فهرست کتاب


ره توشه جلد2

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

بردبارى، مدارا و توكل از دیدگاه پیامبر

«یا أَباذَرٍّ؛ مَنْ لَمْ یَأْتِ یَوْمَ الْقِیامَةِ بِثَلاث فَقَدْ خَسِرَ. قُلْتُ: وَ مَا الثَّلاثُ؟ فِداكَ أَبى وَ أُمّى. قالَ: وَرَعٌ یَحْجُزُهُ عَمّا حَرَّمَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَیْهِ، وَ حِلْمٌ یَرُدُّ بِهِ جَهْلَ السَّفیهِ، وَ خُلْقٌ یُدارى بِهِ النّاسَ.
یا اَباذَرٍّ؛ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ أَقْوى النّاسِ فَتَوَكَّلْ عَلىَ اللّهِ، وَ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ أَكْرَمَ النّاسِ فَاتَّقِ اللّهَ، وَ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ أَغْنَى النّاسِ فَكُنْ بِما فى یَدِاللّهِ عَزَّوَجَلَّ أَوْثَقَ مِنْكَ بِما فى یَدَیْكَ.
یا أَباذَرٍّ؛ لَوْ أنَّ النّاسَ كُلَّهُمْ أَخَذُوا بِهذِهِ الاْیَةِ لَكَفَتْهُمْ: «وَ مَنْ یَتَّقِ‌اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لایَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَىْء قَدْراً»(258)
جملاتى كه در جلسه قبل بررسى شد بر محور تقوا و ورع بود، در این بخش از روایت نیز پیامبر(صلى الله علیه وآله) علاوه بر ورع و خوددارى از گناه، از حلم و بردبارى و مقام توكل نیز یاد مى‌فرمایند:
«یا اباذرٍّ: من لم یأت یوم القیامة بثلاث فقد خسر. فقلت و ما الثّلاث؟ فداك ابى و امّى. قال: ورعٌ یحجزه عمّا حرّم اللّه عزّ و جلّ علیه و حلمٌ یردّ به جهل السفیه و خلق یدارى به النّاس.»
اى ابوذر؛ هر كس در روز قیامت سه چیز همراه نداشته باشد زیانكار است. ابوذر
‌‌﴿صفحه 270 ﴾
مى‌گوید: پدر و مادرم فدایت باد آن سه چیز چیست؟ پیامبر در جواب مى‌فرمایند: 1. ورعى كه او را از محرّمات باز دارد 2. حلمى كه با آن با نادانى سفیهان مقابله كند. 3. اخلاق نیكو كه با آن با مردم مدارا كند.
اولین ویژگى‌اى كه اگر انسان به آن متصف نگردد در قیامت زیانكار مى‌گردد، ورع است. در جلسه قبل گفتیم كه ورع معمولا بر ملكه تقوا اطلاق مى‌گردد و نفس اجتناب از گناه را ورع نمى‌گویند، تعبیر حضرت در این بخش، آن تفسیر را تأیید مى‌كند و بوضوح بیان مى‌كند كه ورع بر ملكه نفسانى كه مانع از دست یازیدن به گناه مى‌شود اطلاق مى‌گردد؛ بنابراین خاصیت ورع این است كه انسان را از گناه باز مى‌دارد و طبیعى است كسى كه چنین ویژگى‌اى نداشته باشد، به گناهان آلوده مى‌گردد و در نتیجه زیان مى‌بیند و گرفتار جهنم مى‌شود.

