فهرست کتاب


ره توشه جلد1

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تحقیق و نگارش:کریم سبحانی

عوامل ترویج آداب و سنت‌هاى غلط

بجز ارزشهاى اخلاقى و اسلامى، یك سرى آداب و رسوم بر اثر خواست محیط، جامعه و یا بر اثر قوم‌گرایى و شرایط دیگر ملى و نژادى در ما رایج گشته‌اند كه بر اساس آنها چیزهایى را نیك مى‌شماریم و یا زشت. و این نگرش مربوط به شرع نیست و ممكن است ضد شرع نیز باشد: مثلا بد مى‌دانیم بچه در برابر بزرگترها حرف بزند و همین‌كه كودك خواست در برابر بزرگترى حرف بزند، مى‌گوییم: ساكت شو، زشت است، چون آن كودك خوبى و بدى را از طریق پدر و مادر و اطرافیان مى‌شناسد، تصور مى‌كند فلان كار زشت است. همین‌كه بنگرد دیگران در برابر كار او عكس‌العمل منفى نشان مى‌دهند و اخم مى‌كنند و رفتار ناخوشایند نشان مى‌دهند، به بدى و زشتى آن كار پى مى‌برد و به هنگام انجام آن، احساس خجالت و شرم مى‌كند. از این جهت به خود جرئت نمى‌دهد در حضور بزرگترى حرف بزند، سر كلاس خجالت مى‌كشد از استاد سؤال كند. این حالت به مرور براى او ملكه مى‌گردد و هر چه پیش مى‌رود و بر سنّش افزوده مى‌شود، باز حالت احساس شرم و خجالت به‌هنگام سخن‌گفتن رخ مى‌نمایاند: وقتى در درس خارج مى‌خواهد اشكال كند، قلبش به طپش مى‌افتد و رنگش سرخ مى‌گردد.
مسلّماً شرع نمى‌پسندد كه انسان نتواند حرفش را بزند، اگر سؤالى دارد و اگر سخن حقى دارد نتواند بیان كند.
﴿صفحه 380 ﴾
نظیر این برداشت غلط، در مورد حیاى زن نیز وجود دارد: در فرهنگ ما بزرگترین سرمایه زن حیاست، اما در ارتباط با مصادیق این مفهوم ارزشى، جامعه ما افراطهاى بى‌جایى دارد. دختر عفیف و با حجاب را چنان تربیت مى‌كنند كه نتواند جلوى مرد نامحرم حرف بزند و به او تفهیم مى‌كنند كه این عمل بازتاب حیاست! از نظر اسلام، یك زن باید قدرت سخن گفتن در برابر دیگران را در خود بپروراند، اما بسیار بجا و پسندیده است كه آنجا كه نباید حرف بزند، حرف نزند و یا صدایش چنان نرم و نازك نباشد كه دیگران را تحریك كند؛ اما نباید او را عادت داد كه اصلا نامحرم صدایش را نشنود. درواقع ما نتوانسته‌ایم مسائل و جنبه‌هاى مختلف را از هم تفكیك كنیم.
اگر سخن گفتن زن در برابر دیگران ناپسند مى‌بود، حضرت زهرا(علیها السلام) كى مى‌توانست، در مسجد مدینه، آن خطبه غراء را ایراد كند؟ یا زینب كبرى(علیها السلام) كى مى‌توانست، در مجلس ابن زیاد، خطبه بخواند؟ بله شرع مى‌گوید: نباید چنان سخن گفت كه موجب تحریك و انحراف دیگران گردد و نحوه حرف زدن بر انگیزنده شهوت باشد والا شایسته نیست كه زن توان حرف زدن نداشته باشد.
