فهرست کتاب


ره توشه جلد2

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

مقام عصمت ویژه برگزیدگان خدا

خداوند در راه رشد و تكامل انسان مانعى قرار نداده، اگر انسان همّت بلند داشته باشد مى‌تواند به مقامهاى والایى چون مقام صالحان برسد؛ گرچه او معصوم نمى‌گردد: مقام صدّیقین و صالحان فروتر از مقام معصومان است. بنابراین هر انسانى مى‌تواند به آن مقامها برسد، هر انسانى مى‌تواند در عمر خود گناه نكند و در واقع كسى كه سعى مى‌كند به گناه آلوده نگردد و از خواست نفس دورى مى‌كند و تنها به خواست و رضاى حق تن در مى‌دهد، در مقام عمل معصوم است؛ گرچه اصطلاح معصوم بر او منطبق نمى‌گردد. در توضیح این مطلب باید گفت:
«عصمت» در لغت، به معناى نگاهداشتن و مانع شدن است و در اصطلاح به ملكه‌اى نفسانى گویند كه انسان داراى آن را از گناه و یا حتى از خطا و اشتباه باز مى‌دارد. حال آیا این ملكه مانع است و از این جهت به آن ملكه «عصمت» مى‌گویند، یا اینكه خداوند انسانى را كه داراى این ملكه است از گناه و خطا و اشتباه باز مى‌دارد؟ فى الجمله هر دو معنا صحیح است: چه بگوییم شخص معصوم كسى است كه ملكه بازدارنده و عاصمه دارد و آن ملكه او را از خطا و گناه باز مى‌دارد، یا اینكه بگوییم معصوم كسى است كه خداوند او را از گناه و اشتباه باز مى‌دارد، به خطا نرفته‌ایم. زیرا خداهم بوسیله همین ملكه او را حفظ مى‌كند. پس معصوم كسى است كه مصون از خطا و گناه و یا تنها مصون از گناه است.
اقسام عصمت
1. عصمت از گناه: یعنى معصوم كسى است كه با اختیار و قصد گناهى مرتكب نگردد.
2. عصمت از خطا و اشتباه: یعنى معصوم كسى است كه علاوه بر ترك گناه، از خطا و اشتباه نیز بركنار باشد.
عصمت نوع اول، عصمت در مقام عمل است، ولى عصمت نوع دوم اعم از عمل و غیر
‌‌﴿صفحه 101 ﴾
آن است، یعنى شامل مقام ادراك و تشخیص نیز مى‌شود؛ چون معصوم نوع دوم كسى است كه نه تنها در مقام عمل گناه نمى‌كند، بلكه در تشخیص نیز دچار خطا نمى‌شود. یعنى هم درست مى‌فهمد و درست بیان مى‌كند و هم درست عمل مى‌كند.
علامه طباطبایى، رحمة الله علیه، درباره عصمت انبیاء و امامان معصوم مى‌فرماید: قرآن كریم تصریح دارد كه خداوند ایشان را جهت خود «اجتبا» و انتخاب كرده است و براى حضرت خود خالص گردانیده، چنانكه مى‌فرماید:
«وَ مِنْ آبَائِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ إِخْوَانِهِمْ وَ اجْتَبَیْنَاهُمْ وَهَدَیْنَاهُمْ إِلى صِرَاط مُسْتَقِیم»(88)
و از پدران و فرزندان و برادران آنها (افرادى را برترى دادیم) و برگزیدیم و به راه راست هدایت كردیم.
خداوند به ایشان از علم، آن مرحله‌اى را داد كه ملكه «عاصمه» است و ایشان را از ارتكاب گناهان و جرایم باز مى‌دارد. دیگر با داشتن آن ملكه، صدور گناه (حتى گناه صغیر و كوچك) از ایشان محال مى‌شود. گرچه «عصمت» و ملكه «عدالت» هر دو از صدور و ارتكاب گناه مانع مى‌شوند، اما فرقشان در این است كه با ملكه عصمت صدور گناه ممتنع نیز مى‌شود، ولى صدور آن با ملكه عدالت ممتنع نمى‌شود.
