فهرست کتاب


شرح دعای کمیل

استاد حسین انصاریان

دعای غلام حضرت سجّاد(علیه السلام)

سعید بن مسیب از فقهای بزرگ مدینه و مورد مدح حضرت سجاد و حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) است.
عبدالملك مروان نماینده ای به مدینه فرستاد تا از دختر سعید كه دارای جمال صورت و سیرت بود برایش خواستگاری كنند. سعید به فرماندار مدینه گفت : هرگز حاضر نیستم دخترم را به ازدواج سلطان مملكت و پادشاه كشور درآورم !
روزی به یكی از شاگردانش گفت : چرا چند روز است به كلاس درس نمی آیی ؟ گفت : همسرم از دنیا رفت، مشغله ی تجهیز او مانع از آمدنم به كلاس

﴿صفحه 515﴾
درس شد. سعید گفت : برای خود همسری اختیار كن. گفت : استاد از مال دنیا بیش از دو درهم ندارم. گفت : دختر مرا می خواهی ؟ پاسخ داد : استاد خود می دانی. استاد دختر را برای طلبه ی خود عقد بست.
سعید چهل سال بود به خانه ی كسی نرفته بود، شاگردش می گوید : غروب در خانه ام را زدند، وقتی باز كردم دیدم سعید بن مسیب است، دخترش را به من تحویل داد و رفت. گفتم : دختر چه داری ؟ گفت : حافظ قرآنم. گفتم : مهریه ؟ گفت : یك حدیث مرا كافی است ! گفتم :
جِهادُ المَرأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ(719).
« جهاد زن، نیكو شوهر داری است ».
این سعید با این همه زهد و تقوا و درستی و كرامت و پاكی و خلوص می گوید : در مدینه قحطی و كم بارانی شد، مردم به نماز و دعا رفتند ; من هم با آنان همراه شدم ولی آن جمع را لایق استجابت ندیدم، غلام سیاهی را مشاهده كردم كه در كنار تپه ای سر به خاك نهاده دعا می كند، دعایش مستجاب شد و باران فراوانی بارید. دنبالش رفتم دیدم وارد خانه ی حضرت زین العابدین شد، او را از حضرت خواستم. فرمود : همه ی غلامان من بیایند، چون آمدند منظور نظرم را در میان آنان ندیدم. گفتم : آن كه من می خواهم میان اینان نیست. گفتند : تنها غلامی كه باقی مانده غلام اصطبل است. امام فرمود : او را هم بیاورید. چون آوردند همان بود كه من می خواستم. حضرت فرمود : ای غلام ! تو را به سعید بخشیدم. غلام سخت گریست و گفت : سعید مرا از زین العابدین جدا مكن. چون دیدم سخت گریه می كند او را رها كردم و از خانهی امام بیرون رفتم. پس از رفتن من به خاطر فاش شدن سرّش و برملا گشتن رازش سر به

﴿صفحه 516﴾
سجده می گذارد و لقای حق را درخواست می كند و همان لحظه به خواسته اش می رسد. امام دنبال من فرستاد كه به تشییع جنازه ی غلام حاضر شو !
ای كه هم دردی وهم درمان من *** وی كه هم جانی و هم جانان من
دردم از حد رفت درمانی فرست *** ای دوای درد بی درمان من
تا به كی سوزد دلم در آتشت *** رحمی آخر بر دل من جان من
آتش عشقت سراپایم گرفت *** سوخت خشك و تر ز خان و مان من
راز خود هرچند پنهان داشتم *** فاش كرد این دیده ی گریان من

دعای حضرت حسین (علیه السلام)

« مناقب » ابن شهر آشوب از كتاب پرقیمت « تهذیب » شیخ طوسی روایت می كند : زنی مشغول طواف خانه ی خدا بود، مردی هم در ردیف او طواف می كرد. مرد با قصد بد به طرف آن زن دست دراز كرد ; دستش به بدن زن چسبید، طواف هر دو قطع شد، مأموران هر دو را نزد امیر مكه آوردند. فقها را جهت فتوا در این پیش آمد عجیب خواستند. همه فتوا دادند كه این مرد خیانت بزرگی كنار كعبه مرتكب شده، باید دستش قطع شود. یك نفر گفت : پیش از قطع دست این گناهكار بگذارید به حضرت حسین (علیه السلام) خبر دهیم تا او چه نظر دهد ؟ وقتی به حضرت خبر دادند به سوی كعبه آمد. دو دست به دعا برداشت، به درگاه حق نالید تا دست آن مرد رها شد، عرضه داشتند او را جریمه كنیم ؟ فرمود : جایی كه خدا او را بخشید شما چه كنید ؟ (720)

