فهرست کتاب


شرح دعای کمیل

استاد حسین انصاریان

داستان شگفت انگیز حاتم اصم

حاتم اصمّ از زاهدان و عارفان وارسته ی عصر خود بود و با همه ی موقعیتی كه در میان مردم داشت از نظر معیشت با عائله اش در كمال سختی و دشواری به سر می برد، ولی اعتماد و توكّل فوق العاده ای به حضرت حق داشت.
شبی با دوستانش، سخن از حج و زیارت كعبه به میان آوردند، شوق زیارت و عشق به كعبه و رفتن به محلّی كه پیامبران خدا در آنجا پیشانی عبادت به خاك ساییده بودند، دلش را تسخیر و قلبش را دریایی از اشتیاق كرد.
چون به خانه برگشت، زن و فرزندانش را مورد خطاب قرار داد كه : اگر شما با من موافقت كنید من به زیارت خانه ی محبوب مشرف شوم و در آنجا شما را دعا كنم. همسرش گفت : تو با این فقر و پریشانی و تهی دستی و نابسامانی و عائله ی سنگین و معیشت تنگ، چگونه بر خود و ما روا می داری كه به زیارت كعبه روی ؟ این زیارت بر كسی واجب است كه ثروتمند و توانا باشد. فرزندانش گفتار مادرشان را تصدیق كردند، مگر دختر كوچكش كه با شیرین زبانی خاص خودش گفت : چه مانعی دارد اگر به پدرم اجازه دهید عازم این سفر شود ؟ بگذارید هرجا می خواهد برود، روزی بخش ما خداست و پدر وسیله و واسطه ی این روزی است، خدای توانا می تواند روزی ما را از راه دیگر و به وسیله ای غیر پدر به ما برساند. همه از گفته ی دختر هوشیار، متوجه حقیقت شدند و اجازه دادند پدرشان به زیارت خانه ی حق رود و آنان را دعا كند.
حاتم، بسیار خوشحال شد و اسباب سفر آماده كرد و با كاروان حاجیان عازم زیارت شد. همسایگان وقتی از رفتن حاتم و علّت رفتنش كه گفتار دختر بود خبردار شدند به دیدن دختر آمدند و زبان به ملامتش گشودند كه چرا با این فقر و تهی دستی اجازه دادی به سفر رود، این سفر چند ماه به طول می انجامد، بگو
﴿صفحه 386)
در این مدت طولانی مخارج خود را چگونه تأمین خواهید كرد ؟
خانوادهی حاتم هم زبان به طعنه گشودند و دختر كوچك خانواده را در معرض تیر ملامت قرار دادند و گفتند : اگر تو لب از سخن بسته بودی و زبانت را حفظ می كردی ما اجازه ی سفر به او نمی دادیم.
دختر، بسیار محزون و غمگین شد و از شدّت غم و اندوه اشكهای خالصش به صورت بی گناهش ریخت و در آن حال ملكوتی و عرشی دست به دعا برداشت و گفت : پروردگارا ! اینان به احسان و كرم تو عادت كرده اند و همیشه از خوان نعمت تو بهره مند بودند، آنان را ضایع مگردان و مرا هم نزد آنان شرمسار مكن.
در حالی كه جمع خانواده متحیّر و مبهوت بودند و فكر می كردند كه از كجا قوتی برای گذران امور زندگی بدست آورند، ناگهان حاكم شهر كه از شكار برمی گشت و تشنگی شدید او را در مضیقه و سختی انداخته بود، عده ای را به در خانه ی آن فقیران نیازمند و محتاجان تهی دست فرستاد تا برای او آب بیاورند.
آنان حلقه به در زدند، همسر حاتم پشت در آمد و گفت : كیستید و چه كار دارید ؟ گفتند : حاكم اینجا ایستاده و از شما شربتی آب می خواهد. زن با حالت بهت به آسمان نگریست و گفت : پروردگارا ! ما دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز حاكم منطقه به ما محتاج شده و از ما آب می خواهد !!
سپس ظرفی را پر از آب كرد و نزد امیر آورد و از این كه ظرف ظرفی سفالین است عذرخواهی نمود.