در ادامه مى‌فرماید:
ملكه «عصمت» در عین اینكه از اثرش تخلف ندارد و اثرش قطعى و دائمى است، در عین حال طبیعت انسانى را ـ كه همان مختار بودن در افعال ارادى خویش است ـ تغییر نداده، او را مجبور و مضطرّ به عصمت نمى‌كند. چگونه مى‌تواند او را مجبور كند، با اینكه علم خود از مبادى اختیار است و قوى بودن علم باعث قوى شدن اراده مى‌گردد: مثلا كسى كه طالب سلامتى است، اگر یقین كند كه فلان چیز سمّ كشنده آنى است، هر قدر كه یقینش قوى باشد او را مجبور به اجتناب از سمّ نمى‌كند؛ بلكه یقین او را وادار مى‌كند كه با اختیار خود از نوشیدن آن مایع سمّى خوددارى كند.(89)
‌‌﴿صفحه 102 ﴾
بنابر آنچه گفته شد، حتى افرادى چون حضرت ابوالفضل، سلام‌اللّه‌علیه، و على‌اكبر، سلام‌اللّه‌علیه، و بسیارى از امام زادگان داراى نوع دوم عصمت ـ كه اختصاص به برخى از انبیاء و امامان معصوم و فاطمه زهرا دارد ـ نیستند، در عین حال در طول زندگى‌شان مرتكب گناهى نشدند. البته شكى نیست كه مقام آن بزرگواران به مراتب از مقام دیگر مردم بالاتر است و نوعى از مقام عصمت را داشته‌اند، چیزى كه هست عصمت تضمین شده را كه به برخى از انبیاء وامامان اختصاص دارد ندارند.
نتیجه گرفتیم كه انسان مى‌تواند عصمت عملى از گناه داشته باشد و عملا دست به گناه نزند و اگر همّت بلند داشته باشد و در پى ریاضت نفس و سركوب كردن هواهاى نفسانى برآید و ارتباطش را با خداوند محكمتر كند، مى‌تواند به مقام صدّیقین دست یابد. بنابراین باید در جهت رسیدن به كمالات معنوى حركت كنیم و به خود تلقین كنیم كه مى‌خواهیم صدّیق و یا صالح شویم. شكى نیست كه اگر انسان تلاش كند و ظرفیت‌هاى لازم و شایستگى‌هاى بایسته را كسب كند، خداوند از اعطاى چنین مقامهایى بخل نمىورزد. اصلا خداوند خود انسان را تشویق كرده كه به آن مراتب عالى برسد و اسلام مؤمن را به داشتن همّت بلند فرا خوانده است و خداوند مى‌خواهد كه مؤمن همّتش را بلند دارد و به كم قانع نشود؛ مقام انبیاء را بنگرد و سعى كند به آن تأسّى كند.
اگر ما نمى‌توانیم به مقام پیامبران و مقام عصمت آنان دست یابیم، مى‌توانیم صدّیق و صالح گردیم؛ چون عصمت ویژه انبیاء و امامان معصوم، شرط آن دو مقام نیست.
چنانكه پیشتر نیز گفتیم، «صدّیق» مبالغه در راستى و صدق است؛ یعنى كسى كه دروغ در زندگى‌اش راه ندارد: نه در گفتارش، نه در كردانش و نه در فكرش كه حتى فكر غلط و اندیشه نا صواب نیز ندارد.

اهمیت صداقت در ایمان و راه دست‌یابى به آن

پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره ارزش صدق و راستى مى‌فرماید:
«إِنَّ الصِّدْقَ یَهْدِی إِلَى الْبِرِّ وَ الْبِرُّ یَهْدِی إِلَى الْجَنَّةِ وَ إِنَّ الرَّجُلَ لَیَصْدُقُ حَتّى یُكْتَبَ
‌‌﴿صفحه 103 ﴾
عِنْدَ اللّهِ صِدِّیقاً»(90)
صدق به نیكویى رهنمون مى‌شود و نیكویى به بهشت. و مرد راست نمى‌گوید مگر آنكه در نزد خداوند صدّیق شناخته مى‌شود.
