فهرست کتاب


ره توشه جلد2

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

ضرورت حكومت و قانون در اجتماع

مرحوم علامه طباطبایى(رحمه الله) مى‌فرماید: «مُلك» به معناى سلطنت، از اعتباریات ضرورى است كه انسان بى‌نیاز از آن نیست. لكن چیزى كه در ابتدا بشر به آن نیاز دارد تشكیل اجتماع است، اجتماع از جهت تألیف و پیوستگى افراد جامعه به یكدیگر كه هر یك از افراد آن جامعه براى خود هدفى و اراده‌اى غیر از هدف و خواست دیگران دارد، نه اجتماع از جهت تك‌تك افراد بدون پیوستگى و دیگرنگرى؛ چرا كه تك‌تك افراد خواسته‌هاى متفاوت و اهداف گوناگونى دارند؛ به این جهت آبشان در یك جوى نمى‌رود: هر فردى مى‌خواهد دستاورد دیگران را برباید و بر آنان غلبه كند و به حدود دیگران تجاوز كند و در نتیجه هرج و مرج پدید مى‌آید و اجتماعى را كه به منظور تأمین سعادت زندگى تشكیل یافته، وسیله بدبختى و هلاكت مى‌سازد. براى رفع این مشكل، راهى جز این نیست كه اجتماع براى خود قوه‌اى غالب و قاهر فراهم سازد تا سایر قوا و نیروها را تحت سیطره خود درآورد. تمام افراد را تحت فرمان خود گیرد و در نتیجه نیروهاى سركش را كه مى‌خواهند به دیگران تجاوز كنند، به اعتدال و حد وسط بكشاند. افراد ضعیف را نیز از مرحله ضعف و سستى نجات داده، به حد وسط برساند، تا سرانجام همه نیروهاى جامعه از نظر قوّت و ضعف، برابر و نزدیك به هم شوند و آنگاه كه هر كدام از آن نیروها را در جاى خاص خود نشاند، هر صاحب حقى را به حقش رسانده است.(150)
روشن گردید كه زندگى انسان یك زندگى اجتماعى است. حال اینكه چرا زندگى او اجتماعى است و آیا اجتماعى بودن به جبر بر انسان تحمیل شده، یا طبیعت انسان از پیش خود اقتضاى زندگى اجتماعى را دارد و آیا هیچ عامل عقلایى و اختیارى در گزینش زندگى اجتماعى مؤثر نیست و یا هست؟ اینها همه مباحثى است كه در اطرافش بحثهاى فراوانى شده، اما نظر ما این است كه عامل عقلایى در انتخاب زندگى اجتماعى مؤثر است: انسان چون در زندگى اجتماعى منافعى براى خود مى‌بیند و ملاحظه مى‌كند كه نیازهاى مادى و
‌‌﴿صفحه 175 ﴾
معنوى‌اش بدون زندگى اجتماعى اصلا تأمین نمى‌شود و یا به صورت مطلوب و كامل برآورده نمى‌شود، از این رو به زندگى جمعى تن در مى‌دهد و شرایط آن را مى‌پذیرد.
نكته دیگر اینكه لازمه زندگى اجتماعى، تزاحمات و برخوردهایى بین منافع افراد جامعه است. یعنى وقتى مردم بخواهند زندگى اجتماعى داشته باشد و با هم زیست كنند و با یكدیگر همكارى داشته، دستاوردهاى این همكارى را بین خود تقسیم و توزیع كنند، بین منافع و خواسته‌هاى آنان برخوردهایى به وجود مى‌آید. كسانى دنبال بهره بیشترند و مى‌خواهند از مواهب طبیعى، به صورت نامحدودى، بهره‌بردارى كنند و یا شیوه برخورد با انسانهاى دیگر را به گونه‌اى مى‌خواهند كه مطابق با میلشان باشد و این مطلوب دیگران نیست. پس به ناچار كشمكش‌هایى در صحنه اجتماع رخ مى‌دهد كه براى جلوگیرى از آن باید مرزهایى را تعیین كرد و قوانینى را مدوّن ساخت. این نیز امرى بدیهى است و روشنى آن از اینجاست كه اگر كسى اندك تأملى پیرامون خواسته‌هاى انسان ـ چه خواسته‌هاى مادّى و چه معنوى او ـ بكند (البته آنچه مربوط به زندگى اجتماعى مى‌شود)، خواهد دید كه تأمین همه خواسته‌هاى افراد به طور نامحدود میسّر نیست و اگر آدمیان بخواهند به‌طور دسته‌جمعى زندگى كنند باید براى خواسته‌هاى خود مرزى قائل بشوند و به دلخواه خویش عمل نكنند.
