فهرست کتاب


ره توشه جلد2

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

بهره‌ورى از زبان و دیگر اندام، در جهت تعالى و رشد

همه نعمت‌هایى كه خداوند متعال در وجود انسان قرار داده ـ چه اندامهاى ظاهرى و خارجى، مثل گوش، چشم و دست و پا و چه اندامهاى داخلى و چه ویژگى‌هاى غیرمادّى
‌‌﴿صفحه 134 ﴾
انسان، كه جنبه روانى و روحانى دارند، مثل قدرت تفكر و تخیّل كه مربوط به مغز مى‌شوند و نیز عواطف و احساسات روحى؛ در یك كلام آنچه مربوط به روح و بدن انسان است ـ همه ابزار و وسایلى هستند جهت تكامل انسان و نه خود هدفند و نه خواسته‌ها و دستاوردهاى آنها هدف نهایى انسان است: باید با چشم چیزهایى را دید كه ما را به كمال مطلوب و قرب خداوند مى‌رسانند. همین طور باید با گوش چیزى را شنید كه باعث كمال انسان و ثواب اخروى مى‌شود، همین طور سایر اندامها و از جمله زبان.
باید سخنى گفت كه باعث تعالى انسان و جلب خوشنودى خداوند مى‌گردد. از همه نعمت‌هاى الهى باید در جهت تقرب به خداوند و رسیدن به كمال استفاده كرد و آنها وسیله بازى نیستند كه انسان به هر نیّت و انگیزه‌اى آنها را به كاربرد. او نباید خواسته‌ها و نتایجى كه با اندامى چون زبان حاصل مى‌گردد هدف اصلى خود قرار دهد، چون هدف اصلى چیزى فراتر از اینهاست و سخن گفتن براى انسان نباید اصالت داشته باشد. از این جهت باید زبان را در راه خیر و كمال به‌كار گرفت. در حدیثى امام صادق(علیه السلام)مى‌فرمایند:
زَكاةُ اللِّسانِ النُّصْحُ لِلْمُسْلِمِینَ وَ التَّیَقُّظُ لِلْغافِلِینَ وَ كَثْرَةُ التَّسْبیحِ وَ الذِّكْرِ..»(108)
زكات زبان نصیحت كردن به مسلمانان و بیدار ساختن غافلان و تسبیح و ذكر فراوان است.
سخن گفتن وسیله است و چون خداوند هدف از آفرینش انسان را كمال و رسیدن به قرب خود قرار داده باید از زبان براى رسیدن به آن هدف برین سود جست، نه اینكه با آن، اسباب تیره‌روزى خود را فراهم ساخت. باید سنجیده سخن گفت واز سخنان بیهوده كه باعث پایین آمدن منزلت اجتماعى و معنوى انسان مى‌شود دورى گزید، چه اینكه گفتار انسان بیانگر شخصیت و منزلت اوست. پس انسان اگر بى‌ملاحظه و بدون نگرش به نتایج گفتار خویش سخن گفت، ماهیت دون مایه خود را فاش ساخته؛ چنانكه حضرت على(علیه السلام)مى‌فرمایند:
‌‌﴿صفحه 135 ﴾
«تَكَلَّمُوا تُعْرَفُوا فَإِنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ»(109)
سخن گویید تا شناخته شوید، همانا آدمى زیر زبانش نهان است.
و در جاى دیگر بیهوده سخن گفتن و عدم اندیشه در نتیجه و ثمره گفتار را از صفات منافقان برمى‌شمارند:
«وَ إِنَّ الْمُنافِقَ یَتَكَّلَمُ بِما أَتَى عَلى لِسانِهِ لا یَدْرى ماذا لَهُ وَ ماذا عَلَیْهِ»(110)
منافق هر چه بر زبانش مى‌آید مى‌گوید و نمى‌داند چه به سود اوست و چه به زیان اوست.
برخلاف مؤمن كه:
«إِذا أَرادَ أَنْ یَتَكَلَّمَ بِكَلام تَدَبَّرَهُ فى نَفْسِهِ، فَإِنْ كانَ خَیْراً أَبْداهُ وَ إِنْ كانَ شَرّاً وَاراهُ»(111)
چون مى‌خواهد سخنى بر زبان آورد، در آن نیك بیندیشد، اگر نیك است آشكارش كند و اگر بد است پنهانش دارد.
