فهرست کتاب


ره توشه جلد2

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

ب) احترام به حاملان و عاملان به قرآن:

دسته دوم: حاملان و عاملان به قرآن. در درجه اول احترام به كسانى كه هم حافظ قرآن و هم عمل كننده به آن باشند، احترام به خداوند است و پس از این دسته احترام به كسانى كه حافظ قرآن نیستند اما عالم به علوم قرآنى و عامل به آن هستند نیز احترام به خداوند است. همچنین اگر عامل به قرآن نبودند و تنها حامل علوم آن بودند، باز درجه‌اى از احترام را دارا هستند. در روایتى وارد شده كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمودند:
«أَشْرافُ اُمَّتى حَمَلَةُ الْقُرآنِ وَ أَصْحابُ الْلَیْلِ»(146)
برجسته‌گان امت من حاملان قرآن و شب‌زنده دارانند.
در این روایت، شرافت خاصى براى حاملان قرآن اثبات گردیده، اما در این بخش از حدیث ابوذر، غیر از اثبات و بیان اصل شرافت، بیان شده كه احترام به آنها احترام به خداست. البته به این شرط كه عامل به قرآن نیز باشند و خصوصیتش این است كه حاملان قرآن و عاملان به آن هم در ظاهر و هم در باطن و چه در گفتار و چه در كردار اراده و كلام الهى را جلوه‌گرند: هم الفاظ و حروف قرآن را فرا گرفته‌اند و هم ذهنشان مفاهیم قرآنى را
‌‌﴿صفحه 171 ﴾
دریافته است و به اصطلاح، قوه متخیله‌شان صورت الفاظ را درك كرده است و قوه عاقله آنها مفاهیم آنها و قوه عامله‌شان حقایق قرآن را در عمل جلوه‌گر ساخته است؛ یعنى سرتاپاى وجودشان خدایى و قرآنى شده است. وقتى به محفوظاتشان مى‌نگرى مى‌بینى كه حافظ قرآنند، وقتى به علومشان مى‌نگرى مى‌بینى كه حامل علوم قرآنند و مفاهیم آن را دریافته‌اند و وقتى به عملشان مى‌نگرى مى‌بینى كه بر طبق قرآن عمل مى‌كنند. از این جهت وجودشان آیینه قرآن است، یعنى وجود آنها آیینه كمال خداست و خداوند با كلام خود در وجود آنها جلوه كرده؛ پس احترام به آنها احترام به خداوند است.
درباره جایگاه رفیع و بلند قرآن، پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى‌فرمایند:
«أَلْقُرْآنُ هُدىً مِنَ الضَّلالَةِ وَ تِبْیانٌ مِنَ الْعَمى وَ اسْتِقالَةٌ مِنَ الْعَثْرَةِ وَ نُورٌ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ ضِیاءٌ مِنَ الاَْحْداثِ وَ عِصْمَةٌ مِنَ الْهَلَكَةِ وَ رُشْدٌ مِنَ الْغِوایَةِ وَ بَیانٌ مِنَ الْفِتَنِ وَ بَلاغٌ مِنَ الدُّنْیا إِلىَ الاْخِرَةِ وَ فیهِ كَمالُ دینِكُمْ وَ ما عَدَلَ أَحَدٌ عَنِ الْقُرْآنِ إِلاّ إِلىَ النّارِ»(147)
قرآن راهنماى از گمراهى است و روشنى‌بخش و نجات‌بخش از كورى است و باعث گذشت از لغزشها و نور و روشنى هر تاریكى است و در پیشامدها روشنگر است و نگاهدارنده از هر هلاكت و موجب رشد و ره‌جویى در هر گمراهى است. بیانگر هر فتنه و انحرافى است و انسان را از دنیاى (پست به سعادت) آخرت مى‌رساند و در آن كمال دین شماست و هیچ كس از قرآن روى‌گردان نشود، جز آنكه روى به دوزخ آورد.
یا درباره لزوم توجه به قرآن و شناخت آن و برگزیدن آن به عنوان كتابى سعادت آفرین و رهایى بخش، در حدیث آمده است:
«مَنْ أَخَذَ دینَهُ مِنْ كِتابِ اللّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّه(صلى الله علیه وآله) زالَتِ الْجِبالُ قَبْلَ أَنْ یَزُولَ وَ مَنْ أَخَذَ دینَهُ مِنْ أَفْواهِ الرِّجالِ رَدَّتْهُ الرِّجالُ»(148)
هر كه دینش را از كتاب خدا و سنت پیامبر برگیرد از كوهها استوارتر است و كسى كه دینش را از دهان مردم دریابد، همان مردم او را از دین برگردانند.