مقام و منزلت والاى حلم و بردبارى

دومین ویژگى‌اى كه اتصاف به آن، انسان را از خسران و زیان روز قیامت حفظ مى‌كند حلم و بردبارى است. در لغت آمده است كه حلم كنترل كردن نفس از برانگیخته شدن قوه غضب است. بى‌شك حلم و بردبارى از صفات پسندیده و ارزنده است و از لشگریان عقل به‌شمار مى‌رود، چه اینكه غضب ـ كه در برابر حلم قرار دارد ـ از لشگریان جهل است. معروف است كه انسان در حال عصبانیت نه تصمیم بگیرد، نه تنبیه كند و نه اقدام كند كه بعداً پشیمان خواهد شد، زیرا آن سه در حال عصبانیت از كنترل عقل خارجند؛ چرا كه در آن حال عقل انسان درست كار نمى‌كند: در حدیثى آمده است كه قنبر از سوى نادانى مورد اهانت قرار گرفت و ناراحت شد و خواست جواب بدهد حضرت على(علیه السلام) فرمودند:
«مَهْلا یا قَنْبَرُ، دَعْ شاتِمَكَ مِهاناً تُرْضِى الرَّحْمنَ وَ تُسْخِطُ الشَّیطانَ و تُعاقِبَ عَدوَّكَ فَوَالَّذِى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَءَ النَّسْمَةَ ما أَرْضَى الْمُؤْمِنُ رَبَّهُ بِمِثْلِ الْحِلْمِ وَ لا أَسْخَطَ
‌‌﴿صفحه 271 ﴾
الشَّیْطانَ بِمِثْلِ الصَّمْتِ وَ لا عُوقِبَ اْلأَحْمَقُ بِمِثْلِ السُّكُوتِ عَنْهُ»(259)
آهسته قنبر، دشنام‌دهنده خود را از روى بى‌اعتنایى رها كن تا خداوند رحمان را خشنود و شیطان را غضبناك كنى و دشمنت را عقوبت كنى (زیرا عقوبتى براى او بدتر از بى‌اعتنایى نیست.) قسم به خدایى كه دانه را شكافت و انسانها را خلق كرد، مؤمن به چیزى بیش از حلم و بردبارى پروردگارش را راضى نمى‌كند و به چیزى بیش از دم فروبستن شیطان را ناراحت نمى‌كند و به چیزى بیش از سكوت احمق را عقوبت نمى‌كند.
در جاى دیگر امام على(علیه السلام) فرمودند:
«لاشَرَفَ كَالْعِلْمِ وَ لا عِزَّ كَالْحِلْمِ...»(260)
هیچ شرافت و بزرگى به مانند دانش نیست و هیچ ارجمندى مانند بردبارى نیست.
نظر به والایى صفت حلم و بردبارى و نقش ارزنده آن در حفظ روابط صحیح اجتماعى و حفظ احترام متقابل انسانها، لازم است تك‌تك افراد جامعه به آن متصف گردند، بخصوص براى علماء كه نقش اصلاحى و تربیتى دارند: عالمى كه هدایتگر و اصلاحگر است اگر بخواهد در برابر رفتار ناشایست جاهلان مقابله به مثل كند برنامه‌هاى اصلاحى او بى‌اثر مى‌ماند. ازین جهت باید همواره علم خود را با حلم و بردبارى قرین سازد، تا به نتیجه درخور دست یابد. پس انسان باید در راه بیان حقایق دین و تبلیغ آن صبور و پرحوصله باشد و با توجه به این نكته كه كارایى علم و تربیت بدون حلم میسّر نیست، پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى‌فرمایند:
«وَالَّذى نَفْسى بِیَدِهِ ما جُمِعَ شَىْءٌ إِلى شَىْء أَفْضَلُ مِنْ حِلْم إِلى عِلْم»(261)
قسم به خدایى كه جانم در اختیار اوست، جمع و ضمیمه نشد چیزى با چیز دیگر بهتر از جمع شدن حلم با علم.
‌‌﴿صفحه 272 ﴾
آرى حلم و بردبارى در زمره بالاترین كمالات نفسانى پس از علم است و چنانكه گفتیم علم بدون آن سود نمى‌بخشد. از این‌رو در برخى موارد وقتى از علم ستایش مى‌شود، حلم نیز با آن ذكر مى‌شود و در واقع، حلم و علم به عنوان دو عنصر ارزشمندى كه قرین و مكمّل همند ذكر مى‌گردند، لذا پیامبر مى‌فرماید:
«اَللّهُمَّ أَغْنِنى بِالْعِلْمِ وَ زَیِّنّى بِالْحِلْمِ»(262)
خداوندا، مرا به سبب علم بى‌نیاز كن و با حلم زینت‌بخش.