گرچه به اجمال مى‌دانیم كه باید به وسیله زبان به خداوند متعال تقرب جست، اما سخن در چگونگى این تقرب است . در توضیح باید گفت: گفتار و سخنان ما گاه از مقوله عبادتند كه انسان به هنگام نیایش و نماز الفاظى را بیان مى‌كند؛ این سخنان در شمار عبادت‌هاى واجب و یا مستحب جاى مى‌گیرند. اما در سایر موارد، زبان وسیله‌اى است براى تفاهم با دیگران كه انسان آنچه در نهان دارد، به دیگران برساند و آنان را از خواست و یا نیّت خود آگاه سازد. در تفهیم به دیگران، انسان باید هدف الهى داشته باشد: بداند گفتن چه مطالبى و تفهیم چه گفتارى مطلوب خداوند و موجب تقرب به اوست و باعث جلب ثواب اخروى مى‌گردد، كه در این صورت با به حركت درآوردن زبان و سخن گفتن به خواسته‌هاى الهى خود مى‌رسد.
در برخى موارد، باید از طریق شرع به مطلوب بودن سخن پى برد و الا انسان خود مرز و مشخصات گفتار مطلوب را در نمى‌یابد.
‌‌﴿صفحه 136 ﴾
در بسیارى موارد انسان به كمك عقل خود نیكو بودن سخن را تشخیص مى‌دهد و پى‌مى‌برد كه آن سخن مطلوب، واجب و یا مستحب است. در این صورت اگر انسان قصد قربت داشته باشد، سخن او عبادت به‌شمار مى‌آید، مثل اینكه با سخن خود بخواهد ظلمى را از مظلومى دفع سازد و یا با سخن خود حق مظلومى را از ظالم بازستاند. این موارد از «مستقلات عقلیه» هستند كه عقل در درك آنها مستقل است و نیاز به دستور شرع نیست: اگر هیچ دستور شرعى به ما نمى‌رسید، درك مى‌كردیم كه دفع ظلم از مظلوم واجب است و اگر بتوانیم با سخن خود ظلمى را از مظلومى دفع سازیم، آن سخن واجب و موجب رضایت و خوشنودى خداوند است، اگر هم آن سخن به حد وجوب نرسد، لااقل حسن و نیكویى آن را درك مى‌كنیم.
همه مى‌دانیم كه دست نوازش بر سر یتیم كشیدن و شاد كردن او و یا با سخن خود زدودن اندوه و غم از برادر مؤمنى كه گرفتار ناراحتى شده، مطلوب است .در چنین صورتى، اگر انسان قصد قربت كند عملش عبادت است. در برابر این موارد، در برخى موارد ما نمى‌توانیم حدود و دامنه جواز فعل را تشخیص دهیم و به مانند احكام شرعى، شارع باید آنها را براى ما بیان كند. گر چه عقل ما كلیّاتى را درك مى‌كند، اما خصوصیات، شرایط و حدود آن موارد را شارع مقدّس معیّن مى‌كند، كه از طریق استنباط از منابع فقهى در اختیار ما قرار مى‌گیرند؛ پس در چنین مواردى باید منتظر دستور شرع بود. مواردى نیز هست كه ما مى‌دانیم، مطلوب و خوشایند خداوند نیستند؛ انجام این موارد صحیح نیست و در صورتى كه انسان انجام بدهد معصیت كرده، مجازات مى‌شود و چون مطلوب خداوند نیستند، با قصد قربت عبادت نمى‌گردند. حكم این موارد را عقل انسان مستقلا تشخیص مى‌دهد و نیازى به دریافت حكم از شارع نیست، مثل آزار دیگران به وسیله زبان، دروغ، تهمت و به هم زدن ارتباط دو مؤمن به وسیله زبان كه عقلا مذموم و نكوهیده‌اند.
نتیجه گرفتیم كه پسندیده و ناپسند بودن برخى سخنان را ما بروشنى درك مى‌كنیم و در دیگر موارد حدود و شرایط سخنان پسندیده و ناپسند را شارع براى ما بیان مى‌كند.
