فهرست کتاب


ره توشه جلد2

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

شیوه بهره‌ورى از زبان و گریز از آفات آن

باید توجه داشت كه زبان یكى از بزرگترین نعمت‌هاى خداوند واز لطیف‌ترین آفریده‌هاى اوست . گر چه حجم آن اندك است، اما طاعت و جرم آن بزرگ است؛ چون كفر و ایمان به وسیله زبان ظاهر مى‌گردند و آن دو سرحد طاعت و عصیان انسانند. از این جهت باید در كنترل زبان كوشید،چرا كه آزاد گذاردن آن موجب زیانهاى فراوانى براى انسان مى‌شود و وقتى انسان از شرّ زبان مصون مى‌ماند كه آن را با احكام و مقرّرات شرع مقیّد سازد و جز براى آنچه نفع دنیا و آخرت او در آن است، آن را رها نسازد و سعى كند در مواردى كه بیم دارد با سخنش خطر دنیوى و اخروى به او متوجه گردد، زبان را حفظ كند. زبان بزرگترین وسیله شیطان براى فریب و اغفال انسان است،از این جهت در روایات از سكوت ستایش شده، چنانكه پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمودند:
«مَنْ صَمَتَ نَجا»(112) هركس سكوت كرد، نجات یافت.
در حدیث دیگرى مى‌فرماید:
«لا یَسْتَقِیمُ إِیمانُ عَبْد حَتّى یَسْتَقِیمَ قَلْبُهُ وَ لایَسْتَقِیمُ قَلْبُهُ حَتّى یَسْتَقِیمَ لِسانُهُ»(113)
ایمان بنده‌اى استوار نگردد تا دل او استوار نشود و دل او استوار نشود تا زبان او استوار نگردد.
اوحدى نیز در وصف خاموشى چنین مى‌سراید:
غنچه كو در كشد زبان دو سه روز *** هم بزاید گلى جهان افروز
گر چه پرسند كم جواب دهد *** به نفس بوى مشك ناب دهد
راه مردان به خود فروشى نیست *** در جهان بهتر از خموشى نیست.
باید زبان را از آفاتى چون دروغ، تهمت و سخن چینى و غیره بازداشت و نیكو و پسندیده سخن گفت، تا زیانى متوجه گوینده و یا دیگرى نشود. پس در جایى باید سخن
‌‌﴿صفحه 138 ﴾
گفت كه نیاز به آن باشد و حاجتى به آن رفع گردد؛ چه بسا سخنانى كه با آنها قصرى در بهشت ساخته مى‌شود. پس كسى كه مى‌تواند با زبان خود گنجها بیندوزد، اگر به‌جاى آن خاشاك اندوزد، خسارت بزرگى دیده است. این مَثل كسى است كه ذكر الهى را ترك كند و به كارهاى مباحى كه برایش سود ندارد بپردازد. او گرچه گناه نكرده، اما از آن جهت كه سود عظیمى را ـ كه از ناحیه ذكر خداوند به او عاید مى‌شد ـ از دست داده، خسارت دیده است؛ چنانچه امام صادق(علیه السلام) از پیامبر(صلى الله علیه وآله) در وصف اولیاى خداوند نقل كرده‌اند كه:
«إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ سَكَتُوا فَكانَ سُكُوتُهُمْ ذِكْراً وَ نَظَرُوا فَكانَ نَظَرُهُمْ عِبْرَةً، وَ نَطَقُوا فَكانَ نُطْقُهُمْ حِكْمَةً، وَ مَشَوْا فَكانَ مَشْیُهُمْ بَیْنَ النّاسِ بَرَكَةً»(114)
اولیاى خدا خاموشى گزیدند و خاموشى آنها ذكر بود و نگریستند و نگاهشان عبرت بود و سخن گفتند و سخنشان حكمت بود، در میان مردم راه رفتند و راه رفتنشان بركت بود.