افراطها و به معنایى تفریطهایى ما در یك سرى مسائل ـ بخصوص ارزشهاى اخلاقى و تربیتى ـ داریم كه آثار بدى بر جاى گذاشته است. غربى‌ها وقتى آثار بد آن افراطها را ملاحظه كردند و درصدد برآمدند كه جلوى آن آثار منفى را بگیرند، به تفریط افتادند و از اصل، آن ارزشها را كنار زدند: ما آمدیم كودكان را خجالتى بار آوردیم كه نتوانند جلوى بزرگترها حرف بزنند. زنان را چنان بار آوردیم كه نتوانند جلوى مردان حرف بزنند، آنان وقتى دیدند این كار نابجا و نادرست است گفتند: كودك باید در هر كارى آزاد باشد، زن باید آزاد باشد و از هیچ چیز پروا و شرم نداشته باشد؛ ولو اینكه در برابر مردان عریان شود! آن برداشت نابجا از شرم و حیا و خجالتى بودن، بازتابش در غرب این شد كه بكلى قیود و حدود را كنار گذاردند: «الْجاهِلُ إِما مُفْرِطٌ وَ إِما مُفَرَّطٌ»؛ نادان یا افراط مى‌كند و یا تفریط.
نه ما اسلام را درست شناختیم و نه آنها به راه صحیح رفتند؛ نه ما بدرستى ارزشهاى اسلامى را بكار بردیم و نه آنها به ارزشهاى الهى توجه كردند.
﴿صفحه 381 ﴾
البته از آنها نمى‌شود توقع داشت، چون بنیان فكرى‌شان فاسد است. معلوم نیست به خداوند اعتقاد داشته باشند. در غرب حتى مسیحیان معتقدى كه به كلیسا مى‌روند، معلوم نیست به دین اعتقاد داشته باشند و تنها با زبان به دین و ارزشهاى دینى علاقه نشان مى‌دهند والا در حقیقت گرایشى به دین ندارند. پس از آنها نمى‌شود توقع داشت. سخن در این است كه ما چرا حقایق اسلام را نشناختیم و به آنها درست عمل نكردیم، تا آنها را بجا بكار ببریم و استفاده صحیح و شایسته از آنها ببریم و مورد سرزنش دیگران قرار نگیریم.
با توجه به آنچه گفته شد، ضرورى است كه دامنه و گستره شرم و حیا مشخص گردد: اینكه مفهوم حیا چیست و كجا باید حیا داشت و كجا حیا و خجالت ناپسند و مذموم است؟ مسلّماً خجالت‌زدگى در همه موارد، مطلوب نیست و هر ضعفى كه بر اثر شرم پدید مى‌آید، مطلوب نیست. باید بد و خوب را شناخت و آن دو را با دلیل قاطع و شرع‌پسند همراه ساخت. چرا به بچه مى‌گوییم حرف‌زدن جلوى بزرگترها بد است؟ آیا این گفته خداوند و پیامبر است؟ آیا سیره ائمه اطهار(علیهم السلام) چنین بوده است؟ مسلّماً چینن نیست. بله فریادزدن و دادزدن براى هیچ‌كس مطلوب نیست و البته بچه بتدریج و با آموزش صحیح دیگران، در مى‌یابد كه به‌گونه‌اى سخن بگوید كه مخاطب بشنود و بیش از حد صدایش را بالا نبرد؛ اما نه اینكه اصلا حرف نزند.
چه كسى گفته است، زن آنقدر كم جرئت باشد و توان سخن گفتن در برابر دیگران را نداشته باشد كه اگر در دادگاه خواست حقش را ثابت كند و یا جایى خواست نهى از منكر كند، توانش را نداشته باشد؟ پس باید خوب و بد را بر اساس موازین اسلامى بشناسیم، پى ببریم كه از نظر اسلام، خوب و بد واقعى كدامند؛ آنگاه شرم و حیا در برابر بد واقعى مطلوب است، نه حیا در برابر رسم و عادتى كه ساخته و پرداخته یك جامعه، یك قوم، ملت و یا نژاد و منطقه خاص است . این شرم و حیا برخاسته از آداب و رسوم است، نه ارزشهاى اخلاقى و معنوى. آداب و رسوم، اگر در راستاى ارزشهاى اسلامى باشند، محترمند و اگر بر خلاف حق و ارزشهاى الهى باشند، ضد ارزشند. بنابراین براى اینكه درست از دستورات اسلامى پیروى كنیم، باید در ابتدا خوب و بد واقعى را بشناسیم، تا بدانیم در برابر چه رفتارى شرمنده و خجل گردیم.