‌‌﴿صفحه 137 ﴾

شیوه بهره‌ورى از زبان و گریز از آفات آن

باید توجه داشت كه زبان یكى از بزرگترین نعمت‌هاى خداوند واز لطیف‌ترین آفریده‌هاى اوست . گر چه حجم آن اندك است، اما طاعت و جرم آن بزرگ است؛ چون كفر و ایمان به وسیله زبان ظاهر مى‌گردند و آن دو سرحد طاعت و عصیان انسانند. از این جهت باید در كنترل زبان كوشید،چرا كه آزاد گذاردن آن موجب زیانهاى فراوانى براى انسان مى‌شود و وقتى انسان از شرّ زبان مصون مى‌ماند كه آن را با احكام و مقرّرات شرع مقیّد سازد و جز براى آنچه نفع دنیا و آخرت او در آن است، آن را رها نسازد و سعى كند در مواردى كه بیم دارد با سخنش خطر دنیوى و اخروى به او متوجه گردد، زبان را حفظ كند. زبان بزرگترین وسیله شیطان براى فریب و اغفال انسان است،از این جهت در روایات از سكوت ستایش شده، چنانكه پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمودند:
«مَنْ صَمَتَ نَجا»(112) هركس سكوت كرد، نجات یافت.
در حدیث دیگرى مى‌فرماید:
«لا یَسْتَقِیمُ إِیمانُ عَبْد حَتّى یَسْتَقِیمَ قَلْبُهُ وَ لایَسْتَقِیمُ قَلْبُهُ حَتّى یَسْتَقِیمَ لِسانُهُ»(113)
ایمان بنده‌اى استوار نگردد تا دل او استوار نشود و دل او استوار نشود تا زبان او استوار نگردد.
اوحدى نیز در وصف خاموشى چنین مى‌سراید:
غنچه كو در كشد زبان دو سه روز *** هم بزاید گلى جهان افروز
گر چه پرسند كم جواب دهد *** به نفس بوى مشك ناب دهد
راه مردان به خود فروشى نیست *** در جهان بهتر از خموشى نیست.
باید زبان را از آفاتى چون دروغ، تهمت و سخن چینى و غیره بازداشت و نیكو و پسندیده سخن گفت، تا زیانى متوجه گوینده و یا دیگرى نشود. پس در جایى باید سخن
‌‌﴿صفحه 138 ﴾
گفت كه نیاز به آن باشد و حاجتى به آن رفع گردد؛ چه بسا سخنانى كه با آنها قصرى در بهشت ساخته مى‌شود. پس كسى كه مى‌تواند با زبان خود گنجها بیندوزد، اگر به‌جاى آن خاشاك اندوزد، خسارت بزرگى دیده است. این مَثل كسى است كه ذكر الهى را ترك كند و به كارهاى مباحى كه برایش سود ندارد بپردازد. او گرچه گناه نكرده، اما از آن جهت كه سود عظیمى را ـ كه از ناحیه ذكر خداوند به او عاید مى‌شد ـ از دست داده، خسارت دیده است؛ چنانچه امام صادق(علیه السلام) از پیامبر(صلى الله علیه وآله) در وصف اولیاى خداوند نقل كرده‌اند كه:
«إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ سَكَتُوا فَكانَ سُكُوتُهُمْ ذِكْراً وَ نَظَرُوا فَكانَ نَظَرُهُمْ عِبْرَةً، وَ نَطَقُوا فَكانَ نُطْقُهُمْ حِكْمَةً، وَ مَشَوْا فَكانَ مَشْیُهُمْ بَیْنَ النّاسِ بَرَكَةً»(114)
اولیاى خدا خاموشى گزیدند و خاموشى آنها ذكر بود و نگریستند و نگاهشان عبرت بود و سخن گفتند و سخنشان حكمت بود، در میان مردم راه رفتند و راه رفتنشان بركت بود.