نظر به نقش زبان در سعادت و شقاوت انسان و بالاتر از آن نقش آن در سالم سازى جامعه و یا تخریب بنیادهاى ارزشى یك اجتماع است كه از طرف خداوند و اولیاى دین سفارشهاى فراوان شده كه انسان سعى كند، زبان خویش را كنترل كند و با آگاه شدن به آداب و رفتار صحیح اجتماعى و اسلامى و الگو قرار دادن شیوه‌هاى رفتارى و گفتارى اولیاى دین، زبان خویش را در جهت سالم‌سازى خود و جامعه به‌كار بندد. از این جهت بهترین راه براى كنترل زبان و به‌كار گرفتن صحیح آن، نگرش در آداب گفتارى انبیاء و اولیاى الهى است:
انبیاء در معاشرت با مردم، بهترین شیوه و آداب گفتارى را ارائه مى‌دادند كه از نمودهاى آن، استدلال و احتجاجهایى است كه با كفار داشتند و در قرآن كریم نیز نقل شده است. همچنین سخنانى كه با مؤمنان داشته‌اند و سیره مختصرى كه از آنان نقل گردیده. اگر ما در بیانات گوناگونى كه پیامبران با مشركان و گردنكشان داشته‌اند جستجو كنیم، نمى‌توانیم
‌‌﴿صفحه 139 ﴾
چیزى را كه خوشایند كفار نباشد و یا ناسزا و اهانتى، در آنها بیابیم. آرى با آن همه مخالفت، فحش، طعنه، استهزاء و تمسخرى كه از آنان مى‌دیدند، جز به بهترین بیان و خیرخواهانه‌ترین پند و اندرز پاسخشان نمى‌دادند و جز با سلام از آنان جدا نمى‌شدند:
«وَ عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الاَْرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً»(115)
بندگان (خاص خداوند) رحمان، كسانى هستند كه با آرامش و بى‌تكبّر بر زمین راه مى‌روند و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند) به آنها سلام مى‌كنند.
آرى با توجه به آن همه زخم زبانها، تهمت‌ها و اهانت‌هایى كه مشركان به پیامبران روا مى‌داشتند و قرآن نقل كرده است، نیامده كه یكى از انبیاء(علیهم السلام) در برابر آن آزارها، خشونتى و یا بدزبانى كرده باشد، بلكه در مقابل، گفتار صواب، منطق شیوا و خُلق نیكو از خود نشان مى‌دادند. آرى این بزرگواران پیرو تعلیم و تربیتى بودند كه بهترین گفتار و زیباترین ادب را تعلیمشان مى‌داد و از همین تعلیم الهى، دستورى است كه خداوند به موسى و هارون داد و فرمود:
«إِذْهَبَا إِلىَ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى . فَقُولاَ لَهُ قَوْلا لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَكَّرُ أَوْ یَخْشَى»(116)
به سوى فرعون بروید كه طغیان كرده است، اما به نرمى با او سخن گویید شاید متذكر شود و یا (از خداوند) بترسد.