﴿صفحه 382 ﴾
گفته شد با شناخت خوب و بد، بر اساس غریزه فطرى، پس از انجام كار زشت انسان احساس شرم مى‌كند. حال اگر در برابر این غریزه مقاومت كند و با فطرت خود بستیزد، بتدریج آن غریزه فطرىِ شرم و حیا ضعیف گشته ، ملكه و خصیصه بى‌حیایى در انسان رسوخ مى‌یابد. این امر اختصاص به شرم و حیا ندارد، بلكه اگر انسان در برابر هر امر فطرى مقاومت كند، آن امر فطرى بتدریج ضعیف و بى‌اثر مى‌گردد: كسانى كه مرتكب گناه مى‌شوند و نسبت به عواقب آن بى‌اعتنا مى‌گردند، رفته‌رفته، ملكه عصیان در آنها تقویت مى‌گردد و از آن پس، حتى اگر به‌خاطر آورند كه در حضور خداوند دست به گناه مى‌زنند، احساس شرم نمى‌كنند، چون فطرت آنها سركوب شده است.
بله عدم محاسبه نفس و گناهان متوالى و پى در پى، رفته رفته فطرت را بى‌اثر مى‌سازند و در نتیجه، انسان از انجام هر گناهى باك ندارد و مورد سرزنش وجدان خویش قرار نمى‌گیرد. انسانى كه در برابر هر كار زشتى شرمنده مى‌گشت، دیگر احساس شرم نمى‌كند. البته عوامل دیگرى نیز وجود دارند كه موجب از بین رفتن احساس شرم مى‌شوند و در روایات بدانها اشاره شده است، اما عامل عمده بى‌شرمى و بى‌حیایى، مقاومت در برابر غریزه فطرى شرم و حیا و بى‌اعتنایى به آن است. در مقابل براى تقویت آن غریزه فطرى، نكاتى را باید رعایت كرد كه از جمله آنها، نكته‌اى است كه در این روایت بدان اشاره شده است: پیامبر(صلى الله علیه وآله) ابوذر را به حیاى از خداوند توصیه مى‌كنند و سپس مى‌فرمایند: من وقتى به حاجتگاه مى‌روم، سر و روى خود را مى‌پوشانم و از دو ملَكى كه با من هستند، حیا مى‌كنم. این رفتار براى تقویت غریزه فطرى شرم و حیاست.
ابوسعید خِدرى در ارتباط با حیاى فراوان پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى‌گوید:
«كانَ رَسُولُ اللّهِ، صَلَى اللّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ، أَشَدَّ حَیاءً مِنَ الْعَذْراءِ فى خِدْرِها وَ كانَ إِذا كَرِهَ
﴿صفحه 383 ﴾
شَیْئاً عَرَفْناهُ فى وَجْهِهِ»(264)
رسول اللّه بسیار با حیاتر از دختر باكره در حجله بود و چون از چیزى ناراحت مى‌شد (به زبان نمى‌آورد) از چهره‌اش مى‌فهمیدیم.
معروف است كه سلمان(رضی الله عنه) فرموده است: من در طول عمرم به آلتم نگاه نكردم! ـ سلمان از معمّرین بود و عمر بسیار طولانى داشت ـ مسلماً كسى كه این روحیه را دارد، هیچ‌گاه زنا نمى‌كند. اما اگر انسان بى‌اعتنا بود، فرقى بین بد و خوب نگذاشت، رفته رفته حیاى فطرى او از بین مى‌رود و عوامل و انگیزه‌هاى گناه او را به معصیت و لغزش وا مى‌دارند. او پیوسته بر لب پرتگاه قرار دارد و منتظر است بادى بوزد و سقوط كند. اما اگر از اول مواظب رفتار خویش باشد و عواملى را كه موجب تقویت فطرت مى‌گردند در خود تقویت كند، روحیه شرم و حیا در او تقویت گشته، خود را به گناه آلوده نمى‌سازد.