پس براى از بین بردن تزاحمات و یا كم كردن آنها، به مرزها و قانون نیازمندیم. اگر حدودى براى بهره‌بردارى افراد، در زندگى اجتماعى، قائل نشویم و یا انسانها این حدود را رعایت نكنند هدف از زندگى جمعى ـ كه همان برخوردارى هر چه بیشتر از مواهب طبیعى، در جهت تكامل مادى و معنوى انسان است ـ تحقق پیدا نخواهد كرد. پس باید زندگى اجتماعى به گونه‌اى اداره شود كه زمینه تكامل روزافزون براى همه افراد جامعه فراهم شود. تنها در این صورت است كه غرض از زیست اجتماعى به‌طور صحیحى تأمین مى‌شود.
در نظام اسلامى كه مبتنى بر بینش و اصول اسلامى است، لازم است كه قانون، الهى باشد. دلیل بر این امر، ادعایى است كه اسلام به عنوان یك مكتب همه جانبه در تدبیر امور
‌‌﴿صفحه 176 ﴾
جامعه دارد. ما نیز كه پیرو اسلامیم و عمل به آن را ضامن سعادت همگان مى‌دانیم، باید بتوانیم در مقابل مكاتب و مذاهب گوناگون و در رویارویى با گرایشهاى گوناگون كه اكثریت كشورهاى جهان، كم و بیش، آنها را پذیرفته‌اند ایستادگى كرده، از حریم عقیده و آرمان خویش با سلاح استدلال و اندیشه دفاع كنیم.

شرایط حاكم صالح و شایسته

تا اینجا ضرورت حكومت در جامعه و وجود قانون بیان گردید و چون تشكیل حكومت و اجراى قانون بدون وجود حاكم میسّر نیست، اشاره‌اى مى‌كنیم به پاره‌اى از شرایط تصدّى امور حكومتى:
1. شناخت قانون: كسى كه مى‌خواهد قانونى را اجرا كند، خواه آن قانون مربوط به امنیت داخلى باشد و خواه مربوط به دفاع، یا روابط بین‌المللى و یا چیزهاى دیگر، باید شناخت كافى از آن قانون و اصول و ارزشهایى كه قانون بر آنها استوار است داشته باشد.
2. تقوا: تقوا، یك شرط كلى در فرهنگ اسلامى است و در فرهنگ عمومى آن را «وظیفه‌شناسى» مى‌گویند. كسى كه متصدى امور جامعه مى‌شود و مصالح مردم را عهده‌دار مى‌گردد باید در اندیشه تأمین مصالح آنان باشد، نه آنكه با رسیدن به قدرت در فكر برآوردن منافع شخصى و ارضاى غرائز دنیوى خویش باشد، كه در این صورت چنین شخصى صلاحیت سپردن اموال، نفوس و اعراض مردم به او و نیز اجراى قانون را ندارد. چرا كه او قانون را در جهت عكس آن و مطابق میل خود تفسیر و تأویل و یا نسخ مى‌كند و گاهى با آن صریحاً مخالفت مى‌كند. پس شرط دوم براى تصدّى امور حكومتى، برخوردارى از صلاحیت اخلاقى، یا به لسان قرآن و طبق فرهنگ اسلامى «تقوا» است.