مسلّماً كسى كه حلم و بردبارى را زینت خود قرار مى‌دهد، در مراحل بحرانى كه آتش كینه و عداوت از درون هر كسى شعله مى‌كشد، بهترین شیوه رحیمانه و رأفت‌آمیز را پیش مى‌گیرد و حلم و بردبارى او را از شعلهور ساختن آتش كین و غضب باز مى‌دارد و عنان اختیار را به دست هواى نفس نمى‌سپرد، بلكه او را به كنترل هواى نفس و نیز خاموش ساختن آتش غضب خود و دیگران وا مى‌دارد: در تاریخ مى‌نگریم كه با توجه به انواع آزارها و اذیّت‌هایى كه مشركان در حق پیامبر و یارانش روا داشتند، به هنگام فتح مكه پیامبر(صلى الله علیه وآله) نهایت بردبارى را از خود نشان داد و عفو، بخشش و ترحم را سرلوحه كار خود قرار داد. در آن هنگام دشمنان توقع داشتند كه پیامبر حمام خون راه اندازد و حتى برخى از پرچمداران سپاه اسلام كه در پى انتقام بودند، رو به ابوسفیان گفتند «أَلْیَوْمُ یَوْمُ الْمَلْحَمَةِ» امروز روز نبرد سخت و انتقام است. اما پیامبر آن شعار انتقامجویانه را به شعار محبت‌آمیز مبدل كرد كه:
«أَلْیَوْمُ یَوْمُ الْمَرْحَمَةِ أَلْیَوْمَ أَعَزَّاللّهُ قُرَیْشاً»(263)
امروز روز رحمت و نیك‌نوازى است، امروز خداوند قریش را عزت بخشید.
بى‌شك انسان ناچار است كه در زندگى خویش با دیگران ارتباط داشته باشد. خداوند او را چنان آفریده كه ناگزیر از پذیرش زندگى اجتماعى است و اگر بخواهد تنها و به دور از
‌‌﴿صفحه 273 ﴾
جمع زندگى كند از اكثر بركات این عالم محروم مى‌گردد و نمى‌تواند رو به تكامل رود و شاید نتواند به زندگى خود ادامه دهد. پس او براى ادامه حیات و نیز براى تكامل و ترقى ناچار به پذیرش زندگى اجتماعى و ارتباط با دیگران است. از طرف دیگر، مردم از نظر روحیه‌ها، اخلاق و فهم و معرفت با یكدیگر تفاوت‌هاى فراوانى دارند و از این‌رو انسان خواه ناخواه با كسانى سروكار پیدا مى‌كند كه رفتار غیرعاقلانه و نابخردانه دارند. گاهى با اشخاصى تماس پیدا مى‌كند و مواجه مى‌شود كه رفتار نسنجیده‌شان موجب تحقیر و توهین به اوست.
همه انسانها از نظر كمال و معرفت انسانى به سرحد كمال نرسیده‌اند و از چنان عقلى برخوردار نیستند كه آنها را به برخورد شایسته و مؤدبانه وادارد. از این جهت گاهى شخصى كه انسان با او تماس پیدا مى‌كند و یا همكار انسان و یا مسؤولى كه مردم به او مراجعه مى‌كنند، به جهت خود ساخته نبودن و كمى معرفت و یا به جهت گرفتارى و فشارهاى زندگى، رفتار كنترل نشده و پرخاشجویانه از خود نشان مى‌دهد و نمى‌تواند رعایت ادب را بكند و احترام دیگران را نگه دارد. طبیعى است كه اگر انسان در برابر این طیف از افراد برخورد مشابهى نشان دهد و زود عصبانى شود و بنابر پرخاش گذارد، اختلاف و درگیرى بالا مى‌گیرد و عواقب شومى را به بار مى‌آورد. وقت انسان هدر مى‌رود، آرامش و نشاط از او گرفته مى‌شود و نمى‌تواند به آرمانهاى زندگى خود برسد. پس براى اینكه انسان بتواند از اجتماع بهره شایان ببرد و از آفت‌هاى آن دور ماند باید حلم و روحیه بردبارى را در خود ایجاد كند كه در هنگام مواجه گشتن با چنین افرادى بتواند خود را كنترل كند.
