فهرست کتاب


شرح دعای کمیل

استاد حسین انصاریان

سرگذشت مادر و فرزند

حكیمی عارف روایت می كند : مادری، جوان نورسیده ی خود را به خاطر مخالفت و نافرمانی و آزاری كه به سبب بی نظمی و توجه نكردن به نصایح به او روا داشته بود، از خانه بیرون كرد و به او گفت : برو كه تو فرزند من نیستی، او ساعاتی را با دیگر بچه ها به سر برد تا نزدیك غروب هر یك از بچه ها به

﴿صفحه 382 ﴾
خانه های خود رفتند. چون خود را تنها دید و از یاران وفایی مشاهده نكرد، به خانه ی خود بازگشت، در را بسته دید، سر به چوبه ی در گذاشت و از روی تضرّع و زاری و حال انقطاع، مادر را می خواند كه در به روی من بگشا، ولی مادر از گشودن در امتناع می كرد. در آن حال عالمی وارسته كه از آنجا عبور می كرد، دلش نسبت به آن جوان نورسیده سوخت، حلقه به در زد و نزد مادر زبان به شفاعت گشود تا مادر فرزندش را بپذیرد. مادر گفت : ای مرد بزرگ ! شفاعتت را می پذیرم به این شرط كه نوشته ای به من بسپاری كه هرگاه فرزندم بعد از این به مخالفت و نافرمانی برخاست از خانه بیرون رود و مرا هم به مادری نخواند. عالم وارسته نامه ای به آن مضمون نوشت و به دست مادر داد و به این طریق میان مادر و فرزند صلح افتاد.
چند گاهی از این ماجرا گذشت، دوباره عبور عالم به آنجا افتاد، دید آن پسر در كمال تضرع و زاری است و به مادر می گوید : آنچه خواهی كن ولی در به روی من مبند و مرا از خود مران. ولی مادر از گشودن در امتناع می كند و می گوید : در را به رویت نمی گشایم و به خانه راهت نمی دهم و با تو به صلح و آشتی برنمی خیزم. آن مرد آگاه می گوید : كناری نشستم تا ببینم عاقبت كار چه می شود، دیدم آن نوجوان گریه ی بسیاری كرد و سر به آستانه ی در گذارد و از هوش رفت و صدایش خاموش شد، ناگاه مادر كه از لابلای در شاهد حال فرزندش بود، محبت مادری اش به جوش آمد، در خانه را گشود و سر فرزند را از روی خاك برداشت و به دامن رأفت و عطوفت گذاشت و در حالی كه او را نوازش می كرد می گفت : ای نور دو دیده ام ! برخیز تا درون خانه رویم، من اگر تو را راه نمی دادم نه این كه قصدم در این زمینه جدّی بود، بلكه می خواستم با این كارم تو را به ترك مخالفت و گناه و قرار گرفتن در مدار طاعت و متانت تحریك كنم.
گنهكار، اگر در حال زاری و انابه حس كرد كه او را نپذیرفته اند، نباید ناامید
﴿صفحه 383 ﴾
شود، بلكه باید مانند آن نوجوان به دفعات مختلف به پیشگاه حضرت محبوب رود تا منبع رحمت و بخشایش به جوش و خروش آید و او را با محبّت و نوازش به عرصه ی رحمت و مغفرت راه دهند.
ای خدا این وصل را هجران مكن *** سرخوشان عشق را نالان مكن
باغ جان را تازه و سرسبز دار *** قصد این مستان و این بستان مكن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن *** خلق را مسكین و سرگردان مكن
بر درختی كآشیان مرغ توست *** شاخ مشكن مرغ را پرّان مكن
جمع و شمع خویش را بر هم مزن *** دشمنان را كور كن شادان مكن
گرچه دزدان خصم روز روشن اند *** آنچه می خواهد دل ایشان مكن
كعبهی اقبال این حلقه ست و بس *** كعبه ی امید را ویران مكن
نیست در عالم ز هجران تلخ تر *** هرچه خواهی كن ولكن آن مكن(553)
اگر وجود مقدس حضرت حق به امور انسان نظر اندازد، چون آن نظر رحمت بی نهایت و كرامت و لطف بی انتهاست، حال انسان به صلاح آید و درد او به درمان رسد و فقر باطنی و ظاهری اش از میان برخیزد.

نظر چاره ساز

در شرح حال محمود غزنوی كه چند روزی بر تخت حكومت تكیه داشت نوشته اند : روزی عبورش به لب دریا افتاد، دید جوانی در كمال حزن و اندوه آنجا نشسته و دام خود را برای ماهیگیری به دریا انداخته.
سلطان، از علّت حزن و اندوه او پرسید. جوان گفت : پادشاها ! چرا غمگین و محزون نباشم، من و برادرانم هفت یتیم فقیر هستیم و دارای مادری پیر