3. كاردانى: هركس كارى را عهده‌دار مى‌شود، باید صلاحیت انجام آن را داشته باشد؛ چون صِرف آگاهى از قانون و داشتن تقواى شخصى، براى به انجام رسانیدن درست كارها كافى نیست، بلكه تجربه و كاردانى نیز لازم است تا به كمك آن به گره‌گشایى از مشكلات كوچك و بزرگى پرداخت كه همواره پیش پاى مسؤولین نهاده مى‌شود.
‌‌﴿صفحه 177 ﴾
شكى نیست كه جوامع بشرى، جهت حلّ تزاحمات و كشمكشها و ایجاد حدود و مرزها در برخوردارى از منافع شخصى و اجتماعى و بالاخره ایجاد تعادل در زندگى جمعى، به قانون نیاز دارند و براى اجراى صحیح آن و جلوگیرى از طاغیان و سركشان به والى و حاكم نیاز دارند، اما سخن در این است كه ولایت و سرپرستى از آن خداوند است و دیگران به اذن او ولىّ و سرپرست مردم مى‌شوند؟ یا برخى از انسانها بالاصالة صلاحیت ولایت و سرپرستى بر دیگران را دارند؟ در جواب این بحث مطرح مى‌شود كه هیچ‌یك از انسانها حق ولایت و سرپرستى بر دیگر افراد را ندارد؛ زیرا انسان از كسى اطاعت مى‌كند كه نعمت و موهبت هستى خویش را از او دریافت كرده است و چون افراد عادى نه به انسان هستى بخشیده‌اند و نه در بقاء و دوام هستى او مؤثّرند، رأى هیچ كس براى دیگرى واجب‌الاتباع نیست.
عدم لزوم پیروى افراد از یكدیگر اصل اوّلى در عدم ولایت انسانهاست. پس از آنجا كه انسان همه شؤون هستى خویش را از خداوند متعال دریافت مى‌كند موظف است كه تنها به فرمان او گردن نهد و تنها در برابر او تمكین كند و تبعیت از دستور غیر، مشروط به این است كه آن غیر از طرف ذات خداوندى تعیین شده باشد.
با توجه به آنچه ذكر شد، وقتى به قرآن مى‌نگریم مى‌بینیم كه قرآن كریم ولایت‌هاى باطل، یعنى ولایت‌هایى را كه توسط خداوند امضاء نشده‌اند، رد مى‌كند.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصَارى اَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْض وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لاَیَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ»(151)
اى اهل ایمان، یهود و نصارى را (كه دشمن اسلامند) به دوستى نگیرید، آنها دوستدار همدیگرند و هر كه از شما مؤمنان با آنها دوستى كند (در كفر و ستمگرى) از آنها خواهد بود و همانا خداوند ستمكاران را هدایت نخواهد كرد.
‌‌﴿صفحه 178 ﴾
(جمله «ان اللّه لا یهدى القوم الظّالمین» بر این دلالت مى‌كند كه آنها ظالمند و ظالم هرگز از هدایت بهره نبرده، هیچ‌گاه به مقصد نمى‌رسد؛ بلكه پیوسته در راه مى‌ماند. پس اگر شما نیز در زمره آنان درآیید به مقصد و هدف نمى‌رسید.)
در آیه دیگر حاكم بر حق را چنین معرفى مى‌كند:
«إِنَّمَا وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذِینَ امَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَوةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ»(152)
ولىّ شما تنها خداوند و رسول و مؤمنانى هستند كه نماز بپاداشته، به فقیران در حال ركوع زكات مى‌دهند (به اتفاق همه مفسران مراد از آیه على(علیه السلام) است.)
