فهرست کتاب


شرح دعای کمیل

استاد حسین انصاریان

دعای غلام سیاه گمنام

روایت شده : بنی اسرائیل هفت سال دچار قحطی شدند، با هفتاد هزار نفر برای طلب باران به بیابان رفتند تا شاید از بركت دعا، باران بر آنان ببارد. خطاب رسید : ای موسی ! به آنان بگو : چگونه دعایتان را مستجاب كنم در حالی كه

﴿صفحه 514﴾
گناهانتان بر سر شما سایه انداخته و باطنتان خبیث شده است. مرا می خوانید در حالی كه یقین ندارید و دچار امن از انتقام من هستید. به بنده ای از بندگان من كه او را بُرخ می گویند رجوع كنید تا او دعا كند و من مستجاب نمایم.
موسی سراغ برخ را گرفت ولی او را نیافت، تا روزی در راهی عبور می كرد، غلام سیاهی را دید كه در پیشانی اش اثر سجود بود و چیزی در گردنش انداخته، موسی به نظر آورد كه او بُرخ است به او سلام كرد و از نامش پرسید. گفت : نام من بُرخ است. حضرت فرمود : مدتی است در جستجوی توام، به خاطر آمدن باران برای ما دعا كن. بُرخ به بیابان شد و در مقام مناجات عرضه داشت : بستن باران به روی بندگانت از شئون تو نیست، بخلی در پیشگاه تو وجود ندارد، مگر دیده ی لطفت ناقص شده، یا بادها از اطاعتت سرپیچی كرده اند، یا خزائنت پایان یافته، یا خشمت بر گنهكاران شدید شده، آیا تو پیش از آفرینش خطاكاران غفّار و آمرزنده نبودی ؟! از جایش حركت نكرد تا به اندازه ای باران آمد كه بنی اسرائیل سیراب شدند(718).

دعای غلام حضرت سجّاد(علیه السلام)

سعید بن مسیب از فقهای بزرگ مدینه و مورد مدح حضرت سجاد و حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) است.
عبدالملك مروان نماینده ای به مدینه فرستاد تا از دختر سعید كه دارای جمال صورت و سیرت بود برایش خواستگاری كنند. سعید به فرماندار مدینه گفت : هرگز حاضر نیستم دخترم را به ازدواج سلطان مملكت و پادشاه كشور درآورم !
روزی به یكی از شاگردانش گفت : چرا چند روز است به كلاس درس نمی آیی ؟ گفت : همسرم از دنیا رفت، مشغله ی تجهیز او مانع از آمدنم به كلاس

﴿صفحه 515﴾
درس شد. سعید گفت : برای خود همسری اختیار كن. گفت : استاد از مال دنیا بیش از دو درهم ندارم. گفت : دختر مرا می خواهی ؟ پاسخ داد : استاد خود می دانی. استاد دختر را برای طلبه ی خود عقد بست.
سعید چهل سال بود به خانه ی كسی نرفته بود، شاگردش می گوید : غروب در خانه ام را زدند، وقتی باز كردم دیدم سعید بن مسیب است، دخترش را به من تحویل داد و رفت. گفتم : دختر چه داری ؟ گفت : حافظ قرآنم. گفتم : مهریه ؟ گفت : یك حدیث مرا كافی است ! گفتم :
جِهادُ المَرأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ(719).
« جهاد زن، نیكو شوهر داری است ».
این سعید با این همه زهد و تقوا و درستی و كرامت و پاكی و خلوص می گوید : در مدینه قحطی و كم بارانی شد، مردم به نماز و دعا رفتند ; من هم با آنان همراه شدم ولی آن جمع را لایق استجابت ندیدم، غلام سیاهی را مشاهده كردم كه در كنار تپه ای سر به خاك نهاده دعا می كند، دعایش مستجاب شد و باران فراوانی بارید. دنبالش رفتم دیدم وارد خانه ی حضرت زین العابدین شد، او را از حضرت خواستم. فرمود : همه ی غلامان من بیایند، چون آمدند منظور نظرم را در میان آنان ندیدم. گفتم : آن كه من می خواهم میان اینان نیست. گفتند : تنها غلامی كه باقی مانده غلام اصطبل است. امام فرمود : او را هم بیاورید. چون آوردند همان بود كه من می خواستم. حضرت فرمود : ای غلام ! تو را به سعید بخشیدم. غلام سخت گریست و گفت : سعید مرا از زین العابدین جدا مكن. چون دیدم سخت گریه می كند او را رها كردم و از خانهی امام بیرون رفتم. پس از رفتن من به خاطر فاش شدن سرّش و برملا گشتن رازش سر به

﴿صفحه 516﴾
سجده می گذارد و لقای حق را درخواست می كند و همان لحظه به خواسته اش می رسد. امام دنبال من فرستاد كه به تشییع جنازه ی غلام حاضر شو !
ای كه هم دردی وهم درمان من *** وی كه هم جانی و هم جانان من
دردم از حد رفت درمانی فرست *** ای دوای درد بی درمان من
تا به كی سوزد دلم در آتشت *** رحمی آخر بر دل من جان من
آتش عشقت سراپایم گرفت *** سوخت خشك و تر ز خان و مان من
راز خود هرچند پنهان داشتم *** فاش كرد این دیده ی گریان من

دعای حضرت حسین (علیه السلام)

« مناقب » ابن شهر آشوب از كتاب پرقیمت « تهذیب » شیخ طوسی روایت می كند : زنی مشغول طواف خانه ی خدا بود، مردی هم در ردیف او طواف می كرد. مرد با قصد بد به طرف آن زن دست دراز كرد ; دستش به بدن زن چسبید، طواف هر دو قطع شد، مأموران هر دو را نزد امیر مكه آوردند. فقها را جهت فتوا در این پیش آمد عجیب خواستند. همه فتوا دادند كه این مرد خیانت بزرگی كنار كعبه مرتكب شده، باید دستش قطع شود. یك نفر گفت : پیش از قطع دست این گناهكار بگذارید به حضرت حسین (علیه السلام) خبر دهیم تا او چه نظر دهد ؟ وقتی به حضرت خبر دادند به سوی كعبه آمد. دو دست به دعا برداشت، به درگاه حق نالید تا دست آن مرد رها شد، عرضه داشتند او را جریمه كنیم ؟ فرمود : جایی كه خدا او را بخشید شما چه كنید ؟ (720)

﴿صفحه 517﴾