از جمله آداب گفتارى انبیاء(علیهم السلام) این است كه همواره خود را جزو مردم و یكى از آنها حساب مى‌كردند و با هر طبقه‌اى از آنان در حد فهمشان صحبت مى‌كردند، و این حقیقت از گفتگویى كه با مردم گوناگون داشته‌اند ـ و در تاریخ و روایات حكایت شده ـ بخوبى استفاده مى‌شود؛ چنانكه از طریق شیعه و سنى نیز روایت شده كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود:
‌‌﴿صفحه 140 ﴾
«إِنّا مَعاشِرَ الاَْنْبِیاءِ أُمِرْنا أَنْ نُكَلِّمَ النّاسَ عَلى قَدْرِ عُقُولِهِمْ»(117)
ما گروه پیامبران اساس كارمان بر این است كه با مردم به قدر عقلشان صحبت كنیم.(118)

پرهیز از سخنان مشغول ساز و افراط در مزاح و شوخى

سخن در آفات و زیانهاى زبان است و در این ارتباط، روایات فراوانى وارد شده است و فقهاى ما بابهایى از فقه را به محرّمات سخن گفتن اختصاص داده‌اند؛ مثل دروغ، سخن چینى، مسخره كردن و آزار مؤمن، سخنان بیهوده و مشغول‌ساز كه از آن به «لهوالحدیث» تعبیر شده است و انسان را از خداوند دور مى‌سازد و طبیعت انسانى را از معنویت و نور خداوند تهى مى‌گرداند. (در كتابهاى اخلاقى نیز به تفصیل در این باره بحث گردیده است.) چیزى كه هست در برخى موارد، نكوهیده و حرام بودن عملى براى انسان آشكار است، از این جهت انسان در حكم آن گفتار و عمل شك ندارد. اما گاه سخنانى، به ظاهر مباح جلوه مى‌كنند و حتى انسان تصور مى‌كند كه مطلوبند، اما در واقع حرام و نامطلوبند. در چنین مواردى شیطان ما را فریب مى‌دهد و باعث مى‌گردد، با گفتن آن سخنان مشتبه و شبهه‌ناك، آگاهانه و یا نیمه آگاهانه به گناه آلوده شویم؛ گرچه گاهى خود انسان نیز توجه كافى ندارد و خودش را فریب مى‌دهد.
اگر انسان در موارد مشتبه نیك بیندیشد و دقّت كند، به واقعیت امر پى مى‌برد، اما چون از روى هوس عمل مى‌كند، در كار خود دقّت نمى‌كند و براى انجام عمل خود بهانه‌اى مى‌آورد و حتى نام نیكى بر آن عمل مى‌نهد و توجیهى برایش مى‌تراشد. مثلا یك فرد شوخ و بذله گو، وقتى مى‌خواهد مجلسى را گرم كند و با سخنان خود دیگران را بخنداند، بهانه مى‌آورد كه مثلا امشب شب عید است و مى‌خواهم دیگران را شاد كنم. با این بهانه به سخنان مشغول‌سازى روى مى‌آورد كه هیچ بهره معنوى و حتى دنیوى در برندارند. و جز اتلاف عمر و احیاناً آزردگى دیگران و آثار سوء دیگر نتیجه‌اى ندارد.
‌‌﴿صفحه 141 ﴾
كلمه «لهو» به معناى هر چیزى است كه انسان را از كارهاى مهمّ و لازم باز دارد و «لهوالحدیث» سخن مشغول‌سازى است كه انسان را از حق منصرف ساخته، به خود مشغول مى‌سازد؛ مانند حكایت‌هاى خرافى و داستانهایى كه انسان را به فساد و فجور مى‌كشانند. همچنین ترانه‌ها و موسیقیهاى مبتذل ومانند آنها از مصادیق لهوالحدیث هستند.
در مجمع‌البیان آمده است كه این آیه درباره نصر بن حارث نازل شد. چون او تاجر بود و به ایران سفر مى‌كرد و در آنجا اخبار و افسانه‌هاى ایرانى را از منابعش مى‌گرفت و براى قریش تعریف مى‌كرد و به ایشان مى‌گفت: محمّد از عاد و ثمود برایتان تعریف مى‌كند و من از رستم و اسفندیار و كسراها، مردم نیز قصه‌هاى او را گوش مى‌دانند و به آیات قرآن گوش فرا نمى‌دادند.(119)
باید توجه داشت كه تنها سخنان بیهوده و خنده‌آور نیست كه باعث شاد گردیدن برادر مؤمنى مى‌گردد كه ناراحت و افسرده است، بلكه متناسب با روحیه آن فرد افسرده و ناراحت مى‌توان روایتى درباره رحمت‌هاى خداوند برگزید و براى او خواند تا انبساط خاطر یافته، از غم و افسردگى رها گردد؛ نه اینكه با یك سرى سخنان پوچ و بیهوده او را شاد كنیم. بنابراین كسى منكر ادخال سرور در دل دیگران و شاد گردانیدن آنان نیست، بلكه این نكته‌اى است كه كراراً در منابع دینى بدان توصیه شده است. اما سخن این است كه گفتار و سخنان انسان باید بار ارزشى و معنوى مثبت داشته باشد، تا نه وقت دیگران هدر رود و نه نعمت‌هاى الهى، از جمله زبان، در راههاى پوچ و بى‌ارزش به كار گرفته شوند.