پاورقی

1- لا من شىء (ظ)
2 - درباره كاربرد واژه «كرم و كرامت» راغب اصفهانى در «مفردات» مى‌گوید: درمورد خداوند، نیكى‌ها و نعمت بخشى‌هاى پدیدار گشته خداوند «كرم» نامیده مى‌شود؛ اما درمورد انسان، كرم بر اخلاق و رفتار پسندیده‌اى كه از او ظاهر گشته، اطلاق مى‌شود. برخى از علما گفته‌اند: «كرم» به معناى «حریت» است، با این تفاوت كه «حریت» هم بر نیكى‌هاى كوچك و هم نیكى‌هاى بزرگ اطلاق مى‌گردد؛ ولى «كرم» تنها به نیكى‌هاى بزرگ گفته مى‌شود: مثل كسى كه همه مالش را براى تجهیز سپاه اسلام صرف كند.(المفردات فى غریب القرآن، دارالمعرفة، ص 428)
لغت «كرامت» از جمله واژه‌هایى است كه در زبان فارسى نمى‌توان براى آن، معادلى یافت و كلماتى چون: «بزرگوارى» و «ارجمندى» ... در زبان فارسى و در زبان عربى كلماتى چون: «عظمت»، «نفاست»، «شرافت»، «عزت» و «سخاوت» نمى‌تواند بیانگر معناى كرامت باشد. در توصیف بلنداى معناى آن همین بس كه در قرآن كریم واژه «كریم» به عنوان ویژگى اشخاص و اشیاى بسیار والا و مقدس ذكر گردیده كه به چند مورد آن اشاره مى‌كنیم:
الف) صفت خداوند: «و من كفر فان ربى غنى كریم»؛ نحل/40
ب) صفت پیامبر: «انه لقول رسول كریم» ؛ تكویر/19
ج) صفت عرش: «... هو رب‌العرش الكریم» ؛ مؤمنون/116
د) صفت ملایكه: «كراماً كاتبین ...» انفطار/11
هـ) صفت حضرت موسى: «... و جائهم رسولٌ كریم» دخان/17
و) صفت حضرت یوسف: «... ان هذا الاملك كریم» یوسف/31
ز) صفت جایگاه مؤمنان در بهشت: «و كنوزٌ و مقامٌ كریم» شعرا/58
ح) صفت رزق مؤمنان: «... و مغفرةٌ و رزقٌ كریم» انفال/4
3 - حدید / 28
4 - بحارالانوار، ج 65، ب 1، ص 116
5 - نهج‌البلاغه، فیض‌الاسلام، ص 1240، حكمت 316
6 - غافر / 19
7 - نهج‌البلاغه، فیض‌الاسلام، ص 1178، حكمت 194.
8 - حجر/ 99
9 - طه / 130
10 - نحل / 36
11 - جمعه / 1
12 - الذاریات / 56
13 - احتمال دارد كه نسخه چنین باشد «... و ما بینهما لامن شىء»؛ یعنى كسى كه همه آسمانها و زمین را بدون بهره بردن از چیز دیگرى آفرید.
14 - بقره / 58
15 - همان / 59
16 - بحارالانوار، ج 81، ص 170، ب 1.
17 - وسائل‌الشیعه، ج 16، ب 91، ص 84.
18 - بحارالانوار، ج 7، ص 305.
19 - مریم / 4.
20 - روم / 54.
21 - مؤمنون / 100 ـ 99.
22 - زمر / 42.
23 - نهج‌البلاغه، فیض‌الاسلام، كلمات قصار، شماره 122، ص 1146.
24 - یوسف / 106.
25 - بحارالانوار، ج 41، ص 14.
26 - بحارالانوار، ج 77، ص 419
27 - نهج البلاغه، فیض الاسلام، حكمت 359، ص 1256.
28 - نهج البلاغه، فیض الاسلام، خ 113، ص 353
29 - نهج البلاغه، فیض الاسلام، خ 108، ص 294.
30- طه / 132.
31- عَنْ اَبى سَعیدِ الْخِدْرى قالَ: لَمّا نَزَلَتْ: «وَاْمُرْ اَهْلَكَ بِالصَّلوةِ»، كانَ النَّبى(صلى الله علیه وآله وسلم) یَجىءُ اِلى بابِ عَلى(علیه السلام)ثَمانیَةَ اَشْهُر یَقُولُ: الصَّلاةَ رَحِمَكُمُ‌اللّهُ. «اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ ویُطَهِرَكُمْ تَطْهیراً» احزاب/33. (المیزان، ج 14، ص 242.)
32- مومنون / 100 ـ 90.
33- علق / 7 ـ 6.