نظر به نقش زبان در سعادت و شقاوت انسان و بالاتر از آن نقش آن در سالم سازى جامعه و یا تخریب بنیادهاى ارزشى یك اجتماع است كه از طرف خداوند و اولیاى دین سفارشهاى فراوان شده كه انسان سعى كند، زبان خویش را كنترل كند و با آگاه شدن به آداب و رفتار صحیح اجتماعى و اسلامى و الگو قرار دادن شیوه‌هاى رفتارى و گفتارى اولیاى دین، زبان خویش را در جهت سالم‌سازى خود و جامعه به‌كار بندد. از این جهت بهترین راه براى كنترل زبان و به‌كار گرفتن صحیح آن، نگرش در آداب گفتارى انبیاء و اولیاى الهى است:
انبیاء در معاشرت با مردم، بهترین شیوه و آداب گفتارى را ارائه مى‌دادند كه از نمودهاى آن، استدلال و احتجاجهایى است كه با كفار داشتند و در قرآن كریم نیز نقل شده است. همچنین سخنانى كه با مؤمنان داشته‌اند و سیره مختصرى كه از آنان نقل گردیده. اگر ما در بیانات گوناگونى كه پیامبران با مشركان و گردنكشان داشته‌اند جستجو كنیم، نمى‌توانیم
‌‌﴿صفحه 139 ﴾
چیزى را كه خوشایند كفار نباشد و یا ناسزا و اهانتى، در آنها بیابیم. آرى با آن همه مخالفت، فحش، طعنه، استهزاء و تمسخرى كه از آنان مى‌دیدند، جز به بهترین بیان و خیرخواهانه‌ترین پند و اندرز پاسخشان نمى‌دادند و جز با سلام از آنان جدا نمى‌شدند:
«وَ عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الاَْرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً»(115)
بندگان (خاص خداوند) رحمان، كسانى هستند كه با آرامش و بى‌تكبّر بر زمین راه مى‌روند و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند) به آنها سلام مى‌كنند.
آرى با توجه به آن همه زخم زبانها، تهمت‌ها و اهانت‌هایى كه مشركان به پیامبران روا مى‌داشتند و قرآن نقل كرده است، نیامده كه یكى از انبیاء(علیهم السلام) در برابر آن آزارها، خشونتى و یا بدزبانى كرده باشد، بلكه در مقابل، گفتار صواب، منطق شیوا و خُلق نیكو از خود نشان مى‌دادند. آرى این بزرگواران پیرو تعلیم و تربیتى بودند كه بهترین گفتار و زیباترین ادب را تعلیمشان مى‌داد و از همین تعلیم الهى، دستورى است كه خداوند به موسى و هارون داد و فرمود:
«إِذْهَبَا إِلىَ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى . فَقُولاَ لَهُ قَوْلا لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَكَّرُ أَوْ یَخْشَى»(116)
به سوى فرعون بروید كه طغیان كرده است، اما به نرمى با او سخن گویید شاید متذكر شود و یا (از خداوند) بترسد.
از جمله آداب گفتارى انبیاء(علیهم السلام) این است كه همواره خود را جزو مردم و یكى از آنها حساب مى‌كردند و با هر طبقه‌اى از آنان در حد فهمشان صحبت مى‌كردند، و این حقیقت از گفتگویى كه با مردم گوناگون داشته‌اند ـ و در تاریخ و روایات حكایت شده ـ بخوبى استفاده مى‌شود؛ چنانكه از طریق شیعه و سنى نیز روایت شده كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود:
‌‌﴿صفحه 140 ﴾
«إِنّا مَعاشِرَ الاَْنْبِیاءِ أُمِرْنا أَنْ نُكَلِّمَ النّاسَ عَلى قَدْرِ عُقُولِهِمْ»(117)
ما گروه پیامبران اساس كارمان بر این است كه با مردم به قدر عقلشان صحبت كنیم.(118)

پرهیز از سخنان مشغول ساز و افراط در مزاح و شوخى

سخن در آفات و زیانهاى زبان است و در این ارتباط، روایات فراوانى وارد شده است و فقهاى ما بابهایى از فقه را به محرّمات سخن گفتن اختصاص داده‌اند؛ مثل دروغ، سخن چینى، مسخره كردن و آزار مؤمن، سخنان بیهوده و مشغول‌ساز كه از آن به «لهوالحدیث» تعبیر شده است و انسان را از خداوند دور مى‌سازد و طبیعت انسانى را از معنویت و نور خداوند تهى مى‌گرداند. (در كتابهاى اخلاقى نیز به تفصیل در این باره بحث گردیده است.) چیزى كه هست در برخى موارد، نكوهیده و حرام بودن عملى براى انسان آشكار است، از این جهت انسان در حكم آن گفتار و عمل شك ندارد. اما گاه سخنانى، به ظاهر مباح جلوه مى‌كنند و حتى انسان تصور مى‌كند كه مطلوبند، اما در واقع حرام و نامطلوبند. در چنین مواردى شیطان ما را فریب مى‌دهد و باعث مى‌گردد، با گفتن آن سخنان مشتبه و شبهه‌ناك، آگاهانه و یا نیمه آگاهانه به گناه آلوده شویم؛ گرچه گاهى خود انسان نیز توجه كافى ندارد و خودش را فریب مى‌دهد.