﴿صفحه 517﴾

دعای نیمه شب زندانی

در روزگار حكومت عبداللّه بن طاهر برخی از جادّه ها كه محل رفت و آمد مردم و كاروان ها بود ناامن شد. امیر عبداللّه عده ی معینی را به پاسداری از جادّه ها گماشت. در یكی از جادّه ها ده دزد را گرفتند و به جانب مركز حكومت گسیل دادند، ولی یكی از آنان نیمه شب فرار كرد. فرمانده ی پاسداران به نظرش آمد كه شاید عبداللّه بن طاهر بگوید از او رشوه گرفتی و وی را فراری دادی، پس خود باید به جای او جریمه شود. حلاج بی گناهی را كه برای گذران معیشت از شهری به شهری به مزدوری می رفت، از وسط جاده گرفتند و او را دست بسته در جمع دزدان قرار دادند تا عدد نفرات تكمیل شود. ده نفر را نزد عبداللّه بن طاهر آوردند. فرمان داد همه را به زندان اندازید.
شبی مأموران به زندان آمدند و دو نفر را برای اعدام به چهارسوق شهر بردند. حلاج در این میان گفت : فرزندانم گمان می كنند در شهری نزد استادی مشغول كارم، چه خبر دارند كه ستمگری مرا بدون گناه همراه دزدان جاده ها به زندان انداخته. در آن لحظه ی شب دو ركعت نماز خواند ; سپس سر به سجده گذاشت و مشغول دعا و راز و نیاز با حضرت بی نیاز شد.
عبداللّه بن طاهر در آن وقت شب خواب دید چهار بار از تختش به زمین افتاد. از خواب پرید، وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و خوابید. خواب دید چهار مار سیاه پرقدرت حمله كردند و تختش را سرنگون ساختند ; بیدار شد. چراغ طلبید و گماشتگان قصر را خواست و گفت : مظلومیدر این وقت شب به درگاه حق نالان است. پس از جستجوی زیاد وارد زندان شدند، حلاج را در حالی عجیب دیدند، او را نزد امیر آوردند، پس از روشن شدن جریان فرمان داد : ده هزار دینار نزد حلاج آوردند. سپس به حلاج گفت : مرا به تو سه حاجت
﴿صفحه 518﴾
است : 1 ـ حلالم كن. 2 ـ این هدیه را بپذیر. 3 ـ هر زمان حاجتی داشتی نزد من آی تا حاجتت را روا كنم.
حلاج گفت : من دو حاجت از سه حاجتت را می پذیرم و آن حلال كردن تو و قبول این هدیه است، ولی سومی را هرگز نمی پذیرم ; زیرا كمال ناجوانمردی است كه درگاهی كه به خاطر ناله و زاری من تخت تو را سرنگون كرد رها كنم و به درگاه مخلوق ضعیف هیچ كاره روم !
پروردگارا ! آرزویم این است كه از گناهانم درگذری و نسبت به آینده توفیق ترك گناهم دهی و زمینه ی بندگی و عبادت خالصانه را برایم فراهم آوری و اعضا و جوارحم را در راه خدمت به خود و خدمت به بندگانت بكار گیری و قلبم را به سرمایه ی عشق و شیفتگی به خود بیارایی و بیماری های فكری و روحی مرا درمان كنی و در آخرت شفاعت اولیا و همنشینی با آنان را نصیبم نمایی. این است آرزوی من ای محبوب من و همه ی امیدم ; این است كه مرا به آرزویم برسانی و از فضل و احسانت امیدم را به ناامیدی تغییر ندهی.
روایت شده رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به شخصی كه در آستانه ی مرگ بود فرمود : خود را چگونه می یابی ؟ گفت : از گناهانم می ترسم و به رحمت حق امیدوارم. حضرت فرمود : این معنا در دل كسی جمع نمی شود مگر آن كه خدای مهربان او را از آنچه می ترسد ایمن گرداند و آنچه را امیدوار باشد به او عنایت نماید.
پروردگارا ! آرزویم نسبت به تو آرزوی بی جایی نیست و امیدم به حضرتت امید بی دلیلی نمی باشد. تو خود را در قرآن مجید غفار و عفوّ و شكور و كریم و ارحم الرّاحمین و دارای فضل معرفی كرده ای. من گرچه نسبت به گناهانم خائف و ترسانم ولی با همه ی وجود به تو امیدوارم. اگر با توسل به دعای كمیل به پیشگاهت آمده ام، كرم و لطف و رحمت و بزرگواری تو سبب آمدن من شد. من یقین دارم كه سائلی از این درگاه دست خالی برنمی گردد و امید كسی را در
﴿صفحه 519﴾
این پیشگاه ناامید نمی كنند و احدی را از این آستانه نمی رانند. پروردگارا ! تو حرّ بن یزید را با آن گناه سنگین و كم نظیرش، و آسیه همسر فرعون را پس از ایمان آوردنش، و فضیل عیاض را بعد از توبه اش، و هزاران هزار گناهكار دیگر را كه همه به تو و به كرم و لطفت چشم امید داشتند پذیرفتی و بخشیدی و پاداش دادی ; چگونه من به خود ناامیدی راه دهم در حالی كه ناامیدی از رحمتت را در قرآن مجید مساوی با كفر دانسته ای ! (721)