﴿صفحه 172 ﴾
در جاى دیگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در ارتباط با قرآن و اهل بیت مى‌فرمایند:
«أَنَا أَوَّلُ رافِد عَلَى الْعَزیزِ الْجَبّارِ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ كِتابُهُ وَ أَهْلُ بَیْتى، ثُمَّ أُمَّتى ثُمَّ أَسْأَلُهُمْ ما فَعَلْتُمْ بِكِتابِ اللّهِ وَ أَهْلِ بَیْتى»(149)
من نخستین كسى هستم كه روز قیامت بر خداى عزیز جبار، با قرآن و اهل‌بیتم وارد مى‌شوم، سپس امّتم (وارد مى‌شوند) پس از ایشان مى‌پرسم چه كردید با كتاب خدا و اهل بیتم.
آنچه ذكر شد براى این بود كه ما دریابیم كه قرآن، هم از لحاظ مادى و هم از لحاظ معنوى، بركات زیادى دارد و هر قدر انسان به این كتاب نزدیك‌تر شود و انسش با آن بیشتر گردد و بیشتر در آن تدبر كند، بیشتر از بركات و فضایل آن بهره‌مند مى‌شود. فضیلت و والایى قرآن آن‌قدر زیاد است كه روایتى به این مضمون وارد شده كه شخصى از معصوم سؤال كرد: علت فضل و برترى شما بر دیگران چیست؟ معصوم در جواب فرمود: امتیاز ما بر دیگران به این است كه علم قرآن نزد ماست.
پس بایسته است كه همواره در پى تكریم و تقدیس قرآن باشیم و هیچگاه به قرآن همانند كتابهاى دیگر ننگریم و برتر دانستن قرآن از سایر كتابها فقط در اعتقاد قلبى نباید باشد؛ بلكه رفتار ما نسبت به قرآن باید غیر از رفتارى باشد كه با دیگر كتابها داریم. علاوه بر احترام قلبى به قرآن، در ظاهر نیز به قرآن احترام بگذاریم؛ یعنى رفتار ظاهرى ما باید گویاى احترام قلبى‌مان به قرآن باشد. شكى نیست كه همین رفتار احترام‌آمیز و تقدیس‌آمیز با قرآن، بر ایمان ما مى‌افزاید.
برخى از بزرگان در اتاقى كه قرآن كریم در آن نهاده بودند نمى‌خوابیدند و حتى در آن اتاق به احترام قرآن پایشان را دراز نمى‌كردند. داستانى را علامه طباطبایى و نیز مرحوم شهید مطهرى(رحمه الله) از مرحوم شیخ محمد تقى آملى، رضوان‌الله علیه، نقل كرده‌اند كه یك شب مرحوم آملى از فرط خستگى، در هنگام تلاوت قرآن، به بالشى تكیه داد. روز بعد كه
‌‌﴿صفحه 173 ﴾
خدمت استاد خود، مرحوم میرزا على آقاى قاضى، رضوان الله تعالى علیه ـ كه استاد علامه طباطبایى و بزرگان دیگر نیز بوده‌اند ـ مى‌رسد استاد بى‌مقدمه مى‌فرماید: موقع تلاوت قرآن خوب نیست كه انسان به بالش تكیه دهد!
بله به پاس ارج نهادن به قرآن و ایجاد زمینه گسترش فرهنگ قرآنى در جامعه، باید به حاملان علوم قرآن احترام نهاد و اگر خود نیز از جمله حاملان قرآن بودیم، دیگران نیز به ما احترام مى‌نهند و نباید تصور كنیم كه چون ما نیز حامل قرآن هستیم نباید به حاملان قرآن احترام بگذاریم، چرا كه منافاتى در این نیست كه شخصى حامل قرآن باشد و به دیگر حاملان قرآن احترام بگذارد؛ چنانكه احترام سادات و ذریّه رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) بر همه از جمله بر خود سادات واجب است. وقتى انسان سیّدى را مى‌بیند به یاد پیغمبر مى‌افتد، از این جهت باید به او احترام نهد؛ حتى اگر خودش نیز سیّد باشد.