امام باقر(علیه السلام) نقل مى‌كنند كه پیامبر فرمود:
«مَنْ سَرَّ مُؤْمِناً فَقَدْ سَرَّنى وَ مَنْ سَرَّنى فَقَدْ سَرَّاللّهَ»(120)
هركس مؤمنى را شاد و خوشحال سازد، مرا خوشحال ساخته است و هر كس مرا خوشحال سازد، براستى خداوند را خوشحال كرده است.
‌‌﴿صفحه 142 ﴾
یا در روایت دیگرى امام سجاد(علیه السلام) نقل مى‌كنند كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:
«إِنَّ أَحَبَّ الاَْعْمالِ إِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ إِدْخالُ السُّرُورِ عَلىَ الْمُؤْمِنینَ»(121)
بهترین اعمال نزد خداوند عزوجل وارد ساختن سرور و خوشحالى بر مؤمنان است.
گاه به جهت امر دنیوى و یا اخروى مؤمن محزون مى‌گردد و آن حزن و اندوه او را از فعالیت و كار باز مى‌دارد و قوا و نیروهایش را متوقف مى‌كند. بنابراین نمى‌تواند از توانایى‌ها و قابلیت‌هاى خود بهره برد، چون نشاط و آرامش ندارد:
اگر مطالعه كند، چیزى به ذهن نمى‌سپارد؛ یا در هنگام نماز حضور قلب ندارد. به هر جهت دل به كارى نمى‌سپرد و دستش به انجام كارى دراز نمى‌گردد. در این صورت باید سعى كرد او را از آن غم و اندوه و گرفتارى نجات داد و او را شاد ساخت، تا به عبادت و كارش برسد. شاد ساختن او هم مطلوب و هم، اگر براى خداوند باشد، عبادت است.
گاهى انسان خود را فریب مى‌دهد و براى اینكه مؤمنى را شاد كند، به نقل قصه‌هاى بى‌فایده، گفتن سخنان لغو و بیهوده و حرفهاى خنده‌آور و شوخى توسّل مى‌جوید؛ گویا راه را منحصر در آنها مى‌بیند. غافل از اینكه در آن مورد مى‌توان حرف حسابى، منطقى و ارزش‌دار زد، مى‌توان با دلیل و استدلال آن مؤمن را از غمها و غصه‌هایش جدا كرد. مى‌توان او را راهنمایى كرد و به او گوشزد كرد كه این ناراحتى و اندوه ، دردى را دوا نمى‌كند و جز اینكه به اعصاب خود آسیب مى‌رسانى و از كارت باز مى‌مانى، هیچ فایده‌اى متوجه تو نمى‌گردد.
آدم شوخ و بذله گو وقتى مى‌نگرد كه دوستش ناراحت است، شروع مى‌كند به بذله گویى و گفتن سخنان خنده آور، به این خیال كه مى‌خواهد رفیقش را شاد كند؛ غافل از اینكه مزاح و شوخىِ اندك مطلوب است و افراط در آن نكوهیده و مذموم مى‌باشد. افراط در مزاح و شوخى باعث مى‌گردد كه انسان پیوسته به لعب و به بازى گرفتن خود و دیگران
‌‌﴿صفحه 143 ﴾
بپردازد و بعلاوه افراط در آن موجب خنده فراوان مى‌گردد كه خنده فراوان قلب را مى‌میراند و ابهّت و وقار انسان را زایل مى‌سازد. از این جهت مى‌نگریم كه پیامبر معظم اسلام نیز كم مزاح و شوخى مى‌كردند، چنانكه فرمودند:
«إِنِّى لَأَمْزَحُ وَ لا أَقُولُ إِلاّ حَقّاً»(122)
من نیز شوخى و مزاح مى‌كنم، اما در شوخى سخنان حق و صحیح مى‌گویم.