اگر انسان در موارد مشتبه نیك بیندیشد و دقّت كند، به واقعیت امر پى مى‌برد، اما چون از روى هوس عمل مى‌كند، در كار خود دقّت نمى‌كند و براى انجام عمل خود بهانه‌اى مى‌آورد و حتى نام نیكى بر آن عمل مى‌نهد و توجیهى برایش مى‌تراشد. مثلا یك فرد شوخ و بذله گو، وقتى مى‌خواهد مجلسى را گرم كند و با سخنان خود دیگران را بخنداند، بهانه مى‌آورد كه مثلا امشب شب عید است و مى‌خواهم دیگران را شاد كنم. با این بهانه به سخنان مشغول‌سازى روى مى‌آورد كه هیچ بهره معنوى و حتى دنیوى در برندارند. و جز اتلاف عمر و احیاناً آزردگى دیگران و آثار سوء دیگر نتیجه‌اى ندارد.
‌‌﴿صفحه 141 ﴾
كلمه «لهو» به معناى هر چیزى است كه انسان را از كارهاى مهمّ و لازم باز دارد و «لهوالحدیث» سخن مشغول‌سازى است كه انسان را از حق منصرف ساخته، به خود مشغول مى‌سازد؛ مانند حكایت‌هاى خرافى و داستانهایى كه انسان را به فساد و فجور مى‌كشانند. همچنین ترانه‌ها و موسیقیهاى مبتذل ومانند آنها از مصادیق لهوالحدیث هستند.
در مجمع‌البیان آمده است كه این آیه درباره نصر بن حارث نازل شد. چون او تاجر بود و به ایران سفر مى‌كرد و در آنجا اخبار و افسانه‌هاى ایرانى را از منابعش مى‌گرفت و براى قریش تعریف مى‌كرد و به ایشان مى‌گفت: محمّد از عاد و ثمود برایتان تعریف مى‌كند و من از رستم و اسفندیار و كسراها، مردم نیز قصه‌هاى او را گوش مى‌دانند و به آیات قرآن گوش فرا نمى‌دادند.(119)
باید توجه داشت كه تنها سخنان بیهوده و خنده‌آور نیست كه باعث شاد گردیدن برادر مؤمنى مى‌گردد كه ناراحت و افسرده است، بلكه متناسب با روحیه آن فرد افسرده و ناراحت مى‌توان روایتى درباره رحمت‌هاى خداوند برگزید و براى او خواند تا انبساط خاطر یافته، از غم و افسردگى رها گردد؛ نه اینكه با یك سرى سخنان پوچ و بیهوده او را شاد كنیم. بنابراین كسى منكر ادخال سرور در دل دیگران و شاد گردانیدن آنان نیست، بلكه این نكته‌اى است كه كراراً در منابع دینى بدان توصیه شده است. اما سخن این است كه گفتار و سخنان انسان باید بار ارزشى و معنوى مثبت داشته باشد، تا نه وقت دیگران هدر رود و نه نعمت‌هاى الهى، از جمله زبان، در راههاى پوچ و بى‌ارزش به كار گرفته شوند.
امام باقر(علیه السلام) نقل مى‌كنند كه پیامبر فرمود:
«مَنْ سَرَّ مُؤْمِناً فَقَدْ سَرَّنى وَ مَنْ سَرَّنى فَقَدْ سَرَّاللّهَ»(120)
هركس مؤمنى را شاد و خوشحال سازد، مرا خوشحال ساخته است و هر كس مرا خوشحال سازد، براستى خداوند را خوشحال كرده است.
‌‌﴿صفحه 142 ﴾
یا در روایت دیگرى امام سجاد(علیه السلام) نقل مى‌كنند كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:
«إِنَّ أَحَبَّ الاَْعْمالِ إِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ إِدْخالُ السُّرُورِ عَلىَ الْمُؤْمِنینَ»(121)
بهترین اعمال نزد خداوند عزوجل وارد ساختن سرور و خوشحالى بر مؤمنان است.