درباره یكى از علماى بزرگ كه سیّد نیز بود، نقل شده كه وقتى ایشان مى‌خواست از مجلسى خارج شود فرزندش كفش ایشان را جفت كرد، آن عالم اوقاتش تلخ شد و فرمود: ذرّیه فاطمه زهرا نباید كفش مرا جفت كند! پس اگر كسى سیّد است باید به دیگر سادات احترام گذارد، یا اگر عالم است به علماى دیگر احترام نهد. پس اگر كسى عالم، عامل و شایسته احترام بود، مانعى ندارد كه به علماى دیگر احترام بگزارد. او باید به عالم دین از آن جهت كه حامل قرآن و علم قرآن است احترام كند و در واقع این رفتار به معناى ارج نهادن به قرآن است.
ج) بزرگداشت حاكم دادگر و عادل
دسته سوم: سومین گروهى كه احترام به آنها احترام به خداوند است، حاكمان عادل و دادگرند و ما پیش از پرداختن به لزوم احترام به حاكم دادگر، مى‌پردازیم به بیان ضرورت حكومت و قانون در اجتماع و شرایط كسى كه باید متصدى حكومت بر مسلمانان شود:
‌‌﴿صفحه 174 ﴾

ضرورت حكومت و قانون در اجتماع

مرحوم علامه طباطبایى(رحمه الله) مى‌فرماید: «مُلك» به معناى سلطنت، از اعتباریات ضرورى است كه انسان بى‌نیاز از آن نیست. لكن چیزى كه در ابتدا بشر به آن نیاز دارد تشكیل اجتماع است، اجتماع از جهت تألیف و پیوستگى افراد جامعه به یكدیگر كه هر یك از افراد آن جامعه براى خود هدفى و اراده‌اى غیر از هدف و خواست دیگران دارد، نه اجتماع از جهت تك‌تك افراد بدون پیوستگى و دیگرنگرى؛ چرا كه تك‌تك افراد خواسته‌هاى متفاوت و اهداف گوناگونى دارند؛ به این جهت آبشان در یك جوى نمى‌رود: هر فردى مى‌خواهد دستاورد دیگران را برباید و بر آنان غلبه كند و به حدود دیگران تجاوز كند و در نتیجه هرج و مرج پدید مى‌آید و اجتماعى را كه به منظور تأمین سعادت زندگى تشكیل یافته، وسیله بدبختى و هلاكت مى‌سازد. براى رفع این مشكل، راهى جز این نیست كه اجتماع براى خود قوه‌اى غالب و قاهر فراهم سازد تا سایر قوا و نیروها را تحت سیطره خود درآورد. تمام افراد را تحت فرمان خود گیرد و در نتیجه نیروهاى سركش را كه مى‌خواهند به دیگران تجاوز كنند، به اعتدال و حد وسط بكشاند. افراد ضعیف را نیز از مرحله ضعف و سستى نجات داده، به حد وسط برساند، تا سرانجام همه نیروهاى جامعه از نظر قوّت و ضعف، برابر و نزدیك به هم شوند و آنگاه كه هر كدام از آن نیروها را در جاى خاص خود نشاند، هر صاحب حقى را به حقش رسانده است.(150)
روشن گردید كه زندگى انسان یك زندگى اجتماعى است. حال اینكه چرا زندگى او اجتماعى است و آیا اجتماعى بودن به جبر بر انسان تحمیل شده، یا طبیعت انسان از پیش خود اقتضاى زندگى اجتماعى را دارد و آیا هیچ عامل عقلایى و اختیارى در گزینش زندگى اجتماعى مؤثر نیست و یا هست؟ اینها همه مباحثى است كه در اطرافش بحثهاى فراوانى شده، اما نظر ما این است كه عامل عقلایى در انتخاب زندگى اجتماعى مؤثر است: انسان چون در زندگى اجتماعى منافعى براى خود مى‌بیند و ملاحظه مى‌كند كه نیازهاى مادى و
‌‌﴿صفحه 175 ﴾
معنوى‌اش بدون زندگى اجتماعى اصلا تأمین نمى‌شود و یا به صورت مطلوب و كامل برآورده نمى‌شود، از این رو به زندگى جمعى تن در مى‌دهد و شرایط آن را مى‌پذیرد.