یا در لزوم پرهیز از خنده زیاد مى‌فرمایند:
«وَاللّهِ لَوْ تَعْلَمُونَ ما أَعْلَمُ لَضَحِكْتُمْ قَلیلا وَ لَبَكَیْتُمْ كَثیراً»(123)
به خدا قسم، اگر به آنچه من مى‌دانم آگاه بودید فراوان مى‌گریستید و كم مى‌خندیدید. با توجه به آنچه بیان گشت، باید سعى كرد شوخى و مزاح را از حد نگذراند. چه‌اینكه گاه زیاده‌روى در مزاح و شوخى ـ به بهانه ادخال سرور ـ به آزار، مسخره كردن و خداى ناكرده، به تهمت و غیبت مى‌انجامد. به این بهانه كه شاد كردن مؤمن مستحب است، فریب و نیرنگ شیطان را مى‌خورد و آلوده به گناه بزرگى چون غیبت مى‌شود. او علاوه بر اینكه خود آلوده شده، عمل ناصوابى مرتكب گشته است، دوستش را نیز وادار مى‌كند كه با شنیدن غیبت به گناه آلوده شود.
به هر حال در بسیارى موارد، شیطان انسان را فریب مى‌دهد كه به خیال انجام كار نیك و پسندیده مرتكب گناه شود. حال اگر انسان نیك بیندیشد و دقّت كند، به اشتباه خود پى مى‌برد؛ گرچه گاهى چون انسان چندان آگاه و بصیر نیست، حتى اگر دقّت نیز كند به اشتباه خود پى‌نمى‌برد! در این صورت بر عهده دیگران است كه او را آگاه كنند كه آن عمل ناپسند است و انجام كار مطلوبى، چون شاد كردن دیگران را به شكل دیگرى كه صحیح و مطلوب باشد، مى‌توان انجام داد.
‌‌﴿صفحه 144 ﴾

یكسان نبودن شیوه‌هاى هدایت‌گرانه

براى آگاهانیدن افراد و توجه دادن آنها به اعمال نامطلوبشان، نمى‌توان از شیوه‌اى یكسان بهره جست: كسانى كه چندان به واجبات و محرّمات آگاه نیستند و به منابع دینى، قرآن و روایات دسترسى ندارند، باید برایشان زیانهاى دنیوى و اخروى دروغ، سخن چینى و غیبت را برشمرد: اینكه غیبت به منزله خوردن گوشت مرده است و از این قبیل. اما براى كسانى كه دائما با كتاب و سنت و علوم اهل بیت سروكار دارند، جا ندارد كه ما از زیانهاى این گناهان سخن گوییم؛ چون آنها خود آگاهند. آنها را باید به مواردى كه دچار غفلت مى‌شوند، آگاه ساخت. باید آنها را بیدار ساخت كه برخى از سخنان ، حتى اگر به نیّت خیر گفته شوند، نامطلوب مى‌باشند و مرضىّ خداوند نیستند و باعث مى‌گردند كه انسان زیان بیند.