علاوه بر اینكه انسان باید داراى ورعى باشد كه او را از گناه باز دارد، باید بردبار باشد تا از زندگى اجتماعى خویش بهره برد و خسران و زیان نبیند. چون اگر انسان از اجتماع فاصله بگیرد، از منافع آن محروم مى‌گردد؛ اما اگر بخواهد از منافع اجتماعى در جهت تأمین زندگى اخروى خویش استفاده برد، براى اینكه در مواجهه با انسانهاى كم خرد و بى‌عقل و پرخاشگر سالم بماند و با آنان درگیر نشود، باید خویشتن‌دار باشد. باید تمرین بردبارى كند
‌‌﴿صفحه 274 ﴾
تا در برابر صحنه‌هاى تحقیرآمیز و اهانت‌آمیز، شنیده‌ها را نشنیده بگیرد و دیده‌ها را ندیده بگیرد تا بتواند به وظایفش عمل كند و از اجتماع بهره برد و آن رفتار ناشایست مانع تكامل او نشود و به تعبیر روایت «حلمى داشته باشد كه جهل نادانان را از خود دور سازد».
برخلاف تصور ما كه جهل را عدم علم تلقى مى‌كنیم و فقط آن را در برابر علم به كار مى‌بریم، جهل به معناى نابخردى هم هست و نظیر سفاهت و حماقت در مقابل عقل به كار مى‌رود. بنابراین جهل به معناى نشان دادن رفتار جاهلانه و نابخردانه است و در بیشتر آیات قرآن به همین معنى به كار رفته است؛ مثلا خداوند از قول حضرت یوسف مى‌فرماید:
«وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّى كَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ(264)»
و اگر مكر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانى به سوى آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود.
مقصود این است كه اگر حیله زنان را از من دور نسازى كارى سفیهانه و نابخردانه از من سر مى‌زند. در این‌گونه آیات حمل جهل بر عدم علم غلط است وانگهى عدم علم در بیشتر موارد عذر است، حال آنكه این كلمه بیشتر در مقام نكوهش و عدم عذر آمده است؛ چنانكه خداوند در مقام نكوهش برادران یوسف مى‌فرماید:
«هَلْ عَلِمْتُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ»(265)
آیا دانستید با یوسف و برادرش چه كردید آنگاه كه جاهل بودید؟
مسلّم است كه برادران یوسف از كار و عمل خود بى‌خبر نبودند، آنان یوسف را مى‌شناختند و مى‌دانستند كارشان ناشایست است و در عین حال جاهل بودند و كارشان جاهلانه یعنى خلاف عقل و حق بود.
همچنین وقتى حضرت موسى(علیه السلام) به مردمش گفت كه خداوند به شما فرمان داده كه گاوى بكشید و آنان به او گفتند: آیا ما را به مسخره گرفته‌اى؟، فرمود:
‌‌﴿صفحه 275 ﴾
«... أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ‌الْجاهِلِینَ(266)» به خدا پناه مى‌برم كه از نابخردان باشم.
در این آیه نیز جهل به معناى سفاهت است نه عدم علم و حضرت موسى از عدم علم به خدا پناه نمى‌برد بلكه از بى‌عقلى و نابخردى و رفتار جاهلانه و خلاف عقل و حق به خدا پناه مى‌برد. در اصول كافى كتابى به «علم» اختصاص داده شده است و كتاب دیگرى به «عقل و جهل» و این بدان جهت است كه جهل در آن كتاب در برابر عقل است و نه علم و چنانكه گفتیم: غالباً جهل و جهالت به نادانى و رفتار نابخردانه گفته مى‌شود و در مقابل عقل به كار مى‌رود نه در مقابل علم.