نكته دیگر اینكه لازمه زندگى اجتماعى، تزاحمات و برخوردهایى بین منافع افراد جامعه است. یعنى وقتى مردم بخواهند زندگى اجتماعى داشته باشد و با هم زیست كنند و با یكدیگر همكارى داشته، دستاوردهاى این همكارى را بین خود تقسیم و توزیع كنند، بین منافع و خواسته‌هاى آنان برخوردهایى به وجود مى‌آید. كسانى دنبال بهره بیشترند و مى‌خواهند از مواهب طبیعى، به صورت نامحدودى، بهره‌بردارى كنند و یا شیوه برخورد با انسانهاى دیگر را به گونه‌اى مى‌خواهند كه مطابق با میلشان باشد و این مطلوب دیگران نیست. پس به ناچار كشمكش‌هایى در صحنه اجتماع رخ مى‌دهد كه براى جلوگیرى از آن باید مرزهایى را تعیین كرد و قوانینى را مدوّن ساخت. این نیز امرى بدیهى است و روشنى آن از اینجاست كه اگر كسى اندك تأملى پیرامون خواسته‌هاى انسان ـ چه خواسته‌هاى مادّى و چه معنوى او ـ بكند (البته آنچه مربوط به زندگى اجتماعى مى‌شود)، خواهد دید كه تأمین همه خواسته‌هاى افراد به طور نامحدود میسّر نیست و اگر آدمیان بخواهند به‌طور دسته‌جمعى زندگى كنند باید براى خواسته‌هاى خود مرزى قائل بشوند و به دلخواه خویش عمل نكنند.
پس براى از بین بردن تزاحمات و یا كم كردن آنها، به مرزها و قانون نیازمندیم. اگر حدودى براى بهره‌بردارى افراد، در زندگى اجتماعى، قائل نشویم و یا انسانها این حدود را رعایت نكنند هدف از زندگى جمعى ـ كه همان برخوردارى هر چه بیشتر از مواهب طبیعى، در جهت تكامل مادى و معنوى انسان است ـ تحقق پیدا نخواهد كرد. پس باید زندگى اجتماعى به گونه‌اى اداره شود كه زمینه تكامل روزافزون براى همه افراد جامعه فراهم شود. تنها در این صورت است كه غرض از زیست اجتماعى به‌طور صحیحى تأمین مى‌شود.
در نظام اسلامى كه مبتنى بر بینش و اصول اسلامى است، لازم است كه قانون، الهى باشد. دلیل بر این امر، ادعایى است كه اسلام به عنوان یك مكتب همه جانبه در تدبیر امور
‌‌﴿صفحه 176 ﴾
جامعه دارد. ما نیز كه پیرو اسلامیم و عمل به آن را ضامن سعادت همگان مى‌دانیم، باید بتوانیم در مقابل مكاتب و مذاهب گوناگون و در رویارویى با گرایشهاى گوناگون كه اكثریت كشورهاى جهان، كم و بیش، آنها را پذیرفته‌اند ایستادگى كرده، از حریم عقیده و آرمان خویش با سلاح استدلال و اندیشه دفاع كنیم.

شرایط حاكم صالح و شایسته

تا اینجا ضرورت حكومت در جامعه و وجود قانون بیان گردید و چون تشكیل حكومت و اجراى قانون بدون وجود حاكم میسّر نیست، اشاره‌اى مى‌كنیم به پاره‌اى از شرایط تصدّى امور حكومتى:
1. شناخت قانون: كسى كه مى‌خواهد قانونى را اجرا كند، خواه آن قانون مربوط به امنیت داخلى باشد و خواه مربوط به دفاع، یا روابط بین‌المللى و یا چیزهاى دیگر، باید شناخت كافى از آن قانون و اصول و ارزشهایى كه قانون بر آنها استوار است داشته باشد.
2. تقوا: تقوا، یك شرط كلى در فرهنگ اسلامى است و در فرهنگ عمومى آن را «وظیفه‌شناسى» مى‌گویند. كسى كه متصدى امور جامعه مى‌شود و مصالح مردم را عهده‌دار مى‌گردد باید در اندیشه تأمین مصالح آنان باشد، نه آنكه با رسیدن به قدرت در فكر برآوردن منافع شخصى و ارضاى غرائز دنیوى خویش باشد، كه در این صورت چنین شخصى صلاحیت سپردن اموال، نفوس و اعراض مردم به او و نیز اجراى قانون را ندارد. چرا كه او قانون را در جهت عكس آن و مطابق میل خود تفسیر و تأویل و یا نسخ مى‌كند و گاهى با آن صریحاً مخالفت مى‌كند. پس شرط دوم براى تصدّى امور حكومتى، برخوردارى از صلاحیت اخلاقى، یا به لسان قرآن و طبق فرهنگ اسلامى «تقوا» است.
