فهرست کتاب


شرح دعای کمیل

استاد حسین انصاریان

دعای سه گرفتار

جابر جعفی كه از راویان معتبر و مورد اعتماد حضرت باقر و حضرت صادق (علیهما السلام) بود از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت می كند : سه مسافر در سفرشان به كوهی رسیدند كه غاری در بلندای آن كوه بود، وارد غار شدند و در آنجا به عبادت مشغول گشتند، سنگی بزرگ از بالای كوه غلطید و چون قالبی كه برای در غار ساخته باشند بر در غار افتاد و روزنه ی نجات را به روی آنان بست !
به یكدیگر گفتند : به خدا سوگند راه نجاتی وجود ندارد، مگر در توجه به حق و راستگویی به محضر مبارك پروردگار در ضمن دعا یا عمل خالصی ارائه كنید یا سلامت رستن از گناهی.
﴿صفحه 513﴾
اولی گفت : خدایا ! تو آگاهی دنبال زنی صاحب جمال رفتم، مال زیادی به او دادم تا خود را برای من حاضر كرد، وقتی كنارش نشستم یاد آتش دوزخ كردم، در نتیجه از او جدا شدم ; به این خاطر این بلا را از ما دور كن و راه نجاتی به روی ما بگشا. یك بخش از سنگ كنار رفت.
دومی گفت : خدایا ! تعدادی كارگر برای زراعت آوردم، هر كدام را به نصف درهم جهت مزد قرار گذاشتم، غروب یكی از آنان گفت : من به اندازه ی دو كارگر كار كردم، مزدم را یك درهم عطا كن، از پرداخت یك درهم امتناع كردم، او از من روی گرداند و رفت، من به اندازه ی نصف درهم در گوشه ای از زمین بذر پاشیدم ; آن زراعت بركت كرد. روزی آن كارگر نزد من آمد و طلبش را از من خواست، من هجده هزار درهم كه ثمره ی زراعت نصف درهم بود و سالیانی چند ذخیره شده بود به او دادم و این كار را فقط به خاطر رضای تو انجام دادم، به این خاطر ما را نجات ده. بخشی دیگر از سنگ كنار رفت
سومی گفت : خدایا ! شبی پدر و مادرم در خواب بودند، ظرف شیری برای آنان بردم، ترسیدم ظرف را زمین بگذارم بیدار شوند، علاوه ترسیدم خودم بیدارشان كنم، ظرف را نگاه داشتم تا هر دو به اختیار خود بیدار شدند. تو می دانی كه من آن رنج را به خاطر تو تحمل كردم، به این سبب ما را نجات ده. بخش دیگر سنگ كنار رفت و هر سه به سلامت از آن غار رستند(717)

دعای غلام سیاه گمنام

روایت شده : بنی اسرائیل هفت سال دچار قحطی شدند، با هفتاد هزار نفر برای طلب باران به بیابان رفتند تا شاید از بركت دعا، باران بر آنان ببارد. خطاب رسید : ای موسی ! به آنان بگو : چگونه دعایتان را مستجاب كنم در حالی كه

﴿صفحه 514﴾
گناهانتان بر سر شما سایه انداخته و باطنتان خبیث شده است. مرا می خوانید در حالی كه یقین ندارید و دچار امن از انتقام من هستید. به بنده ای از بندگان من كه او را بُرخ می گویند رجوع كنید تا او دعا كند و من مستجاب نمایم.
موسی سراغ برخ را گرفت ولی او را نیافت، تا روزی در راهی عبور می كرد، غلام سیاهی را دید كه در پیشانی اش اثر سجود بود و چیزی در گردنش انداخته، موسی به نظر آورد كه او بُرخ است به او سلام كرد و از نامش پرسید. گفت : نام من بُرخ است. حضرت فرمود : مدتی است در جستجوی توام، به خاطر آمدن باران برای ما دعا كن. بُرخ به بیابان شد و در مقام مناجات عرضه داشت : بستن باران به روی بندگانت از شئون تو نیست، بخلی در پیشگاه تو وجود ندارد، مگر دیده ی لطفت ناقص شده، یا بادها از اطاعتت سرپیچی كرده اند، یا خزائنت پایان یافته، یا خشمت بر گنهكاران شدید شده، آیا تو پیش از آفرینش خطاكاران غفّار و آمرزنده نبودی ؟! از جایش حركت نكرد تا به اندازه ای باران آمد كه بنی اسرائیل سیراب شدند(718).