﴿صفحه 384 ﴾
و سال خورده، من كه پس از پدر عهده دارمخارج این عائله سنگین شده ام، برای تأمین مخارج، هر روز لب دریا می آیم، گاهی یك ماهی و زمانی دو ماهی صید می كنم و با زحمت و دشواری مخارج سنگین این خانواده ی یتیم را به دوش می كشم. شاه گفت : علاقه داری امروز در صید ماهی با هم شركت كنیم ؟ جوان گفت :آری. شاه گفت : دام صیادی را به نام شریكت از آب بیرون آور. جوان اندكی صبر كرد و سپس بندهای دام را گرفت تا آن را از آب بیرون آورد ولی نتوانست، شاه و یارانش برای بیرون كشیدن دام به او كمك دادند، چون آن را از آب بیرون كشیدند، ماهی فراوانی در آن بود.
سلطان، پس از بازگشتن به دربار، دنبال شریكش فرستاد، وقتی او را به حضور محمود غزنوی آوردند وی را كنار دست خود بر مسند نشاند و از او تفقد و دلجویی كرد. هركس می گفت : شاها این گداست و جای او مسند شاهی نیست ; پاسخ می داد : هرچه هست شریك ماست و باید او هم از هر چه ما در اختیار داریم بهره مند شود.
آری، جایی كه نظر شاه مجازی، انسان را اینگونه رشد و ترقی دهد و نابسامانی اش را به سامان برساند، نظر شاه حقیقی كه اوصاف كمالش بی نهایت و خزائن لطفش بی پایان است، با انسانی نیازمند و فقیر، و تهی دستی محتاج كه برای تأمین كمبودهای مادی و معنوی اش رو به حضرتش آورده چه می كند ؟!
نظر رحمت حق نظری است كه پرتو آن نوح و مؤمنان را از آن طوفان عظیم رهانید، و چوب خشكی را در دست موسی برای از میان بردن سطوت فرعون تبدیل به اژدها كرد، و بنی اسرائیل را از میان امواج آب خروشان رود نیل به ساحل نجات رسانید، و ایّوب را از دریای بلا و مصیبت نجات داد و یوسف را از قعر چاه تاریك به تخت عزیزی مصر نشانید و...
﴿صفحه 385 ﴾

