فهرست کتاب


شرح دعای کمیل

استاد حسین انصاریان

هارون و بهلول

هارون از سفر حج بازگشت و چند روزی در كوفه اقامت كرد. روزی از راهی عبور می كرد، بهلول كه بر سر راهش قرار داشت سه بار به نام، او را صدا زد : هارون، هارون، هارون، با تعجب گفت : كیست كه مرا با نام صدا می زند ؟ گفتند : بهلول مجنون. پرده ی محمل را كنار زد و به بهلول گفت : مرا می شناسی ؟ گفت : آری. گفت : من كیستم ؟ گفت : كسی هستی كه اگر احدی در مشرق ستم كند و تو در مغرب باشی به خاطر این كه حاكم كشوری در قیامت از تو بازخواست خواهد

﴿صفحه 453﴾
شد. هارون گریست و گفت : بهلول حال مرا چگونه می بینی ؟ گفت : حال خود را بر كتاب خدا عرضه كن :
( إِنَّ الأَبْرَارَ لَفِی نَعِیم * وَإِنَّ الفُجَّارَ لَفِی جَحِیم )(615).
« قطعاً نیكان به بهشت اندرند. و بی شك بدكاران در دوزخند ».
گفت : تلاش و كوشش ما چه می شود ؟ پاسخ داد :
(... إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ المُتَّقِینَ )(616).
« فقط خدا از تقوا پیشگان می پذیرد ».
گفت : نسب و قرابت ما با پیامبر چه می شود ؟ جواب داد :
( فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنْسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذ وَلاَ یَتَسَآءَلُونَ )(617).
« پس آنگاه كه در صور دمیده می شود ( دیگر ) میانشان نسبت به خویشاوندی وجود ندارد و از ( حال ) یكدیگر نمی پرسند ».
گفت : شفاعت رسول خدا چه می شود ؟ پاسخ داد :
( یَوْمَئِذ لاَ تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمانُ وَرَضِیَ لَهُ قَوْلا )(618).
« در آن روز شفاعت ( به كسی ) سود نبخشد، مگر كسی را كه ( خدای ) رحمان اجازه دهد و سخنش او را پسند آید ».
گفت : حاجتی داری ؟ بهلول جواب داد : گناهانم را بیامرز و مرا وارد بهشت كن. گفت : مرا چنین قدرتی نیست ولی به من خبر داده اند كه به مردم بدهكاری،

﴿صفحه 454﴾
می خواهی بدهكاریت را بپردازم ؟ گفت : بدهكاری را نمی توان با بدهكاری ادا كرد، آنچه نزد توست مال مردم است و همه ی آن را به مردم مدیونی، واجب است به آنان برگردانی.
گفت : فرمان دهم مستمری برایت مقرر دارند كه تا پایان عمر به تو بپردازند ؟ گفت : من بنده و روزی خور خدایم، چنین می بینی كه خدا یاد تو هست و یاد من نیست !
گنج زرگر نبود گنج قناعت باقی است *** آن كه آن داد به شاهان به گدایان این داد(619)
* * *

﴿صفحه 455﴾

« أَفَتُرَاكَ سُبْحَانَكَ یَا إِلَهِی وَبِحَمْدِكَ تَسْمَعُ فِیهَا صَوْتَ عَبْد مُسْلِم »

« سُجِنَ فِیهَا بِمُخَالَفَتِهِ وَذَاقَ طَعْمَ عَذَابِهَا بِمَعْصِیَتِهِ، وَحُبِسَ بَیْنَ أَطْبَاقِهَا بِجُرْمِهِ وَجَرِیرَتِهِ، وَهُوَ یَضِجُّ إِلَیْكَ ضَجِیجَ مُؤَمِّل لِرَحْمَتِكَ، وَیُنَادِیكَ بِلِسَانِ أَهْلِ تَوْحِیدِكَ وَیَتَوَسَّلُ إِلَیْكَ بِرُبُوبِیَّتِكَ، »
« آیا تو را اینگونه می دانند ای معبود من، ای معبودی كه تو را همراه با سپاست از هر عیب و نقصی تنزیه می كنم، كه در دوزخ بشنوی صدای بنده ی مسلمانی كه به سبب مخالفتش با تو زندانی شده و مزه ی عذابش را به خاطر نافرمانی اش چشیده، و میان طبقات دوزخ به علت جرم و جنایتش محبوس شده، و حال آن كه به درگاهت ناله می زند هم چون ناله ی كسی كه آرزومند رحمت توست، و با زبان اهل توحیدت تو را ندا می كند، و به پیشگاهت، به ربوبیتت توسل می جوید »
صاحبان یقین و اهل باور، هنگامی كه اوصاف دوزخ را در آیات قرآن و روایات می خوانند، بدنشان به لرزه می آید و پوستشان جمع می شود و دلشان غرق ترس می گردد و مات و مبهوت می شوند و با تمام وجود برای رهایی از آن عرصه ی هولناك به خدا پناه می برند و برای انجام واجبات و ترك محرمات آمادگی بیشتری پیدا می كنند و گاهی هم از شدت ترس جان می بازند !
﴿صفحه 456﴾

سلمان و جوان خائف

شیخ مفید از ابن ابی عمیر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت می كند : سلمان در كوفه گذرش به بازار آهنگرها افتاد. جوانی را دید روی زمین افتاده و مردم گرد او حلقه زده اند. به سلمان گفتند : این بنده ی خدا غش كرده، چیزی در گوشش بخوان شاید به هوش آید. سلمان بالای سر جوان قرار گرفت، تا جوان به هوش آمد ; گفت : ای سلمان ! اگر درباره ی من چیزی گفتند صحیح نیست ; من هنگامی كه گذرم به این بازار افتاد و پتك زدن آهنگرها را دیدم از این آیه یاد كردم :
( وَلَهُم مَقامِعُ مِنْ حَدِید )(620).
« برای بدكاران گرزهایی از آهن است ».
از ترس عذاب و عقاب حق عقلم پرید. سلمان گفت : تو را این ارزش هست كه برادر من در راه خدا باشی. و به خاطر حلاوت محبتی كه از او در قلب سلمان جلوه كرد رفیق و یار یكدیگر شدند، تا جوان بیمار شد ; سلمان بالای سرش نشست در حالی كه جوان در حال جان دادن بود، سلمان گفت : ای ملك الموت ! با برادرم مدارا كن. پاسخ شنید : من نسبت به هر مؤمنی اهل مدارایم(621).