلِى شَیْخًا إِنَّ هَـذَا لَشَىْءٌ عَجِیبٌ).
او حق داشت تعجّب کند، زیرا اوّلاً طبق آیه 29 سوره ذاریات در جوانى نیز زن عقیمى بود و در آن روز که این مژده را به او دادند ـ طبق گفته مفسّران و سفر تکوین تورات ـ نود سال یا بیشتر داشت و همسرش ابراهیم حدود یکصد سال یا بیشتر.
در اینجا این سؤال پیش مى آید که چرا ساره هم به پیر بودن خود استدلال کرد و هم پیرى همسرش، در حالى که مى دانیم زنان معمولاً بعد از پنجاه سالگى عادت ماهیانه شان که نشانه آمادگى براى تولّد فرزند است قطع مى شود و پس از آن احتمال فرزند آوردن در مورد آنها ضعیف است، ولى آزمایش هاى پزشکى نشان داده مردان از نظر تولید نطفه آمادگى پدر شدن را تا سنین بالا دارند.
پاسخ این سؤال روشن است، زیرا در مردان نیز این موضوع هر چند امکان دارد، به هر صورت در مورد آنها نیز در سنین خیلى بالا این احتمال ضعیف خواهد بود، لذاطبق آیه 54 سوره حجر، خود ابراهیم نیز از این بشارت به خاطر کهولت سن تعجّب کرد.
به علاوه از نظر روانى نیز شاید ساره بى میل نبود که خود گناه را به گردن نگیرد.
به هر حال، رسولان پروردگار فوراً او را از تعجّب در آوردند و سوابق نعمت هاى فوق العاده الهى را بر این خانواده و نجات معجزآسایشان را از چنگال حوادث یادآور شدند و «گفتند: آیا از فرمان خدا تعجّب مى کنى؟» (قَالُوا أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ).
در حالى که «این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است» (رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ).
همان خدایى که ابراهیم را از چنگال نمرود ستمگر رهایى بخشید و در دل آتش سالم نگاه داشت، همو که ابراهیم قهرمان بت شکن را که یک تنه بر همه طاغوت ها تاخت، قدرت و استقامت و بینش داد(402).
این رحمت و برکت الهى، تنها آن روز و آن زمان نبود بلکه در این خاندان همچنان ادامه داشته و دارد. و چه برکتى بالاتر از وجود پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و امامان معصوم که در این خاندان آشکار شده اند؟
بعضى از مفسّران به این آیه استدلال کرده اند که همسر انسان نیز در عنوان «أهل البیت» وارد است و این عنوان مخصوص به فرزندان و پدر و مادر نیست. البتّه این استدلال صحیح است و حتّى اگر این آیه هم نبود از نظر محتواى کلمه «اهل» این معنى درست بود امّا هیچ مانعى ندارد کسانى جزءِ اهل بیت پیامبرى همچون پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) باشند و بر اثر جدا کردن مکتب خود از نظر معنوى از اهل بیت خارج شوند (شرح بیشتر در این باره ـ به خواست خدا ـ ذیل آیه 33 سوره احزاب خواهد آمد).
و در پایان آیه براى تأکید بیشتر، فرشتگان گفتند: «چرا که او ستوده و والاست» (إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ).
در واقع، ذکر این دو صفت پروردگار دلیلى است براى جمله قبل، زیرا «حمید» به معنى کسى است که اعمال او ستوده است. این نام خدا اشاره به نعمت هاى فراوانى است که او بر بندگانش دارد که در مقابل آن او را مى ستایند، و«مجید» به کسى گفته مى شود که حتّى قبل از استحقاق، نعمت مى بخشد. آیا از خداوندى که داراى این صفات است عجیب مى آید که چنین نعمتى (یعنى فرزندان برومند) به خاندان پیامبرش بدهد؟ (ر.ک: ج 9، ص 203 ـ 211).