داستان شگفت انگیز حاتم اصم

حاتم اصمّ از زاهدان و عارفان وارسته ی عصر خود بود و با همه ی موقعیتی كه در میان مردم داشت از نظر معیشت با عائله اش در كمال سختی و دشواری به سر می برد، ولی اعتماد و توكّل فوق العاده ای به حضرت حق داشت.
شبی با دوستانش، سخن از حج و زیارت كعبه به میان آوردند، شوق زیارت و عشق به كعبه و رفتن به محلّی كه پیامبران خدا در آنجا پیشانی عبادت به خاك ساییده بودند، دلش را تسخیر و قلبش را دریایی از اشتیاق كرد.
چون به خانه برگشت، زن و فرزندانش را مورد خطاب قرار داد كه : اگر شما با من موافقت كنید من به زیارت خانه ی محبوب مشرف شوم و در آنجا شما را دعا كنم. همسرش گفت : تو با این فقر و پریشانی و تهی دستی و نابسامانی و عائله ی سنگین و معیشت تنگ، چگونه بر خود و ما روا می داری كه به زیارت كعبه روی ؟ این زیارت بر كسی واجب است كه ثروتمند و توانا باشد. فرزندانش گفتار مادرشان را تصدیق كردند، مگر دختر كوچكش كه با شیرین زبانی خاص خودش گفت : چه مانعی دارد اگر به پدرم اجازه دهید عازم این سفر شود ؟ بگذارید هرجا می خواهد برود، روزی بخش ما خداست و پدر وسیله و واسطه ی این روزی است، خدای توانا می تواند روزی ما را از راه دیگر و به وسیله ای غیر پدر به ما برساند. همه از گفته ی دختر هوشیار، متوجه حقیقت شدند و اجازه دادند پدرشان به زیارت خانه ی حق رود و آنان را دعا كند.
حاتم، بسیار خوشحال شد و اسباب سفر آماده كرد و با كاروان حاجیان عازم زیارت شد. همسایگان وقتی از رفتن حاتم و علّت رفتنش كه گفتار دختر بود خبردار شدند به دیدن دختر آمدند و زبان به ملامتش گشودند كه چرا با این فقر و تهی دستی اجازه دادی به سفر رود، این سفر چند ماه به طول می انجامد، بگو
﴿صفحه 386)
در این مدت طولانی مخارج خود را چگونه تأمین خواهید كرد ؟
خانوادهی حاتم هم زبان به طعنه گشودند و دختر كوچك خانواده را در معرض تیر ملامت قرار دادند و گفتند : اگر تو لب از سخن بسته بودی و زبانت را حفظ می كردی ما اجازه ی سفر به او نمی دادیم.
دختر، بسیار محزون و غمگین شد و از شدّت غم و اندوه اشكهای خالصش به صورت بی گناهش ریخت و در آن حال ملكوتی و عرشی دست به دعا برداشت و گفت : پروردگارا ! اینان به احسان و كرم تو عادت كرده اند و همیشه از خوان نعمت تو بهره مند بودند، آنان را ضایع مگردان و مرا هم نزد آنان شرمسار مكن.
در حالی كه جمع خانواده متحیّر و مبهوت بودند و فكر می كردند كه از كجا قوتی برای گذران امور زندگی بدست آورند، ناگهان حاكم شهر كه از شكار برمی گشت و تشنگی شدید او را در مضیقه و سختی انداخته بود، عده ای را به در خانه ی آن فقیران نیازمند و محتاجان تهی دست فرستاد تا برای او آب بیاورند.
آنان حلقه به در زدند، همسر حاتم پشت در آمد و گفت : كیستید و چه كار دارید ؟ گفتند : حاكم اینجا ایستاده و از شما شربتی آب می خواهد. زن با حالت بهت به آسمان نگریست و گفت : پروردگارا ! ما دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز حاكم منطقه به ما محتاج شده و از ما آب می خواهد !!
سپس ظرفی را پر از آب كرد و نزد امیر آورد و از این كه ظرف ظرفی سفالین است عذرخواهی نمود.
امیر از همراهان پرسید : اینجا منزل كیست ؟ گفتند : حاتم اصم كه یكی از زاهدان و عارفان وارسته است، شنیده ایم او به سفر رفته و خانواده اش در كمال سختی به سر می برند. حاكم گفت : ما به اینان زحمت دادیم و از آنان آب خواستیم، از مروّت دور است كه امثال ما به این مستمندان زحمت دهند
﴿صفحه 387 ﴾
و بارشان را بر دوش ایشان بگذارند. این بگفت و كمربند زرّین خود را باز كرد و به داخل منزل انداخت و به همراهانش گفت : هركس مرا دوست دارد كمربندش را به این منزل اندازد. همه ی همراهان كمربندهای زرین خود را باز كرده به درون منزل انداختند. هنگامی كه می خواستند برگردند حاكم گفت : درود خدا بر شما باد، هم اكنون وزیر من قیمت كمربندها را می آورد و آنها را می برد. چیزی فاصله نشد كه وزیر پول كمربندها را آورد و تحویل همسر حاتم داد و كمربندها را گرفت و برد !!
چون دخترك این جریان را دید، اشك از دیدگان ریخت. به او گفتند : باید شادمان باشی نه گریان، زیرا خدای مهربان پرتوی از لطفش را به ما نشان داد و چنین گشایشی در زندگی ما ایجاد كرد. دخترك گفت : گریه ام برای این است كه ما دیشب گرسنه سر به بالین نهادیم و امروز مخلوقی به ما نظر انداخت و ما را بی نیاز ساخت، پس هرگاه خدای مهربان به ما نظر اندازد آن نظر چه خواهد كرد ؟ سپس برای پدرش اینگونه دعا كرد : پروردگارا ! چنان كه به ما مرحمت كردی و كارمان را به سامان رساندی، به سوی پدرمان هم نظری انداز و كارش را به سامان برسان.
اما حاتم در حالی با كاروان به سوی حج می رفت كه كسی در كاروان فقیرتر از او نبود، نه مركبی داشت كه بر آن سوار شود، نه توشه ی قابل توجهی كه سفر را با آن به راحتی طی كند، ولی كسانی كه در كاروان او را می شناختند كمك ناچیزی بدرقه ی راه او می كردند
شبی امیر الحاج به درد شدیدی گرفتار شد ; طبیب قافله از معالجه اش عاجز شد، امیر گفت : آیا در میان قافله كسی هست كه اهل حال باشد تا برای من دعا كند، شاید به دعای او از این بلا نجات یابم. گفتند : آری، حاتم اصم. امیر گفت : هرچه زودتر او را به بالین من حاضر كنید. غلامان دویدند و او را نزد امیر
﴿صفحه 388 ﴾
آوردند. حاتم سلام كرد و كنار بستر امیر برای شفای امیر دست به دعا برداشت ; از بركت دعایش امیر بهبود یافت، به این خاطر مورد توجه امیر قرار گرفت، پس دستور داد مركبی به او بدهند و مخارجش را تا برگشت از سفر حج به عهده ی وی گذارند.
حاتم از امیر سپاسگزاری كرد و آن شب با حالی خاص با خدای مهربان به راز و نیاز پرداخت، چون به بستر خواب رفت و خوابش برد در عالم خواب شنید گوینده ای می گوید : ای حاتم ! كسی كه كارهایش را با ما اصلاح كند و بر ما اعتماد داشته باشد، ما هم لطف خود را شامل حال او می كنیم، اینك نگران همسر و فرزندانت مباش، ما وسیله ی معاش آنان را فراهم آوردیم. چون از خواب برخاست حمد و ثنای الهی را بجا آورد و از این همه عنایت حق شگفت زده شد.
هنگامی كه از سفر برگشت، فرزندانش به استقبالش آمدند و از دیدن او خوشحالی می كردند، ولی او از همه بیشتر به دختر خردسالش محبت ورزید و او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت : چه بسا كوچك های ظاهری كه در باطن بزرگان اجتماع اند، خدا به بزرگ تر شما از نظر سنّ توجه نمی كند، بلكه به آن كه معرفتش در حق او بیشتر است نظر دارد، پس بر شما باد به معرفت خدا و اعتماد بر او، زیرا كسی كه بر او توكل كند وی را وا نمی گذارد(554).