حلم و بردبارى زیبنده اولیاى خدا

پیامبر(صلى الله علیه وآله) در پند و اندرز خود این نكته را گوشزد مى‌كنند كه انسان در زندگى خود گاهى بناچار با اشخاص كم‌عقل و كم خرد روبرو مى‌شود كه رفتار سفیهانه و جاهلانه دارند، بهترین رفتارى كه او مى‌تواند داشته باشد، تحمل بى‌ادبى آنها و بردبارى نشان دادن است كه در این صورت هم از منافع اجتماع بهره برده است هم خود را با نادانان و سفیهان درگیر نساخته است و در برابر دشمنى آنان راه سلامت برگزیده و محبوب خداوند گردیده است:
قالَ رَسُولُ‌اللّهِ، صَلَى اللّهُ عَلَیه و آله: إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْحَیِىَّ الْحَلیمَ الْعَفیفَ الْمُتَعَفِّفَ»(267)
خداوند شخص با حیاى خویشتن‌دار پاكدامن و با مناعت را دوست دارد.
قرآن كریم راه مبارزه با دشمنان نادان را چنین بیان كرده است:
«وَ لاَ تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ إِدْفَعْ بِالَّتىِ هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَیْنَكَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِیمٌ. وَ مَا یُلَقَّیها إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ مَا یُلَقَّیها إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِیم وَ إِمَّا یَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلیمُ»(268)
هرگز نیكى و بدى در جهان یكسان نیست، همیشه رفتار ناشایست را با بهترین عمل
‌‌﴿صفحه 276 ﴾
پاسخ ده تا همان كس كه با تو سر دشمنى دارد دوست صمیمى تو گردد و به این مقام بلند كسى نمى‌رسد جز آنان كه صبر كردند و به این مقام نمى‌رسند جز آنان كه بهره بزرگى برده باشند. پس هرگاه از شیطان به تو وسوسه‌اى رسد به خداوند پناه ببر كه او (به دعاى خلق) شنوا و (به احوال همه) داناست.
این شیوه‌اى كه قرآن در برخورد با سركشان و نادانان معرفى مى‌كند، از ظریفترین و پربارترین روشهاى تربیتى است. چرا كه هر كس بدى مى‌كند، به حكم قانون مقابله به مثل انتظار دارد طرف نیز به او بدى كند، ولى وقتى برخلاف انتظار خود از طرف برخورد سالم و سازنده‌اى ببیند، دگرگون مى‌شود و طوفانى در درونش ایجاد مى‌گردد و در اثر فشار وجدان بیدار مى‌گردد و احساس حقارت كرده، شیوه برخورد ناسالم خویش را تغییر مى‌دهد. به این جهت است كه ما خیل مردمى را بر گرد وجود پیامبر مى‌بینیم كه بر اساس فرموده خداوند، صفت رحمت و بردبارى حضرت موجب جمع گشتن آنها شده بود:
«فَبِمَا رَحْمَة مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فِى الاَْمْرِ...»(269)
مرحمت خداوند تو را با خلق مهربان و نیك‌خوى گرداند و اگر تندخو و سخت‌دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى‌شدند (پس اگر مردم نادان به تو بد كنند) از آنان درگذر و از خداوند براى آنها آمرزش بخواه و با آنان مشورت كن.
و نیز قرآن درباره منطق رفتارى بندگان صالح خداوند مى‌فرماید:
«وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الاَْرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمْ الْجاهِلُونَ قَالُوا سَلاماً»(270)
و بندگان (خاص) خداوند رحمان كسانى هستند كه بر روى زمین با تواضع و فروتنى راه مى‌روند و هرگاه مردم نادان آنان را مخاطب قرار دهند با سلامت نفس (و زبان خوش) جواب دهند.