شاید ما به‌دست آوردن صداقت در سخن، اندیشه و رفتار را كار مشكلى نبینیم و پیش خود تصور كنیم كه مى‌توانیم دروغ نگوییم، فكر ناصواب در ذهن نپرورانیم و رفتار ناشایست نداشته باشیم؛ اما واقعیت این است كه این كار خیلى دشوار است: همه ما ادعا مى‌كنیم كه به خداوند ایمان داریم و دائماً خداوند را حاضر و ناظر مى‌بینم، اما آیا رفتار و گفتارمان این ادعا را تأیید مى‌كند؟
ما گاهى در تنهایى كارهایى را انجام مى‌دهیم كه اگر كودكى در كنارمان بود شرم مى‌كردیم و بدان كارها دست نمى‌زدیم، حال چگونه اعتقاد داریم كه خداوند حاضر است و كار زشت انجام مى‌دهیم! در واقع خداوند را كمتر از یك كودك مى‌بینیم و در اعتقادمان صادق نیستیم؛ در اعتقادمان شائبه دروغ و كذب وجود دارد. ما اعتقاد داریم كه اگر انسان عمرش را صرف طاعت خداوند كند، در برابر هر لحظه از عمرش خداوند به او پاداشى مى‌دهد كه بیش از دنیا و آنچه در آن است ارزش دارد؛ اما آیا در این اعتقاد و باور صادقیم؟ آیا رفتارمان این اعتقاد را تصدیق مى‌كند؟
اگر كسى یك كیسه كوچك از طلا داشته باشد، آیا بیهوده آن را درچاه مى‌اندازد؟ آیا هیچ انسان عاقلى چنین مى‌كند؟ یا اینكه اگر حتى یك سكه طلا داشته باشد، آن را در جاى امن پنهان مى‌كند كه گم نشود و یا به سرقت نرود؟ پس انسان هیچ گاه ثروت و سرمایه مادى خود را بیهوده از دست نمى‌دهد، چون این كار را عاقلانه نمى‌داند. حال اگر ما بر این باوریم كه هر لحظه از عمرمان گران‌بهاتر از گوهرى چون برلیان است، آیا حاضر مى‌شویم كه آن را مفت از چنگ بدهیم! گیرم كه گناه نكنیم، آیا آن را به بیهودگى و لغو سپرى نمى‌سازیم؟
اگر ما براستى اعتقاد داریم كه در برابر هر لحظه از عمرمان پاداشى فراتر از دنیا وجود دارد حاضر نمى‌شویم آن را به رایگان از دست بدهیم؛ چنانكه مال دنیا را به رایگان از
‌‌﴿صفحه 104 ﴾
دست نمى‌دهیم. اگر صد تومان گم كنیم، نگران گردیده، حواسمان پرت مى‌شود و حتى در هنگام خواندن نماز به فكر یافتن آن هستیم. (معمولا برخى در نماز در پى یافتن گم‌شده خود بر مى‌آیند و آنچه را فراموش كرده‌اند در نماز به خاطر مى‌آورند!.)
اگر انسان با تلاش و زحمت فراوان ثروتى اندوخت، حاضر نمى‌شود به آسانى آن را در اختیار دیگرى قرار دهد وقدر آن را مى‌داند، چون در تهیه آن زحمت فراوان كشیده است، اما ممكن است بدون احساس‌اندكى زیان، ساعت‌ها عمر خود را در راه باطل صرف كند. به عبارت دیگر، ممكن است انسان در صرف مالش بخیل باشد، اما در صرف عمر خود بخیل نباشد؛ با اینكه ارزش مال با ارزش عمر برابرى نمى‌كند. پس ما در ادعا و ایمانمان به آخرت و ثوابهاى اخروى كه براى هر لحظه از عمرمان وجود دارد، صادق نیستیم والا اگر ایمان راستین مى‌داشتیم، عمرمان را به بیهودگى سپرى نمى‌ساختیم، چه رسد كه آن را صرف گناه كنیم! در واقع زندگى ما آمیخته با این ادعاهاى دروغین است. اگر خداى ناكرده، دروغ به رفتار و گفتارمان نیز راه یابد كه به مصیبت بدترى گرفتار شده‌ایم.