امیر از همراهان پرسید : اینجا منزل كیست ؟ گفتند : حاتم اصم كه یكی از زاهدان و عارفان وارسته است، شنیده ایم او به سفر رفته و خانواده اش در كمال سختی به سر می برند. حاكم گفت : ما به اینان زحمت دادیم و از آنان آب خواستیم، از مروّت دور است كه امثال ما به این مستمندان زحمت دهند
﴿صفحه 387 ﴾
و بارشان را بر دوش ایشان بگذارند. این بگفت و كمربند زرّین خود را باز كرد و به داخل منزل انداخت و به همراهانش گفت : هركس مرا دوست دارد كمربندش را به این منزل اندازد. همه ی همراهان كمربندهای زرین خود را باز كرده به درون منزل انداختند. هنگامی كه می خواستند برگردند حاكم گفت : درود خدا بر شما باد، هم اكنون وزیر من قیمت كمربندها را می آورد و آنها را می برد. چیزی فاصله نشد كه وزیر پول كمربندها را آورد و تحویل همسر حاتم داد و كمربندها را گرفت و برد !!
چون دخترك این جریان را دید، اشك از دیدگان ریخت. به او گفتند : باید شادمان باشی نه گریان، زیرا خدای مهربان پرتوی از لطفش را به ما نشان داد و چنین گشایشی در زندگی ما ایجاد كرد. دخترك گفت : گریه ام برای این است كه ما دیشب گرسنه سر به بالین نهادیم و امروز مخلوقی به ما نظر انداخت و ما را بی نیاز ساخت، پس هرگاه خدای مهربان به ما نظر اندازد آن نظر چه خواهد كرد ؟ سپس برای پدرش اینگونه دعا كرد : پروردگارا ! چنان كه به ما مرحمت كردی و كارمان را به سامان رساندی، به سوی پدرمان هم نظری انداز و كارش را به سامان برسان.
اما حاتم در حالی با كاروان به سوی حج می رفت كه كسی در كاروان فقیرتر از او نبود، نه مركبی داشت كه بر آن سوار شود، نه توشه ی قابل توجهی كه سفر را با آن به راحتی طی كند، ولی كسانی كه در كاروان او را می شناختند كمك ناچیزی بدرقه ی راه او می كردند
شبی امیر الحاج به درد شدیدی گرفتار شد ; طبیب قافله از معالجه اش عاجز شد، امیر گفت : آیا در میان قافله كسی هست كه اهل حال باشد تا برای من دعا كند، شاید به دعای او از این بلا نجات یابم. گفتند : آری، حاتم اصم. امیر گفت : هرچه زودتر او را به بالین من حاضر كنید. غلامان دویدند و او را نزد امیر
﴿صفحه 388 ﴾
آوردند. حاتم سلام كرد و كنار بستر امیر برای شفای امیر دست به دعا برداشت ; از بركت دعایش امیر بهبود یافت، به این خاطر مورد توجه امیر قرار گرفت، پس دستور داد مركبی به او بدهند و مخارجش را تا برگشت از سفر حج به عهده ی وی گذارند.
حاتم از امیر سپاسگزاری كرد و آن شب با حالی خاص با خدای مهربان به راز و نیاز پرداخت، چون به بستر خواب رفت و خوابش برد در عالم خواب شنید گوینده ای می گوید : ای حاتم ! كسی كه كارهایش را با ما اصلاح كند و بر ما اعتماد داشته باشد، ما هم لطف خود را شامل حال او می كنیم، اینك نگران همسر و فرزندانت مباش، ما وسیله ی معاش آنان را فراهم آوردیم. چون از خواب برخاست حمد و ثنای الهی را بجا آورد و از این همه عنایت حق شگفت زده شد.
هنگامی كه از سفر برگشت، فرزندانش به استقبالش آمدند و از دیدن او خوشحالی می كردند، ولی او از همه بیشتر به دختر خردسالش محبت ورزید و او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت : چه بسا كوچك های ظاهری كه در باطن بزرگان اجتماع اند، خدا به بزرگ تر شما از نظر سنّ توجه نمی كند، بلكه به آن كه معرفتش در حق او بیشتر است نظر دارد، پس بر شما باد به معرفت خدا و اعتماد بر او، زیرا كسی كه بر او توكل كند وی را وا نمی گذارد(554).