‌‌﴿صفحه 277 ﴾
نقل كرده‌اند دوست حكیمى بر او وارد شد و حكیم غذایى مقابلش نهاد، همسر تندخوى حكیم آمد و آن غذا را از مقابل مهمان برداشت و به حكیم ناسزا گفت. آن مرد با ناراحتى از خانه حكیم خارج شد. حكیم به دنبالش رفت و وقتى به او رسید گفت: به یاد مى‌آورى روزى كه ما در منزلت مهمان بودیم و در هنگام تناول غذا مرغى به میان سفره غذا پرید و غذاها را خراب كرد و هیچ یك از ما ناراحت نشد. اكنون تو خیال كن همسر تندخوى من به‌مانند آن مرغ است! آن مرد با شنیدن این سخن خشمش را فروخورد و گفت: راست گفت حكیم، حلم و بردبارى شفاى هر دردى است.
در احوالات امام حسن مجتبى(علیه السلام) است كه روزى مردى شامى ـ كه تحت تأثیر تبلیغات بنى‌امیه كینه اهل‌بیت را به دل داشت ـ در كوچه‌اى در مدینه به حضرت رسید و بدون تأمل شروع به دشنام دادن و ناسزا گفتن به حضرت كرد. حضرت پس از بردبارى و سكوت فرمودند: من فكر مى‌كنم تو در این شهر غریبى و امر بر تو مشتبه گشته. اگر منزل ندارى، منزل ما متعلق به توست. اگر بدهكارى، من قبول مى‌كنم كه بدهى تو را بپردازم. اگر گرسنه‌اى، تو را سیر مى‌كنم. رفتار حضرت براى آن مرد غیرمنتظره بود و انقلابى در دل او ایجاد كرد و چنان مجذوب حضرت شد كه گفت: اى فرزند رسول خدا، اگر پیش از این ملاقات به من مى‌گفتند بدترین افراد زیر این آسمان كیست، تو و پدرت را معرفى مى‌كردم؛ ولى اكنون شما را به عنوان بهترین مردم مى‌شناسم.
آرى از انسان كاملى كه به بالاترین مراحل بندگى خداوند رسیده، جز این انتظار نمى‌رود و اگر آن انسانهاى وارسته، آنسان با جاهلان روبرو نمى‌شدند شایستگى خلافت و جانشینى خداوند را بر زمین نمى‌یافتند و سرآمد بندگان شایسته نمى‌شدند.
در احوالات خواجه نصیرالدین طوسى آورده‌اند: شخصى نزد خواجه آمد و نوشته‌اى را به او داد كه نویسنده در آن نوشته به خواجه ناسزا روا داشته، به او دشنام داده بود و او را كلب‌بن كلب (سگ پسر سگ) خوانده بود! خواجه در برابر ناسزاهاى وى با زبان محبت‌آمیز چنین پاسخ گفت: اینكه مرا سگ خوانده است درست نیست، زیرا سگ از جمله چهارپایان
‌‌﴿صفحه 278 ﴾
است و عوعو مى‌كند و پوستى پوشیده از پشم دارد و ناخنهایش دراز است و هیچ یك این خصوصیات در من نیست: قامت من راست است و تنم بى‌پشم و ناخنم پهن است و ناطق و خندانم و خصوصیاتى كه من دارم سگ ندارد و آنچه در من است ادعاى نویسنده نامه را تصدیق نمى‌كند.
على(علیه السلام) در بیان یكى از بهره‌هاى اجتماعى حلم و خویشتن‌دارى مى‌فرمایند:
«أَوَّلُ عِوَضِ الْحَلِیمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ النّاسَ أَنْصارُهُ عَلىَ الْجاهِلِ»(271)
نخستین سود و بهره بردبار از بردباریش آن است كه مردم در برابر جاهل و نادان یاورانش مى‌گردند.
سعدى مى‌گوید:
از صدف یادگیر نكته حلم *** آنكه بُرّد سرت گهر بخشش