گاه به جهت امر دنیوى و یا اخروى مؤمن محزون مى‌گردد و آن حزن و اندوه او را از فعالیت و كار باز مى‌دارد و قوا و نیروهایش را متوقف مى‌كند. بنابراین نمى‌تواند از توانایى‌ها و قابلیت‌هاى خود بهره برد، چون نشاط و آرامش ندارد:
اگر مطالعه كند، چیزى به ذهن نمى‌سپارد؛ یا در هنگام نماز حضور قلب ندارد. به هر جهت دل به كارى نمى‌سپرد و دستش به انجام كارى دراز نمى‌گردد. در این صورت باید سعى كرد او را از آن غم و اندوه و گرفتارى نجات داد و او را شاد ساخت، تا به عبادت و كارش برسد. شاد ساختن او هم مطلوب و هم، اگر براى خداوند باشد، عبادت است.
گاهى انسان خود را فریب مى‌دهد و براى اینكه مؤمنى را شاد كند، به نقل قصه‌هاى بى‌فایده، گفتن سخنان لغو و بیهوده و حرفهاى خنده‌آور و شوخى توسّل مى‌جوید؛ گویا راه را منحصر در آنها مى‌بیند. غافل از اینكه در آن مورد مى‌توان حرف حسابى، منطقى و ارزش‌دار زد، مى‌توان با دلیل و استدلال آن مؤمن را از غمها و غصه‌هایش جدا كرد. مى‌توان او را راهنمایى كرد و به او گوشزد كرد كه این ناراحتى و اندوه ، دردى را دوا نمى‌كند و جز اینكه به اعصاب خود آسیب مى‌رسانى و از كارت باز مى‌مانى، هیچ فایده‌اى متوجه تو نمى‌گردد.
آدم شوخ و بذله گو وقتى مى‌نگرد كه دوستش ناراحت است، شروع مى‌كند به بذله گویى و گفتن سخنان خنده آور، به این خیال كه مى‌خواهد رفیقش را شاد كند؛ غافل از اینكه مزاح و شوخىِ اندك مطلوب است و افراط در آن نكوهیده و مذموم مى‌باشد. افراط در مزاح و شوخى باعث مى‌گردد كه انسان پیوسته به لعب و به بازى گرفتن خود و دیگران
‌‌﴿صفحه 143 ﴾
بپردازد و بعلاوه افراط در آن موجب خنده فراوان مى‌گردد كه خنده فراوان قلب را مى‌میراند و ابهّت و وقار انسان را زایل مى‌سازد. از این جهت مى‌نگریم كه پیامبر معظم اسلام نیز كم مزاح و شوخى مى‌كردند، چنانكه فرمودند:
«إِنِّى لَأَمْزَحُ وَ لا أَقُولُ إِلاّ حَقّاً»(122)
من نیز شوخى و مزاح مى‌كنم، اما در شوخى سخنان حق و صحیح مى‌گویم.
یا در لزوم پرهیز از خنده زیاد مى‌فرمایند:
«وَاللّهِ لَوْ تَعْلَمُونَ ما أَعْلَمُ لَضَحِكْتُمْ قَلیلا وَ لَبَكَیْتُمْ كَثیراً»(123)
به خدا قسم، اگر به آنچه من مى‌دانم آگاه بودید فراوان مى‌گریستید و كم مى‌خندیدید. با توجه به آنچه بیان گشت، باید سعى كرد شوخى و مزاح را از حد نگذراند. چه‌اینكه گاه زیاده‌روى در مزاح و شوخى ـ به بهانه ادخال سرور ـ به آزار، مسخره كردن و خداى ناكرده، به تهمت و غیبت مى‌انجامد. به این بهانه كه شاد كردن مؤمن مستحب است، فریب و نیرنگ شیطان را مى‌خورد و آلوده به گناه بزرگى چون غیبت مى‌شود. او علاوه بر اینكه خود آلوده شده، عمل ناصوابى مرتكب گشته است، دوستش را نیز وادار مى‌كند كه با شنیدن غیبت به گناه آلوده شود.
به هر حال در بسیارى موارد، شیطان انسان را فریب مى‌دهد كه به خیال انجام كار نیك و پسندیده مرتكب گناه شود. حال اگر انسان نیك بیندیشد و دقّت كند، به اشتباه خود پى مى‌برد؛ گرچه گاهى چون انسان چندان آگاه و بصیر نیست، حتى اگر دقّت نیز كند به اشتباه خود پى‌نمى‌برد! در این صورت بر عهده دیگران است كه او را آگاه كنند كه آن عمل ناپسند است و انجام كار مطلوبى، چون شاد كردن دیگران را به شكل دیگرى كه صحیح و مطلوب باشد، مى‌توان انجام داد.
‌‌﴿صفحه 144 ﴾