نظر كیمیا اثر

فاضل بزرگوار سید جعفر مزارعی روایت كرده : یكی از طلبه های حوزه ی باعظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشواری غیر قابل تحملّی بود. روزی از روی شكایت و فشار روحی كنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)عرضه می دارد : شما این لوسترهای قیمتی و قندیل هایبی بدیل را به چه سبب

﴿صفحه 389 ﴾
در حرم خود گذارده اید، در حالی كه من برای اداره ی امور معیشتم در تنگنای شدیدی هستم ؟!
شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب می بیند كه آن حضرت به او می فرماید : اگر می خواهی در نجف مجاور من باشی اینجا همین نان و ماست و فیجیل و فرش طلبگی است، و اگر زندگی مادّی قابل توجّهی می خواهی باید به هندوستان در شهر حیدرآباد دكن به خانه ی فلان كس مراجعه كنی، چون حلقه به در زدی و صاحب خانه در را باز كرد به او بگو :
به آسمان رود و كار آفتاب كند.
پس از این خواب، دوباره به حرم مطهّر مشرف می شود و عرضه می دارد : زندگی من اینجا پریشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله می دهید !!
بار دیگر حضرت را خواب می بیند كه می فرماید : سخن همان است كه گفتم، اگر در جوار ما با این اوضاع می توانی استقامت ورزی اقامت كن، اگر نمی توانی باید به هندوستان به همان شهر بروی و خانه ی فلان راجه را سراغ بگیری و به او بگویی :
به آسمان رود و كار آفتاب كند
پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن، كتاب ها و لوازم مختصری كه داشته به فروش می رساند و اهل خیر هم با او مساعدت می كنند تا خود را به هندوستان می رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه ی آن راجه را می گیرد، مردم از این كه طلبه ای فقیر با چنان مردی ثروتمند و متمكن قصد ملاقات دارد، تعجب می كنند.
وقتی به در خانه ی آن راجه می رسد در می زند، چون در را باز می كنند می بیند شخصی از پله های عمارت به زیر آمد، طلبه وقتی با او روبرو می شود می گوید :
به آسمان رود و كار آفتاب كند
﴿صفحه 390 ﴾
فوراً راجه پیش خدمت هایش را صدا می زند و می گوید : این طلبه را به داخل عمارت راهنمایی كنید و پس از پذیرایی از او تا رفع خستگی اش وی را به حمام ببرید و او را با لباس های فاخر و گران قیمت بپوشانید.
مراسم به صورتی نیكو انجام می گیرد و طلبه در آن عمارت عالی تا فردا عصر پذیرایی می شود. فردا دید محترمین شهر از طبقات مختلف چون اعیان و تجار و علما وارد شدند و هر كدام در آن سالن پرزینت در جای مخصوص به خود قرار گرفتند، از شخصی كه كنار دستش بود، پرسید : چه خبر است ؟ گفت : مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است. پیش خود گفت : وقتی به این خانواده وارد شدم كه وسایل عیش برای آنان آماده است.
هنگامی كه مجلس آراسته شد، راجه به سالن درآمد، همه به احترامش از جای برخاستند و او نیز پس از احترام به مهمانان در جای ویژه ی خود نشست.
آنگاه رو به اهل مجلس كرد و گفت : آقایان من نصف ثروت خود را كه بالغ بر فلان مبلغ می شود از نقد و مِلك و منزل و باغات و اغنام و اثاثیه به این طلبه كه تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه كردم، و همه می دانید كه اولاد من منحصر به دو دختر است، یكی از آنها را هم كه از دیگری زیباتر است برای او عقد می بندم، و شما ای عالمان دین، هم اكنون صیغه ی عقد را جاری كنید. چون صیغه جاری شد طلبه كه در دریایی از شگفتی و حیرت فرو رفته بود، پرسید : شرح این داستان چیست ؟
راجه گفت : من چند سال قبل قصد كردم در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) شعری بگویم، یك مصراع گفتم و نتوانستم مصراع دیگر را بگویم ; به شعرای فارسی زبان هندوستان مراجعه كردم، مصراع گفته شده ی آنها هم چندان مطلوب نبود، به شعرای ایران مراجعه كردم، مصراع آنان هم چندان چنگی به دل نمی زد، پیش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر كیمیا اثر امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار
﴿صفحه 391 ﴾
نگرفته است، لذا با خود نذر كردم اگر كسی پیدا شود و مصراع دوم این شعر را به صورتی مطلوب بگوید، نصف دارایی ام را به او ببخشم و دختر زیباتر خود را به عقد او در آورم، شما آمدید و مصراع دوم را گفتید، دیدم از هر جهت این مصراع شما درست و كامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است. طلبه گفت : مصراع اول چه بود ؟ راجه گفت : من گفته بودم :
به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند
طلبه گفت : مصراع دوم از من نیست، بلكه لطف خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. راجه سجده ی شكر كرد و خواند :
به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند *** به آسمان رود و كار آفتاب كند
وقتی نظر كیمیا اثر حضرت مولا، فقیر نیازمندی را اینگونه به ثروت و جاه و جلال برساند، نتیجه ی نظر حق در حقّ عبد چه خواهد كرد ؟
﴿صفحه 392 ﴾

إِلهِی وَمَوْلاَیَ أَجْرَیْتَ عَلَیَّ حُكْماً اتَّبَعْتُ...

« إِلهِی وَمَوْلاَیَ أَجْرَیْتَ عَلَیَّ حُكْماً اتَّبَعْتُ فِیهِ هَوَی نَفْسِی وَلَمْ أَحْتَرِسْ فِیهِ مِنْ تَزْیِینِ عَدُوِّی، فَغَرَّنِی بِمَا أَهْوَی وَأَسْعَدَهُ عَلَی ذلِكَ الْقَضاءُ، فَتَجاوَزْتُ بِمَا جَرَی عَلَیَّ مِنْ ذلِكَ بَعْضَ حُدُودِكَ، وَخَالَفْتُ بَعْضَ أَوَامِرِكَ »
« معبود من و سرور من ! مرا به تكالیف شرعیه و وظایف دینیه مكلّف و موظّف نمودی ولی من ( به جای انجام آن تكالیف ) از هوای نفسم پیروی كردم، و ( در این زمینه ) از آرایشگری دشمنم ( یعنی هوای نفس كه همه ی بدی ها و گناهان را در نظرم می آراست تا انجامش بر من آسان باشد ) خود را حفظ نكردم، پس مرا به خواهش دل فریفت و آن دشمن را قضا و حكم تو ( كه بر آزادی و اختیارم جریان یافته بود ) كمك داد، پس به سبب آن قضا و حكمی كه بر من جریان یافت از بخشی از حدود تو تجاوز كردم، و با برخی از فرمان هایت مخالفت نمودم ».