34 - بحارالانوار، ج 7، ص 285.
35 - بحارالانوار، ج 2، ص 27.
36 - بحارالانوار، ج 2، ص 37.
37 - بحارالانوار، ج 2، ص 38.
38 - اسراء / 85.
39 - اعراف / 44.
40 - بحارالانوار، ج 2، ص 34.
41 - بحارالانوار، ج 2، ص 32.
42 - نحل / 18.
43 - نهج البلاغه (ترجمه فیض الاسلام)، حكمت 71، ص 1117.
44 - نهج البلاغه (ترجمه فیض‌الاسلام)، خطبه 38، ص 122.
45 - نهج البلاغه (ترجمه فیض الاسلام)، حكمت 448، ص 1295.
46 - كهف / 49.
47 - زلزال / 8 ـ 7.
48 - لقمان / 34.
49 - مفاتیح الجنان، (دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ چهارم)، ص 1106.
50 - فرقان / 29 ـ 28.
51 - بحارالانوار، ج 2، ص 111، روایت 25.
52 - بحارالانوار، ج 1، ص 208.
53 - كافى، ج 1، ص 46.
54- حشر / 19.
55- كهف / 49.
56 - بقره / 177
57 - المیزان، ج 1، ص 430
58 - منافقون / 1.
59 - آل عمران / 167
60 - بقره / 44
61 - نهج‌البلاغه (ترجمه فیض الاسلام) خ 156، ص 494.
62 - صف / 3 ـ 2.
63 - دعاى كمیل
64 - معارج / 7 ـ 6.
65 - شورى / 30.
66 - نور / 63
67 - اعراف / 96.
68 - ورِق پول و سكه رایج در زمانهاى سابق بوده كه از طلا و نقره ساخته مى‌شده است.
69 - مومنون / 3 - 1.
70 - فاطر / 35.
71 - ذاریات / 18 ـ 17.
72 - توبه / 72.
73 - المیزان، ج 9، ص 354
74 - اسراء / 21.
75 - المیزان، ج 13، ص 72.
76 - طه / 40 ـ 38.
77 - مستدرك الوسائل، ج 2، ص 481.
78 - بحارالانوار، ج 41، ص 132.
79 - بحارالانوار، ج 10، ص 40.
80 - اعراف / 40.
81 - مستدرك الوسائل، ج 11 ، ب 17، ص 253.
82 - همان، ج 13، ب 101، ص 173.
83 - آل عمران / 133.
84 - رعد / 28.
85 - شهید مطهرى، انسان كامل، ص 96 ـ 94.
86 - رعد / 22.
87 - مستدرك الوسائل، ج 1، ص 358.
88 - همان.
89 - تفسیر ابوالفتوح، ج 1، ص 103.
90 - غررالحكم، ص 605.
91 - وسائل الشیعة، ج 3، ص 7.
92 - بحارالانوار، ج 77، ص 419
93 - نساء / 95.
94 - اعراف / 94.
95 - انعام / 42.
96 - نازعات / 40 و 41.
97 - نهج البلاغه، (ترجمه فیض‌الاسلام)، خ 113، ص 353.
98 - همان، ص 887.
99 - بحارالانوار، ج 69، ص 406.
100 - هود / 10.
101 - نهج البلاغه، (ترجمه فیض‌الاسلام) خ 111، ص 350.
102 - فاطر / 18.
103 - بقره / 6.
104 - مریم / 71.
105 - بحارالانوار، ج 8، ص 21، ح 205.
106 - بحارالانوار، ج 27، ص 107، ح 81.
107 - مفاتیح الجنان (دفتر نشر فرهنگ اسلامى) ص 109.
108 - مفاتیح‌الجنان، دعاى مكارم‌الاخلاق.
109 - نازعات، آیات 40 و 41.
110 - نمل / 89.
111 - بقره / 112.
112 - نازعات / 37 و 38.
113 - ابراهیم / 14.
114 - المیزان، ج 19، ص 122.
115 - بقره / 112.
116- بحارالانوار، ج 70، ص 236.
117- آل عمران / 77.
118- واقعه / 21.
119 - نهج‌البلاغه (ترجمه فیض الاسلام) حكمت 202، ص 1182.