خداوند در قرآن مى‌فرماید:
«وَمَا یُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَهُمْ مُشْرِكُونَ»(91)
و بیشتر آنان كه ادعاى ایمان به خداوند را دارند مشركند.
شاید خداوند با این آیه مى‌خواهد به ما این نكته را بفهماند كه بسیارى از مؤمنان ایمانشان آمیخته با شرك است و خالص نیست: اگر كسى تنها یك معبود داشته باشد و مشرك نباشد، در درون او جایى براى هوسها، مقام‌پرستى‌ها و در یك كلام جایى براى محبت دنیا وجود ندارد. وجود این گرایش‌ها و علاقه‌هاى باطل، نشانگر این است كه چندین معبود دارد نه یك معبود:
«أَفَرَأَیْتَ مَنْ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْم وَخَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ»(92)
‌‌﴿صفحه 105 ﴾
(اى رسول ما) مى‌نگرى آن را كه هواى نفسش راخداى خود قرار داده، خداوند او را دانسته (و پس از اتمام حجت) گمراه ساخته، مهر بر گوش و دل او نهاده است و بر چشم وى پرده ظلمت كشیده، پس بجز خداوند چه كسى او را هدایت خواهد كرد؟ آیا متذكر این معنا نمى‌شوید (كه جز راه خدا پرستى راههاى دیگر، گمراهى است.)
بله كسانى كه داراى هواى نفسند، هواى نفس را معبود خود قرار داده‌اند و مشركند. در واقع ایمان چون با هواى نفس آلوده است، خالص نیست و به شرك آلوده است. البته ایمانهاى آلوده به شرك همه در یك حد نیستند، گاهى 99% ایمان با 5% شرك آلوده است و گاهى شرك تا به حدى مى‌رسد كه اصل ایمان به خداوند از بین مى‌رود.
در اینكه ما به گناه آلوده گشته‌ایم شكى نیست، اما آیا كسى كه سالیانى از عمرش را صرف گناه و بیهوده‌كارى كرده، مى‌تواند تصمیم بگیرد كه از گناه دست بكشد و در ایمان و اعتقاد خود صادق گردد و واقعاً صدّیق گردد، یا نه؟ مسلّماً این امر ممكن است و حتى پس از گذشت شصت سال از عمر، باز انسان مى‌تواند تصمیم بگیرد كه صدّیق شود، به این شرط كه از گذشته خود توبه كند و تصمیم بگیرد كه باقى‌مانده عمر خویش را صرف طاعت خداوند كند. به‌گونه‌اى رفتار كند كه خداوند مى‌خواهد: خواب، بیدارى، نشست و برخاست، معاشرت و رفتار داخل خانه و با مردم همه براى خداوند باشد. این مهمّ ممكن است، اما ظرف مدّت اندكى حاصل نمى‌گردد و در مدت كوتاهى انسان صدّیق نمى‌گردد.
«صدق» ملكه‌اى است كه با تلاش طولانى و مداوم در انسان پدید مى‌آید. كسى كه پس از شصت سال گناه تصمیم مى‌گیرد صدّیق شود، باید آن قدر تلاش كند كه ملكه صدق، به همان معناى دقیقى كه بیان كردیم، در او پدید آید. حال ممكن است كسى دو سال تمرین و ریاضت و مداومت در پیدایش آن ملكه داشته باشد، كه در این صورت پس از آنكه صدّیق شد، مرتبه‌اش دو برابر بالاتر از مرتبه كسى است كه براى رسیدن به مقام صدق یك سال تلاش كرده است و اجر و پاداش او نیز مضاعف است. همین‌طور اگر سالهاى فزون‌ترى براى رسیدن به آن مقام تلاش كند، مرتبه او بالاتر مى‌رود، چه رسد كه انسان از هنگام بلوغ تصمیم بگیرد كه بنده خداوند باشد. براستى جز راه خداوند، راه دیگرى نپیماید و جز فكر خدایى، فكر دیگرى در مغزش راه ندهد و حتى خیال گناه نیز نكند.