بله در برخى موارد كارها متشابه و دوسویه‌اند و نیّت و انگیزه انسان است كه به آنها هویّتى پسندیده و یا ناپسند مى‌بخشد. گاهى عملى اگر با نیّت خیرى انجام گیرد نیك شمرده مى‌شود و اگر با نیّت بدى انجام گیرد پست و بد مى‌گردد؛ چرا كه از دیدگاه اسلامى ارزش هر كارى به نیّت است: چه بسا انسان، نادانسته و از روى غفلت، كار بدى را با نیّت خوبى انجام مى‌دهد، در چنین موردى چه بسا در مقابل نیّتش به او ثواب بدهند، اگر هم ثواب نبرد لااقل معذور است. اما اگر كار نیكى را با نیّت پستى انجام داد، ثوابى نمى‌برد و عبادتى انجام نداده، چه بسا عقاب نیز مى‌شود؛ چون عملش بر اساس حسن اخلاقى نبوده است. از این نمونه‌ها در گفتار و سخنان فراوان مى‌توان یافت:
گاهى از كسى سخن به میان مى‌آید و انسان مى‌خواهد درباره خوبى‌هاى او سخن گوید و گاه براى خوشایند او، به چرب‌زبانى و مبالغه و ستایشهاى بى‌جا مى‌پردازد. اگر به او بگویید: چرا این‌قدر تملّق و چاپلوسى مى‌كنى؟ خواهد گفت: من با ذكر خوبى‌هاى دیگران مى‌خواهم به تواضع و فروتنى متصف گردم! البته از ویژگى‌هاى ممتاز انسان این است كه خوبى‌هاى دیگران را برشمارد و سعى كند، حسنات دیگران را ذكر كند كه در روایات نیز به
‌‌﴿صفحه 145 ﴾
این نكته سفارش شده است. در این كار، هم به مؤمنى ارج نهاده‌ایم و بر آبروى او افزوده‌ایم و هم دیگران را به كار نیك و اتصاف به صفات نیكو تشویق كرده‌ایم. اما باید دید كه ما با چه نیّتى دیگران را مى‌ستاییم؟ آیا براى عزّت بخشیدن به مؤمن و جلب رضایت خداوند و ترویج معروف و خیر در جامعه، دیگران را مى‌ستاییم؟ یا در حضور و در غیابش او را مى‌ستاییم تا او از ما خشنود گردد و منزلتى نزد او بیابیم؟ این روش و رویه موجب گردد كه او نظر نیكو به ما برد و متقابلا ما را بستاید و یا در موقع نیاز از او استفاده بریم! در واقع نان به یكدیگر قرض مى‌دهیم: من پشت سر دوستم از او تعریف مى‌كنم تا او نیز پشت سر از من تعریف كند. در چنین مواردى است كه شیطان انسانهاى درس خوانده و آگاه را فریب مى‌دهد.
شیطان، عوام و افرادى عادى را كه آشنا به حدود الهى نیستند به دروغ و غیبت و گناهان تعریف شده و شناخته شده وامى‌دارد، اما علماء را به گونه دیگر فریب مى‌دهد، چندان كه خیال كنند اگر پشت سر دیگرى ستایش و مدح او را بگویند تا او نیز متقابلا آنها را بستاید، كار خوبى انجام داده‌اند.این در واقع، برخاسته از حیله‌ها و مكرهاى نفس است.
بنابراین انسان باید مواظب باشد و اگر خواست كارى انجام دهد، دل خود را بكاود كه چه انگیزه‌اى براى انجام آن كار دارد. قبل از انجام هر كارى قدرى تأمل كند و سپس دست به آن كار بزند، چنان نباشد كه زبانش را آزاد بگذارد و در هر مناسبتى، بدون اندكى اندیشیدن و فكر كردن، حرف بزند؛ چرا كه ویژگى احمق این است كه زبانش را كنترل نمى‌كند و هر چه خواست مى‌گوید.
حضرت على(علیه السلام) در تفاوت سخن گفتن عاقل با احمق مى‌فرمایند:
«لِسانُ الْعاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الاَْحْمَقِ وَراءَ لِسانِهِ»(124)
زبان خردمند در پس دل اوست و دل نادان پس زبان او.