120 - نساء / 58
121 - مؤمنون / 82.
122 - نساء / 58
123 - بقره / 74.
124 - مائده / 82.
125 - طه / 108.
126 - قمر / 7.
127 - غاشیه / 2.
128 - اسراء / 109.
129 - مؤمنون / 2 ـ 1.
130 - حدید / 16.
131 - حجر / 31 ـ 30.
132 -نهج‌البلاغه (ترجمه فیض الاسلام)، خ 234، ص 776.
133 -تغابن / 15.
134 -كهف / 46.
135 -نحل / 96.
136 -فجر / 16 ـ 15.
137 -اعراف / 50.
138 -بحارالانوار، ج 85، ص 319، ح 2.
139 -بحارالانوار، ج 103، ص 219، ح 14.
140 -بحارالانوار، ج 103، ص 222، ح 40.
141 -نهج‌البلاغه (ترجمه فیض‌الاسلام) خ 108، ص 336.
142 -انبیا / 35
143 -اسرا / 19.
144 -همان / 18
145 -بحارالانوار، ج 1، ص 196
146 -بحارالانوار، ج 78، ص 172، ح 5
147 -قصص / 83
148 -المیزان، ج 16، ص 85.
149 -بحارالانوار، ج 58، ص 39
150 -قصص / 24.
151 -نهج‌البلاغه (ترجمه فیض‌الاسلام) خ 159، ص 508.
152 -یوسف / 20.
153 -عنكبوت / 65
154 -نمل / 4.
155 -یوسف / 18.
156 -نمل / 24.
157 -روم / 7.
158 -نهج‌البلاغه (ترجمه فیض‌الاسلام) كلام، 115، ص 1141.
159 -همان، كلام 422، ص 1287.
160 -اعراف / 32
161-المیزان، ج 6، ص 330.
162 -اعلى / 17
163 -حشر / 18
164 -حجر / 99 ـ 98.
165 -آل عمران /92.
166 -نهج‌البلاغه (ترجمه فیض الاسلام) كلام 281، ص 1225.
167 -آل عمران / 178.
168 -توبه / 55.
169 -حجر / 15.
170 -نهج‌البلاغه (ترجمه فیض الاسلام) حكمت 92، ص 1058.
171 -جاثیه / 23.
172 -نساء / 141.
173 -منافقون / 8.
174 -بحارالانوار، ج 1، ص 177.
175-«فَبِعِزَّتِكَ یا سَیِّدى وَ مَوْلاىَ أُقْسِمُ صادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَنى ناطِقاً لاََضِجَنَّ إِلَیْكَ بَیْنَ أَهْلِها ضَجیجَ الاْمِلینَ وَلاََصْرُخَنَّ إلَیْكَ صُراخَ الْمُسْتَصْرِخینَ وَ لاََبْكِیَنَّ عَلَیْكَ بُكْاءً الْفاقِدینَ»
176-«... فَقَدْ أَفْنَیْتُ بِالتَّسْویفِ وَ الاْمالِ عُمْرى وَ قَدْ نَزَلْتُ مَنْزِلَةَ الاْیِسینَ مِنْ خَیْرى فَمَنْ یَكُونُ أَسْوَءَ حالاً مِنّى إِنْ أَنَا نُقِلْتُ عَلى مِثْلِ حالى إِلى قَبْرى لَمْ أُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتى وَلَمْ أَفْرُشْهُ بِالعَمَلِ الصّالِحِ لِضْجْعَتى وَ مالى لا أَبْكى وَ لا أَدْرى إِلى ما یَكُونُ مَصیرى وَ أَرى نَفْسى تُخادِعُنى وَأَیامى تُخاتِلُنى وَ قَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ رَأْسى أَجْنِحَةُ الْمَوْتِ»
177 - مفردات، ماده «نوب»
178 - بحارالانوار، ج 77، ص 385
179 - نور 19
180 - هر كس به لقاى خداوند امیدوار است، باید نیكوكار باشد و هرگز در پرستش خداوند، احدى را با او شریك نگیرد. كهف / 110.
181 - بحارالانوار، ج 84، ص 248
182 - بحارالانوار، ج 72 (چاپ بیروت) ص 468
183 - صافات / 182 ـ 180
184 - اصول كافى (با ترجمه) ج 4، ص 254، ح 3.