پس با شواهدى كه در اسلام بر ضرورت حكومت در جامعه وارد شده است و نیز شرایطى كه براى حاكم بر حق ذكر گردیده، روشن است كه در زمان حضور شخص معصوم ـ همچون وجود مقدس رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و امامان معصوم(علیهم السلام)ـ او در رأس حكومت قرار مى‌گیرد و طبیعى است كه این حكومت بسیار مطلوب و ایده‌آل خواهد بود. اما این وضع همیشه میسّر نیست، حتى در زمان حضور امام معصوم نیز او تنها در جایى كه تشریف دارد، مى‌تواند حكومت آن شهر و استان را اداره كند و در سایر شهرها و استانها با گماردن عمّال و كارگزاران خود بر امور نظارت مى‌كند. در عصر غیبت با عدم دسترسى به امام معصوم، كسى باید عهده‌دار این منصب شود و جامعه اسلامى را بر اساس قوانین خدا و محتواى اسلام رهبرى كند كه واجد شرایط زیر باشد:
1. آگاهى كافى از اسلام: از آنجا كه در مسؤولیت رهبرى و حكومت، حفظ قوانین و ارزشهاى اسلامى بر عهده حاكم مسلمین است و او امانت‌دار دین و نوامیس و احكام خداوند است، باید بیشتر از دیگران سه شرط آگاهى به قانون، تقوا و صلاحیت اخلاقى، قدرت و مهارت بر اداره امور را دارا باشد. مضمون روایتى چنین است كه اگر در جامعه‌اى كسى امامت و رهبرى را بر عهده گیرد، در حالى كه كسان دیگرى حتى یك نفر باشد كه از او
‌‌﴿صفحه 179 ﴾
داناتر و شایسته‌تر است، این جامعه همواره رو به انحطاط خواهد گذاشت:
«مَنْ أَمَّ قَوْماً وَ فیهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ أوْ أَفْقَهُ لَمْ یَزَلْ أَمْرُهُمْ إلى سَفال إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ»(153)
2. تقوا: در حدیثى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) یكى از شرایط صلاحیت یك فرد را براى رهبرى ورع و تقوایى دانسته كه او را از حرامهاى الهى باز دارد:
«وَرَعٌ یَحْجُزُهُ عَنْ مَعاصِى اللّهِ»(154)
در روایتى امام حسین(علیه السلام) خطاب به اهل كوفه نسبت به مسأله رهبرى جامعه مى‌نویسد:
«ما الاِْمامُ إِلاّ الْحاكِمُ بِالْكِتابِ، الْقائِمُ بِالْقِسْطِ، الدّائِنُ بِدینِ الْحَقِّ الْحابِسُ نَفَسَهُ عَلى ذاتِ‌اللّهِ»(155)
پیشوا و امام نیست مگر كسى كه حكومتش بر پایه قرآن باشد، قسط را بر پاى دارد و به دین حق پایبند باشد و خود را وقف راه خدا كند.
حضرت على(علیه السلام) خطاب به عثمان مى‌فرمایند:
«فَاْعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبادِ اللّهِ عِنْدَاللّهِ، إِمامٌ عادِلٌ هُدِىَ وَ هَدى فَأَقامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ أَماتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً ... وَ إِنَّ شَرَّ النّاسِ عِنْدَاللّهِ إِمامٌ جائِرٌ ضَلَّ و ضُلَّ بِهِ فَأَماتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً وَ أَحْیا بِدْعَةً مَتْرُوكَةً»(156)
بدان برترین بندگان نزد خداوند پیشواى عادل و درستكارى است كه هدایت شده، راهنما باشد و سنت و طریقه شناخته شده (از پیامبر اكرم) را برپا دارد و بدعت باطل و نادرست را بمیراند. بدترین مردم نزد خدا امامى است ستمگر كه خود گمراه باشد و موجب گمراهى دیگران شود. سنّت پذیرفته را بمیراند و بدعت واگذارده را زنده گرداند.
3. تدبیر و مدیریّت: شرط سوم، مهارت در اداره امور و حسن تدبیر و مدیریّت كارهاى جامعه است.