مرحوم سید رضى(رحمه الله) در توضیح آن سخن بلند مى‌فرماید: «این از معناهاى شگفت و
‌‌﴿صفحه 146 ﴾
شریف است و مقصود امام(علیه السلام) این است كه خردمند زبان خود را رها نكند، تا كه با دل خویش مشورت كند و با اندیشه خود رأى دهد. در مقابل نادان را آنچه بر زبان آید و گفته‌اى كه بدان دهن گشاید، بر اندیشیدن و رأى درست را ارائه دادن مقدم دارد. پس چنان است كه گویى زبان خردمند پیرو دل اوست و دل نادان پیرو زبان او»
پس بایسته است كه به هنگام سخن، ابتدا بیندیشیم كه براى چه مى‌خواهیم حرف بزنیم و انگیزه‌مان چیست تا با عنایت خداوند، از آفات زبان و حیله‌هاى نفسانى و شیطانى خود را حفظ كنیم. اما اگر نیندیشیم و در كار خود دقّت نكنیم و بدون تأمل و حساب نشده سخن بگوییم، رفته رفته، در دام شیطان مى‌افتیم و ناخواسته به مكر و حیله‌هاى او گرفتار مى‌آییم. البته این لغزشهایى كه برخاسته از غفلت، شتابزدگى، عدم تأمل و تفكّر در انجام عمل و نداشتن انگیزه صحیح است، منحصر به گفتار و سخن نیست: انسان در بهرهورى از سایر اعضا و قواى خود نیز به این لغزشها در مى‌افتد، چیزى كه هست اكنون سخن ما در آفات و زیانهایى است كه از ناحیه زبان متوجه انسان مى‌گردند و البته انحرافات و آفات زبان فراوانند و خطرهایى كه از ناحیه زبان متوجه انسان مى‌گردند، به مراتب زیانبارتر از سایر خطرها هستند. ما باید در هنگام سخن گفتن، در پى كسب رضایت و خوشنودى خداوند باشیم، نه اِعمال نیّت و اغراض پلید خود.
در درجه اول، سخن ما باید پسندیده و مطلوب خداوند باشد و در درجه دوم باید از گفتن آن انگیزه صحیحى داشته باشیم؛ یعنى هم حسن فعلى در میان باشد و هم حسن فاعلى. هم قالب و چارچوب سخن صحیح باشد و هم محتوا و هدفى كه در پى آن سخن است؛ هم شكل صحیح باشد و هم مفهوم و معنا.
بارها حضرت امام، رضوان الله تعالى علیه، و نیز دیگر بزرگان مى‌فرمودند: هیچ‌گاه شیطان عالم را به شرابخوارگى و یا عمل زشت دیگرى كه متناسب با شأن او نیست وا نمى‌دارد، چون در آن صورت آبرویى براى آن عالم باقى نمى‌ماند و هرگز او حاضر نمى‌شود چنین خطر و زیانى را بر خود هموار كند. اما شیطان، علما و اهل دانش را به
‌‌﴿صفحه 147 ﴾
انحرافات و لغزشهایى وا مى‌دارد كه در باطن از شرابخوارگى نیز بدترند. عالم را به كارى وا مى‌دارد كه ظاهر زشتى ندارد و كسى او را مذمّت نمى‌كند كه چرا چنین و چنان كردى، اما ضرر و گناه آن كار فراوان است و چه بسا خود انسان نیز متوجه نیست كه چه گناه بزرگى مرتكب گشته است و تا چقدر سقوط كرده! بنابراین جا دارد بیشتر دقّت كنیم و در پى كنترل هواهاى نفسانى خود برآییم و زبانمان را مهار كنیم، تا هر سخنى و هر حرفى را نزنیم و به اندازه سخن گوییم. تا ضرورتى براى سخن گفتن نباشد، سخن نگوییم، چنانكه سعدى مى‌گوید:
ندهد مرد هوشمند جواب *** مگر آنگه كز او سؤال كنند.