185 - عدة الواعى، ص 238.
186 - اصول كافى (با ترجمه)، ج 4، ص 261، ح 1.
187 - همان، ص 264، ح 3.
188 - طه / 14.
189 - احزاب / 41.
190 - بقره / 200.
191 - المیزان، ج 2، ص 81.
192 - انفال / 2.
193 - نهج‌البلاغه (ترجمه فیض الاسلام) خ 96، ص 286.
194 - بقره / 213
195 - ملك / 8
196 - یس / 11
197 - نازعات / 40 ـ 41
198 - بینه / 8
199 - فاطر / 28
200 - بقره / 150
201 - ال عمران / 175
202 - رعد / 13
203 - چنانكه در معارف دینى آمده است، دو مرتبه در صور دمیده مى‌شود: مرتبه اول وقتى است كه همه زندگان مى‌میرند، نفخه دوم آنگاه است كه قیامت كبرى فرا مى‌رسد و همه زنده مى‌شوند. این روایت مى‌رساند كه با نفخه اول فرشتگان نمى‌میرند و شاید آنان هیچ‌گاه نمیرند و اگر مرگ به آنها نسبت داده شده، باید معناى دیگرى براى آن تصویر كرد.
204 - بحار الانوار، ج 16، ص 292
205 - نهج‌البلاغه (ترجمه فیض‌الاسلام)، ج 227، ص 736
206 - بحارالانوار (چاپ ایران): ج 60؛ ص 83، 85
207 - حج / 2
208 - الحاقه / 35 ـ 36.
209 - هود / 106
210 - المیزان ج 11، ص 21
211 - «زقّوم» نام گیاهى است كه از برگهاى كوچكى كه مزه‌شان تلخ است و بسیار بدبوست، برخوردار مى‌باشد. اگر شیره آن گیاه به بدن انسان مالیده شود، ورم مى‌كند. این گیاه در حاشیه بیابان رشد مى‌كند و نام آن، برگرفته از زقوم جهنم است.‌‌‌(بحارالانوار، ج 17، ص 146)
«زقّوم» در سه آیه از قرآن وارد شده است و به معناى درختى است كه در قعر جهنم مى‌روید. میوه آن مانند سرهاى شیاطین است (تشبیه میوه آن درخت به سرهاى شیاطین، از آن جهت است كه در تصور مردم شیاطین داراى زشت‌ترین صورت و هیكلند؛ چنانكه در تصور آنها فرشته بهترین و زیباترین اندام را دارد) از این جهت میوه آن بسیار بدبو، ناخوشایند و نفرت انگیز است.
«ضریع» از جمله خوراكیهاى جهنمیان است كه نه با خوردن آن سیر مى‌شوند و نه لاغر را چاق مى‌كند. ابن‌عباس از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نقل مى‌كند: ضریع چیزى است كه در آتش جهنم است و خار مانند و از «صَبر» تلخ‌تر و از مردار بدبوتر و از آتش سوزنده تر است.
(قریشى، سیدعلى‌اكبر، قاموس قرآن، ج 4 ـ 3، ماده: رأس، زقوم و ضریع)
212 - امام خمینى، چهل حدیث (موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1373، چاپ چهارم) ص 23.
213 - بقره / 25
214 - بقره / 25.
215 - توبه / 72
216 - بحارالانوار: ج 8، ص 123
217 - عنكبوت / 64
218 - فصلت / 21
219 - لقمان / 19.
220 - مؤمنون / 2 ـ 1.
221 - طه / 108.
222 - قلم / 43.
223 - بحارالانوار (چاپ بیروت) ج 78، ص 264.
224 - نهج البلاغه (ترجمه فیض الاسلام) كلام 11، ص 62.
225 - زمر / 23.
226 - اعراف / 204.
227 - مائده / 83.
228 - كافى، ج3 ، ص 258.
229 - یونس / 57.
230 - اصول كافى، ج 4 (كتاب العشره) ص 486.
231 - همان ص 486.
232 - بحارالانوار، ج 67 ، ص 305.
233 - حج / 62.
234 - انبیاء / 18.
235 - رعد / 17.