‌﴿صفحه 180 ﴾
توانایى رهبر و قدرت بر اداره جامعه در مسیر اسلام شرط ضرورى براى حاكم اسلامى است و این ویژگى، مقدمات و تجربه‌ها و آگاهى‌ها و زمینه‌هاى بسیارى را مى‌طلبد كه اگر كسى به این حد از كفایت سیاسى و درایت در امور برسد مى‌توان مسؤولیت مسلمانان را به او سپرد.
على(علیه السلام) مى‌فرمایند:
«أَیُهَا النّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النّاسِ بِهذَا الاَْمْرِ أَقْواهُمْ عَلَیْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِاللّهِ فیهِ.»(157)
مردم، سزاوار به خلافت كسى است كه بدان تواناتر باشد و در آن به فرمان خدا داناتر.

ولىّ فقیه صالح‌ترین و شایسته‌ترین

با ملاكها و صفاتى كه براى حاكم اسلامى بیان گردید مى‌نگریم كه در زمان ما زمینه حكومت شایسته‌ترین فرد فراهم گشته است: در گذشته كه امكان به دست گرفتن حكومت از سوى چنین اشخاصى بسیار ضعیف بود و گاهى نشدنى به نظر مى‌رسید، چنین بحث‌هایى هم مطرح نمى‌شد و تنها مسأله «مرجعیت تقلید» مطرح بود. از این‌رو بزرگانى كه دلسوز و صلاح‌اندیش براى اسلام بودند سعى مى‌كردند كسى را پیدا كنند كه به عنوان «مرجع تقلید» بهترین خدمت را به جامعه اسلامى بكند. اما امروز كه ـ بحمداللّه ـ زمینه و وسایل، جهت به دست گرفتن حكومت و تصدّى امور به وسیله افراد صالح و شایسته، فراهم شده است و به بركت این انقلاب عظیم اسلامى و خونهاى پاك شهیدان، شرایطى فراهم آمده كه در رأس قدرت كسى قرار گیرد كه از دیگران شایسته‌تر باشد؛ این فرصت و موهبت جاى سپاس فراوان دارد. خداوند را شكر مى‌كنیم كه در این نظام اسلامى، ما را از بركت رهبرى «ولىّ فقیه» برخوردار كرده، بر ما منّت نهاده است. حال سپاس این نعمت را تنها با اطاعت از ولایت فقیه مى‌توان انجام داد كه ضامن عزّت مسلمین و وحدت امّت اسلامى است.
‌‌﴿صفحه 181 ﴾
در زمان حیات امام خمینى(قدس سره) از این نعمت برخوردار بودیم و امروز نیز كه با هزار افسوس، از آن نعمت عظمى محروم شده‌ایم، خداوند متعال نعمتش را بر ما مستدام داشته است و سایه ولىّ فقیه را بر سر ما استمرار بخشیده است. خداوند را شكر مى‌كنیم كه خبرگان و دانایان امّت، بهترین و شایسته‌ترین فرد از یاران امام بزرگوار، یعنى حضرت آیت‌الله خامنه‌اى،مدّظله‌العالى، را به جانشینى آن بزرگوار برگزیدند و همه مردم نیز با كمال طیب خاطر با وى بیعت كردند و همه یاران راستین امام، با كمال همدلى راه امام را تداوم بخشیدند و بحمداللّه كوچكترین سستى و خللى در جریان امور پیش نیامد. از خداوند متعال خواهانیم كه این اتحاد و همبستگى مسؤولان پایدار بماند و روز به روز استوارتر گردد تا كشتى عظیم انقلاب، با قیادت رهبر معظم ما به ساحل امن و هدف مطلوب برسد.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) به ابوذر غفارى چنین پند مى‌دهند كه احترام و بزرگداشت حاكم عادلى كه طبق قانون الهى و بر اساس عدل و داد حكومت كند، احترام به خدا و بزرگداشت اوست. از این رو احترام به حاكم عادل احترام به خداوند است كه یكى از صفات خداوند و یكى از تجلیات او حاكمیت است، چرا كه یكى از اسماء الهى حاكم و مولى است و مولویت خدا و حكومت الهى در عمل به احكام عادلانه خداوند ظهور مى‌یابد كه حاكم اسلامى متصدّى این امر خطیر است.