3. كاردانى: هركس كارى را عهده‌دار مى‌شود، باید صلاحیت انجام آن را داشته باشد؛ چون صِرف آگاهى از قانون و داشتن تقواى شخصى، براى به انجام رسانیدن درست كارها كافى نیست، بلكه تجربه و كاردانى نیز لازم است تا به كمك آن به گره‌گشایى از مشكلات كوچك و بزرگى پرداخت كه همواره پیش پاى مسؤولین نهاده مى‌شود.
‌‌﴿صفحه 177 ﴾
شكى نیست كه جوامع بشرى، جهت حلّ تزاحمات و كشمكشها و ایجاد حدود و مرزها در برخوردارى از منافع شخصى و اجتماعى و بالاخره ایجاد تعادل در زندگى جمعى، به قانون نیاز دارند و براى اجراى صحیح آن و جلوگیرى از طاغیان و سركشان به والى و حاكم نیاز دارند، اما سخن در این است كه ولایت و سرپرستى از آن خداوند است و دیگران به اذن او ولىّ و سرپرست مردم مى‌شوند؟ یا برخى از انسانها بالاصالة صلاحیت ولایت و سرپرستى بر دیگران را دارند؟ در جواب این بحث مطرح مى‌شود كه هیچ‌یك از انسانها حق ولایت و سرپرستى بر دیگر افراد را ندارد؛ زیرا انسان از كسى اطاعت مى‌كند كه نعمت و موهبت هستى خویش را از او دریافت كرده است و چون افراد عادى نه به انسان هستى بخشیده‌اند و نه در بقاء و دوام هستى او مؤثّرند، رأى هیچ كس براى دیگرى واجب‌الاتباع نیست.
عدم لزوم پیروى افراد از یكدیگر اصل اوّلى در عدم ولایت انسانهاست. پس از آنجا كه انسان همه شؤون هستى خویش را از خداوند متعال دریافت مى‌كند موظف است كه تنها به فرمان او گردن نهد و تنها در برابر او تمكین كند و تبعیت از دستور غیر، مشروط به این است كه آن غیر از طرف ذات خداوندى تعیین شده باشد.
با توجه به آنچه ذكر شد، وقتى به قرآن مى‌نگریم مى‌بینیم كه قرآن كریم ولایت‌هاى باطل، یعنى ولایت‌هایى را كه توسط خداوند امضاء نشده‌اند، رد مى‌كند.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصَارى اَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْض وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لاَیَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ»(151)
اى اهل ایمان، یهود و نصارى را (كه دشمن اسلامند) به دوستى نگیرید، آنها دوستدار همدیگرند و هر كه از شما مؤمنان با آنها دوستى كند (در كفر و ستمگرى) از آنها خواهد بود و همانا خداوند ستمكاران را هدایت نخواهد كرد.
‌‌﴿صفحه 178 ﴾
(جمله «ان اللّه لا یهدى القوم الظّالمین» بر این دلالت مى‌كند كه آنها ظالمند و ظالم هرگز از هدایت بهره نبرده، هیچ‌گاه به مقصد نمى‌رسد؛ بلكه پیوسته در راه مى‌ماند. پس اگر شما نیز در زمره آنان درآیید به مقصد و هدف نمى‌رسید.)
در آیه دیگر حاكم بر حق را چنین معرفى مى‌كند:
«إِنَّمَا وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذِینَ امَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَوةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ»(152)
ولىّ شما تنها خداوند و رسول و مؤمنانى هستند كه نماز بپاداشته، به فقیران در حال ركوع زكات مى‌دهند (به اتفاق همه مفسران مراد از آیه على(علیه السلام) است.)