236 - هود / 16 ـ 15.
237 - فاطر / 35.
238 - بلد / 4.
239 - بقره / 45.
240 - زمر / 26.
241 - رعد / 34.
242 - توحید در «ربوبیت تكوینى» این است كه تدبیر و اداره جهان را به دست خداوند متعال بدانیم و معتقد باشیم كه گردش ماه و خورشید و پدید آمدن روز و شب، حیات و مرگ انسانها و روزى دادن روزى خواران با خداوند است و اوست كه آسمانها و زمین را نگهدارى مى‌كند. همین‌طور هر موجودى كه در گوشه‌اى از این جهان پهناور، به وجود آید، رشد كند و تولید مثل كند و هر اثر وجودى از او ظاهر گردد، همگى یكجا تحت تدبیر و اداره الهى است و هیچ پدیده‌اى خارج از حوزه ربوبیت خداوند متعال نیست. «ربوبیت تشریعى» به تدبیر اختیارى انسانها مربوط مى‌شود. در بین همه مخلوقات خداوند، تنها انسانها حركات و تكاملاتشان در گرو افعال اختیارى خودشان است.
ربوبیت الهى اقتضاء مى‌كند كه علاوه بر اینكه مبادى اراده، اختیار، اسباب و وسایل كار را در اختیار انسان قرار مى‌دهد. راه صحیح و مستقیم را به او معرفى كند، خوب و بد را به او بشناساند و دستور و قانون براى زندگى فردى و اجتماعى او صادر و وضع كند.

243 - انبیاء / 68
244 - المیزان، ج 14، ص 307.
245 - همان، ص 308.
246 - اصول كافى (با ترجمه) ج 3، ص 98.
247 - قالَ قُلْتُ: ما حَدُّالتَّواضُعِ الَّذى إِذافَعَلَهُ الْعَبْدُكانَ‌مُتَواضِعاً؟ فَقالَ:التَّواضُعُ دَرَجاتٌ مِنْهاأَنْ‌یَعْرِفَ الْمَرْءُقَدْرَنَفْسِهِ فَیُنَزِّلُها بِقَلْب سَلیم، لایُحِبُّ أَنْ یَأْتى إِلى أَحَد إِلاّ مِثْلَ ما یُؤْتى إِلَیْهِ. إِنْ رَاى سَیِّئَةً دَرَأَها بِالْحَسَنَةِ، كاظِمُ الْغَیْظِ عاف عن النّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ.»اصول كافى (باترجمه)، ج 3، كتاب الایمان والكفر، ص 189.
248 - همان، ص 185.
249 - همان.
250 - بحار الانوار، ج 2 ص 27.
251 - فاطر / 35.
252 - اعلى / 17.
253 - بحارالانوار، ج 70، ص 73.
254 - زمر / 42.
255 - «قالَ الصّادِق(علیه السلام) إِنَّ رَجُلا أَتى النَّبى(صلى الله علیه وآله) فَقالَ لَهُ: یا رَسُولَ اللّهِ اُوصِنى، فَقالَ لَهُ رَسُولُ اللّه(صلى الله علیه وآله): فَهَلْ أَنْتَ مُسْتَوْص إِنْ أَنَا أوْصَیْتُكَ؟ حَتّى قالَ لَهُ ذلِكَ ثَلاثاً وَ فى كُلِّها یَقُولُ لَهُ الرَّجُلُ: نَعَمْ یارَسُولَ اللّهِ. فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللّه(صلى الله علیه وآله): فَإِنّى اَوْصیكَ إِذا أَنْتَ هَمَمْتَ بأَمْر فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ فَإِنْ یَكُ رُشْداً فَاَمْضِهِ وَ إِنْ یَكُ غَیّاً فَانْتَهِ عَنْهُ» كافى، ج 8، ص 149.
256 - اصول كافى (با ترجمه) ج 4، ص 191.
257 - بحارالانوار، ج 70، ص 69.
258 - اصول كافى (با ترجمه) ج 3، ص 373.
259 - كهف / 104 ـ 103.
260 - المیزان، ج 3، ص 430.
261 - اعراف / 8.
262 - كهف / 49.
263 - آل عمران / 30.
264 - بحارالانوار: ج 16، ص 230.