فهرست کتاب


شرح دعای کمیل

استاد حسین انصاریان

موسی و قارون

علامهی مجلسی از علی بن ابراهیم قمی روایت می كند : چون قارون به انكار موسی و تكذیب نبوتش برخاست و از پرداخت زكات مال امتناع ورزید و به موسی تهمت زد، موسی به حضرت حق شكایت كرد، حق تعالی فرمود : آسمان ها و زمین را فرمان دادم تو را اطاعت كنند، هر فرمانی می خواهی به آنان بده.
موسی به سوی خانه ی قارون روان شد، در حالی كه قارون به كارمندانش امر كرده بود درهای قصرش را به روی موسی ببندند. موسی هنگامی كه به قصر قارون رسید و دید درها را به رویش بسته اند، اشاره ای به درها كرد، پس همه ی درها باز شدند. چون قارون نگاهش به موسی افتاد، دانست كه موسی با عذاب آمده، عرضه داشت : ای موسی ! از تو می خواهم به حق خویشاوندی و قرابتی كه

﴿صفحه 423﴾
میان من و توست به من رحم كنی. موسی گفت : ای فرزند لاوی ! با من سخن مگوی كه سودی برای تو ندارد. پس به زمین خطاب كرد : قارون را بگیر. پس قصر با آن چه در آن بود به زمین فرو رفت. قارون در آن حال گریست و باز به موسی به حق خویشاوندی و قرابت سوگند داد. ولی موسی پاسخ گفت : ای فرزند لاوی ! با من سخن مگوی. قارون گرچه استغاثه كرد، ولی موسی كه از حركات ناهنجار او دلش سوخته بود به استغاثه ی او جواب نداد، موسی پس از هلاكت قارون به محل مناجات خود رفت... حق تعالی به او فرمود : ای موسی ! قارون و قومش به تو استغاثه نمودند، ولی تو به فریاد آنان نرسیدی، به عزّت و جلالم سوگند اگر به من رو آورده بود به فریادش می رسیدم ولی چون تو را خواند و به تو متوسّل شد او را به تو واگذاشتم !!
حق تعالی گفت : قارون زار زار *** خواند ای موسی تو را هفتاد بار
تو ندادی هیچ بار او را جواب *** گر به زاری یك رهم كردی خطاب
شاخ شرك از جان او بركندمی *** خلعت دین در سرش افكندمی
كردی ای موسی به صد دردش هلاك *** خاكسارش سر فرو دادی به خاك
گر تو او را آفریده بوده ای *** در عذابش آرمیده بوده ای
آنكه بر بی رحمتان رحمت كند *** اهل رحمت را ولی نعمت كند
هست دریاهای فضلش بی دریغ *** در بر آن جرمها یك اشك میغ
هركه را باشد چنان بخشایشی *** كی تغیر آرد از آلایشی
هركه او عیب گنهكاران كند *** خویش را از خیل جباران كند(579)* * *

﴿صفحه 424﴾

جوان عاق شده و مادر

در « تفسیر نیشابوری » آمده : در عصر پیامبر اسلام جوانی به مرز مرگ رسید. از حضرت ختمی مرتبت درخواست شد كه از آن جوان عیادت كند. حضرت به بالین او آمد، در حالی كه زبان جوان از شهادت به مراتب ایمان بسته بود ! حضرت پرسیدند : آیا تارك نماز بوده ؟ گفتند : نه. فرمود : از پرداخت زكات امتناع داشته ؟ گفتند :نه. فرمود : عاق پدر بوده ؟ گفتند : نه. فرمود : عاق مادر است ؟ گفتند : آری. پس مادر او را احضار فرمودند و از او خواستند وی را حلال كند و از او درگذرد، عرضه داشت : چگونه از او گذشت كنم در حالی كه به صورتم سیلی زده و چشمم را معیوب كرده. حضرت فرمود : آتش بیاورید. مادر پرسید : آتش برای چه می خواهید ؟ فرمود : می خواهم به جزای عملی كه این جوان مرتكب شده او را بسوزانم ! مادر عرضه داشت : من هرگز راضی نمی شوم او را بسوزانید، زیرا نه ماه در شكمم بوده و با شیره ی جانم پرورش یافته، و دو سال او را شیر داده ام و تربیتش كرده ام و سالها در كنارم بوده، اگر بناست او را بسوزانید من از او گذشت می كنم تا از سوختن نجات یابد.
مادری كه مربّی مجازی است راضی نمی شود فرزندش را كه نسبت به او خطا كرده بسوزانند، چگونه خدای كریم كه مربی حقیقی انسان است و آدمی را از نقص به كمال رسانده و انسان بر اثر ضعف اراده و جهالت و نادانی گاهی نسبت به او دچار لغزش شده راضی می شود كه بنده اش را به آتش بسوزاند ؟ هَیْهَاتَ أَنْتَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ تُضَیِّعَ مَنْ رَبَّیْتَهُ.
﴿صفحه 425﴾

حق نمك

روایت شده : یزید بن مهلب مبلغی درهم و دینار از وكیع كه از اشراف خراسان بود طلب داشت. شخصی را مأموریت داد كه آن مبلغ را از نماینده ی وكیع وصول كند، آن شخص نماینده ی وكیع را در سختی و مشقّت قرار داد و او را آزار و اذیت كرد.
روزی نماینده ی یزید بن مهلب، نماینده ی وكیع را به مجلس یزید بن مهلب برد تا نماینده ی وكیع از یزید برای پرداخت درهم و دینار مهلت بخواهد ; در آن هنگام سفره ی غذا چیدند، نماینده ی یزید به نماینده ی وكیع گفت : برخیز از مجلس بیرون شویم. نماینده ی وكیع گفت : اگر بند از بندم جدا كنید تا از این غذا نخورم بیرون نمی روم. و سپس شروع به خوردن غذا كرد، پس از صرف غذا از یزید بن مهلب مهلت خواست، یزید به نماینده ی خود گفت : از این پس از نماینده ی وكیع مطالبه ی درهم و دینار نكن، زیرا از سفره ی ما غذا خورد و از نمك ما چشید، مروّت اقتضا نمی كند كه او را آزار دهیم.
یقیناً عبدی كه از نمك مادی و معنوی مولای كریمی چون حضرت حق خورده، آقایی و رحمت و لطف حضرت او اقتضا نمی كند كه او را به عذاب بسوزاند.