فرمانرواى مسلمان عادل و ولىّ‌امر مسلمین كه طبق قانون خداوند حكم مى‌كند و در صدد پیاده كردن احكام خدا در جامعه اسلامى است، مرتبه‌اى از ولایت پیامبر اكرم و اهل‌بیت(علیهم السلام) را داراست. چرا كه ولایت الهى در اصل به پیامبر و ائمه اطهار واگذار گردیده است(158) و مرتبه نازله آن به سلطان عادل و ولى امر مسلیمن واگذار گردیده، از این جهت احترام به او احترام به خداوند است.
بنابراین بر خلاف تصور برخى كه مى‌پندارند احترام به حاكم اسلامى چندان ارزشى ندارد، اگر كسى براى خدا و به جهت احترام به اسلام و نظام اسلامى به مقام والاى رهبرى و
‌‌﴿صفحه 182 ﴾
ولى امر مسلمین احترام بگزارد، بدون اینكه غرض و طمع مادى داشته باشد و احترام او به این دلیل باشد كه ولىّ امر مسلمین احكام اسلام را پیاده مى‌كند و مروّج قرآن است، به ارزش والایى دست یافته است.
من وظیفه خود مى‌دانم كه این مطلب را ذكر كنم كه یكى از بهترین و شایسته‌ترین سنت‌هایى كه پس از پیروزى انقلاب، به دست مقام ولایت امر مسلمین در كشور ما ایجاد شده، احیاى سنت قرائت و حفظ قرآن است، چنانكه گاهى تلویزیون دختر بچه‌ها و پسربچه‌هایى را نشان مى‌دهد كه حافظ قرآنند. گاهى مشاهده مى‌شود، دختر بچه‌اى كه هنوز درست نمى‌تواند كلمات را ادا كند، حافظ ثلث قرآن است، آن هم با لهجه عربى! اگر یادتان باشد قبل از انقلاب زحمت فراوانى مى‌بایست مى‌كشیدیم كه مردم بتوانند حمد و سوره را درست یاد بگیرند و بین «سین و صاد» فرق بگذارند؛ حتى براى تحصیل‌كرده‌ها دشوار بود تجوید حمد و سوره را یاد بگیرند. حالا مى‌نگریم كه دختر بچه 6،7 ساله ثلث قرآن را با تجوید و بهتر از ما مى‌خواند! آیا این مایه افتخار نیست؟ آیا نباید به كسى كه این سنت را نهاده است احترام گذارد؟ مسلماً احترام به چنین كسى احترام به خداست، احترام به قرآن است؛ پس ما نباید كوتاهى كنیم. اگر این احترامات را رعایت نكنیم، شعایر اسلامى از بین مى‌رود. بقاى دین در جامعه، به بقاى شعایر اسلامى است. اگر این حرمت نهادنها شیوع پیدا نكند و در مردم رواج نداشته باشد، كم‌كم ارزشش فراموش گشته، ناسپاسى مى‌شود.
پس ما كه این نعمت بزرگى را كه خداوند به ما عنایت كرده درك مى‌كنیم، باید قدردانى كنیم و به رهبرى نظام اسلامى احترام بگذاریم. البته چنانكه عرض كردم، ارزش این احترام نهادن به این است كه از روى طمع نباشد، بلكه براى انجام وظیفه و براى خوشایند خداوند باشد و از این جهت باشد كه احترام به رهبر مسلمین، احترام به نظام اسلامى و احترام به اسلام و احترام به خداست.
﴿صفحه 183 ﴾