‌‌﴿صفحه 106 ﴾
باور این نكته براى ما دشوار است كه انسان به مقامى برسد كه حتى فكر گناه نیز نكند، ولى در بین علماى ما بودند افرادى كه به این مقام رسیدند: نقل كرده‌اند كه مرحوم سید رضى و سید مرتضى ،رحمة الله علیهما، مى‌خواستند نماز جماعت بخوانند. سید مرتضى ـ كه برادر بزرگتر بود ـ خواست تلویحاً و با اشاره به سید رضى بفهماند كه شبهه‌اى در عدالت من نیست؛ از این جهت گفت: هر یك از ما كه تا حال مرتكب گناهى نشده امامت نماز جماعت را به عهده بگیرد. او مى‌خواست به برادرش بفهماند كه من از هنگام بلوغ تا كنون، مرتكب گناهى نشده‌ام! سید رضى در جواب گفت: آن كسى كه خیال گناه نیز نداشته است امامت نماز جماعت را به عهده بگیرد، یعنى من حتى فكر گناه را نیز به ذهنم راه نداده‌ام!
یكى از بزرگان نقل مى‌كرد كه حدود شصت سال پیش، مردى از خانواده قاجار كه زمانى نیز سر كنسول ایران در عراق بوده است قد رشیدى داشت و با وقار راه مى‌رفت، او با اینكه به هنگام راه رفتن با سر افراشته و با وقار راه مى‌رفت ـ تا آنجا كه برخى خیال مى‌كردند شخص متكبرى است ـ ولى من احساس مى‌كردم كه او سر دیگرى نیز دارد كه از روى تواضع به زیر افكنده شده است. من او را نمى‌شناختم، تا اینكه به هنگام مرگ به دنبال دو نفر از مراجع فرستاد، تا آنها را وصىّ خود قرار دهد. در حال سكرات مرگ و احتضار و در حضور آن دو مرجع گفته بود: خداوندا، تو شاهدى كه من از هنگامى كه به تكلیف رسیده‌ام، از روى علم و عمد گناهى مرتكب نشده‌ام! او در آن حال كه هركس به گناهش اعتراف مى‌كند، آن هم در حضور دو مرجع مى‌گوید از هنگام بلوغ تا كنون گناهى نكرده‌ام. آن عالم بزرگ مى‌گفت: وقتى آن جریان را شنیدم، پى‌بردم كه چنین سخن و ادعایى از او روا بوده است. شاید آن عالم بزرگ باطن او را مى‌دیده، چرا كه برخى از اولیاى خداوند از باطن افراد نیز با خبرند.
چنین شخص كه از اول جوانى خود را به گناه آلوده نكرده است و فقط به خداوند نظر دارد و در صدد انجام وظایف و تكالیف الهى بر مى‌آید، مسلّماً از مقام صدّیقین دور نخواهد بود.
﴿صفحه 107 ﴾

درس سى‌ام : مقام ذكر، معاشرت سازنده و معیار گزینش رفیق

فواید گوشه‌گیرى و انزواطلبى
فواید معاشرت و همزیستى با دیگران
الفت و برادرى موهبتى الهى
معیار گزینش دوست و رفیق
عظمت ذكر خداوند در جمع غافلان
مسؤولیت انسان نسبت به گفتار
حسن هم‌غذا گشتن با مؤمن و پرهیز از غذاى فاسق
‌‌﴿صفحه 108 ﴾
‌‌﴿صفحه 109 ﴾