دعای غلام حضرت سجّاد(علیه السلام)

سعید بن مسیب از فقهای بزرگ مدینه و مورد مدح حضرت سجاد و حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) است.
عبدالملك مروان نماینده ای به مدینه فرستاد تا از دختر سعید كه دارای جمال صورت و سیرت بود برایش خواستگاری كنند. سعید به فرماندار مدینه گفت : هرگز حاضر نیستم دخترم را به ازدواج سلطان مملكت و پادشاه كشور درآورم !
روزی به یكی از شاگردانش گفت : چرا چند روز است به كلاس درس نمی آیی ؟ گفت : همسرم از دنیا رفت، مشغله ی تجهیز او مانع از آمدنم به كلاس

﴿صفحه 515﴾
درس شد. سعید گفت : برای خود همسری اختیار كن. گفت : استاد از مال دنیا بیش از دو درهم ندارم. گفت : دختر مرا می خواهی ؟ پاسخ داد : استاد خود می دانی. استاد دختر را برای طلبه ی خود عقد بست.
سعید چهل سال بود به خانه ی كسی نرفته بود، شاگردش می گوید : غروب در خانه ام را زدند، وقتی باز كردم دیدم سعید بن مسیب است، دخترش را به من تحویل داد و رفت. گفتم : دختر چه داری ؟ گفت : حافظ قرآنم. گفتم : مهریه ؟ گفت : یك حدیث مرا كافی است ! گفتم :
جِهادُ المَرأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ(719).
« جهاد زن، نیكو شوهر داری است ».
این سعید با این همه زهد و تقوا و درستی و كرامت و پاكی و خلوص می گوید : در مدینه قحطی و كم بارانی شد، مردم به نماز و دعا رفتند ; من هم با آنان همراه شدم ولی آن جمع را لایق استجابت ندیدم، غلام سیاهی را مشاهده كردم كه در كنار تپه ای سر به خاك نهاده دعا می كند، دعایش مستجاب شد و باران فراوانی بارید. دنبالش رفتم دیدم وارد خانه ی حضرت زین العابدین شد، او را از حضرت خواستم. فرمود : همه ی غلامان من بیایند، چون آمدند منظور نظرم را در میان آنان ندیدم. گفتم : آن كه من می خواهم میان اینان نیست. گفتند : تنها غلامی كه باقی مانده غلام اصطبل است. امام فرمود : او را هم بیاورید. چون آوردند همان بود كه من می خواستم. حضرت فرمود : ای غلام ! تو را به سعید بخشیدم. غلام سخت گریست و گفت : سعید مرا از زین العابدین جدا مكن. چون دیدم سخت گریه می كند او را رها كردم و از خانهی امام بیرون رفتم. پس از رفتن من به خاطر فاش شدن سرّش و برملا گشتن رازش سر به

﴿صفحه 516﴾
سجده می گذارد و لقای حق را درخواست می كند و همان لحظه به خواسته اش می رسد. امام دنبال من فرستاد كه به تشییع جنازه ی غلام حاضر شو !
ای كه هم دردی وهم درمان من *** وی كه هم جانی و هم جانان من
دردم از حد رفت درمانی فرست *** ای دوای درد بی درمان من
تا به كی سوزد دلم در آتشت *** رحمی آخر بر دل من جان من
آتش عشقت سراپایم گرفت *** سوخت خشك و تر ز خان و مان من
راز خود هرچند پنهان داشتم *** فاش كرد این دیده ی گریان من