پس با شواهدى كه در اسلام بر ضرورت حكومت در جامعه وارد شده است و نیز شرایطى كه براى حاكم بر حق ذكر گردیده، روشن است كه در زمان حضور شخص معصوم ـ همچون وجود مقدس رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و امامان معصوم(علیهم السلام)ـ او در رأس حكومت قرار مى‌گیرد و طبیعى است كه این حكومت بسیار مطلوب و ایده‌آل خواهد بود. اما این وضع همیشه میسّر نیست، حتى در زمان حضور امام معصوم نیز او تنها در جایى كه تشریف دارد، مى‌تواند حكومت آن شهر و استان را اداره كند و در سایر شهرها و استانها با گماردن عمّال و كارگزاران خود بر امور نظارت مى‌كند. در عصر غیبت با عدم دسترسى به امام معصوم، كسى باید عهده‌دار این منصب شود و جامعه اسلامى را بر اساس قوانین خدا و محتواى اسلام رهبرى كند كه واجد شرایط زیر باشد:
1. آگاهى كافى از اسلام: از آنجا كه در مسؤولیت رهبرى و حكومت، حفظ قوانین و ارزشهاى اسلامى بر عهده حاكم مسلمین است و او امانت‌دار دین و نوامیس و احكام خداوند است، باید بیشتر از دیگران سه شرط آگاهى به قانون، تقوا و صلاحیت اخلاقى، قدرت و مهارت بر اداره امور را دارا باشد. مضمون روایتى چنین است كه اگر در جامعه‌اى كسى امامت و رهبرى را بر عهده گیرد، در حالى كه كسان دیگرى حتى یك نفر باشد كه از او
‌‌﴿صفحه 179 ﴾
داناتر و شایسته‌تر است، این جامعه همواره رو به انحطاط خواهد گذاشت:
«مَنْ أَمَّ قَوْماً وَ فیهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ أوْ أَفْقَهُ لَمْ یَزَلْ أَمْرُهُمْ إلى سَفال إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ»(153)
2. تقوا: در حدیثى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) یكى از شرایط صلاحیت یك فرد را براى رهبرى ورع و تقوایى دانسته كه او را از حرامهاى الهى باز دارد:
«وَرَعٌ یَحْجُزُهُ عَنْ مَعاصِى اللّهِ»(154)
در روایتى امام حسین(علیه السلام) خطاب به اهل كوفه نسبت به مسأله رهبرى جامعه مى‌نویسد:
«ما الاِْمامُ إِلاّ الْحاكِمُ بِالْكِتابِ، الْقائِمُ بِالْقِسْطِ، الدّائِنُ بِدینِ الْحَقِّ الْحابِسُ نَفَسَهُ عَلى ذاتِ‌اللّهِ»(155)
پیشوا و امام نیست مگر كسى كه حكومتش بر پایه قرآن باشد، قسط را بر پاى دارد و به دین حق پایبند باشد و خود را وقف راه خدا كند.
حضرت على(علیه السلام) خطاب به عثمان مى‌فرمایند:
«فَاْعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبادِ اللّهِ عِنْدَاللّهِ، إِمامٌ عادِلٌ هُدِىَ وَ هَدى فَأَقامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ أَماتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً ... وَ إِنَّ شَرَّ النّاسِ عِنْدَاللّهِ إِمامٌ جائِرٌ ضَلَّ و ضُلَّ بِهِ فَأَماتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً وَ أَحْیا بِدْعَةً مَتْرُوكَةً»(156)
بدان برترین بندگان نزد خداوند پیشواى عادل و درستكارى است كه هدایت شده، راهنما باشد و سنت و طریقه شناخته شده (از پیامبر اكرم) را برپا دارد و بدعت باطل و نادرست را بمیراند. بدترین مردم نزد خدا امامى است ستمگر كه خود گمراه باشد و موجب گمراهى دیگران شود. سنّت پذیرفته را بمیراند و بدعت واگذارده را زنده گرداند.
3. تدبیر و مدیریّت: شرط سوم، مهارت در اداره امور و حسن تدبیر و مدیریّت كارهاى جامعه است.
‌﴿صفحه 180 ﴾
توانایى رهبر و قدرت بر اداره جامعه در مسیر اسلام شرط ضرورى براى حاكم اسلامى است و این ویژگى، مقدمات و تجربه‌ها و آگاهى‌ها و زمینه‌هاى بسیارى را مى‌طلبد كه اگر كسى به این حد از كفایت سیاسى و درایت در امور برسد مى‌توان مسؤولیت مسلمانان را به او سپرد.
على(علیه السلام) مى‌فرمایند:
«أَیُهَا النّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النّاسِ بِهذَا الاَْمْرِ أَقْواهُمْ عَلَیْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِاللّهِ فیهِ.»(157)
مردم، سزاوار به خلافت كسى است كه بدان تواناتر باشد و در آن به فرمان خدا داناتر.